codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۲

“عسل ”

_ببخشید خانم .

سرش رو برگردوند طرفم و گفت : جانم ؟
_ یه ماشین میخواستم واسه آلاشت
_ بله ، لطفا چند لحظه بشینید

بدون تشکر نشستم . حالم اصلا خوب نبود. باورم نمیشد به همین راحتی تموم شه . ولی شد ، خیلی آسون .

از آخرین باری که ماهان رو دیدم یه هفته میگذره شرکتم نرفتم .فقط تو اتاقم بودم. نه خاله ساره و نه آیلین و نه آقاجون نتونستن بفهمن چمه.

دلتنگشون میشم اما اینجوری بهتره . ماهان فراموشم میکنه ایندفعه ، اگه ۵ سال پیش این کارو نکرد .

دیگه نیازی نیست نگران ارث و میراث باشن . خاله ساره هم با صحبت اخیرم زیاد دل خوشی ازم نداره.

همون طور که آیلین خواسته بود قبل رفتنم راجب اون پسر حرف زدم. گفتم نمیشناسمش ولی میخوان همو . گفتم نخواید مثل مادرم بشه وضعیتش. نخواید که بچه هاش، مثل من ، بعد ۲۵ سال خانوادش رو ببینه…

ماهان دیروز زنگ زد بهم و گفت یه ماه دیگه وقت دادگاه گرفته ، چون توافقی زودتر تموم میشه. گفت امروز به خانوادش میگه. گفت امروز همه چی رو تموم میکنه

“جدایی درد بی درمان عشق است

جدایی حرف بی پایان عشق است

جدایی قصه های تلخ دارد

جدایی ناله های سخت دارد

جدایی شاه بی پایان عشق است

جدایی راز بی پایان عشق است

جدایی گریه وفریاد دارد

جدایی مرگ دارد درد دارد

خدایا دور کن درد جدایی

که بی زارم دگر از آشنایی…”

سوار اون ماشینی شدم که گفت .
خوبیش این بود راننده زن بود این یعنی شاید بتونم بلاخره بعد یه هفته بخوابم .

زن سوار ماشین شد و گفت : خیلی خوشحال شدم وقتی گفتن مسافر یه دختره حداقل یکم تو راه حرف میزنیم دلم پوسید

چیزی نگفتم. یعنی حرفی نداشتم .

_ حالت خوبه خانم ؟

“خوبم …!

اشک ها را ریخته ام …

غصه ها را خورده ام …؛

نبودن ها را شمرده ام …؛

این روزها که می گذرد …

خالی ام …؛

خالی ام از خشم، دلتنگی، نفرت …؛

و حتی از عشق …!

خالی ام از احساس … خوب خوبم…..”

وقتی دید چیزی نمیگم پوفی کرد و زیر لب گفت :معلوم نیست با این دختر بیچاره چیکار کردن که این شده حال و روزش

کاشکی به مریم حرفی نمیگفتم . اشتباه کردم ، هر چند قسم خورده که حرفی نزنه.
_ اسمت چیه؟

نگاهی بهش انداختم و گفتم : عسل .ببخشید چقدر مونده تا آلاشت ؟
_ یه دو ساعت دیگه. میخوای بخواب بیدارت میکنم از حال و روزت معلومه حداقل چند شبی نخوابیدی.

ممنونی زیر لب میگم و سرمو به شیشه تکیه میدم و شعر محبوب مامان رو زمزمه میکنم

” جان غمگین ، تن سوزان ، دل شیدا دارم

آنچه شایسته عشق است مهیا دارم

سوزدل خون جگر آتش غم درد فراق

چه بلاها که ز عشقت من تنها دارم”

_ بیا عسل خانم
نگام رو از جاده گرفتم و به لقمه دستش دادم .
_ بخور خودم دارم .

لبخندی زدم و از دستش گرفتم و گفتم : مال آلاشتی؟
_ آره تو چرا میخوای بری آلاشت ؟
_ یکی از فامیلای پدریم اونجاس . البته بیشتراشون تهران هستن .

گوشه ابروش رو خاروند و گفت : اسم اون فامیلت چیه ؟
_ بی بی ریحان .
_ اه آشناهای بی بی ریحانی واقعا؟
_ آره میشناسی؟
_ معلومه میشناسم من با دخترشون لیلا دوست بودم

لبخند تلخی میزنم و میگم : الان اینجا نیست درسته ؟
_آره رفته تهران .میگن پزشک شده منم یه بار رفتم پیشش ولی تحویلم نگرفت البته عیبی هم نداره . عادت کردیم به رسم روزگار…..

_ بی بی بیا بشین من که مهمون نیستم مزاحم همیشگیم.

_از این حرفا نزن که از دستت ناراحت میشم مزاحم کجا بود؟
نمیدونی چقدر خوشحال شدم لیلا که کلا ما رو فراموش کرده ، گاهی زنگ میزنه حالمون رو میپرسه ولی اینجا نمیاد.
هیچوقت نفهمیدم چرا انقدر از اینجا بدش میاد

لیوان چاییم رو دستم گرفتم و گفتم : زیاد ناراحت نباش بی بی ، بلاخره میفهمه که اینجا از هر جایی دیگه بهتره .

کنارم نشست و گفت : چیشد سری به ما زدی ؟ سه ساله که پشت سرتم نگاه نکردی. از دستت خیلی ناراحت بودم .

دستشو گرفتم و گفتم: شرمنده به خدا بی بی وقت سر خاروندن نداشتم . عمو احمد خوبه؟
_ اونم خوبه . مغازه اس . بدونه اومدی خیلی خوشحال میشه

لبخندی زدم و گفتم : پس هنوزم خودشو مشغول جمع کردن گیاهان دارویی میکنه.
اتفاقا منم خیلی سرم درد میکنه برم شاید چیزی داشت که حالمو بهتر کنه .

بی بی نگران گفت : انقدر خودتو اذیت میکنی همش کار و کار . پس کی میخوای استراحت کنی؟

_چشم بی بی استراحتم به موقعش. پس من برم یه سر مغازه عمو احمد

_ برو عزیزم زودتر بیاین.
_ اونم چشم .

کفشامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون . دستامو تو جیب پالتوم کردم و سرم رو زیر انداختم

تقریبا بیشتر مردم اینجا رو میشناختم. مردم خوب و مهربونی هستن .
اما دوست نداشتم الان با هیچکدومشون روبرو شم با این حالم.

دیگه نباید دلتنگش باشم چون اینجوری براش بهتره . چه دروغ شیرینی بود دوست نداشتنش.
باید واقعیتو میگفتم تا بتونه بره دنبال زندگیش ، باید وانمود میکردم خوبم…آرومم…

گاهى … دلت”به راه” نیست!!

ولى سر به راهى …

خودت را میزنى به “آن راه” و میروى…

و همه، چه خوش باورانه فکر ميكنند..

که تــو.. “روبراهى”….

با دیدن پسر جوانی ابروهایم بالا میپرد. عمو احمد شاگرد گرفته ؟

آروم میرم تو .

با دیدنم از جاش بلند میشه و میگه : سلام خیلی خوش اومدید.
ممنونی زیر لب میگم : عمو احمد نیستن؟

_ شما کارتون رو بفرمایید من خودم کمکتون میکنم.
_ با خود عمو احمد کار دارم
_ خیلی خب بشینید الان برمیگردن.

سری تکون دادم و روی صندلی نشستم .
چهره اش برام آشناس. نگاه دقیق تری بهش میندازم. یادم نمیومد کجا دیدمش.

انگار متوجه نگام میشه که سرش رو میندازه پایین.

لبخند خجولی زدم و گفتم : بخشید فقط چهرتون برام آشنا بود . قبلا جایی ندیدمتون؟
همون طور که سرش پایین بود گفت : نه فکر نکنم

برچسب ها

ayliiinn

آیلین بیوتی:)

‫14 نظرها

  1. ناموسن ی سوال این رمان پایان خوش !؟
    ینی منظورم اینه ک ماهان اخرش با عسل میره یا نه
    ناموسن باید با هم باشن😂🤦‍♂️

  2. هووووی الی یا تا دو ساعت دیه بقیه ی پارت و میزاری یا میام خونتون میکشمت
    رمان و کش میرم میخونم
    بدووووووو
    این چیه چهارتا خط 😭😭😭😭😭😭😭😭
    کاااات الی
    کات فور اوررررر😭😭😭

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن