codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۶۱

 

بوسه ناراحت شد مشخص بود ، کیانوش که متوجه ناراحتی بوسه شده بود گفت :
_ زن عموم ناراحت هست فعلا وقتش نیست بیای بوسه بزار وقتش که شد میای باشه ؟
بوسه نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد
_ باشه
کیانوش خم شد جلوی چشمهای من لبهاش رو بوسید که باعث شد چشمهام گرد بشه چقدر این بشر بی حیا بود درست بود زنش هست اما این کارش جلوی من اصلا درست نبود ، بلند شدم که کیانوش پرسید :
_ کجا ؟
با طعنه گفتم :
_ میرم آماده بشم شما هم قشنگ میتونید به کارتون برسید
اخماش بشدت تو هم فرو رفت ، بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم راه افتادم سمت اتاقم …
نمیدونم چرا اما با دیدن صحنه ی بوسیدن کیانوش بشدت حالم بد شده بود
چرا داشتم واکنش نشون میدادم چرا یه احساس آشنا نسبت به کیانوش داشتم اصلا نمیتونستم بفهمم ، وقتی آماده شدم از اتاق خارج شدم کیانوش پایین بود به سمتش رفتم و صداش زدم :
_ کیانوش
به سمتم برگشت و گفت :
_ بله
_ بهنام رو بیارم ؟
_ نه بزار پیش بوسه باشه
_ باشه
همراهش راه افتادیم سوار ماشین شدیم خیلی زیاد نگذشته بود که ماشین ایستاد به سمتش برگشتم و پرسیدم :
_ چرا ایستادی ؟
_ درمورد بوسه هیچ چیزی نمیگی شنیدی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ میترسی ؟
_ نه
_ اگه نمیترسیدی تاکید نمیکردی نباید چیزی بگم ، حداقل غیرت داشته باش روی کاری که کردی وایستا پای عشقت البته نمیشه اسم حس تو رو عشق گذشت یه هوس هست چون تو یه ادم هوس باز و پست هستی .
_ درست صحبت کن
نیشخندی بهش زدم :
_ چیه میترسی ؟
_ نه
_ کاملا مشخص هست هیچ ترسی نداری !.

_ من از هیچکس ترسی ندارم مطمئن باش وقتش که بشه خودم به عمو واقعیت رو میگم
خونسرد بهش خیره شدم و گفتم :
_ دعا کن تا اومدن بهادر من رو طلاق داده باشی و گورت رو گم کنی وگرنه شک نداشته باش زنده نمیمونی
پوزخندی زد ؛
_ اومدیم بهادر زنده بود ، فکر کردی دوباره تو رو عقد میکنه ؟ کسی که با یکی دیگه ازدواج کرده ؟ ازت چندشش میشه میفهمی ؟
اشک تو چشمهام حلقه بست
_ درسته شاید از من متنفر بشه اما من دوستش دارم میدونم من و درک میکنه من تقصیری نداشتم من به میل خودم باهات ازدواج نکردم ، همش اجبار بود تو که این و میدونی .
_ من میدونم ، آریا میدونه اما فکر کردی عشقت حالیش میشه ؟
_ بهادر مثل تو نیست پست و آشغال نیست اون من و دوست داره هر طوری که باشم ، من هرزه یا فاحشه نبودم که باهات ازدواج کردم توی عوضی وقتی مست بودی بهم تجاوز کردی
_ بازم میگم عشقت حرفات رو باور نمیکنه !.
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ باور میکنه !.
سرش رو با تاسف تکون داد و ماشین راه افتاد ، حسابی ذهنم مشغول شده بود یعنی بهادر از من زده میشد نمیتونستم زنده باشم خودم رو میکشتم مطمئن بودم اگه بهادر من رو پس میزد
_ پیاده شو
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، از ماشین پیاده شدم که صداش بلند شد :
_ همه چیز خوبه ؟
_ آره
_ مراقب باش جلوی زن عمو چیزی درمورد بهادر نگی میفهمی ؟
_ میفهمم
میخواستم بهش بگم من مثل تو زبون نفهم نیستم ، خیلی زیاد از کیانوش متنفر بودم اونقدر که حد نداشت !

بابا خیره بهم شد و گفت :
_ تو نظری نداری بهار ؟
خواستم چیزی بگم که قبل من پرستو خطاب به باباش گفت :
_ واسه چی دارید از این میپرسید اون که عضو خانواده ما نیست
با شنیدن این حرفش واقعا ناراحت شدم ، پرستو بیش از حد باعث ناراحتی من شده بود اما من همش داشتم خودم رو کنترل میکردم تا چیزی بهش نگم و آروم باشم !
_ پرستو مودب باش
_ بابا شما …
با تحکم اسمش رو صدا زد :
_ پرستو
ساکت شد سرش رو پایین انداخت ، نگاهم به مامان گیسو افتاد خیلی عجیب بود اما ساکت کنار کیانوش نشسته بود و چیزی نمیگفت همین هم خیلی زیاد عجیب بود چون اون همیشه واکنش نشون میداد
_ پرستو
به سمت مامانش برگشت و گفت :
_ بله
_ نیاز نیست انقدر تند با بهار رفتار کنی اون هیچ کار بدی انجام نداده
چشمهاش گرد شد
_ هیچ کار بدی انجام نداده ؟
_ آره
_ مامان شما واقعا دیوونه شدید همین که خیلی آروم کنار این پسره نشستید باعث عصبانیت من میشه
_ پرستو درست صحبت کن کیانوش از تو بزرگتر هست دوست ندارم بی احترامی بشه
پرستو با عصبانیت بلند شد و گفت :
_ من پیش کسایی که به داداشم خیانت کردند نمیشینم
بعدش گذاشت رفت ، بابا خواست بلند بشه که صداش زدم :
_ بابا
خیره بهم شد
_ بله
_ بزارید تنها باشه بهش فشار نیارید

_ اخلاقش روز به روز داره بدتر میشه اصلا متوجه نیستم باید باهاش چیکار کنم
با شنیدن این حرفش چشمهام با درد روی هم فشرده شد ، میدونستم چی داره میگه اما نه زیاد
_ بهار
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ بهتر هست یه مدت از خانواده ما فاصله بگیری !
خشک شده داشتم به بابا نگاه میکردم باورم نمیشد داشت همچین چیزی بهم میگفت
_ شما چی دارید میگید ؟
_ وضعیت پرستو داره بد میشه ، گیسو دوست نداره تو بیای اینجا واسه همین یه مدت کوتاه از ما دور باش ، بهنام رو کیانوش میاره پیش ما اما تو حق نداری بیای
حرفاش بیش از حد تلخ بود ، بلند شدم لبخندی بهش زدم :
_ باشه
بعدش به سمت کیانوش برگشتم و ادامه دادم :
_ من بیرون هستم
رفتم واینستادم دیگه چیزی بشنوم ، بغض بدی به گلوم چنک انداخته بود اما فعلا قصد شکستنش رو نداشتم من باید قوی میشدم در برابر خیلی از مشکلات که قرار بود واسم پیش بیاد
نمیدونم چقدر گذشته بود که کیانوش اومد سوار شدیم راه افتاد ، تموم مدت جفتمون سکوت کرده بودیم نمیدونم چقدر گذشته بود که بلاخره سکوتش رو شکست و گفت :
_ ناراحت شدی ؟
_ نه
_ عمو قصد نداشت ناراحتت کنه این واسه همتون بهتر بود
_ میدونم
ماشین ایستاد
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ نباید ناراحت بشی بخاطر همچین مسئله کوچیکی میفهمی ؟
لبخندی بهش زدم ؛
_ من اصلا ناراحت نیستم و بهتر هست بگم واسم مهم نیست چه اتفاقی قراره بیفته

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫30 نظرها

  1. ای من طلا بگیرم قلم صادق هدایت که میگه ( من از جملات براق و تو خالیه منورالفکر ها چندشم می شه ) روایت همین رمانه … صادق واسه این دنیا زود بودی ….

  2. Saba جون ممنونم من از کی تا حالا دارم میپرسم هم اینجا قسمت همین رمان هم قسمته رمانای دیگه که چه اتفاقی برای رویا افتاد •••• اما دوستان•بچه ها یا جواب ندادن یا اوناهم نمیدونستن ••••••• تا اون قسمتیکه من خونده بودم رویا و بهادر دشمن های زیادی داشتن و پریشون بودن بعد بهادر هم بهار آزار شکنجه میداد رویا هم بهار به عنوان خدمتکار میدید از طرف دیگه رابطش با بهار خوب نبود باهاش بیشتر اوقات بداخلاقی میکردبه اجبار بهادر تحملش میکرد•••• بعد مدتی دیگه بخاطر دیونه بازیهای بهادر اعصابم نکشید ادامش بخوننم تا این اواخر که برگشتم: بهار صاحب یه پسر بچه شده بود/بهنام/ بهادر گوربه گور شده بود مثلن مرده بود••• خبری هن از زنش رویا نبود من فکرکردم دشمناشون سره رویا هم بلا آوردن اونم کشتن•••• یکی هم به اسم کیانوش تازه وارد داستان شده بود که میگفتن پسرعمو بهادر••••••
    الاناحتمالن نویسنده خواسته رمان شبیه سریالهای* تولدی دیگر_
    ایزل• خونخواهی•دوچهره•
    بازگشت به خانه• حکایت کهنه• و•••• بکنه
    بعدش هم اگر بوسه مثلن بچه دارم بشه بعدها بهارهم بفهنه عصبانی بشه بخاطر اینکه خانواده و خوده بهادر دروغ گفتن تازه بهادر بازم زن گرفته این مردک میگه دختره بوسه دختر یا خواهر•برادرزاده یا نوه بزرگترین دشمنم بود من میخواستم انتقام بگیرم دخترشون خام خ•ر کردم عاشقم بشه زنم بشه بعد بی آبروشون کنم در صورتیکه من همیشه به فکرتو و عاشق تو بودن بهار جانم تو یدونه عشق منی، بوسه اندازه سر سوزن بران مهم نبوده و نیست فقط فقط از خانواده دشمن منه•••• به همین راحتی خودش تبرئه میکنه😐😑😶😣😥😮🤐😫😓😒🙁😕😔😷🤒🤕😞😟😤😯😲😦😧😩😬😰😱😳😵😨😖😢 😭 مردیکه بوق••••😡😠

    1. بهادر هم عین بقیه دیونه ها: ماکان/ آدم دزدی به بهانه عشق/ • آرمین/ تب داغ گناه/• امیر• نیما• اهوراااا

      1. چجوری دلت میاد ارمینو با اون بهادر روانی یکی بدونی؟😐
        درسته ارمین عوضی بازی دراورد اونم بدجور و به شخصیت واقعا موذی داره ولی خب دیگه کارای این بهادر روانیو انجام نداد که:/
        مثلا کی به نفس خیانت کرد؟
        سر ادم دزدی به بهانه عشق بدجور حرصم در اومد😐
        دختره انقد ازش متنفر بوده فرار کرده تا باهاش ازدواج نکنه اخرش عاشقش شد؟😐
        نیما؟کدوم نیما؟صدتا نیما داریم:|
        اهورا که هیچی…از این بهادرم بدتره بابا
        ایلینم از بهار احمق تر

          1. آیلییین جونم ناراحت نباش♡
            من یکی از رمانهای ناقصم ۲تا خواهرن به نامهای؛ آیلین و آیلار { من این اسم آیلین از روی فیلم•سریالهای مورد علاقم گرفتم } ربطی به رمان ندارهههه•••••••

            تازه آیلین جون فکرکنم قبلن بهت گفته بودن که دختر دایی یکی از دوستای اسبق من که جدیدن باهاش دوست شده بودم هم آیلین بود البته ما جای خالش بودیم فکرکنم فقط۶سال از خالش کوچیکترم ( این بچه ۱۴•۱۵ساله بوده )

        1. عزیزم•• تو همون saba هستی که تو پارت•قسمت قبل جواب منو داد؟!
          صبا جون••••••• متاسفانه تو بعضی رمانها مخصوصن یسری رمان آنلاینها بیمار روحی روانی خییییییییییلی زیادددده ( مثل فیلم•سریالهای: با من بمان•• ملی و راههای نرفته اش•• )
          اینهایی که من نام بردم تعداد کمی بود که یادم مونده بود(قطره ای از دریا•اقیانوس )
          حالا درباره اونهایی که نام بردم : نیما تو رمان م•ع•ش•و•ق•ه فراری استاد منظورم بود• تو رمان آدم دزدی هم من دوستداشتم اواخر داستان که دختره فکرکنم اِلین بود چندین باره گیر اون ماکان دیونه•روانی افتاد با هر ترفندی که شده { مثلن با کمک فرنوش و سیاوش••• دخترخاله و پسر داییش ) یجوری ایندفعه فرار میکرد میرفت خارج که کلن از شره ماکان خلاص بشه نه اینکه مثل ( با عرض پوزش از بچه ها )
          اون آیلین احمق•ابله• کودن/خانزاده/ بره عاشق اون یاروووو[ماکان روانی] بشه😕😯🤐😳😵😨
          حالا تو رمان تب داغ گناه هم
          پسره /آرمین•آرمان/ بخاطر گذشته خ•ی•ان•ت مادرش / یاده شنیزخانم تو استانبول ظالم افتادم/ اومد از دختره مردی که عشق مادرش بود انتقام بگیره اول با اسم مستعار به دختره پیامک میداد بعدمدتی نفس اومد پارک دیدش ترسیدبامعذرت خواهی خواست بره شروع کرد به تهدید کردنش که به پدرمادرت میگم با من دوستشده بودی و آبروتو میبرن•••• / درسته خیانت نکرد به دختره اما مثل بقیه ترسناک بود و با تهدید نفس مجبور کرد م•ع•ش•و•ق•ش باشه ]
          اون نفس بیچاره• بینوا هم از ترس آبروش چیزی نکفت•• حالا یادمه اوون وسطای داستان هم مثل: بهادر که بهارآزارواذیتو شکنجه میداد آرمین هم نفس آزارواذیتو شکنجه میداد و تازه میخواست زورکی دختره رو ح•ا•م•ل•ه بکنه برادرش هم خواهر نفس اذیتو آزاروشکنجه میکرد، این دوتا برادر مسابقه گذاشته بودن تو شکنجه این خواهرها😳😵😨😱 با عرض معذرت متاسفانه من فرق خاصی بین آرمینوبرادرش با ماکان و نیما و امیر و اهورا و بهادر و•••••••••••••• نمیبینم تازه اگر به این فکرکنیم که آرمین به نفس خیانت نکرد اون ماکان هم دیونه و مجنون اِلین بود جز اِلین به هیچ دختری نگاه نکرد اما نفس هم مثل الین آرمین دوست نداشت•••• فقط مثل چی از آبروش و مخصوصن پدرش میترسید•••• آرمین هم تهدیدش میکرد به خانوادت میگم آبروتو میبرم

          1. اوهوم…خودمم
            اها اون نیما…از نیما اصن خوشم نیومد://
            نمی‌دونم چرا نویسنده ها گند میزنن تو شخصیت دخترا؟تا یه احمق به نظر بیان؟
            و همه ی اینایی که گفتی درسته ولی خب چرا دروغ بگم من شخصیت ارمینو خیلی دوست دارم 😐
            بنظرم ارمین و کامیار قابل مقایسه نیستن کامیار نسبت به ارمین واقعا ارومتره😐
            با حرفات کاملا موافقم ولی این درست نیست که بیای با بهادر مقایسه کنی:/
            ارمین هر غلطی کرد اخرش به غلط کردن افتاد😐😂
            ولی این بهادر چی؟؟😐😐😐

            1. بله درست میگی○○○
              یچیزی من فقط حدسیات نزدم بچه ها دوستان دیگه هم درمورد رمانهای دیگه مثلن دلبر استاد•خانزاده و•••••••
              حدس🤔 میزدن که اتفاقن تا اونجا که من میدونم حدس یکی از دوستان تو رمان خانزاده هم درست از آب در اومد😀😁 که کیمیا دکتر آیلین و اهورا رو گول میزنه تا ر•ح•م اجاره / مادر بچه اینا/ خودش بشه••••

              1. اخه ببین اینجور رمانا همیشه اخرشون معلومه
                اصن لذت رمان به اینه که نفهمی اخرش چی میشه…اگه نویسنده جوری بنویسه که خواننده بتونه کل رمانو حدس بزنه دیگه لذتی نداره
                و متاسفانه الان بیشتر رمانا اینجوریه:/

    2. بیشتر از بهار دلم برای بوسه سوخت•••• به نظرم دختر خیییلی عاشق• ساده • مهربونی هست♡☆○○○

    3. (:♥
      +وای خدا من عاشق این حدسیاتتم😐😂
      و اگه رمان اینجوری بشه که حدس زدی بشه پایانش مشخصه بهار دوباره خر میشع:||||
      مردیکه بوق؟این براش کمه:/
      هرچند این بهار هم روانیه ها

  3. دیگه من از این دور فهمیدم کیانوش بهادره اونوقت این با اینکه پیشش هم هست نفهمید؟؟😂😂😂
    فقط این بوسه چی میگه این وسط
    دیر اومده نخواسته زود بره🤣🤣🤣

  4. خب که چییییی مثلاااا آخه اینا چه کارای بیخودیه تو رمان . آدم رمان میپیچونه که قشنگ تر شه نه انقدر مزخرف که آدم پشیمون شه چرا اینقدر خونده . مثلا فک میکنی اگه دختره روز به روز بدبخت تر شه رمانت داره جذاب میشهههه؟؟؟بابا یه ذره ارزش قائل باشین برای کسی که قراره رمانو بخونه در ضمن مگه سر جنگ دارین با خواننده های رمان؟بعد از قرن ها پارت میزارین اونم یه پارت فسقلی؟جاداره بگیم خسته نباشی دلاور!!!!!!خداقوت پهلوان!!!!

  5. آخه من دارم رو همین فکر می کنم که رو چه حسابی بهادر میشه کیانوش ؟ بعد رو چه حسابی بوسه رو آورده تو رمان ؟ اگه مثلاااااااا بهادر کیانوش باشه دیگه واسه چی بوسه رو عقد کنه ؟ بعدم مگه میشه مگه داریم ؟ جلد اولش خوب بود با اینکه هم قلمش ضعیف بود و هم کارای شخصیتا به شدت مسخره و رو مخ بود اما قابل تحمل بود این رمان اصلا قابل هضم حداقل با منطق من نیست .

    1. سلام همه این رمان ها ترویج روابط نامشروع و خیانته.. بعدشم زنه میمونه و میگه دوستت دارم و فلان واقعا دیگه همه بی مزه شده … بعدشم اگه این بهادره لابد خواهرش نمیدونه زنده هستش که ایقد بهار و اذیت میکنه

      1. با نظرت موافقم
        ته این رمانا مرده هر غلطیم کرده باشه دوباره دختره باهاش زندگی میکنه
        دوست داشتنو تو این رمانا با خریت محض یکسان کردند!

  6. به نظرم نویسنده یه باره بنویسه کیانوش همین بهادره همرو خلاص کنه
    بیخودی داره کشش میده
    بعدشم مگه کشکی کشکیه همینجوری طرف بگه بچت برا یه مدت پیش ما میمونه تو هم حق نداری بیای بعد اینم بگه باشه؟
    توروخدا یکم دست از نوشتن این چرت و پرتا بردارید دیگه

    1. خانواده احمق بهادر میدونستن دختره دلش نمیخواد دوباره ازدواج کنه خوب همون اول بچه رو پیش خودشون نگه میداشتن بعد خیال دختره راحت میشود که پیش خانواده پدری بهادر خطری بچش تهدید نمیکنه میرفت شهرستان پیش مادرش••• مجبور نمیشود دوباره یه ازدواج ابلهانه مثل ازدواج اولش داشته باشه••••

  7. واقعا دیگه خیلی داری بیخودی کشش میدی
    صبر خواننده هم ی حدی داره دیگه اه
    ده روز ی بار پارت میذاری اونم ی پارت واقعا مزخرف نه اتفاقی ن چیزی
    همش حرفای تکراری همش کارای تکراری
    اول برین یخورده یاد بگیرین بعد نویسندگی کنین!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن