codebazan

رمان فقط برای من بخون

رمان فقط برای من بخون پارت ۵

به گوشه گوشه ی خونه سر زدم و همه چیزو با چشمام اسکن کردم من تو این خونه خاطراتی داشتم من

تو این خونه عاشق شده بودم به طرف اتاق خواب رفتم خیلی اروم

رو تخت و مرتب کردم دوباره همه چیو چک کردم مانتومو تنم کردم و کلیدای هامون و که هنوز

پیش من بود و گذاشتم رو کنسول پیش بقیه مدارک روسریمو سر کردم و ساک و برداشتم

دیگه زمان رفتن رسیده بود از راهرو که گزشتم چشمم به عکس بزرگی که

از من و هامون بود افتاد چقدر این عکسو دوست دارم اینجا نگاه مون واقعا قشنگه

ولی حیف که از این عکس تو سایز کوچیک نزده بودیم این عکس رو هم که نمی شد برد

حتما هامون نابودش می کنه دیگه به دردش نمی خوره

****

از در خونه زدم بیرون باد بدی می یومد بادی که سوزش مثل سوزش کشیده رو صورت خیس بود

باد هم داشت منو به سخره می گرفت و تنبیهم می کرد

یکمی قدم زدم تا به سر خیابون اصلی برسم از همون جا واسه یه تاکسی سمند دست تکون دادم

و تاکسیو رو دربست در اختیار گرفتم ادرس خونه ی خودمو دادم وقتی رسیدیم به مقصد بعد از پرداخت

کرایه تاکسی وارد ساختمان شدم کلیدو بی حال تو قفل در چرخوندم و وارد خونه شدم

یه نگاه اجمالی به سالن انداختم چقدر همه چی در سکوت فرو رفته بود

ساکو همون جا انداختم و خودمم نشستم و زدم زیر گریه حالا به واقعیت تلخ زندگیم رسیده بودم تنهاییییییییییییی

اینقدر گریه کرده بودم که حتی نا نداشتم از پشت در کنار بیام

*******

******سه ماه بعد********

الو سلام

سلام بفرمایید ؟

برای اگهی که به روزنامه دادید مزاحم شدم

بله خواهش می کنم

ببخشید می شه شرایطشو بگید ؟

حتما کار تو یه رستورانه – ساعت کاریش هم از ۶ظهر تا ۱۲شب

ببخشید اقا فرقی نداره که پیانیست مرد باشه یازن ؟

خیر فرقی نداره فقط کارش مهمه که خوب باشه

ممنون می شه ادرس رستوران و بدید ؟و این که کی می تونم مزاحمتون بشم ؟

بله یاداشت بفرمایید اگر براتون امکان داره همین امروز تشریف بیارید تا اگه

مورد تائید قرارگرفتید قراداد کار رو ببندیم .

————————

وقتی گوشیو قطع کردم به خودم گفتم :

بیا اینم از کار انا خانوم این همه زحمت بکش درس بخون اخر سر هم این درس به دردت نخورد

حالا باید بری تو رستوران کار کنی ولی خوب حقوقش خوبه اخر شبا هم که اژانس می گیرم

فعلا از بیکاری بهتره باید بجنبم اگه شانس منه تا برسم یکی دیگه کارو ازم قاپیده پس بهتره زودتر

برم ببینم اصلا این رستوران کجاست ؟

سریع به سمت اتاقم رفتم و در کمدو باز کردم یه مانتو فیروزه ای خیلی کوتاه داشتم با شلوار جین سفید برداشتم اماده شدم و روسری ابریشمیه سفیدمو که روش گلهای ابی داشت و سرم کردم حوصله ارایش ان چنانی نداشتم فقط یکم رژ براق صورتی زدم بارونیمم گرفتم دستم و کیفمو برداشتم بعد از پوشیدن

کفشام از در بیرون زدم هوا واقعا سرد بود بارونیمو تنم کردم و با قدمهای سریع به سمت خیابون رفتم

به ادرس یه نگاهی انداختم خوبه زیادم از خونه فاصله نداشت ولی بازم یک ساعتی راه بود برای یه تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم

وقتی به ادرس مورد نظر رسیدم از تاکسی پیاده شدم یکم اطرافو نگاه کردم

جای خوبی بود خیلی خلوت بود با یه خیابون پهن که فضای سبز قشنگی هم اطرافش بود

به سر در رستوران نگاه انداختم اسم رستوران اریا بود

ابتدا ورودی رستوران سه پله که از جنس مر مر بودن به صورت هلال وجود داشت که

به در بزرگ چوبی بسیار زیبا و بزرگی وصل می شد

دو طرف پله ها مجسمه دو سرباز همخامنشی

که نیزه های بزرگی تو دست داشتن قرار داشت خیلی از طرح ورودی رستوران خوشم اومد

ادمو یاد زمان همخامنشی می نداخت معلومه صاحب رستوران علاقه زیادی به ایران قدیم داره

اروم از پله ها بالا رفتم تا به در چوبی رسیدم درو یکمی هل دادم ولی گویا بسته بود

خوب نگاه کردم زنگی وجود نداشت ولی چشمم یه طناب اویزون خورد

که از جنس کنف بود بالاش هم وصل می شد به زنگ بزرگ برنجی

خنده ام گرفته بود اخه کی تو عصر ارتباطات از این زنگها استفاده می کنه تو دلم اسم خدارو

گفتمو طناب و کشیدم صدای زنگ مثل ناقوس کلیسا بود دوبار طنابو کشیدم وکمی منتظر موندم

با صدای مردی که می گفت : امدم یکم خودم عقب تر کشیدم در با صدا باز شد

یه مرد حدودا ۳۷ساله درو بروی من باز کرد و منتظر نگاهم کرد

یکم مردو بر انداز کردم شاید در حدود ۵ثانیه مردی خوش تیپی به نظر می رسی

یه کت و شلوار دودی رنگ تنش بود با یه بلوز خاکستری موهاشم به طرز جالبی

به سمت عقب هدایت کرده بود تا اومدم چیزی بگم همون مرد با لبخندی گفت :

خوب خانوم اگه دید زدناتون تموم شد امرتون و بفرمایید ؟

یه لحظه از حرفی که زد شرمنده شدم ولی زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم :

عذر خواهی می کنم قصد بدی نداشتم من برای اگاهی که داده بودین مزاحمتون شدم

قبلش هم تلفنی هماهنگ کرده بودم …..

مرد کاملا در و باز کردو گفت : بفرمایید داخل

مردد نگاش کردم نمی دونم مرد پیش خودش چی فکر کرد که گفت :

جای امنیه خیالتون راحت بفرمایید اگه می بینید در بسته بود دلیلش اینه که

این رستوران قرار هفته ی بعد افتتاح بشه فعلا در و بسته نگه می داریم

اااا پس دلیل در بسته اش اینه مرد کنار ایستاد تا من وارد بشم وقتی وارد شدم

هنگ کردم فضای داخلیه رستوران بی نظیر بود فضای سالن اصلی به صورت مدور بود با میز و صندلی های بسیار شیک که همشون به رنگ قهوه ای بودن با رو کش عسلی رنگ

تمام کف از مرمر نارنجی بسیار خوشرنگ پوشیده شده بود چهار ستون بسیار بزرگ که بصورت طرح هخامنشی به سقف بسیار بلند وصل می شدن

لوستر اصلی سالن هم طرح فروهر بود واقعا از نگاه کردن سیر نمی شدم به مردی کنارم ایستاده بود

بدون اغراق گفتم : اینجا فوق العاده است وصدامو اروم تر کردمو گفتم : منو یاد دوران باستان می ندازه

مرد هم لبخندی زدو گفت : به نظر منم همین طوره خانومه ؟؟؟

– اه ببخشید من هنوز خودمو معرفی نکردم من انابیتا سعادت هستم

– خوشبختم خانوم بنده هم اریا دانش هستم مدیر و صاحب این رستوران

– خوشبختم اقای دانش

– خوب خانوم سعادت در خدمتم

– بله خواهش می کنم برای اگهی که نیاز به پیانیست داشتید مصدی اوغات شریفتون شدم

– شما پیانیست هستید ؟

بله البته نه خیلی حرفه ای ولی کارم بد نیست

می تونید الان یک قطعه بنوازید ؟ امادگی دارید ؟

بله چرا که نه ؟

دانش با دستش منو به سمتی راهنمایی کرد که پیانو قرار داشت

بی رو در وایسی کیفو بارونیمو رو یکی از میزها گذاشتم

رفتم و پشت پیانو جا گرفتم اول چند کلاویه ها رو فشار دادم

تا ببینم پیانو کوک هست یا نه که شکر خدا کوک کوک بود

شروع کردم به زدن یه قطعه از اهنگ خوابهای طلایی

وقتی نواختن و تموم کردم برگشتم به سمت اقای دانش که رو یکی از صندلی ها نشسته بود و لبخند بزرگی هم رو لباش داشت خیلی اروم شروع کرد به دست زدن و گفت : عالی بود شما استخدامید

منم جواب لبخندشو با یه لبخند دادمو تشکر کردم

اقای دانش از صندلی بلند شد و گفت :من الان بر می گردم

سری تکون دادم و گفتم خواهش می کنم راحت باشید ….

وقتی دانش رفت از پشت پیانو بلند شدم و دوباره شروع کردم به دید زدم رستوران به خودم گفتم

خدایی ایده از هر کسی بوده خیلی طراح زبردست و خلاقی بوده

تو افکارم غرق بودم که پسر جونی سینی به دست به سمت من اومد

پسر سلام داد و سینی رو رو میز نزدیک من قرار داد و گفت : اقای

دانش فرمودن از خودتون پذیرایی کنین ایشون هم الان بر می گردن

از پسر تشکر کردم وقتی پسره رفت به محتوای سینی نگاه کردم

یه فنجون قهوه بود و با یه تکه کیک

می خواستم بخورم ولی نمی دونم چرا پشیمون شدم فکر کردم الان دانش پیش خودش می گه

چقدر طرف گرسنه بوده بخاطر همین چشممو به قهوه ی خوش بو کیک هوس انگیز بستم چند دقیقه ای

نگذشته بود که اقای دانش اومد و پشت همون میز نشست به منم گفت که بشینم

– خوب خانوم سعادت اینم فرم قرارداد بفرمایید مطالعه کنید اگه مورد قبول بود امضا بفرمایید

– البته ببخشید من این برگه هارو اوردم این جا اخه اتاق کار هنوز نا بسامانه

برگه رو از ش گرفتم و گفتم بله درک می کنم ایرادی نداره و شروع کردم به مطالعه تمام بندهای قرارداد

فقط تو قسمت مشخصات وضعیت تاهل موندم که چی بنویسم حتما بعد از سه ماه هامون رفته و از من جدا شده بازم با یاد اوری نام هامون قلبم فشرده شد ولی باید خودمو کنترل می کردم تو این مدت خیلی رو خودم کار کرده بودم ولی خوب زیاد نتیجه ی مثبتی نداشت و همیشه شبها به یادش اشک چشمام جاری می شد …….

با دستهای لرزون قسمت مجردو تیک زدم …قرارداد زیاد سخت و پیچیده نبود برگه رو امضا کردم و به طرف دانش گرفتم و گفتم : بفرمایید امیدوارم شایسته این کار باشم

دانش که برگه رو از من گرفته بود و داشت مشخصاتمو می خوند با تعجب سرشو بلند کردو گفت : شما تحصیلاتتون که مهندسیه پزشکی؟؟؟؟

– نگاهمو به چشمای پر تعجب دانش انداختمو گفتم : بله ایرادی داره ؟

– ایراد که نه ولی این شغل مناسب تحصیلات شما نیست

– با ناراحتی گفتم : اقای دانش می خواید قرارداد نبندید ؟

– خیر خانوم عرض بنده چیز دیگه ای ؟ شما که رشته تحصیلیتون خوبه چرا می خواید

پیانیست یه رستوران بشید برام کمی جای تعجب داره ؟

بعد هم با صدای خیلی ارومی گفت : بهم حق بدید

– اقای دانش من این کارو دوست دارم در ضمن زمان می بره تا من بتونم با توجه به رشته ی تحصیلیم

شغلی پیدا کنم و این که من به این شغل نیاز دارم

دیگه چیزی نگفتم و به اقای دانش که داشت منو نگاه می کرد زل زدم اقای

دانش بعد از کمی مکث گفت حتما خانوم مهندس باعث خوشحالیه که شما با ما همکاری کنید

و برگه منو داخل همون پوشه گذاشت بلند شدمو از ش تشکر کردم دیگه باید می رفتم

– اقای دانش من از کی شروع به کار می کنم ؟

– شما از ۵شنبه که روز افتتاحیه هست تشریف می یارید البته عرض کنم که ۵شنبه

کمی باید زودتر بیاید بخاطر مسائل افتتاحیه عرض کردم چون روز افتتاحیه فقط میهمانهای

ویژه داریم که فردا دعوت نامه ها دستشون خواهد رسید

– حتما ساعت ۳خوبه که اینجا باشم ؟

– بله خوبه

به دانش قول دادم که ۵شنبه ساعت ۳حتما تو رستوران باشم دوباره از دانش تشکر کردم و خداحافظی

دانش تا دم در اصلی منو همراهی کرد مرد محترمی به نظر می رسید

اروم اروم داشتم به سمت خونه بر می گشتم از سوپر سر کوچه یکم خرید کردم

تقریبا دیگه چیزی تو خونه برای خوردن نمونده بود جلوی ساختمان که رسیدم

ماشین ستاره رو دیدم کمی جلوتر رفتم ولی کسی داخل ماشین نبود شاید اشتباه

فکر کردم و ماشین فقط مدل ماشین ستاره بوده به هر حال هر گردی که گردو نمی شه

پله ها را بالا رفتم با یکی از دوتا همسایه ها سلام و علیکی کردم تا رسیدم دم واحد خودم

کیسه های خریدو گذاشتم جلو پام تا کلید واز کیفم در بیارم در و که باز کردم صدای اشنایی

به گوشم خورد خود ستاره بود پس اشتباه نکرده بودم اونم ماشینش بود که جلوی ساختمون

پارک کرده بود به پشت سرم نگاه کردم خود ستاره بود ولی خیلی لاغر شده بود

-سلام بی معرفت فراری

-سلام ستاره خانوم با معرفت

ستاره به سمتم اومد و منو تو اغوشش فشرد

حقیقتش از ستاره هم دلگیر بودم تو این مدت حتی یه زنگ هم نزده بود تا ببینه

من مرده ام یا زنده با دست اشاره کردم بیاد داخل و منتظر موندم تا اول ستاره وارد

بشه پشت ستاره داخل خونه شدم و درو بستم همون جور که به سمت اشپزخونه

می رفتم تا وسایل و بزارم گفتم راحت باش بشین منم الان می یام

سریع زیر کتری و روشن کردم تو هوای سرد هیچ چی به اندازه چای به ادم مزه نمی ده

رفتم کنار ستاره نشستم و گفتم : انتظار دیدنتو نداشتم ستاره خانوم ؟ راه گم کردی ؟

ستاره با سر پایین گفت: حق داری انا شرمنده ام می خواستم زودتر از اینا بیام دیدنت ولی نشد !!!

– بی خیال ستاره می فهممت تو هم گرفتار زندگی خودتی بگذریم حال خودت و بچه اتو و باباش چطوره ؟

– ستاره با لبخند غمگینی گفت : همه خوب ممنون

دیگه چیزی نگفتم و منتظر موندم تا خود ستاره دهن باز کنه و علت اومدنشو بعد

سه ماه بی خبری به من بگه …….

ستاره هم سکوت کرده بود ترجیح دادم یکمی ستاره رو تنها بزارم پس رفتم اشپز خونه و دوتا

چای خوش رنگ ریختم و با کمی شکلات که تازه خریده بودم به سمت ستاره رفتم

بیا ستاره خانوم یه چای تازه دم نوش جون کن تا حالت جا بیاد

راستی ستاره از کی منتظر مونده بودی ؟

– فکر کنم یکساعتی بشه

– خوب دختر عاقل قبلش یه زنگ می زدی که پشت در نمونی ؟

– اگه زنگ می زدم جواب تلفنمو می دادی ؟

ستاره منتظر نگام کرد جواب ستاره رو دادم : چرا نباید جواب می دادم باور کن ستاره

شاید کمی ازت دلگیر باشم ولی درکت می کنم تو هم گرفتاریای خودتو داری مطمئن باش

با خوش رویی جواب تلفنتو می دادم

– می دونم انا تو خیلی مهربونی حقیقتش اینه اگه تو این مدت زنگ نزدم دلیلش بی معرفتی من نبود

من بچه مو از دست دادم حالم خوب نبود

با ناباوری به ستاره زل زدم و گفتم : بچه تو سقط کردی ؟

اشک تو چشمای ستاره جمع شد و گفت : نه

پس چی ستاره درست تعریف کن ببینم چی شده >؟

ستاره از جعبه دستمال کاغذی که رو میز بود یه دستمال کند نم چشماشو گرفت و گفت :

یه روز تو حموم بودم تلفن زنگ خورد منم دمپایی ابری خیس پام بود تا پامو گزاشتم بیرون

لیز خوردم همون باعث شد بچه مونو از دست بدم

رفتم کنار ستاره نشستم و بغلش کردم پیش خودم شرمنده شده بودم که قضاوت

عجولانه کرده بودم

صورت ستاره رو بوسیدمو گفتم : حالا که بهتری ؟

ستاره با سر جوابمو داد

به ستاره اروم گفتم : حتما عمر اون بچه به این دنیا نبوده غصه نخور

هم تو جونی هم شوهرت دوباره تلاش کنید ولی اینبار بیش تر مراقب خودت و بچه ات باش

ستاره گفت : انا فعلا نمی خوام بچه دار بشم اینو به سام هم گفتم چون سقط داشتم تا یه سال

نباید حامله بشم دکترم بهم گفته

خیلی خوب دختر من که نگفتم حالا فردا حامله بشی !!!!

ستاره یه مشت زد به شونه ی من و گفت : انا تو ادم نمی شی ؟

نه من فرشته ام عزیزم حالا هم چایتو بخور سرد شد

کمی از ستاره فاصله گرفتم تا راحت باشه خودمم مشغول خوردن چای شدم

خیلی دلم می خواست از هامون خبر بگیرم ولی غرورم اجازه نمی داد

بزور خودمو نگه داشتم تا یه موقع اسم هامون تو دهنم نیاد

من و ستاره یکم دیگه حرف زدیم البته بیشتر ستاره بود که حرف می زد و من نقش شنونده

رو داشتم از خودش و سام می گفت یه جاهایی هم از سامان یه چیزای می گفت

منم با صبوری گوش می دادم ولی هر چی بیشتر می شنیدم کمتر امید داشتم تا از هامونم

یه حرفی این وسط زده بشه بعد از یه ساعتی ستاره رفت ولی قول داد زود به زود به دیدنم بیاد

بعد از رفتن ستاره دلم بد جوری هوای هامون و کرده بود انگار با دیدن ستاره همه تلاشی

که برای مقابله با قلبم کرده بودم دود شد و رفت هوا به سمت تلفن رفتم جند باری شماره

خونه ی هامون و گرفتم ولی قبل از اینکه تلفن وصل بشه قطع کردم نه نباید همچین

حماقتیو کنم از تلفن فاصله گرفتم تا اخر شب مثل مرغ بال و پر کنده بودم هی دور خودم چرخ می زدم

************

یه هفته ی کسل کننده هم گذشت امروز روز اول کاریم محسوب می شد

ساعت یک بود که رفتم یه دوش گرفتم و کمی هم به خودم رسیدم به صحبتهای اقای دانش

معلوم بود امروز روز خاصی برای رستورانه و مهمونای ویژه ای هم داره

سرافون سنتی داشتم ترجیح دادم همون و بپوشم با یه زیر سرافونی مشکی و شلوار جین تنگ مشکی

تیپمو کامل کردم حدود ساعت ۲بود که از خونه بیرون زدم تا روز اولی بد قول نباشم

وقتی رسیدم به رستوران همه جا مرتب بود تمام کارکنان فرم یک دست پوشیده بودن اقای دانش و دیدم

که داشت به هر کی دم دستش بود یه دستوراتی رو می داد اروم به اقای دانش نزدیک شدم و سلام دادم

– سلام اقای دانش خسته نباشید

دانش به ساعت مچیش نگاهی کردو گفت : سلام خانوم سعادت خوش حالم که خوش قولید

بعد هم دانش ادامه داد اگه ممکنه با من بیاید من پشت سر اقای دانش حرکت کردم از یه راهرویی گذشت

و وارد یه اتاق بزرگ و شیکی شد

دانش روشو سمت من چرخوندو گفت : خانوم سعادت بنشینید لطفا کارتون دارم

اروم به سمت یکی از مبلها که تو اتاق چیده شده بودن رفتم و نشستم

دانش چند برگه از توی کشوی میزش برداشت و به سمت من اومد برگه ها رو به سمتم گرفت

و گفت : برای افتتاحیه دوست دارم این اهنگها نواخته بشه لیست اهنگ ها رو دیدم با زمانبندیشون

اهنگ های خوبی انتخاب کرده بود همه از قطعه های معروف بودن

سرمو بلند کردم و به دانش گفتم مشکلی نیست می شه الان برم یکمی روشون کار کنم

دانش بله ای گفت

منم از جام بلند شدم هنوز در اتاق و باز نکرده بودم که یاد مطلبی افتادم به سمت

دانش برگشتم و گفتم : اقای دانش من هم باید فرم مخصوص تنم کنم ؟

دانش یه نگاه به تیپم کردو گفت : نه نیازی نیست شما که خودت همه چی تمومی

یه ان از حرف دانش هجوم خون گرمو تو صورتم حس کردم وزیر لبی از دانش تشکر کردم و

به سمت پیانو رفتم خداییش همه تو جنب و جوش بودن هر کی یه کاری می کرد چندتا خانوم هم دیدم

که داشتن رو میزیهای مخملی رو روی میزها می زاشتن و چند نفر دیگه هم گلدون های گل و جا بجا می کردن

اروم به سمت پیانو رفتم لیست و دوباره نگاه کردم اولین اهنگ و تمرین کردم خوبه کتاب نت بابامو

با خودم اورده بودم تمامی این اهنگها نتش داخل اون کتابچه بود

با شروع اولین اهنگ صدای سرو صدا کم شد ولی من بی توجه شروع به نواختن کردم

با تموم شدن اولین اهنگم متوجه شدم یه پسری کنارم ایستاده یکمی سرمو بلند کردم و نگاهش کردم

اوه یه پسر خیلی خوش تیپ حدود ۲۸ ساله مونده بودم این بابا کیه همچین زل زده به من

منم یه اخمی به پیشونیم دادمو گفتم : کاری دارید ؟

پسره لبخندب زدو گفت : من ارتا هستم …ارتا دانش برادر اریا دانش

سریع اخممو باز کردم و گفتم خوش بختم اقای دانش

– شما باید خانوم سعادت باشید ؟ درسته ؟

– بله خودم هستم

– خوب خانوم سعادت عالی نواختین – من مدیر برنامه ی این رستوران هستم شما باید با من

هماهنگ بشید

و شروع کرد به توضیح دادن برنامه ی امشب من باید بعد از هر اهنگ یه انتراکی

بگیرم و بعد پارت بعدی رو شروع می کردم

حدود ساعت ۵بود که به خودم یکمی استراحت دادم یکی از کارکنان خانوم رستوران

برام نسکافه اورده بود با یه تکه کیک شکلاتی

این دفع بی تعارف از خودم پذیرایی کردم چون ناهارم درست حسابی نخورده بودم این جور که

از شواهد امر موجود پیدا بود امشبم برنامه ی رستوران خیلی سخت و فشرده خواهد بود

بعد از خوردن شروع کردم به نگاه کردن جنب و جوش کارکنان رستوران فکر کنم

اونها هم یکمی از حجم کاریشون کم شده بود چون دیگه مثل قبل دور خودشون نمی چر خیدن

کم کم به زمان افتتاحیه نزدیک می شدیم اریا دانش و دیدم که با یه کت و شلوار خوش رنگ

طوسی با لباس کمرنگ تر و کروات همرنک پیرهنش نزدیک من می شه

از جام بلند شدم همزمان با اون برادرش هم نزدیک می شد وقتی اریا به من رسید با یه لبخند جذاب

به من گفت : خوب خانوم اماده اید ؟

– بله اقای دانش

– باید با ارتا هماهنگ بشید بعد هم یه هندزفری به من داد و گفت : اینو بزارید داخل گوشیتون

اینطوری با ارتا هماهنگید هر وقت به شما اطلاع داد شروع به نواختن می کنید

– باشه اقای دانش مشکلی نیست

هندزفری و داخل گوشم گزاشتم از اون ور ارتا با خنده گفت ۱۲۳امتحان می کنیم خانوم صدامو دارین ؟

– بله اقای دانش دارم

بعد هم خود ارتا که به ما ملحق شده بود گفت : این گوشی میکروفن فقط منو شما داریم

افتتاحیه رستوران به بهترین نهو برگزار شد تمامی مهمونهای رستوران همه از قشر خاص اجتماع بودن

بینشون خیلی از چهره های سرشناس و دیدم خیلی از هنرمندان و خیلی از فوتبالیست ها رو ………..

یک ماهی بود از رفتن من به رستوران می گذشت تو این مدت چند باری هم ستاره رو دیدم ولی هنوزم

نگفته بودم کجا کار می کنم هر وقتی از من پرسیده بود به روش خاص خودم ستاره رو پیچونده بودم

بین دیدنها و حرفهای بین من و ستاره بازم از هامون حرفی به میون نیومد

رابطه ام با اریا و ارتا خیلی خوب بود اصلا حس این که من زیر دستشون هستمو نداشتم

کار و بار رستوران هم عالی بود یه وقتهای رستوران رزرو یه گروه می شد مثل همایش های

شرکتهای خاص که تعدادشون کم بود یا ………

یه شب مثل هر شب مشغول نواختن بودم که صدای ارتا تو گوشم پیچید ” دختره امشب من می رسونمت “

یه لحظه نت اهنگ یادم رفت ولی سریع به خودم اومدم ولی اروم گفتم ” پسره نمی دونی وسط نواختن نباید به من چیزی بگی نزدیک بود اشتباه کنم “

وقتی اهنگ تموم شد ارتا گفت یه استراحت یک ربعه بده

داشتم نت اهنگ بعدی رو اماده می کردم که دوباره صدای ارتا تو گوشم پیچید

انا این جکو شنیدی ؟

اروم گفتم کدوم جک ؟

یه روز غضنفر می ره امامزاده می بینه دختره داره می گه خدایا یه شوهر خوب به من بده

غضنفر خودشو می ندازه بقل دختره می گه : خدا هلم نده

خنده ام گرفته بود دوباره ارتا گفت حالا این یکیو بشنو

یه روز یه دزده می ره خونه غضنفر دزدی

به برادر غضنفر می گه اسمت چیه؟ می گه رحیم دزده می کشتش

نوبت به زن غضنفر می رسه می گه اسمت چیه ؟ زن غضنفر با ترس می گه فاطی

دزده می گه تو رو نمی کشم هم اسم زنمی

به غضنفر که می رسه می گه اسم تو چیه ؟ غضنفر می گه والا غضنفر ولی تو خونه صدام می کنن فاطی

اینقدر خنده امو خورده بودم دلدرد گرفته بودم با خنده ی ارومی گفتم بسه دیگه تعریف نکن

الان می خندم ابرو ریزی می شه ها ارتا هم دیگه ادامه نداد اون شب هم گذشت و با ارتا به خونه رفتم

رفتار ارتا خیلی خوب بود مثل یه دوست به دوستش هیچ احساس بدی از نگاه کردن ارتا به خودم نداشتم

ولی برادرش نه هم چنان سفت و سخت و هر از گاهی با لبخند های معنی داری که عقل من عاجز از درک ان

تازه از خواب بیدار شده بودم که صدای زنگ اپارتمان اومد به هوای اینکه یکی از همسایه هاست

سریع لباس پوشیدم وبه سمت در رفتم بازش کردم ولی ……

سلام اقای شکوری

چه سلامی چه علیکی خانوم

یه نگاه به کریدور انداختم که خدا رو شکر کسی نبود به اقای شکوری تعارف کردم که وارد خونه بشه

اقای شکوری کسی بود که ازش برای خرج های بیمارستان پول غرض کرده بودم

بفرمایید اقای شکوری

خانوم سعادت بد کاری کردم بهتون پول دادم بد کاری کردم بهتون محبت کردم اینه رسمش خانوم

چند سری به منزلتون زنگ زدم ولی کسی جوابی نداد چند بار هم حضوری اومدم ولی یکی از

همسایه هاتون گفتن رفتین مسافرت ……….

با سری افکنده داشتم صحبتهای اقای شکوری و گوش می دادم حق داشت اصلا یاد بدهکاریام نبودم

با همون سر پایین افتاده و صدای اروم گفتم : اقای شکوری هر چی بگید حق دارید باور کنید

گرفتار بودم ولی چشم در اولین فرصت غرضی و که به من دادید به شما بر می گردونم

خانوم سعادت می دونید الان چقدر به من بدهی دارید البته با سودش ؟

چیزی نگفتم دوباره شکوری به حرف افتاد

– خانوم من دقیقا کی بیام برای اخذ پولم ؟

– اقای شکوری من دقیقا چقدر بدهی دارم ؟

اقای شکوری سریع ماشین حساب کوچیکی از جیبش در اورد و شروع به حساب و کتاب کرد

وقتی رقم بدهی رو گفت داشتم سکته می کردم

– با لحنی که ناشی ار ناراحتیم و تعجبم بود گفتم :اقای شکوری این دقیقا سه برابر پول اصلیه که من از شما گرفتم

– بله می دونم به شما گفته بودم اسکوند پولتون زیاده ولی خود شما قبول کردین

– اخه این مبلغ خیلی زیاده من همچین پولیو از کجا بیارم ؟

– این دیگه مشکل شماست فراموش نکنید شما به من ضمانت دادید !!

واقعا از این مردک بدم اومد چجوری می تونی اینقدر بی انصاف باشه لعنتی

با جدیت تموم گفتم : سعی می کنم تا اخر همین ماه پولتون و فراهم کنم

– شکوری بود که پرسید : امید وارم بازم بد قولی نکنید می دونید حدودا ۹ماه از تاریخ

– بد هیی شما گذشته صبر منم حدی داره خانوم اخر ماه می یام که پولمو وصول کنم

اینو گفت و بلند شد ولی من از جام تکون نخوردم حتی برای بدرقه اش خود شکوری

از در بیرون رفت و در اپارتمان و با شدت بست شالمو از سرم کندم و رو مبل کنارم

انداختم دستمو بردم تو موهام حالا باید چی کار کنم فقط شکوری نبود که بهش بدهکار بودم

یکی دیگه هم بود به بانک هم بدهی داشتم اه بد به خنصی خوردم

رو مبل دراز کشیدم از هر بعد به این قضیه نگاه می کردم به بن بست می رسیدم دیگه

کسی هم نمی شناختم که بخوام یه همچین مبلغی رو غرض بگیرم فقط می موند

این خونه باید همین کار و می کردم یه لحظه یاد ستاره افتادم اول خواستم از اون پول غرض

بگیرم ولی بعد پشیمون شدم دوست نداشتم به اشنا رو بندازم دوباره بی خیال ستاره شدم

رفتم حاظر بشم تا به یه بنگاه سر بزنم ببینم اصلا وضعیت ملک و املاک چطوریه

اصلا دلم راضی نمی شد که بخوام تنها یادگاری پدر و مادرمو بفروشم سختم بود

ولی از طرف دیگه دوست نداشتم زیر دین کسی بمونم با اعصابی داغون وارد اولین بنگاه معاملاتی

شدم و قیمت خونه های اون اطراف و پرسیدم با حساب کتابی که پیش خودم کردم

اگه اپارتمان و می فرو ختم نیم پولش می رفت برای تمام بدهیام

به صاحب بنگاهی گفتم خونه دارم برای فروش بعد از این که ادرس و متراژ و غیره رو پرسید

راهی چند بنگاه دیگه شدم تا ساعت ۳ ویلون خیابون ها بودم به خونه که رسیدم دیگه نا نداشتم

سریع یه دوش اب گرم گرفتم سرما به مغز استخونم رسیده بود موهامو خشک کردم یه تیکه

بیسکویت با شیر خوردم و ساعت ۵بود که حاظر و اماده از در بیرون زدم

هنوز به سر خیابون نرسیده بودم که ماشینی بوق زد یه نیم نگاه به ماشین انداختم که

لکسوز ارتا رو دیدم شیشه رو پایین کشیده بود و با خنده و اهنگ داشت می گفت :

هی خانوم کجا کجا ؟

به ارتا نگاه کردم رفتم سمت ماشینش و سلام دادم

ارتا گفت : بپر بالا می رسونمت حاج خانوم

ارتا اومده بودی دنبال من ؟

اره اینورا یه کار بانکی داشتم بعد هم گفتم بیام دنبال تو تا با هم بریم

سوار ماشین ارتا شدم و گفتم : وای همیشه از این کارای بانکی داشته باشی حاج اقا

تو ماشین ارتا از همه جا حرف می زد ولی کلا من اون روز تو مود نبودم و کلا حالم گرفته بود

نزدیک رستوران بودیم که ارتا ماشین و کنار کشید و نگه داشت

– ارتا چرا این جا نگه داشتی ؟

– چته انا ؟ بی حوصله ای ؟ مثل هر روز پر انرژی نیستی ؟

– چیزی نیست

– یعنی بعد از این مدت هنوزم به من اعتماد نداری ؟

– ارتا جان قضیه اعتماد نیست تو برادرم مثل برادری هستی که هیچ وقت نداشتم

– پس اگه مثل برادرتم بگو چته ؟

به ساعتم نگاه انداختم چیزی به ساعت ۶نمونده بود رومو به سمت ارتا کردمو گفتم :

– الان نه بعد از کار بهت می گم حالا هم برو تا دیرمون نشده

ارتا یه لبخندی زدو گفت : قول دادیا باشه شب موقعی که دارم می رسونمت برام تعریف

کن ببینم چی باعث مکدر شدن ذهن علیا حضرت شده

دیگه چیزی به ارتا نگفتم وقتی رسیدم با همه ی کار کنان رستوران احوال پرسی

کردم و رفتم سمت پیانو امروز هم رستوران برای یه گرد همایی خصوصی رزرو شده بود

پس برنامه هام ویژه می شد به ارتا اشاره کردم که بیاد اینجا وقتی رسید

گفتم : ارتا موسیقی امشب تو سبکی باشه ؟

ارتا تو جواب سووالم گفت : کلاسیک بزن – حالا باهات هماهنگ می شم دیگه

باشه ای به ارتا گفتم و مشغول علامت زدن اهنگهای شدم که به نظرم خوب می یومد

مشغول کارم بودم که سنگینیه یه نگاه و حس کردم سرمو که بلند کردم اریا دانش و دیدم

اریا رو زیاد تو سالن نمی دیدم بیش تر تو دفتر کارش بود یه سلام ارومی به اریا دادم

و منتظر نگاهش کردم دیدم اونم فقط داره نگاه می کنه تو دلم گفتم : وا خدا شفاش بده

چرا چیزی نمی گه اومده فقط منو تماشا کنه ؟

به اریا گفتم : اقای دانش چیزی شده ؟ با من کاری دارید ؟

اریا یه دستشو تو جیب شلوارش کرد و با زست خاص خودش گفت : نه اومدم به کارمند نمونه ام سری

بزنم این از نظر شما ایرادی داره ؟

– یه لبخند زورکی زدمو گفتم : نه اخه شما خیلی کم می یاد تو سالن پیش خودم فکر

کردم حتما با من کاری دارید که اومدید

اریا بی مقدمه گفت : از کارت راضی هستی ؟

– بله راضیم ممنون

– دیگه دنبال کاری که با رشته تحصیلیت بخونه نمی گردی ؟

– فعلا که نه اقای دانش تا بدها ببینم چی پیش می یاد

اریا خیلی جدی نگام کرد و گفت : دنبال کار نگرد من نمی زارم از این جا بری

بدون اینکه منتظر جواب من بمونه راهشو گرفت و تو راهرو پیچید و از دید من ناپدید شد

تعجب کردم اونم در حد لامبورگینی یعنی چی نمی زارم بری ؟ منظورش چی بود ؟

تو افکار خودم غرق بودم که با صدای پخ بلندی سه متر جام پریدم

دستمو گذاشتم رو قلبم ارتا بود که پخ کرده بود و داشت بلند بلند به من می خندید

– انا قیافت وقتی می ترسی خیلی با مزه می شه

با اخم کمی به ارتا گفتم : بی مزه – شوخی پشت وانتی چرا می کنی پسر ؟

ارتا دوباره قهقه زد خودمم از خنده ی ارتا خنده ام گرفته بود با خنده به ارتا گفتم :

با ز چیه نکنه شیپیش تنت منیزه خانوم شده

ارتا گفت : انا خدایی اخر ضرب المثل زدنی اینا چیه که می گی من نصف بیشترشو نمی فهمم

ولی شیپیش تنم منیژه نشده مهنا شده

با تعجب به ارتا نگاهی انداختمو گفتم : به به این مهنا خانوم کی باشن کلک نگفته بودی ؟

– خوب حالا دارم می گم

– خوب بگو ببینم اقا ارتا این مهنا کی هست ؟

– ارتا گفت : عشق من

– دوست دخترته ارتا ؟؟؟

– یه جورایی ولی نه به اون شکلی که تو ذهنته برای اینده می خوامش

به ارتا گفتم : مبارکه حتما یه روز بیار ببینم این مهنا خانومو

ارتا گفت ک باشه حتما می یارمش اتفاقا مهنا هم دوست داره تو رو ببینه !!!!

دیگه داشتم شاخ در می اوردم به ارتا گفتم :

مگه منو می شناسه ارتا ؟؟؟؟؟؟

– اره بابا این قدر از تو تعریف کردم که بهتر از من تورو می شناسه

با لحن خیلی جدی گفتم : ارتا یه موقع از من ناراحت نشه

لحن ارتا هم جدی شد و گفت : ناراحت برای چی ؟ به مهنا گفتم تو مثل خواهر کوچولویی

خودم می مونی در ضمن مهنا به من خیلی اعتماد داره منم هیچ وقت از اعتمادش

استفاده ی سوء نمی کنم

خیالم راحت شد ولی به ارتا گفتم : ارتا به هر حال اصلا دوست ندارم

خدای نکرده ناخواسته برات مشکل افرین بشم

ارتا چیزی نگفت یه نگاه عمیق به من زدو گفت حاظر باش الان این جماعت سرو کلشون پیدا می شه

بعد هم گوشی میکروفن و بهم داد و خودش به سمت دیگه از سالن رفت و با مسئول سالن

شروع به صحبت کردن شد

موقع برگشت به خونه خیلی خسته بودم ارتا اومد سمتم و گفت :

حاضر باش تا بریم

سری تکون دادم و رفتم ار اتاق استراحت کارکنان کیفمو ورداشتم تا درو باز کردم

سینه به سینه ی اریا شدم جوری که انگار تو اغوش اریا افتاده بودم سریع یه قدم به عقب

برداشتم و فاصلمو با اریا حفظ کردم سرمو بلند کردم تا معذرت خواهی کنم که دیدم

اریا با چشم و لبی خندون داره منو نگاه می کنه سرمو انداختم پایین و عذر خواهی کردم

تا اومدم ازش رد بشم صدام زد

– انا بیتا !!

دوباره این اریا منو متعجب کرد این اولین باری بود که اریا منو به اسم کوچیک صدا می زد

به سمتش برگشتم ولی چیزی نگفتم

اریا بود که گفت : خسته نباشی داری می ری خونه ؟

– ممنون اقای دانش شما هم خسته نباشید بله اگه اجازه بدید دارم می رم خونه

دوباره برگشتم تا برم که صدام زد

– انا بیتا

نفسمو بیرون زدم تو دلم گفتم نخیر مثل این که دست بر دار نیست

– به اریا نگاه کردم و گفتم : بله

اریا گفت : من معنی اسمتو نمی دونم

وا واسه این نگهم داشته با خونسری گفتم : انا بیتا یعنی زاده شده از زیبایی یا به عبارت

دیگه ای یعنی مادر زیبایی ها اینو گفتمو سکوت کردم

اریا گفت : الحق که این اسم برازنده ی توست

– دیگه صبر نکردم مثل این که اریا امشب یه چیزیش بود یه خدافظی سرسری کردمو

رفتم تا ارتا رو پیدا کنم

نمی دونم چرا تمام وقایع که برام اتفاق افتاده رو بی کم و کاست برای ارتا تعریف کردم

شاید واسه این بود که از ته دل قبول کرده بودم ارتا برام برادره ….شاید از یک خون نباشیم

شاید از یک مادر زاده نشده باشیم ولی قلبهامون این نویدو می داد که حسی که به هم داریم

به دور از هر گونه گناه و این یعنی …….

وقتی تعریفم تموم شد ارتا گفت :

دختر چقدر احمقی ؟ کدوم دختری چنین ریسکی می کنه که تو کردی ؟

واسه یه دینی که من اصلا قبولش ندارم رفتی با زندگیت قمار زدی ؟

حالا از این شازده خبری هم داری ؟ مطمئنی که رفته ازت جدا شده ؟

دختر جون مشکلت یکی دوتا نیست ؟

ارتا دوباره روشو کرد سمت منو گفت : انا واقعا درکت نمی کنم ؟ حالا تصمیمت چیه ؟

دوباره ارتا گفت :اول می خوای کدوم مشکلتو حل کنی ؟

– به ارتا نگاه کردم و گفتم

فعلا قضیه هامون و بی خیال باش ارتا فکر می کنی بتونم یه ماهه خونه رو بفروشم ؟

– ارتا دوباره ماشینو روشن کرد و شروع کرد به حرکت کردن یکمی مکث کردو گفت : انا اگه یه چیزی بگم

ناراحت نمی شی ؟

به ارتا یه نگاه انداختم دیدم چهره اش خیلی جدیه گفتم : دیگه چی میخوای بگی ؟

حسابی که با حرفات منو شرمزده کردی ؟

حالا نمی خواد به فکر ناراحتی من باشی ؟ کار من از این حرفها گذشته …!

– باور کن انا هر فکری می کردم غیر این چیزی که تعریف کردی !؟می گم ولی قول بده ناراحت نشی ؟

– باشه بابا بگو دیگه مثل این عروسا منتظر زیر لفظی هستی بیچاره مهنا

ارتا لبخند پهنی زدو گفت : دلشم بخواد کجا می خواد شوهر به این خوبی اقایی پیدا کنه ؟؟؟؟؟؟؟

پشت چشمی نازک کردمو گفتم : واه واه چه از خود متشکر یه ذره بیشتر واسه خودت رانی باز کن داداش

جووووووون !!!

– ارتا دوباره جدی شد و گفت : خونه رو نفروش انا من این پولو بهت قرض می دم هر

وقتی داشتی بهم بر گردون

– اصلا حرفشم نزن ارتا از هر چی بدهی خسته شدم اصلا دلم نمی خواد دیگه به کسی مقروض باشم

فراموش کردی تمام بد بختیام واسه همین بدهیاست …

تا ارتا اومد حرفی بزنه گفتم : ارتا گفتم اصلا فکرشم نکن اگه واقعا

من و مثل خواهرت می دونی فقط کمک کن تا بتونم یه مشتری پیدا کنم تا پول

اون مرتیکه رو بدم باور کن تا بدهیمو صاف نکنم دلم اروم نمی گیره اصلا

دلم نمی خواد دوباره چشمم به چشماش بیافته می ترسم بیاد جلو خونه ام

و باعث بی ابروی بشه پدر مادر من ادمهای با ابروی بودن دلم نمی خواد حماقت من

باعث عواقب بد برای ابروی پدر و مادرم مرحومم بشه امید وارم تونسته باشم تفهمیت کنم !!!!!!

ارتا با دقت به حرفام گوش می کرد خیلی اروم گفت : باشه من یکی دوتا دوست دارم

که دستشون تو این کاراست بزار ببینم چی کار می تونم انجام بدم در ضمن اگه این

یارو بهت زنگ زد یا اومد جلوی در خونه ات سریع به من زنگ بزن چون دلم نمی خواد خواهرم

با همچین ادمهای دهن به دهن بشه فهمیدی ؟؟؟؟؟؟؟

ارتا همچین گفت فهمیدی که ناخوداگاه چسبیدم به در

به ارتا گفتم : باشه بابا ( خدایا داداش ندادی حالا هم که دادی یه غیرتیشو نصیبم کردی )

دیگه صحبت خاصی بین من و ارتا زده نشد به خونه که رسیدیم از ارتا خدافظی کردم و

وارد خونه شدم وقتی برای خواب اماده شدم به اتفاقات امروز فکر می کردم

اصلا یه عادتی که از قدیم داشتم همین بود قبل از خواب همیشه فکرم درگیر مسائل پیش اومده

برام می شد . ته دلم از این که یه حامی مثل ارتا دارم خوشحال بودم می دونستم که خیلی هم تنها نیستم

تو مدتی که خونه رو به چند تا از بنگاه دارا سپرده بودم چند نفری اومدن

برای دیدن خونه بعضی نمی پسندیدن و بعضی ها هم که می پسندیدن سر قیمت به

توافق نمی رسیدیم اصلا دوست نداشتم اتیش به یادگاریه پدرو مادرم بزنم

یه روز که خونه نشسته بودم زنگ ایفون به صدا در اومد به هوای این که

مشتریه سریع جواب دادم ولی یه اقای بود که گفت پست چی هست

من کیو داشتم که برام نامه بفرسته یا چیز دیگه مانتومو پوشیدم و شالمو هول هولکی

سرم انداختم دکمه های مانتومم از بس عجله داشتم نبستنم

دوست داشتم ببینم چه نامه ای برام فرستاده شده

در ورودی رو باز کردم و به مردی که کلاه کاسکت سرشو داشت در می اورد نگاه کردم

و گفتم : سلام من سعادت هستم شما پستچی هستید ؟

مرد جواب سلاممو داد و دوتا نامه به دستم داد و بعد هم گفت برگه رسیدو امضا کنم

داشتم امضا می کردم که همسایه طبقه پاینیمو دیدم سریع از مرد تشکر و خدا فظی کردم

با همسایه که خیلی هم فضول بود احوالپرسی کردم خانوم نمادی گفت : انا جان از دادگستری

نامه داری ؟

با تعجب و دهن باز بهش خیره شدم و گفتم : چطور خانوم نمادی ؟؟؟؟؟!

خانوم نمادی با نگاه مشکوکش گفت : اخه این نامه بعد هم با دستش اشاره به یکی

از نامه های دستم کرد و گفت : ارم دادگستری روشه خدا نکرده مشکل قضایی داری ؟؟؟؟

از شدت خشم و ناراحتی دستام به لرزه افتاده بود گفتم : نه چیز مهمی نیست

و سریع با اجازه ای گفتم و دیگه منتظر اسانسور هم نشدم سریع به طرف

پله ها رفتم به خونه که رسیدم سریع درو بستم از فضولیه این خانوم نمادی

عصابم به شدت تحریک شده بود ولی سریع نامه رو باز کردم تا ببینم موضوع نامه

چی هست خودمم ترسیده بودم من کاری نکردم که ابلاغیه دادگستری برام فرستاده بشه

در پاکتو سریع باز کردم و سریع شروع به خوندن ابلاغیه کردم

ولی از چیزی که تو نامه دیدم و خوندم تا مرز نابودی کشیده شدم به چشمام اعتماد نکردم

میخواستم دوباره بخونم انگار چشمام هم از کار افتاده بودن و به مغزم فرمان نمی داد ن

تمام کلمات

از ذهنم فرار کرده بودن چشمام خطها رو می دید ولی ذهنم نمی تونست پردازش کنه

چه به روزم افتاده بود …….بی حال رو مبل افتادم با بهت به نامه خیره شده بودم

یک ساعتی می شد که خیره به نامه ی تو دستم بودم با صدای هق هق خودم

به زمان حال برگشتم تمام خاطراتی که با هامون داشتم مثل یه فیلم با دور تند

از نظرم می گذشت پاهومو تو شکمم جمع کردم و شروع کردم با صدای بلند به گریه کردن

اصلا حال خودمو نمی فهمیدم هامون چطور می تونست این کارو با من کنه ؟

چرا ؟ باورم نمی شد.. ته ته دلم همیشه امید داشتم که برگرده وبگه انا بیا به زندگیمون ادامه

بدیم….. بیا بی خیال شرط و شروط بشیم….

یعنی هامون رو حرف اولش موند؟؟؟ یعنی دلم به من دروغ می گفت؟؟؟؟؟؟

یکم که اروم شدم و به اعصابم مسلط شدم شماره هامون و گرفتم موبایلش

خاموش بود لعنتی با صدای بلندی گفتم :

نه خاموشی بهانه است مشترک مورد نظر خودش قصد خاموشی داره …..

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن