رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۱۶

_ اون وقت از منم اجازه گرفتی منو آوردی اینجا؟
جوابمو نداد و به طرف آشپزخونه رفت .
_ با تو بودما
_ قهوه میخوری؟

وقتی سکوتمو دید برگشت سمتم و گفت : حالت بد بود خب کجا میبردمت؟
پوفی کشیدم و نشستم _ قهوه نمیخوام اگه مسکن داری برام بیار

نگام کشید سمت جا سیگاری.
سری به تاسف تکون دادم و گفتم : آهای دودکش خانم بیا اینا رو جمع کن .

لیوان آب و قرص رو میز گذاشت و با طعنه گفت : سیگاری باشی خیلی بهتر از اینه اونقدر مست باشی که چیزی یادت نیاد.

جوابش رو ندادم و قرص رو و لیوان و ابو برداشتم .

جا سیگاری رو برمیداره و همون طور که به آشپزخونه برمیگرده میگه : سیگار آرومم میکنه دقیقا همون فایده مشروب رو واس تو داره اما با این تفاوت که من شده واس یه لحظه هر چی غم و بدبختی رو پک میزنم و میدم میره تا با خوردن اون زهرماری کل دنیا رو میدی میره. سرت بهتره؟

ابروهام از تعجب بالا میپره. اولین باریه که بدون اینکه مجبورش کنم حرف میزنه. لحنش دقیقا مثل همون روزا شده .
الان باید بترسم که چرا تغییر کرده ؟ چرا بازم مثل اون رفیقی حرف زد که خودش میگفت همیشگی اما نبود…

اومدیم تو آسانسور و دکمه پارکینگ رو زد .
کلید ماشین رو از تو کیفش در آورد و به سمتم گرفت .
خندیدم و گفتم : الان هر کسی تو این موقعیت بود قطعا از دختره میپرسید که ماشینو به درو دیوار که نزدی .

خنده ریزی کرد و گفت : هر کسی به غیر از من و تو که رانندگیم از تو بهتره .
اخمی کردم و گفتم : کی گفته رانندگیت از من بهتره ؟
لبخندی زد و گفت : برو از پسر داییت بپرس ببین چه افتخاراتی کسب کردم .

از آسانسور بیرون رفت و من هنوز مات مونده بودم . از دیشب تاحالا چیشده بود که از این رو به اون رو شده بود.

سوار ماشین میشم و میگم : چرا سوار نمیشی؟
باتته پته میگه : من… من کار دارم شرکت نمیرم
_پس کجا میری ؟بازم مرخصی گرفتی؟

پوفی میکشه و میگه : اخراج شدم .
_چرا ؟
_به دلیل کمک به پسر داییم و داییم در کامل کردن یک طرح
پوزخندی میزنم و میگم : نکنه بهت گفتن که جاسوسی و این حرفا؟

سری به تائيد تکون میده و میگه : مهم نیست امروز میرم چند جا واسه استخدام
بدون اینکه فکر کنم میگم : چرا نمیای شرکت ما ؟
با تعجب نگام میکنه و میگه : شرکت تو ؟عمرا مگه از جونم سیر شدم ؟

چپ چپ نگاش میکنم که میگه : والا، بدبختی هام کم نیست که
میخندم و میگم : من که دنبال یکی هستم حالا چه تو چه یه نفر دیگه
با شک نگام میکنه که میگم : سوار شو دیرم میشه امیر امروز به خونم تشنه اس .سرمم داره میترکه.

آروم سوار میشه و میگه : با این حالت لابد میخوای با امیرم سرو کله بزنی.
نیم نگاهی بهش میندازم و میگم : میشه بگی یکدفعه چرا مهم شدم ؟
جوابمو نمیده و به جاش میپرسه: شاداب و امیر کجا باهم آشنا شدن؟

یا یادآوریش خندم میگیره : تو شرکت . پدر شاداب موقعیت خوبی داشت شادابم حسابداری خونده بود و خودش دوست داشت کار کنه با اینکه نیازی نداشت. من به امیر گفتم استخدامش کنیم ممکنه بعدا به دردمون بخوره. امیر اول خیلی مخالفت کرد اما به محض دیدن شاداب نظرش عوض شد .

خندید و گفت : عشق در یک نگاه ؟
_یه چیزی تو همون مایه ها ۳ ماه بعدش امیر هر جا بود شادابم اونجا بود یا بر عکس شاداب هر جا بود امیر رو میشد اونجا پیدا کرد .

_آشنایی با مزه ای بود . اوه راستی سینا رو کلا یادم رفته بود .

سوگل دختر عموش رو زیاد نمیشناختم تا وقتی که عسل گم و گور شد و من زمین و زمانو برای پیدا کردنش بهم دوختم .اون موقع بود که فهمیدم عسل چرا همیشه از اون خانواده بدش میومد…..

“عسل”
_سلام سینا خوبی ؟
_مرسی تو چطوری؟

_خوب . سینا امروز بیکاری ؟میخوام باهات حرف بزنم
با شک گفت : چیزی شده ؟

_نه چیز خاصی نشده
_باش. کافی شاپ سایه رو بلدی؟
_ آره بلدم

_ساعت ۵ اونجا باش
لبخندی زدم و گفتم : پس میبینمت فعلا

گوشی رو قطع کردم و گفتم : گفت ساعت ۵ کافی شاپ سایه باشم .
_ پاتوقش اونجاس..

نگاهمو دور تا دور کافی شاپ چرخوندم تا سینا رو پیدا کردم .
رفتم سمتش که متوجه من شد و از جاش بلند شد .

استرس داشت دلیلشم معلوم بود .
لبخند ملایمی زدم و گفتم : چطوری پسر دایی؟
پر استرس خندید و گفت : خوبم تو چطوری؟ گفتی کارم داری ؟

سری تکون میدم که میگه : راجبه سوگله آره ؟
_آره متاسفانه

نگران پرسید : چی میخوای بگی ببین…
پریدم وسط حرفش و گفتم : گوش کن ببین چی میگم بعد هر حرفی داشتی بزن .
نفسشو کلافه داد بیرون و گفت : میشنوم .

_من و ماهان از تو دانشگاه همدیگرو میشناختیم یه مدتم باهم بودیم
چشماش گرد شد .
قبل اینکه بخواد چیزی بگه ادامه دادم : ولی بعد چند وقت باهم بهم زدیم به دلیل اینکه خانواده من و خانواده اون خیلی باهم فرق میکرد.
سوگل از این ماجرا خبر داره .

سینا کم و بیش از رابطه ات با سوگل با خبرم . قبل تر از اونی که بفهمم پسر داییم شده طعمه جدید دختر عموم .

با تته پته گفت : من…منظورت از طعمه چیه ؟
نفس عمیقی کشیدم و خیلی خلاصه براش توضیح دادم .
رفته رفته رنگش تغییر میکرد.
دستمو دراز کردم و به گارسون گفتم : میشه لطفا یه لیوان آب برام بیارید؟
تا لیوانو آورد سریع سمتش گرفتم و گفتم : بخور بعدش هر چی خواستی بپرس

پوزخندی زد و لیوان آب و ازم گرفت و گذاشت بالا میز .
_ چقدر اینا راست بود؟
سرمو انداختم پایین و گفتم : متاسفانه همش .
با نیش خند گفت : تو چی ؟ نکنه تو هم مثل اون بودی که ماهان ولت کرد .

عصبی بلند شدم و گفتم : اگه من مثل اون بودم که عین سگ دو سال شب و روز کار نمیکردم تا بتونم زنده بمونم. دو سال خواب و خوراک نداشتم که این چرت و پرتا رو نشنوم ولی مثل اینکه دهن مردمو هیچ جوره نمیشه بست .

کیفمو برداشتم و از کافه زدم بیرون . چند بار صدام کرد اهمیتی ندادم .
اومد دنبالم، بازومو گرفت و گفت : باش ببخشید من غلط کردم گوه خوردم .حالم خوب نیست درکم کن .

بازومو ار دستش بیرون کشیدم و گفتم : درکت میکنم ولی حق نداری هر چی دهنت میاد بارم کنی
سرش رو با خجالت انداخت و پایین و گفت : معذرت میخوام.

بازدمم رو با حرص بیرون دادم و گفتم : عیب نداره من میخوام برم خونه کاری نداری باهام؟
سرشو آورد بالا و گفت : میرسونمت
تا خواستم مخالفت کنم به سمت ماشینش راه افتاد .
پوفی کردم و دنبالش رفتم .

سوار شدم و گفتم : سینا من واقعا دیگه حوصله ندارم اگه میخوای چرت و پرت بگی
_ گفتم که ببخشید . نگفتی چرا از اون خونه بیرون اومدی؟

نگامو ازش گرفتم و گفتم : متاسفم ولی دوست ندارم در این باره صحبت کنم اگه درمورد سوگله جواب میدم. اونم تا حدی که بهت مربوط شه

چپ چپ نگام کرد و گفت : یعنی چی تا حدی که بهم مربوط شه ؟ مثلا اینکه چرا بهم دروغ گفته ؟ چرا چند ماهه منو مسخره کرده؟ اینا بهم مربوط میشه؟

نگاش کردم وگفتم : تا حالا چند روز گرسنگی کشیدی ؟ تا حالا سگ دو زدی تو خیابون واس اینکه  فقط بتونی نون خشک پیدا کنی؟ نه دیگه شماها هر چی خواستید در اختیارتون بوده نبوده؟ اوضاع خوب بود تا مرگ پدرم بعد از اون خودم بودم و خودم .
من و سوگل شبیه همیم ولی یه تفاوت بزرگ داریم من کم نیاوردم و سوگل کم آورد .
اشتباهش این بود .

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫27 نظرها

  1. میگم اینNaziiiiiiiiبا من فزق داره ها
    من همونیم ک توپارت قبلی گفتم باید هیجانی تر باشه و….

    خب
    اره عزیزم چون رمان خوبیه دنبال میکنم
    و اینکه تو پارت قبل منظورم این بود که عسل مست میکرد ولی ماهان مست نمیکرد…. ❤️

    کاش طولانی تر بشه
    ولی عالیه.. ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️

    ارز الانم برا اینکه با اونNaziiiiiفاطی نشم اسممومیذارمNazanin

    💓 💓 💓 😘

  2. وایییی چقدر این سایت نویسنده داره من عاشق رمان های کیمیاااونسترن وشما هستممممم خیلی قشنگههه😍😍😍😘😘اینجا عاشق ماهانم 😍اونجا هم عاشق حورااا 😍😍رمان کیمیا هم نیوراد 😍😍
    خلاصهههوعاشق رماناتونمممم😝😝😝😛😛

      1. ای جاااااااان ما هم عاشق توییم !😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
        الناز خودش و رمانش که عشقه منن
        نسترن هم که با دو تا رمان همزمان داره کولاک می کنه
        یکی از یکی بهتر می نویسن 😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

      1. افرین افرین کار خوبی میکنی 😂
        بخاطر گل روی تو کم ازش کار میکشم
        کیم کیمم خواهری اول طی بکش بعد گردگیری کن بعدش برو هایپری این چیزای که توی لیست بخر افرین خواهر نازنین و زحمت کشم 😆بعدشم بیا پیش من بشین تا سبزی پاک کنیم

        1. اههههه خواهر زن باز که روت زیاد شد اصلا نمیزارم کیمی بیاد😐😂😂 عسل و ماهان رو میفرستم اونا اول کارو میکنن بعد میزنن میکشنت. یا میخوای سینا رو بفرستم تازه شکست عشقی خورده تو یکم دلداریش بده مخش رو بزن بچه خوبیه😂😂😂

          1. نه نفرستشون من هنوز جوونم یه کامیون ارزو دارم که هنوز بهشون نرسیدم 😀
            سینااا باید ببینم چقدر میتونم ازش کار بکشم

        2. من به قربووون شوهر نازنینم بشم !
          اوووو چه خبره اونوقت خودت چیکار می کنی ؟
          باشه …تو هم ناهارو درست کن بعد با هم سبزی پاک کنیم و راجع به کراش های تو حرف بزنیم .😂😉
          منم همزمان با سبزی پاک کردن برای الناز جووونم شوهر نازم پلیور ببافم !😂😂

          1. ار دیگه من غذا درست میکنم ، مدریت میکنم ، حواسم به تو کار خرابی نکنی این هم زحمت میکشم 😁
            ار دیگه حرف میزنیم 😆

            اگه کارا هم درست انجام بدی میگم الناز بیاد باهم شربتی چیزی بخوریم

  3. بالاخره اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد !
    هورررا عالی بود در یک کلام !😘😍😍😍😍
    عاشق کل کلای ماهان و عسلم !😂😂😉
    آفرین النازم ! عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن