رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۳

شونه ای بالا میندازم .

یکدفعه یادم میاد کجا دیدمش . با ذوق میگم : یادم اومد کجا دیدمت . تو مگه علی نیستی پسر عمو احمد؟

سری به تایید تکون میده و میگه : اما من شما رو به جا نیاوردم
_من عسلم دختر رضا ، برادر زاده بی بی

_ آها … بله تعریفتون رو شنیدم ولی تاحالا ندیده بودمتون.
_آره آخه اون دوسالی که من اینجا بودم تو سرباز بودی.

میخواد چیزی بگه که صدای در مانع میشه. برمیگردم و میگم : سلام عمو احمد
عمو احمد جا میخوره،
میخنده و میگه : فکر کنم پزشک لازم شدم . عسل و اینجا چه عجب!

با خجالت میگم : شرمنده به خدا وقت نداشتم .
اخمی میکنه و میگه : واسه ما باید وقت داشته باشی دختر . سه ساله که رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی . اونم از لیلا که انگار نه انگار .

شرمنده نگاش میکنم که میگه : حالا چون اومدی میبخشمت. علی ، خانم رو نشناختی ؟

علی سرش رو میندازه پایین و میگه : بله ، الان خودشون گفتن .
عمو احمد ابرویی بالا میندازه و میگه : عسل حافظت خوبه ها

بی حال میخندم و میگم : آره ولی سرم داره میترکه.

عمو احمد خنده ای میکنه و میگه : باز به این سر دردت و گرنه اینجا ها پیدات نمیشد.

_ اتفاقا اومده بودم چند وقتی پیشتون بمونم مثل قدیم بشم کمک دستتون. اما
اشاره ای به علی میدم و میگم : آقا علی هستن دیگه ما جایی نداریم.

عمو احمد دستی رو شونم میزاره و میگه : بیخود اتفاقا علی اصلا از این چیزا سر در نمیاره کو تا راه بی افته. علی از الان اخراج
علی مظلومانه میگه : بابا من کارم به این خوبی .
چشمکی بهش میزنم و میگم : شوخی میکنه باهات و گرنه ما که به پای شما نمیرسیم.

عمو احمد : خب بگذریم ، تو با علی برو خونه ، منم یه کاری دارم بعد میام.
_ من خودم میرم علی آقا بمونن کمکتون.
_ نه نیاز نیست علی برید تا منم یه سر برم پیش محمدی و بیام.

_ علی : چشم .

همراه علی میام بیرون و سمت خونه راه می افتیم.
میخوام بگم که خیلی کم حرفی ، که یادم می افته لیلا همیشه میگفت علی با منی که خواهرشم به زور حرف میزنه بدبخت به زنش.

ناخداگاه خندم میگیره.

با تعجب میگه : چرا میخندی ؟
_ یاد یه خاطره افتادم. راستی درستم تموم شده؟
_ بله

_ چه رشته ای بودی؟
_ برق ، شما چی ؟
_ من درسم تموم شده فوق میخوندم و البته تو یه شرکتم کار میکردم.

واسم جالب بود نگام نمیکنه وقتی باهام حرف میزنه . معمولا با اینجور کسی سر کار نداشتم…

بی بی با دیدنمون با لبخند اومد سمتمون و گفت : احمد کو پس؟

علی نگاهی به بی بی کرد و گفت : گفت یه کاری دارم انجامش بدم بعد میاد.
بی بی رو به من گفت : لباس برات گذاشتم تو اتاق برو عوض کن .

ممنونی زیر لب گفتم و رفتم داخل .

با دیدن لباس محلی لبخند تلخی زدم .
دو سال پیش که اومده بودم اینجا با هر بار پوشیدن این لباسا آرزو میکردم ماهان تو این لباسا منو ببینه.

گاهی حتی با دلتنگی هایت هم لجبازی میکنی…

تمام ثانیه هایت هم که تنگ شود ، میگویی الان است که نگرانم شود

دیگر باید سراغم را بگیرد

گاهی دلت میخواهد دلش را به شور بندازی

و به شوق بیایی از این همه خواستن

گاهی ……

گاهی ……

گاهی ……

بچه بودم عاشق این بودم که بابام بیاد خونه و بگه بریم آلاشت . عاشق اون بهشت مه گرفته بودم .

یادمه با لیلی و لیلا میرفتیم کنار آبشار و کلی بازی میکردیم. یه بار افتادم تو آب که علی رسید و نجاتم داد .

با بابا توی جنگل مسابقه میدادیم. تو مه با مامان میرفتیم بالای تپه مینشستیم برام از خاطراتش میگفت.

همیشه آرزوم بود یه بار ماهان رو بیارم اینجا و تو جاده کوهی باهاش قدم بزنم . از خاطراتم براش بگم .

با هم بریم کنار دریاچه اون بگه ، من بگم . جیغ بزنم بگم بلاخره دیدی خوشبختی دوباره بهم رو آورد؟

اما اینجوری نشد . باید میدونستم بعد مرگ مامان دیگه هیچوقت روی خوشی رو نمیبینیم. دیگه سرنوشتمون نبض نداره…

بعد مرگ مامان قبرستون نشینی شد کار بابام . انقدر غصه خورد که به سال مامان نشده سکته کرد و مرد . منو فراموش کردن ،
منو تنها گذاشتن . ولم کردن تو دنیایی که همه گرگ بودن . کار همه دریدن بود .

روزگار غریبیست

آدم ها یک روز دورت میگردند

روزی دیگر دورت میزنند

یک روز ازتو دل میبَرند

روزی دیگر دل میبُرند

یک روز تنهاییت را پر میکنند

وقتی خوب وابسته ات کردند

به جای اینکه درکت کنند

ترکت میکنند …

همون طور که به طبیعت بکر روبروم زل زده بودم نشستم و زانو هامو بغل کردم .

زندگی‌ همین است هر خاطره غروبی دارد….

هر غروبی خاطره ای…

و ما جایی‌ بینِ امید و انتظار…

چشم می‌کشیم تا روزگار مان بگذرد…

گاهی‌ هم فرق نمیکند چگونه…

فقط بگذرد….

آروم دراز میکشم و خیره آسمون میشم . چقدر آرزو ها بر باد رفت . چقدر امید ها نابود شد ….

با لیلی اومدیم اینجا و رقصیدیم. رقصیدیم و رقصیدیم تا بلاخره خسته شدیم . عاشق رقصیدن بود . عاشق موسیقی بود .
کی میدونست توی اوج جوونی میمیره و داغ به دل هممون میزاره.

با لیلا زیاد صمیمی نبودم . خیلی فرق میکرد. من و لیلی عاشق آلاشت بودیم و اون متنفر.
دوست نداشت اینجا رو . از سادگی مردم خوشش نمیومد.

آرزو میکردم گیر کسایی بی افته تا بفهمه که سادگی چقدر خوبه . تا بفهمه آرامش و سکوت اینجا چقدر دلنشینه .

” _ عسل
_ جانم .
_ آلاشت رو بیشتر دوست داری یا من؟

_ ماهان میدونستی دیونه ای . خب معلومه آلاشت .

_ اه برو دیگه نبینمت. بچه پرو .

_ خب خودت میگی دیگه بعدم من کلی تو سرم برنامه دارم

_ یا خدا . هر وقت برنامه برام چیدی پدرم رو در آوردی
_ مسخره جدی میگم میخوام ببرمت تک تک جاهای آلاشت و نشونت بدم.
_ قبول ولی حق دوست داشتن زیادش رو نداری و گرنه نمیزارم بری اونجا .
_ ماهان…..”

_ عسل خانم

همون طور که به طبیعت بکر روبروم زل زده بودم نشستم و زانو هامو بغل کردم .

زندگی‌ همین است هر خاطره غروبی دارد….

برچسب ها

‫9 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن