codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴

 

بی هدف تو خیابون داشتم راه میرفتم پول عمل مامان زیادی سنگین بود و من این پول رو نداشتم اگه تموم عمرم رو هم کار میکردم این پول رو نمیتونستم جور کنم ، قطره اشک تلخی روی گونم چکید
با شنیدن صدای زنگ پی در پی موبایلم گیج و منگ جواب دادم:
_بله!؟
صدای سرد و خشک بهادر مثل همیشه داخل گوشی پیچید:
_کجایی!؟
انقدر حال روحیم داغون بود که بدون بحث و جدل صادقانه جوابش رو دادم:
_خیابون
صدای فریادش گوشی رو پر کرد
_این وقت شب تو خیابون چ غلطی میکنی هان!؟
با شنیدن صدای فریادش اشکام روی گونه هام جاری شدند با عصبانیت مثل خودش فریاد زدم:
_میخوای بدونی تو خیابون چ غلطی میکنم آره بکارتم رو ازم گرفتی الان آزاد آزادم اومدم تن فروشی کنم میفهمی اومدم با مرد ای تو خیابون لاس بزنم براشون ….
_خفه شو
انقدر صداش وحشتناک شده بود که بی اختیار سکوت کردم صدای نفس زدنش از پشت گوشی داشت میومد
_تو گوه میخوری بخوای همچین غلط اضافه ای بکنی خودم پارت میکنم هم تو رو هم کسی که بهت دست بزنه
_تو هیچ ….
وسط حرفم پرید و با صدای وحشتناکی گفت:
_زود باش آدرس

_تو ….
اینبار با صدای بلند تری داد زد
_زود باش آدرس رو بفرس خودم پیدات کنم جنازه ات رو میفرستم برا ننه بابات فهمیدی!؟
انقدر ترسناک شده بود که حتی از پشت گوشی هم ازش میترسیدم ، آدرس رو بهش دادم و خودم یه گوشه مثل گنجشک بارون دیده نشستم
با یاد آوری مامان حس میکردم قلبم هر لحظه در حال پاره شدن!

با گریه چشم چرخوندم که با دیدن دختری که با وضع بدی کنار خیابون ایستاده بود و معلوم بود چیکاره اس فکری تو سرم جرقه زد
اما من چجوری میتونستم همچین کاری کنم چقدر بدبخت بودم داشتم اصلا به همچین چیزی فکر میکردم با شنیدن صدای بوق بلندی سرم و بلند کردم که با دیدن ماشین بهادر کنار خودم خشک شده بهش خیره شدم
در ماشین باز شد و بهادر پایین اومد به سمتم اومد بازوم رو گرفت و بلندم کرد
_داری چیکار میکنی ولم کن!

با خشم بهم خیره شد و با صدای خشنی گفت:
_زود باش سوار شو تا همینجا زنده زنده چالت نکردم
انقدر ترسناک شده بود که زبونم بند اومد و ساکت شدم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شده بودم که من رو به سمت ماشینش برد در رو باز کرد و من رو پرت کرد داخل در ماشین رو بست
خودش هم اومد سوار شد در ماشین رو جوری محکم بست که حس کردم خورد شد
پشت رل نشست و شروع کرد به رانندگی کردن با آرامشی که میدونستم آرامش قبل از طوفان داشت رانندگی میکرد اما اصلا برام مهم نبود فعلا فقط مادرم برام مهم بود!

_کجا داری میری نگه دار من میخوام پیاده بش …
با تو دهنی محکمی که بهم زد ساکت شد ، برای چند لحظه خشکم زد طولی نکشید که صدای فریادش ماشین رو پر کرد
_این وقت شب اونجا چه غلطی میکردی هان!؟
انقدر فشار عصبی روم بود که هیچ کنترلی روی رفتار و حرف هام نداشتم با گریه بهش خیره شدم و مثل خودش فریاد زدم:
_داشتم ج*ن*ده گی میکردم مگه خودت بهم این لقب رو ندادی مگه خودت بهم تجاوز نکردی راهش رو برام باز نکردی کردی پس منم داشتم خیلی راحت تن فروشی میک ….
با متوقف شدن یهویی ماشین و برخورد محکم سرم به شیشه جلو ماشین حرف تو دهنم ماسید گرمی خون رو بین موهام حس میکردم
بهادر من رو به سمت خودش برگردوند و با برخورد محکم دستش به صورتم بیشتر از قبل احساس گیجی میکردم با چشمهایی که داشت سیاهی میرفت بهش خیره شده بودم

_چه گوهی خوردی چی داشتی زر زر میکردی پس میخوای تن فروشی کنی پس میخوای خودت رو بفروشی میخوای همخواب غریبه ها بشی آره چرا بقیه من که هستم خودم جرت میدم جوری که اصلا نتونی راه بری پتیاره خانوم کاری میکنم مثل سگ پشیمون بشی!
با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_چیه چرا ساکت شدی تو ….
نمیدونم چی تو صورتم دید که عصبانیتش پر کشید چشمهاش پر از نگرانی شد و گفت
_بهار سرت داره خون میاد
سرم داشت گیج میرفت فقط نالیدم
_مامانم
و چشمهام بسته شد.

با شنیدن صدا هایی کنار گوشم هوشیار شده بودم این صدا آشنا بود صدای عصبی بهادر بود
_چرا چشمهاش رو باز نمیکنه!؟

_آروم باشید آقا بهوش میاد کم …
صدای خشن بهادر حرفش رو قطع کرد
_اگه بهوش نیاد در این بیمارستان رو تخته میکنم کاری میکنم همتون به گوه خوردن بیفتید فهمیدی!؟
_مواظب حرف زدنتون باشید آقا شما ….
_خفه شو!
انقدر لحن صحبت بهادر بود که میتونستم از پشت پلک های بسته صورت اون بیچاره ای که داشت باهاش صحبت میکرد رو تصور کنم ، آهسته چشمهام رو باز کردم ، پرستار که دختر جوونی بود میخواست چیزی بگه که با دیدن چشمهای باز من بهم اشاره کرد و گفت:
_انقدر سر و صدا کردید بفرمائید همسرتون چشمهاش رو باز کرد گفتم بهوش میاد انقدر سر و صدا و تهدید نداشت.
بهادر به سمت من برگشت با اخم های گره خورده بهم خیره شد
پرستار به سمتم اومد و بعد از چک کردن وضعیتم چند تا سئوال ازم پرسید و رفت حالا من مونده بودم و بهادری که با اخم داشت بهم نگاه میکرد
با یاد آوری وضعیت مامان سریع روی تخت نشستم
_چرا بلند شدی!؟
با چشمهایی که حالا پر از اشک شده بود بهش خیره شدم و گفتم:
_همش تقصیر تو بود اگه مامانم چیزیش بشه میکشمت!
_چی داری میگی!؟
بدون توجه بهش سرم رو از دستم کشیدم که خون ریخت روی لباسم اما اصلا مهم نبود به سختی بلند شدم که صدای عصبی بهادر اومد:
_داری چیکار میکنی!؟
_میخوام برم
به سمتم اومد و مجبورم کرد دوباره روی تخت بشینم با صدای عصبی گفت:
_بهار من و سگ نکن نزار کاری کنم به گوه خوردن بیفتی بتمرگ سرجات!
_میخوام برم پیش مامانم دست از سرم بردار چی از جون من میخوای!؟
_اول باید دستت پانسمان بشه بعدش هر جا خواستی میبرمت
_تو رو خدا دست از سرم بردار من باید پول عمل مادرم رو جور کنم
_چی داری میگی!؟

_مامانم تو بیمارستان باید هر چه زودتر عمل بشه وگرنه میمیره قلبش مریضه! من باید پول عملش رو جور کنم حالا دست از سرم بردار لطفا
_پول عمل مادرت چقدره!؟

_پنجاه میلیون!

با نگاه نافذش بهم خیره شد و گفت:
_از کجا میخوای اون پول رو جور کنی!؟
با بغض نالیدم:
_نمیدونم اما هر طوری شده جورش میکنم حتی شده میرم تو خیابون تن فروشی میکنم تا پول عمل مادرم جور بشه من ….
_هیس ببر صدات و!
با شنیدن صدای خشمگین و تقریبا بلند بهادر ساکت شدم و بهش خیره شدم ، با خشم داشت بهم نگاه میکرد
_کافیه یکبار دیگه ببینم همچین حرفی رو به زبونت آوردی تا همینجا وسط بیمارستان زنده زنده چالت کنم میدونی که میتونم.
با شنیدن حرف هاش با وحشت و ترس بهش خیره شدم میدونستم اون هر حرفی بزنه بهش عمل میکنه همیشه بهادر وقتی عصبی میشد قیافه اش ترسناک میشد جوری که آدم ازش حساب میبرد و جرئت حرف زدن نداشت!

_همینجا بمون پرستار میاد دستت رو پانسمان میکنه بعدش میریم بیمارستان مادرت پولش رو واریز میکنم.
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد با خوشحالی بهش خیره شدم و گفتم:
_تو جدی هستی یعنی بهم کمک میک ….
_کمک نه!
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم که با خونسردی بهم خیره شد و گفت:
_شرط دارم!
_ چه شرطی!؟
به چشمهام خیره شد و با صدای خشک و خش داری گفت:
_اول وضعیت دستت بعد درموردش صحبت میکنم
و از اتاق رفت بیرون تا پرستار رو خبر کنه طولی نکشید که پرستار اومد و بعد از کمی غرغر کردن شروع کرد به پانسمان کردن دست من ، فکرم پیش مامانم بود حاضر بودم بخاطر خوب بودنش هر کاری بکنم من جز مامانم هیچکس رو نداشتم‌ یه پدر معتاد داشتم که بود و نبودش فرقی نداشت از اول زندگی من یا در حال کتک زدن من و مادرم بود یا هم پی الواتی و قمار بازی!
* * * * *

بهادر پول عمل مادرم رو پرداخت کرد و خیلی زود به اتاق عمل بردنش تموم مدت تو راهرو بیمارستان داشتم قدم میزدم دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید فقط دعا دعا میکردم مادرم سالم بیاد بیرون! جز اون هیچ پناهی نداشتم.
چهار ساعت گذشت که در اتاق عمل باز شد با ترس به سمت دکتر رفتم و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم؛
_آقای دکتر مامانم ….
نتونستم دیگه چیزی بپرسم خودش از حال بد من متوجه شد لبخند خسته ای زد و گفت:
_نگران نباش دخترم عمل با موفقیت انجام شد فقط یه مدت باید تحت نظر باشه تا حالش کامل خوب بشه.
بعد تموم شدن حرفش رفت حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم از شدت خوشحالی اشکام با سرعت روی گونه هام جاری شده بودند
_بهار
با شنیدن صدای بهادر به سمتش برگشتم و بدون اینکه بفهمم دارم چ غلطی میکنم بغلش کردم

ازش جدا شدم و گفتم:
_خیلی ممنونم من نمیدونم ….
وسط حرفم پرید و گفت:
_اشکات رو پاک نکن!
با شنیدن این حرفش دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم انقدر خوشحال بودم از عمل مادرم که حد نداشت ، اشکام رو پاک کردم و با شادی به بهادر خیره شدم که صداش بلند شد:
_مادرت امشب تحت نظره باید استراحت کنی زود باش بیا
_نه من میخوام پیش مادرم ….
_بهار
انقدر صداش محکم و کوبنده بود که اصلا جای هیچ اعتراضی نذاشت همراهش از بیمارستان خارج شدیم سوار ماشین بهادر شدم نمیدونم داشت کجا میرفت برای همین متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_داری کجا میری خونه ما اینطرف نیست!
_میدونم
با شنیدن این حرفش با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_داری کجا میبری منو!؟
پوزخندی زد و گفت:
_ترسیدی!؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_نه چرا باید بترسم اما میخوام بفهمم کجا داری من رو میبری!؟
_بهتره ساکت بشینی و در گوش من وز وز نکنی رسیدیم میفهمی.
با شنیدن این حرفش بغ کرده ساکت نشستم چقدر بی اعصاب بود البته بهادر همیشه همین بود حتی اون موقع ها هم که باهاش رابطه عاشقانه داشتم اصلا باهام خوب برخورد نمیکرد همیشه اخلاقش سگی بود و پاچه میگرفت
خیلی شکاک بود همیشه بهم شک داشت همیشه فکر میکرد من بخاطر پولش عاشقش هستم!
همیشه من رو تحقیر میکرد اما من بخاطر عشقی که نسبت بهش داشتم همیشه تحمل میکردم اما اخرش چیشد با یکی نامزد کرد و من رو مثل یه تیکه اشغال انداخت بیرون
با یاد آوری نامزدش یه فکری تو سرم جرقه زد یعنی باهاش ازدواج کرده!؟ نه غیر ممکن بود اگه ازدواج کرده تا حالا حتما همسرش رو میدیدم یا حلقه ای تو دستش بود

با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم بهادر پیاده شد من هم در رو باز کردم و پیاده شدم با دیدن آپارتمان شیک و بزرگ روبروم دهنم باز موند اینجا دیگه کجا بود!
بهادر به سمت داخل حرکت کرد من هم پشت سرش رفتم طلبقه چهارم بود خونه اش در رو باز کرد که داخل شدم همونجا کنار در ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا اومدیم اینجا!؟
_مگه نمیخواستی شرط رو بشنوی!
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم لرزید نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به شرطش نداشتم اون الان هر چی میگفت من باید بدون چون و چرا قبول میکردم چون هیچ چاره ای نداشتم.

_آره
_خوب پس برو بشین!
به سمت مبل خواستم برم که صدای پی در پی زنگ در خونه اومد متعجب به بهادر خیره شدم که رفت در رو باز کرد صدای داد و بیداد داشت میومد
_خواهرم کجاست کثافط!

صدای عصبی بهادر بلند شد:
_به تو ربطی نداره زن من کجاست آریا بهتره هر چ زودتر از اینجا بری وگرنه ….
با شنیدن اسم زن از دهن بهادر حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه!

اون پسر غریبه که تا حالا فقط داشت صدای داد و بیدادش میومد دستش رو روی سینه ی بهادر گذاشت و اومد داخل خونه فریاد زد:
_رویا کجایی !؟
نگاهش به من افتاد که داشتم هاج و واج بهش نگاه میکردم اخماش رو تو هم کشید که بی اختیار از ترس یه قدم عقب رفتم که صدای دخترونه ای از پشت سرش اومد:
_آریا رویا اینجا نیست!؟
صدای خشن اون مرد که حالا فهمیده بودم اسمش آریاست بلند شد
_نه اما این مرتیکه باید امشب خواهرم رو بیاره وگرنه زنده زنده دفنش میکنم.
بهادر که تا حالا ساکت ایستاده بود و فقط داشت به حرف های آریا گوش میداد اومد به سمتش با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_چرا فکر کردی میزارم همسرم ادم بی چاک و دهنی مثل تو رو ببینه!
با عصبانیت یقه ی بهادر رو گرفت و عصبی غرید:
_مثل اینکه تو تنت میخاره عوضی!؟
بهادر همچنان با خونسردی بهش خیره بود پوزخندی تحویلش داد و گفت:
_آره میخاره دستت میرسه بخارونیش!؟
اون مرد تحمل نکرد و مشت محکمی تو صورت بهادر کوبید که صدای جیغ من و اون دختره همزمان شد به سمتشون رفتم و مداخله کردم
_دارید چیکار میکنید ولش کنید!
اون مرد تیز به سمتم برگشت و با لحن بدی گفت:
_تو دیگه کی هستی!؟
با شنیدن این حرفش به من من افتادم
_من خوب من ….
صدای عصبی بهادر بلند شد:
_نیازی تو خودت رو به یه آدم غریبه معرفی کنی ، همین الان گمشو بیرون از اینجا تا جوری که لیاقتت نیست باهات رفتار نکردم تا الان هم ساکت موندم فقط بخاطر رویاست.
صدای اون دختره که تا حالا ساکت ایستاده بود بلند شد:
_ببینید آقا ما برای دعوا نیومدیم ، اومدیم خواهر اریا رویا رو ببینیم فکر نمیکنم این برای شما مشکلی داشته باشه درسته!؟
_همسر من دوست نداره این رو ببینه!
صدای فریادش بلند شد
_میکشمت عوضی
مشتش رو بالا برد که بهادر دستش رو گرفت و گفت:
_چیه با شنیدن واقعیت اینجوری از کوره در رفتی
آریا با خشم بهش خیره شد و داد زد:
_طلاق خواهرم رو ازت میگیرم نمیزارم با آدم مریضی مثل تو زندگی کنه
_اگه تونستی حتما همینکارو بکن!

اون دختره دست آریا رو گرفت و آرومش کرد اما اون لحظه ای ساکت نشد و فقط داشت داد و بیداد میکرد بهادر رو تهدید میکرد اما بهادر خیلی خونسرد تمام مدت بهش خیره شده بود با رفتنشون بهادر به سمت من برگشت و با صدای خشک و سردی گفت:
_نمیخوای شرط رو بشنوی!؟
با شنیدن این حرفش گیج بهش خیره شدم و سرم رو تکون دادم با دیدن اتفاقاتی که چند دقیقه قبل افتاد هنوز گیج و منگ بودم باورم نمیشد
سخت بود برام باور این همه اتفاق ، دنبال بهادر به سمت جایی که اشاره کرد رفتم روی مبل نشستم بهادر هم روبروم نشست بهم خیره شد و با صدای رسا و صافی گفت:
_میدونی که هر شرطی بزارم مجبوری قبول کنی چون تو نمیتونی پولی که بابت عمل مادرت دادم رو پرداخت کنی!
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم
_میخوام صیغه من بشی
با شنیدن این حرفش خشک شده بهش خیره شدم درست حرفی که داخل شرکت زده بود اما اون زن داشت من نمیتونستم شرطش رو قبول کنم حتی با وجود عشقی که هنوز نسبت بهش داشتم!
_من نمیتونم شرطت رو قبول کنم.
_یا پولی که بهت دادم رو پس میدی یا شرطم رو قبول میکنی و صیغه من میشی.

_تو زن داری چرا میخوای من صیغه ات بشم هان تو چی میخوای بدست بیاری بهادر چرا همچین کاری میکنی!؟
به چشمهام خیره شد نگاه عمیق و پر از حرفی بهم انداخت و گفت:
_ به تو ربطی نداره زیاد داری حرف میزنی چند روز بهت فرصت میدم یا پولم رو پس میاری یا صیغه ی من میشی وگرنه برات بد تموم میشه.

با شنیدن این حرفش بلند شدم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و گفتم:
_دیگه نمیشناسمت بهادر خیلی عوضی شدی بهم تجاوز کردی اون هم درست موقعی که مواد مصرف کردی و اصلا تو حال خودت نبودی حالا هم از موقعیت بدی که داشتم سواستفاده کردی.
بلند شد روبروم ایستاد به چشمهام خیره شد
_فقط سه روز فرصت داری!
بعد گفتن این حرفش به سمت در اشاره کرد سری با تاسف براش تکون دادم و از خونه اش خارج شدم فکرش رو نمیکردم بهادر انقدر پست شده باشه!

اون خیلی وقت بود ازدواج کرده بود پس چرا داشت باز با من بازی میکرد اون که میدونست من دیوانه وار عاشقش بودم و به سختی فراموشش کردم پس چرا دوباره داشت کارش رو تکرار میکرد لعنت بهت بهادر!

#طرلان

آریا از شدت عصبانیت داشت خون خونش رو میخورد نمیتونستم چجوری آرومش کنم اون پسره بهادر نزاشت آریا خواهرش رویا رو ببینه برای همین آریا دیوونه شده بود میترسیدم کار دست خودش بده مخصوصا انقدر عصبی بود که هر کاری از دستش برمیومد
_آریا
با شنیدن صدام مثل بمب ساعتی منفجر شد
_باید میزاشتی اون مرتیکه رو جرش بدم آشغال عوضی داشت گوه اضافه میخورد باید میزاشتی زنده زنده چالش میکردم

_آروم باش آریا بلاخره خواهرت رو پیدا کردیم میدونیم حالش خوبه پس انقدر داد و بیداد نکن
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و با خشم غرید:
_نمیتونم آروم باشم میفهمی تا موقعی که با چشمهای خودم نبینم خواهرم سالم!
با ناراحتی بهش خیره شدم دیگه نمیدونستم چجوری باید آرومش کنم عمه و شوهر عمه رو درک نمیکردم چرا وقتی میدونستند بهادر همچین آدمیه که آریا بشدت ازش بیزاره دخترشون رو پنهانی و دور از چشم همه عقدش کنند و جوری وانمود کنند انگار هیچ خبری از دخترشون ندارند!
* * * *
#بهار

سه روز که بهادر بهم فرصت داده بود خیلی زود تموم شده بود امروز باید تصمیم نهایی رو بهش میگفتم ، من نه میتونستم بهش پولی رو که بهم داده پس بدم نه میتونستم صیغه بشم و پنهانی باهاش باشم حالا این وسط بلاتکلیف مونده بودم که باید چیکار کنم.
این چند روز حتی شرکت هم نیومده بودم کنار اتاق بهادر ایستادم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل!
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم
بهادر پشت میزش نشسته بود بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_زود باش کارت رو بگو!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_من تصمیمم رو گرفتم
با شنیدن صدای من سرش رو بلند کرد بهم خیره شد با نگاه نافذش که تا عمق وجود آدم رو نگاه میکرد
_من نمیتونم پولی که بهم رو دادی پس بدم و هم اینکه نمیخوام صیغه ی تو بشم تو زن داری چجوری میخوای بهش خیانت کنی و با یه زن دیگه ….
ادامه دادن این حرف برام سخت بود خیلی سخت درست مثل جون کندن بود

🍁🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫8 نظرها

    1. اصلا این رمان همش اسما عوض میشن
      داداش طرلان که ۱۰۰تا اسم داشت ارتان طاها راستین
      اسم پسرش چندجا عوض شد
      حالا هم نازنین شد رویا

  1. یعنی نویسنده به جای نوشتن رمان با خلاقیت از رمان قبلش کپی کرده و فقط بعضی جا ها رو کات و تغییر داده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن