رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۶۸

 

مگه میشد گرفته نباشم من بشدت نگران پسرم بودم ، وقتی ازش جدا شدم نگاهم به نگاه خشمگین بوسه افتاد خواستم برم که بازوم رو گرفت و گفت :
_ وایستا ببینم
ایستادم خیره بهش شدم که با خشم داشت بهم نگاه میکرد ، نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ چیه ؟
_ تو کیانوش رو دوست نداری ؟
نگاهی به کیارش که ایستاده بود انداختم و جوابش رو دادم :
_ نه
_ فکر کردی من احمق هستم حرفای تو رو باور میکنم ؟
خونسرد داشتم بهش نگاه میکردم چرا داشت همچین چیزی از من میپرسید چون فقط من و بغل کرده بود سعی داشت آرومم کنه
_ بوسه
به سمت کیانوش برگشت و گفت :
_ چیه ؟
_ کافیه !
بوسه خشمگین داشت بهم نگاه میکرد ، اصلا واسم مهم نبود حتی شده یه ذره ، به سمت اتاقم راه افتادم داخل شدم در رو پشت سرم بستم خیالم راحت شده بود حالش بهتره چیکار میتونستم انجام بدم اصلا داشتم دیوونه میشدم میدونستم با اینکارشون قصد داشتند من و مجبور کنند برم پیششون اما من قلبم راضی نمیشد چون اونا باعث شدند من به این حال و روز بیفتم
با شنیدن صدای باز شدن در اتاق به سمت کسی که در رو باز کرده بود برگشتم با دیدن کیانوش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ این اتاق در نداره ؟
بدون توجه به حرف من گفت :
_ زود باش آماده شو وسایلت رو جمع کن
_ چرا ؟
_ چون باید بریم
_ کجا ؟
_ خونه عمو
_ من نمیام
_ مگه دست خودته ؟
_ آره
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد ؛
_ ببین داری عصبانیم میکنی ؟
_ من
_ آره

_ من قصد ندارم بیام جایی که باعث نابودی من شدند پس نیاز نیست بیخود وقتت رو تلف کنی
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ عمو همیشه دوستت داشته هر کاری انجام داده بخاطر خودت بوده پس درک نمیکنم الان بخوای همچین حرفایی بگی
نمیدونستم چی باید بهش بگم چون حسابی ناراحت و غمگین شده بودم بخاطر بابا مامان گیسو پرستو چون همشون یه نقشی داشتند ، رفتم یه گوشه نشستم خسته شده بودم خیلی زیاد کیانوش اومد کنارم نشست و گفت :
_ چرا تا این حد نسبت به کسایی که دوستت دارند کینه داری ؟
پوزخندی زدم :
_ چون باعث شدند من از اون خونه خارج بشم به تو اعتماد کنم کسی که باعث شد به شوهرم خیانت کنم
_ چرا هنوز میگی بهادر زنده هست وقتی همچین چیزی نیست هان ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من مطمئن هستم زنده هست اگه زنده نبود احساسش میکردم من احساس میکنم زنده هست و خیلی زود برمیگرده پیش من و پسرم
پوزخند صدا داری زد :
_ تو الانم به بهادر خیانت کردی پس دعا کن زنده نباشه چون تو رو نمیبخشه
_ من هیچوقت با خواسته ی قلبی بهش خیانت نکردم تو به من تجاوز کردی ، مجبور شدم بخاطر پسرم بهنام زنت بشم و این رو مطمئن باش اگه بهادر برگرده و من رو نپذیره بهنام رو بهش میسپارم و واسه همیشه گم و گور میشم !
_ کجا میری ؟
به سمتش برگشتم حالا داشت به من نگاه میکرد ، خیلی تلخ گفتم :
_ خودم و میکشم !
اولش ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد بعدش اخماش تو هم فرو رفت :
_ تو واقعا دیوونه هستی
_ دیوونه نیستم اما نمیتونم بدون بهادر زندگی کنم چون سخته خیلی زیاد
بعدش دستم رو روی قلبم گذاشتم و محکم چنگی بهش زدم که نگران گفت :
_ چیشد ؟
_ درد میکنه گاهی مهم نیست
_ پاشو بریم دکتر
_ مهم نیست همیشه میشه درست میشه من حالم خوبه
_ اما …
_ کیانوش !

نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ واقعا همیشه لجباز هستی نباید اینطوری رفتار کنی میفهمی ؟
چشمهام با درد بسته شد مگه میشد ، من خودم نمیخواستم اینطوری باشم اما شده بود
_ بهار
_ بله
_ به خدمتکار میگم بیاد وسایلت رو جمع کنه تو استراحت کن نیاز نیست دست به چیزی بزنی
خواست بره که دستش رو گرفتم ایستاد سئوالی بهم چشم دوخت :
_ میشه من نیام ؟
_ نه
بعدش گذاشت رفت ، من واقعا دوست نداشتم برم جایی که به هیچ عنوان احساس آرامشی واسه ی من نداشت نمیدونستم این همه اصرار واسه ی چیه اما میدونستم مجبورم برم تا پیش پسرم باشم نمیتونستم تنها یادگار بهادر رو تنها بزارم اینطوری حالم بد میشد
_ بهار
خیره به مامان گیسو شدم و سرد گفتم :
_ بله
_ چرا انقدر گرفته هستی ؟
_ چون دوست نداشتم بیام اینجا
ابرویی بالا انداخت :
_ جدی ؟
_ بله
حسابی حالم گرفته شده بود نمیدونستم چی باید بهش بگم دیگه واقعا رد داده بودم واسه همین بود خیلی رک داشتم جوابش رو میدادم حسابی داشتم عقلم رو از دست میدادم ، چند دقیقه که گذشت گفت :
_ دوست نداشتی بیای پس چرا اومدی ؟
_ مطمئن باشید بخاطر شما نیست اگه اومدم بخاطر پسرم هست
بعدش به سمت خدمتکار برگشتم :
_ میشه اتاقم رو نشون بدید ؟
_ حتما
سریع بلند شدم آماده شدم میخواستم اتاقم که آماده شده رو ببینم همینطور ببینم کجاست ، من رو به سمت اتاق مهمون برد همینم باعث شد اگه یه ذره احساس خوب نسبت بهشون داشتم همونم تموم بشه
_ پس بلاخره اومدی !
به سمت پرستو برگشتم دوست نداشتم جوابش رو بدم اما انگار مجبور بودم چون اگه جوابش رو نمیدادم فکر میکرد واسه ی خودش شخص مهمی هست !

_ مشکلی داری با اومدن من ؟
پوزخندی بهم زد :
_ نه چه مشکلی باید داشته باشم ؟
_ مشخص هست دوست نداشتی بیام اما منم دوست نداشتم بیام جایی که شماها هستید بخاطر پسرم مجبور شدم بهتره از من فاصله بگیری سر به سر من نزاری شنیدی ؟!
چشمهاش گرد شد
_ ببینم تو داری من و تهدید میکنی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ تو فکر کن تهدید هست واسم مهم نیست فقط دوست ندارم اطرافم باشی
بعدش داخل اتاق شدم در رو پشت سرم محکم بستم ، به در تکیه دادم نفس راحتی کشیدم سخت بود اما موفق شدم تو این خونه باید محکم میشدم نه یه آدم ضعیف که بقیه بخوان اذیتش کنند
رفتم وسایلم رو چیدم بعدش روی تخت دراز کشیدم نیاز داشتم به استراحت تا تموم افکار منفی که تو ذهنم بود رو بریزم دور …
_ بهار
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بله ؟
_ حالت خوبه ؟
_ ممنون
بابا جا خورده بود داشتم این طوری باهاش صحبت میکردم اما من دیگه عادتم شده بود نمیتونستم ترکش کنم به هیچ عنوان بعد گذشت چند دقیقه اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ بله
_ تو از دست ما ناراحت هستی ؟
_ نه
_ اما من احساس میکنم ناراحت هستی چون رفتارت هم همینو میگه
خیالی سرد جوابش رو دادم :
_ ناراحت نیستم چون اصلا واسم مهم نیست ، نیازی نیست به خودتون فشار بیارید
_ عوض شدی
_ شما هم همینطور !
من عوض نشده بودم فقط رفتارم مثل خودشون شده بود ، بوسه اومد کنار کیانوش نشست که پرستو با لبخند بهش خیره شد و گفت :
_ چند وقت هست با کیانوش آشنا شدی ؟
_ خیلی وقته
_ کاش منم واسه عقدتون دعوت میکردید خیلی دوست داشتم بیام
پرستو رسما زده بود به سرش فکر میکرد من ناراحت میشم اما واسم مهم نبود حتی شده یه ذره …

بیتفاوت داشتم به حرفاشون گوش میدادم که پرستو خیره بهم شد و گفت :
_ تو خجالت نمیکشی رفتی بین دوتا عاشق ؟
سرد داشتم بهش نگاه میکردم هیچ دلیلی وجود نداشت من جوابش رو بدم وقتی داشت واسه ی خودش مزخرف میگفت ، لبخندی بهش زدم :
_ دلیلی نداره من به حرفات جواب بدم عزیزم بهتره قبل اینکه چیزی بگی اول خوب بهش فکر کنی چون اینبار شاید باعث شد افسردگیت باعث شد خودکشی کنی !
چشمهاش گرد شده بود ، لابد فکر میکرد جوابش رو نمیدم و رعایت حالش رو میکنم ، بلند شدم که صدای بابا بلند شد :
_ فکر نمیکنی داری تند میری ؟
نه انگار نمیشد سکوت کرد چون اینطوری فکر میکردند من احمق هستم پس باید جوابش رو بدم !
_ نه چون وقتی من با دختر شما صحبت نمیکنم یعنی دوست ندارم باهاش هم صحبت بشم اما دختر شما عمدی میاد با من صحبت میکنه تا اذیت بشه درسته ؟
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد مشخص بود دوست نداشت همچین جوابی بشنوه اما شنید چون حقش بود
بعدش رفتم سمت بیرون شاید تنهایی بهتر بود از جمع کسایی که باعث میشدند قلبت شکسته بشه !
_ ناراحتی ؟
بدون اینکه به سمت کیانوش برگردم جوابش رو دادم :
_ نه
_ پس چرا تنهایی نشستی ؟
_ میخواستم دور باشم تا قلبم آروم باشه
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ از چی دور باشی ؟
_ تموم چیز هایی که باعث میشن اذیت بشم !
_ منظورت پرستو هست
_ اون همیشه از من متنفر بود حتی وقتی بهنام رو باردار بودم احساس میکنم وقتی بهادر زنده بود همشون داشتند فیلم بازی میکردند که دوستم دارند مهربون هستند و حالا دارند ذات واقعیشون رو نشون میدن !
_ چرا انقدر بدبین هستی ؟
_ بد بین نیستم !
_ اونا واقعا دوستت دارند
_ باشه دوستم داشته باشند دیگه واسم اهمیت نداره ، وقتی این ماجرا ها حل شد با پسرم میریم مشهد پیش مادرم زندگی میکنیم
_ پس بهادر چی ؟
_ بهادر اگه زنده باشه خودش میاد پیشم ما رو پیدا میکنه نیاز نیست من و پسرم دنبالش باشیم
پوزخند صدا داری زد :
_ پس قطع امید کردی ؟
_ نه

🍁🍁🍁🍁🍁

‫9 نظرها

  1. خدایی من یه کلمه جدید تو رمان ندیدم😐😂
    ماه هاست که دارم میام بلکه یه کلمه جدید تو این رمان ببینم ولی میبینم همونجوریه که قبلاً بوده😐
    جمله بندیم که نگم…!

  2. اصلا مزخرف تر از این رمان رو من ندیدم تا به حال.الان هفت ماهه که هر پارت کیارش و بهار با هم دعوا میکنن.اصلا ادمین عزیز پیشنهاد میکنم این رمان رو بردارید.این همه رمان قشنگ و با مفهوم هست سه چهار تا سایت این رمان رو میزارن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن