codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۳

 

شوکه شده بودم باورم نمیشد این خونه به اسم من باشه با صدایی که حالا به وضوح داشت میلرزید گفتم :
_ داری دروغ میگی !.
با شنیدن این حرف من آهسته خندید :
_ نه
اشکام روی صورتم جاری شدند ، کیانوش آرشاویر رو که آهسته خوابیده بود از من گرفت برد تو تختش خوابوند بعدش دوباره به سمت من اومد و گفت :
_ الان واسه چی داری گریه میکنی بهار ؟
اشکام تند تند روی گونه هام جاری بودند خوب مشخص بود چرا داشتم گریه میکردم چون قلبم گرفته بود ، چون وقتی پام رو از اون خونه بیرون گذاشته بودم فکر میکردم بی کس شدم اما حالا میدونستم بی کس نیستم من بابا رو دارم اون من و دوست داره حتی اگه پیشش نباشم .
_ بهار
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ واسه چی نشستی گریه میکنی ؟
_ فکر میکردم واسه همیشه تنها شدم اما بابا من و دوست داره اون هیچوقت من و فراموش نکرده
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ واقعا فکر کردی عمو تو رو تنها میزاره تو دخترش هستی مادر نوه اش هستی عشق پسرش مگه میشه تو رو تنها بزاره
_ میخوام ببینمش
_ تو اول آروم باش .
چند تا نفس عمیق کشیدم
_ من آروم هستم !.
_ شب میاد پیش ما باشه ، گرچه بهش قول دادم فعلا چیزی بهش نگم اما مجبور شدم چون باید میفهمیدی .
با قدر دانی بهش خیره شدم و گفتم :
_ ممنون کیانوش
_ خواهش میکنم
بعدش خواست بره که صداش زدم :
_ کیانوش
ایستاد خش دار گفت :
_ جان
_ جایی قراره بری ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
متعجب پرسیدم :
_ کجا ؟
آهسته خندید

_ میرم بیرون کار دارم دوباره میام ، میترسی ؟
_ نه
سرش رو تکون داد و گذاشت رفت با رفتنش بشدت احساس تنهایی میکردم نمیدونم چرا انقدر زود بهش عادت کرده بودم شاید چون هیچکس رو اینجا نداشتم رفتم داخل وسایلم رو داخل کمد چیدم که صدای زنگ موبایلم بلند شد سریع جوابش رو دادم :
_ بله
صدای نگران آریا تو گوشی پیچید :
_ بهار کجا هستی ؟ من تازه شنیدم چیشده مگه تو نمیدونستی یه داداش داری که همیشه پشتت هست چرا بهم نگفتی هان ، الان کجا هستی زود باش بهم میام دنبالت من به هیچکس اجازه نمیدم اذیتت کنه
اشک تو چشمهام جمع شد احساس خوبی بهم دست داده بود اینکه کسایی هستند که دوستمون دارند و همیشه به یادمون هستند
_ من یه جا واسه زندگی دارم آریا نگران من نباش من و بهنام یه جای خوب هستیم یکی هست که ما رو دوست داشت
_ کی ؟
_ بابا
_ یعنی چی ؟
_ بابا میدونسته همچین اتفاق هایی قرار هست بیفته واسه همین از قبل برنامه ریزی کرده پس هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته ، یه خونه خریده نصفش به اسم کیانوش هست نصفش به اسم من الان با بهنام هستیم اونجا
_ لوکیشن بفرست زود باش میام پیشت
_ باشه
وقتی واسش فرستادم زیاد طول نکشید که رسید ، یه خدمتکار بود داخل عمارت بهش گفتم مراقب بهنام باشه به سمت آریا رفتم محکم بغلش کردم دلتنگش شده بودم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شده بودم
_ کجا بودی ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ ببین به چه حال و روزی افتادی
_ من حالم خوب هست نیاز نیست نگران باشی !
_ آره کاملا مشخص هست
_ جدی میگم
_ وقتی شنیدیم چیشده خیلی زود برگشتیم تو نباید به ما خبر میدادی
_ دوست نداشتم بخاطر من سفر شما خراب بشه
_ مگه سفر مهمتر از تو هست ؟ طرلان تا خود رسیدن به شهر داشت گریه میکرد به سختی آرومش کردم .

نگران بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا به طرلان گفتی آریا ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ من بهش نگفتم کنار من نشسته بود یکی بهمون خبر داد شنید ، حالش بد شد مجبورش کردم تو خونه استراحت کنه
_ من حالم خوبه آریا نیاز نبود نگران بشید تا اینجا بیاید
اخماش رو تو هم کشید
_ زود باش برو بهنام رو بیار تا بریم
_ نمیشه آریا
_ چرا نمیشه ؟!
_ چون این خونه نصفش به اسم من هست بابا ما رو حمایت میکنه منم وقتی بهنام بزرگتر شد میرم کار میکنم نمیخوام بی چشم و رویی کنم وقتی بابا همیشه به فکر ما بوده
خواست چیزی بگه که صدای کیانوش اومد :
_ سلام
آریا به سمتش برگشت و با همون اخم که روی پیشونیش جا خوش کرده بود پرسید :
_ تو اینجا چیکار داری ؟!
_ آریا
به سمتم برگشت و سرد گفت :
_ بله
_ نصف این خونه برای کیانوش هست قرار هست با هم همخونه بشیم .
چشمهاش در جا قرمز شد و تقریبا داد زد :
_ من انقدر بی غیرت هستم که اجازه بدم تو یه خونه مرد غریبه زندگی کنه آره ؟!
اشک تو چشمهام جمع شد با بهت اسمش رو صدا زدم :
_ آریا
چشم غره ای به سمتم رفت
_ زود باش برو وسایلت رو جمع کن بهنام رو بردار بریم هیچی نمیخوام بشنوم .
کیانوش آریا رو مخاطب قرار داد :
_ میشه چند دقیقه بیرون تنها صحبت کنیم ؟
آریا دستی داخل موهاش کشید و راه افتاد سمت بیرون ، کیانوش نگاهش رو به من دوخت و لب زد :
_ نگران نباش همه چیز درست میشه
نمیدونم چند ساعت گذشته بود اون دوتا بیرون مشغول حرف زدن بودند که یهو جفتشون همراه هم اومدند
ترسیده بهشون خیره شدم چشمهای جفتشون قرمز شده بود با ترس پرسیدم :
_ چیشده ؟
آریا خش دار گفت :
_ هر موقع چیزی لازم داشتی باهام تماس بگیر من و طرلان شب میایم پیشت فعلا باید برم .
بعدش گذاشت رفت با چشمهای گشاد شده به مسیر رفتنش خیره شده بودم این تا چند دقیقه پیش میخواست بره حالا چیشد که دوباره برگشته بود !.

نگاهم رو به کیانوش دوختم و متعجب پرسیدم :
_ چی بهش گفتی ؟
_ فعلا وقتش نیست .
بعدش گذاشت رفت ، چشمهام دیگه گرد تر از این نمیشد چرا جفتشون قاطی کرده بودند بدون اینکه هیچ توضیحی بدند گذاشتند رفتند با تاسف سری واسشون تکون دادم رفتم سمت اتاق پیش بهنام تا استراحت کنم شب که اومد ازش میپرسم چجوری آریا رو راضی کرده .
* * *
بابا روبروم نشسته بود
_ همه چیز خوبه راضی هستی ؟
لبخندی بهش زدم :
_ همه چیز عالیه خیلی ممنون من فکر میکردم وقتی از اون خارج شدم شما واسه همیشه دور من رو خط میکشید
اخماش رو تو هم کشید
_ چرا باید همچین کاری کنم ؟
_ چون من …
وسط حرفم پرید :
_ تو چی !؟
_ من به شما بد کردم !
متعجب به من خیره شد
_ دیوونه شدی بهار اون کسی که بدی کرد ما بودیم نه تو بیشتر از این من و شرمنده نکن .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ وقتی شنیدم شما هنوز پشت من هستید خیلی خوشحال شدم یه دلگرمی بهم دست داد
با مهربونی بهم خیره شد
_ من همیشه پشتت هستم هیچوقت قرار نیست تو رو تنها بزارم عزیز دلم
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که به سمتم اومد دستم رو داخل دستش گرفت و سرم رو بوسید
_ مراقب خودت و بهنام باش دخترم من به کیانوش اعتماد دارم اون هیچوقت باعث نمیشه ناراحت بشی .
غمگین بهش خیره شدم و سرم رو تکون دادم
_ میدونم ، مامان حالش چطوره ؟
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ داغون
قطره اشکی روی گونم چکید
_ من نمیخواستم ناراحتش کنم !
_ تو باعث ناراحتیش نشدی میفمی دیگه درسته ؟!
_ آره

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫11 نظرها

  1. اه اه چه چرت و بی معنی همش توی همه ی پارتا حرفای بی سر و ته و اینکه بهار پشت و پناه نداره زده میشه بابا حالمون بد شد نویسنده تا کی این حرفا ادامه دارن به یجایی برسون دیگه داستانو خسته شدیم😖😖😖

  2. یعنی این پسره بهادر هم مثل فیلمهای امریکایی• کره ای• ترکی رفته عمل کرده یه شکل دیگه شده🤔 شده کیانوش( مثل عامر که شود ایزل )

    1. خخخ دهنت سرویس نشستم عین این دیوونه ها فعلای هستو نیستشو شماردم کلا شد ۲۵ تا
      راست میگی فعلش حذف بشه دیگه جمله نداره خخخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن