codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۱۴

اخمی میکنه و میگه : نه خیر منو امیر سه ساله همدیگرو میشناسیم این مهمونی رو هم به اجبار من میاد که اون شوهرت تنها نباشه،  گند بزنه به خودش و هممون.
ناخواسته نیشخندی میزنم . هنوز با کلمه شوهر کنار نیومدم….

“ماهان”

دیدی که سخــت نیسـت تنها بدون مــن ؟

دیدی صبح میشود شبها بدون مـــن؟

این نبض زندگی بی وقفه می‌زند

فرقی نمیکند با مــن،

بدون مـــن

دیــروز گر چه ســخت ، امروزم هم گذشت…

طوری نمیشود فردا بدون مـــن!

فردا بدون تو…..

_ماهان کجایی ؟میشنوی چی میگم ؟
_ها ؟آره ، آره . من خونه آقاجونم منتظرم عسل بیاد شماها برید اونجا همدیگرو میبینیم.
_من دو ساعته دارم چی میگم اسکل دارم میگم نمیتونیم بیایم
_چرا؟
_وای ماهان من این همه حرف زدم تو چیا رو شنیدی ؟
_هیچیش
_ واقعا مرسی. گفتم که پدر شاداب دعوتمون کرده نمیتونیم بیایم تاریخ عروسی رو میخوایم مشخص کنیم . ماهان مثل نامزدی گند نزنی ها عسل و ول نکنی اون وسط
_باشه بابا. خوش بگذره فعلا.

در ماشین باز میشه و عسل میشینه .
اشاره ای به ساعتم میکنم و میگم : گفتم نه ، الان نه و نیمه

بی تفاوت نگام میکنه و میگه : اگه میخوای دیر تر از این برسی میتونی همین جا وایسی باهم دعوا کنیم نظرت چیه؟

جوابش رو نمیدم و ماشین رو روشن میکنم.
نگاهی به لباساش و آرایشش میندازم. مثل همیشه ساده و این خوبه .خوبه که همه چی همونه الا من و اون .

_ شنیدم که طرحت مورد قبول واقع شده .
نگاهم نمیکنه و فقط سری تکون میده و این عصبانیتم رو بیشتر میکنه. یعنی اونقدر ارزش ندارم که حداقل وقتی باهاش حرف میزنم نگام کنه؟؟

باز خودم سر حرف زدن رو باز میکنم یا شایدم تلاشی برای حرص دادنش.
_ اونجا هر چی دوست داشتی بخور هر کاری هم خواستی بکن فقط حواست باشه جوری نشی که نشه جمعت کرد .

نگاه تیزی بهم می اندازه و میگه : پس منو چرا دنبال خودت راه انداختی ؟

خوشحال از اینکه تونستم صداشو در بیارم میگم : پیشنهاد شاداب بود که تو هم بیایی که البته امیر زنگ زد الان گفت که کاری براشون پیش اومده نمیتونن بیان.

چند بار پلک زد . این یعنی دلش میخواد کلمو بکنه. این یعنی همه چی مثل گذشته اس الا منو عسل!
_پس منو میبری که چی ؟ وقتی فهمیدی اونا نمیان چرا گفتی بیام ؟ ماهان چی از جونم میخوای ؟باور کن چیزی نمونده که بتونی ویران کنی .

_من چیزی از جونت نمیخوام به قول خودت مثل ساختمونی هستی که ویرانه ، خودت که خوب میدونی من واسه چیزی که وجود نداره و نابود شده وقت نمیزارم.

نگاش رو ازم گرفت و چیزی نگفت .

میدونستم حرفام هر چند کم تاثیر روش میزاره و عذابش میده ولی نمیدونم چرا دلم نمیسوخت.
شاید چون جایی واس ترحم هم نزاشته بود. حالم بهتر نمیشه با عذاب دادنش ولی حداقل اونم حالش بهتر از من نمیشه.
کاش فقط زندگی یک بار بهم اجازه میداد لذت رو بچشم. تمام بچگیم با قوانین پدر بزرگ و سختگیری هاش گذشت.حق با پدر بود

اینکه توقع داشته باشی زندگی باهات خوب باشه،
چون تو باهاش خوبی؛
مثل اینه که توقع داشته باشی یه گرگ تورو نخوره،
چون توام اونو نمیخوری…!

آروم پیاده میشه و با هم وارد میشیم….

“عسل”

به محض ورودمون نگاه خیلی ها به طرفمون جذب میشه.
یکم معذب میشم . انگار یادم رفته با ماهان بودن یعنی جلب توجه کردن یعنی نگاه همه زوم بودن روت.

اما ماهان خونسرد به سمت چند تا دختر پسر میره.
ایندفعه حتی سعی نمیکنم لبخندی برا تظاهر بزنم .

بلاخره یکی از پسرا سکوت رو میشکنه و میگه: خوش اومدی داداش کیس جدیده؟

ماهان نگاهی بهم میندازه و بی حوصله میگه : بچه ها عسل ، عسل بچه ها

یکی از دخترا دستشو به سمت دراز میکشه و میگه : ماهان گندت بزنن با این معرفیت .من پردیسم این پیمان، بردیا و ساناز.

دستش رو به سردی میگیرم و زیر لب خوشبختمی میگم.

پسری که اسمش بردیاست  میگه : بفرمایین حالا بشینید آشنا میشیم.

تا میخوام بشینم پردیس میگه : عزیزم بیا بریم اول لباست رو عوض کن بعد .
ناچار دنبالش میرم.

دری رو باز میکنه و منتظر میمونه تا من اول برم تو .
درو میبنده و میگه : فکر نمیکردم ماهان امشب با کسی بیاد شاداب بهم گفته بود سورپرایزه اما این رو تصور نمیکردم.
چیزی نمیگم که ادامه میده : اگه کسی یه موقع چیزی گفت تو لطفا ساکت بمون .
باز هم چیزی نمیگم و مانتو و شالم رو آویزان میکنم .

_همیشه انقدر ساکتی؟
ترجیح میدم فقط به تکان دادن سرم اکتفا کنم . از این صمیمیت های بیخود متنفرم.
اگہ به حرف باشه..
همه عاشقن …
همه رفیقن …
همه با مرامن …
اما من به اینا اعتماد نمیکنم …!
حرفُ همه میگن …!
ببینید کی اثباتش میکنه
کی وقتی ازش دور میشید
دوباره بهتون نزدیک میشه ؟!
تا به دنیاش برتون گردونه
بعضی وقتا یه ذره تلخ شید
یه ذره بد شید
ببینید کی حرفاش واقعی بوده …؟

وقتی میبینه علاقه ای به حرف زدن ندارم اونم ساکت میشه .
وقتی از پله ها پایین میام ساناز رو میبینم که نشسته جای من و مشغول صحبت کردن با ماهانه.

ابروم بالا میپره. منظور حرف پردیس رو تازه متوجه میشم. پس ماهان خان ما خاطر خواه اینجا زیاد داره .منم آورده ببینم حرص بخورم که متاسفانه سخت در اشتباهه.

خونسرد میریم طرف میز . ساناز با دیدن من پوزخندی میزنه و تکون نمیخوره. ماهان هم ظاهرا داره با پیمان حرف میزنه ولی حواسش به منه .

لبخندی که بیشتر شبیه نیش خنده تا لبخند میزنم و جای قبلی ساناز میشینم. یه خورده جا میخوره یعنی انتظار درگیری داشته، پس خیلی بچس که فکر میکنه سر یه صندلی جنجال به پا میکنم .

لیوان های مشروب رو جلومون میزارن. بردیا لیوانی رو به سمتم میگیره. لیوانو از دستش میگیرم و میزارم رو میز .

ساناز با پوزخند میگه : شما مشروب نمیخوری؟
لبخندی میزنم و میگم : نه دوست ندارم شما راحت باشید .
پردیس کمی از مشروبش میخوره و میگه : حیف شد شاداب و امیر نیومدن
پیمان هم به تائيد حرفش میگه: آره حیف شد .بچه ها بلند شید یه تکونی به خودمون بدیم

ماهان بلند شد و اومد طرفم . منم بلند شدم و همراهش شدم .
آروم زیر گوشم گفت : یادمه رقص بلد نبودی
تلخ خندیدم و گفتم : منم یادمه انقدر مشروب نمیخوردی.
زل زو تو چشمام و چیزی نگفت .

منم انگار یادم رفت کجام و تو چه وضعیتم. غرق شدم تو چشمای عسلیش . انگار یادم رفته بود که دنبال آتوعه که دستش بدم .
انقدر غرق شده بودم که متوجه نشدم برام پا گرفتن.

نزدیک بود به کله بخورم زمین که ماهان گرفتم و بعد با خشم ساناز رو نگاه کرد.
_وای تورو خدا ببخشید ندیدم. عزیزم تو هم حواست رو جمع کن خب .
بی حواس سر تکون دادم و گفتم : ببخشید .
دیگه جرئت نگاه کردن تو چشماشو نداشتم .سریع نشستم سر جام .

پردیس : خوبی ؟
_آره

ماهان هم اومد نشست و به پیمان گفت : لیوانمو پر کن
پیمان خندید و گفت : امشب زیاد داری میخوری ها حواست هست .
ماهان : حرف نزن فقط پرش کن

میخواستم بگم که نخور سرت بدتر میشه اما هیچ صدایی ازم در نیومد. میترسیدم از منی که ممکن بود جلوی ماهان کنترلم رو از دست بدم .

خستم.. کلافم اما دیگه وقتی خسته ام

وقتی کلافه ام

وقتی دلتنگم

بشقاب ها را نمی شکنم

شیشه ها را نمی شکنم

غرورم را نمی شکنم

دلت را نمی شکنم

در این دل تنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد

این بغض لعنتی است … که میشکنم….

 

برچسب ها

ayliiinn

آیلین بیوتی:)

‫3 نظرها

  1. ایول به این رمان و قلم
    خیلی با متن آخرش ارتباط برقرار کردم انگار داشت حال این روزامو تو این حرفا خلاصه می کرد .
    در کل عالی بود الناز جان !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن