codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۵

بلاخره امثال لیلا میفهمن که این چیزا زندگی کردن به سبک رویایی نیست . اولش قشنگه ولی بعدش همون آدمای رویایی نابودت میکنن ، ذره ذره ، کم کم ….

بلاخره میفهمن که از چیزای ساده هم میشه لذت برد .از ساده زندگی کردن بیشتر میشه لذت برد.

این خودمان هستیم که انتخاب میکنیم چگونه لذت ببریم

زندگی را می گویم..

اگر بخواهی از آن لذت ببری…

همه چیزش لذت بردنی است…

اگر بخواهی از آن رنج ببری…

همه چیزش رنج بردنی است..

کلید لذت و رنج دست توست….

به طرفش میرم و بغلش میکنم .
آروم در گوشم میگه : اشتباه کردم به حرفت گوش دادم. این وضعیت رو نمیبینی؟

ازش جدا میشم . میخوام حرفی بزنم که بی بی و عمو احمد میان.

بی بی با دیدن لیلا متعجب بهم نگاه میکنه. بهش نگفته بودم لیلا میاد . علی نزاشت بگم. فکر میکرد لیلا نمیاد.

لیلا خودش پیش قدم میشه و میره سمت بی بی و بغلش میکنه. دو هفته اس که اینجام و تا حالا انقدر بی بی و عمو احمد رو خوشحال ندیده بودم .

بی بی حتی واسه یک لحظه لبخند از رو لباش پاک نمیشه. علی هم از اومدنش خوشحاله اما نشون نمیده.

یکی بهم گفته بود که چیزی به اسم عشق وجود نداره .خانواده ها فقط یه مشت غریبه هستن که خون مشترک تو رگ هاشونه.
می گفت اون ها ادعا میکنن بی قید و شرط دوستت دارن ولی آخر سر خودشون بدتر از هر کس دیگه ای بهت خیانت میکنن و پشتت رو خالی میکنن.

اما اشتباه میکرد . مگه میشه مادری بچه اش رو دوست نداشته باشه . هر کاری کنه فقط و فقط به خاطر بچه اش..

مگه میشه پدری که از صبح تا شب کار میکنه که بچه هاش چیزی کم نداشته باشن ، عشقی به خانوادش نداشته باشه…. فقط سرنوشت بی رحم شده بازیش سخت تر شده و مقاومتمون کمتر .
بلاخره اون روز میاد که همه میفهمن اون بازی سخت نبوده آسون ترین بازی دنیا بوده فقط ما پیچیده اش میکردیم…..

“ماهان”

مثل همیشه،

چیز هایی که نداشته ام را،

بسیار دوست داشته ام…

همچون تو،

که بسیار دوری…

که بسیار ندارمت…

امیر کلافه میگه : این شد زندگی ، دیونم کردی پسر. هر شب هر شب مهمونی روزا هم که شرکت نمیایی. کلی کار مونده رو دستمون. الانم که اومدی نه خودت کاری انجام میدی نه میزاری من کار کنم .یه نگاه به قیافه خودت کردی .

صورتم از سر درد مچاله میشه : وای امیر ترو جون هر کی دوست داری بس کن . سرم داره میترکه.

عصبی گفت : وقتی زیاده روی میکنی باید فکر این چیزا رو بکنی . پاشو گمشو خونه نمیخوام بیایی فقط جلو دستی اینجا کارمندا با این قیافه ببیننت کلی حرف در میارن.

بلند شدم و گفتم : بزار هر چی میخوان بگن مگه مهمه؟ گور بابای همشون.

کتمو گرفت سمتم و گفت : برو خونه . مامانت انقدر زنگ زده بهم بیچارم کرده . حقم داره بنده خدا ، دو هفته اس که خونه نرفتی . این کارا یعنی چی . مگه خودت بهش نگفتی برو .

خنده ای کردم . از سر بدبختی..

_ چرا خودم بهش گفتم ، بهش گفتم بره . رفت منم خوبم مگه نمیبینی؟

زد رو پیشونیم و گفت : عقل تو کلت نیست الان ۱۰۰ درصد مطمئن شدم .تو خوبی پس من… ای خدا از دست این . پاشو ماهان برو خونه خودتون یه سری بزن گناه دارن .

خواستم بگم بعدا که غرید : حق حرف زدن اصلا نداری ، پاشو گمشو اگه نری نه من نه تو بجنب .

پوفی کردم و کت و از دستش گرفتم و به سمت در رفتم .

سه هفته از آخرین باری که دیدمش میگذره. ازش با خبر بودم دورا دور تا دو هفته پیش که گم و گور شد مثل ۵ سال پیش .
ایندفعه خودم گفتم بره ، خودم گفتم جوری بره که دیگه نبینمش ، تا روز دادگاه که دو هفته دیگه اس .

سه هفته اس که به خودم قول دادم دیگه بهش فکر نکنم . سه هفته اس که دارم خودمو به درو دیوار میزنم واس فراموش کردنش اما…..

لعنت به تو ای “دل”
که همیشه جائی جا می مانی که تو را نمی خواهند…!!

سوار ماشین میشم و به طرف خونه میرم. آره بعد غیب شدن عسل خونه نرفتم چون نمیخواستم ببیننم با این حال.

دلتنگ که باشی تمام تلاشت رو هم بکنی

تا خوش بگذره فایده ای نداره

تا نیاید، تا نباشد

تو دلت تنگ است …

گفتم بره ، اونم رفت . به همین راحتی ، به همین سادگی . چرا یک بار نگفت نمیرم و میجنگم. چرا وقتی میدونست هنوزم دوسش دارم گفت دوست ندارم ؟

“فراق و دوریت دیوانه ام کرد

چو مجنون راهی ویرانه ام کرد

چنان داغی به دل ماند از جدايی

که با هر آشنا بیگانه ام کرد…”

زنگ رو فشار میدم. واسم سخت شده وایسادن رو پاهام .
_ وای ماهان تویی . بیا تو .

کم آوردم که صدای ذوق زده مریم اصلا واسم اهمیتی نداره . میرم تو . در بازه و مریم وایساده.

میاد طرفم و محکم بغلم میکنه . از خودم جداش میکنم و میگم : چطوری؟
دلخور میگه : از احوال پرسی های شما

_ بگم ببخشید ولم میکنی؟
_نه خیر با یه ببخشید سر و تهش رو بهم آوردی .

خنده ای میکنم و میگم : یه ببخشید و به علاوه شام رو قبول میکنی؟
_اوم..چون من خیلی بخشندم میبخشمت. حالا شام رو کی میدی؟

_ فعلا بزار بریم تو بچه خستم….
بابا با اخم خیره شده بود به صفحه تلویزیون و یک کلمه هم حرف نمیزد.

ناراحت بود سر قضیه عسل حقم داشت میگفت چرا همون سر عقد نگفتی؟

چی جوابش رو میدادم؟ اینکه امید پوچی داشتم به برگشتن هردومون به قبل..

نا امیدی ترسناک‌تر از پیری است؛

در پیری، جسم ما مچاله می‌شود

در ناامیدی، روح ما….

مامان سینی چایی رو جلوم گرفت و گفت :بیا عزیزم .

دیدم که اخمای بابا بیشتر شد . ناراحت بود از مامان چون اون بر عکس خودش از رفتن عسل زیاد ناراحت نبود .

لیوان چایی رو برداشتم و گفتم : بیا بشین از وقتی اومدم یه لحظه نشستی؟ همش دور منی.

مریم با کنایه میگه : داره تقویتت میکنه واس دادگاه محکم و استوار باشی .

مامان چشم غره ای بهش میره و میگه : من نمیدونم تو طرف داداشتی یا دختر عمه ای که فقط چند ماه میشناسیش.

نیم نگاهی به بابا انداختم که داشت خودشو کنترل میکرد تا دعوایی به پا نشه .

خونسرد رو به مریم گفتم : به تو چه ؟ من نمیدونم چرا داری تو کارای من دخالت میکنی؟

بابا عصبی برگشت سمتم و گفت : فقط به تو ربطی نداره ، الان تو میدونی اون دختر کجاس؟

مامان نشست کنارم و گفت : این همه سال کجا بوده الانم همون جاست نگرانش نباش از پس خودش بر میاد.

بابا بلند شد و گفت : خودتو زدی به اون راه یا واقعا نمیفهمی ؟۲۷ سال پیش همه ما دیدیم چیشد و جیکمون در نیومد.

مامانم بلند شد و گفت : پس بگو عذاب وجدان خواهرت رو داری نه بچه اش. فرهاد اون اتفاق ربطی به ما نداشت این صد بار .

منو مریم نگاهی رد و بدل کردیم و مریم گفت : راجب کدوم اتفاق حرف میزنید؟
مامان کلافه گفت : یه چیزی که مربوط به ۲۷ سال پیشه و ما هنوز فراموشش نکردیم. بعدم آوا خودش انتخاب کرد ما هم تلاش خودمون رو به اندازه کافی کردیم.

با شک گفتم : نمیخواید بگید قضیه چیه ؟ عمه آوا چی کار کرده که هنوزم همه تون ازش نفرت دارید.

مامان مهربون گفت : عزیزم ما همه دوسش داشتیم نفرت کجا بود .

مریم: پس چرا رفتارتون با عسل اینطوری نبود ؟

منتظر به بابا چشم دوختم که گفت : اگه قرار بود بفهمید زودتر میفهمیدید پس پیگیرش نشید ، بعدم رفت سمت اتاقش .

مامان هم رفت به سمت آشپزخونه .

مریم بعد رفتنش اومد سمتم و گفت : از عسل خبر داری ؟ تلفنش رو جواب نمیده
بی تفاوت گفتم : نه

جوش آورد : ماهان چرا دیونه بازی در میاری هیچ معلوم هست چته؟ الان دو هفته اس رعنا دوستش دنبالشه و پیداش نکرده .تو میدونی و نمیگی

کنارش زدم و گفتم : نه نمیدونم ، مهم هم نیست بعدم تو این قضیه دخالت نکن ، رعنا رو هم بیخیال شو.

رفتم تو اتاقم و درو بستم . فکرم مشغول حرفای بابا و مامان بود . یعنی اون مسئله چی بوده که انقدر مهمه. نقش عسل چیه تو این ماجرا ؟

صدای تلفنم مانع فکر کردنم میشه. نگاهی به صفحه گوشیم انداختم .ساناز .

خواستم رد تماس بدم اما با خودم گفتم بهتره هم فکرم و هم وقتم پر باشه تا به سمت عسل نره ،
هر چند که این چند هفته هیچ جوابی نداده…

برچسب ها

ayliiinn

آیلین بیوتی:)

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن