رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۳۱

با دیدن لیلا گفت : لیلا خانم این ماشین ما چی شد؟
لیلا همون طور که گوشه ابروش رو می خاروند و گفت : تعمیر گاهه . امروز زنگ زدم گفت که تا پس فردا طول میکشه.

_ آها، ممنون .

لیلا رو به من گفت : نکنه میخوای از جاده کوهی بیاریش ؟
سعی کردم نخندم و سری به تائيد تکون دادم .

ماهان با شک نگامون کرد و گفت : بهم بگو برنامه هاتو نمیخوای رو من پیاده کنی ، به جون تو خستم .

لیلا با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت : مگه دیشب نخوابیدید ؟ پس چیکار کردید؟
لیلا ماهان رو نمیشناخت که اینجوری حرف میزد . نه من خجالت کشیدم نه ماهان .

ماهان با خونسردی گفت : نه دیشب نخوابیدیم ایشالا از دیشب ها هم برا شما اتفاق بی افته ! عسل بیا بریم .

بی توجه به لیلای متعجب با ماهان از خونه خارج شدیم .

ماهان دستشو دور گردنم میندازه و میگه : با این لباسا چه خوشگل شدی عروسکم.

_ ماهان

_ جونم

_ هیچی

_ اه پس من جونمو پس میگیرم.

ابروی بالا میندازم و میگم : شرمنده پس داده نمیشود.

_ مگه دست توعه. راستی عسل وقتی برگشتیم اگه کسی چیزی گفت هیچی نگو بگو از ماهان بپرسید .

ازش فاصله گرفتم و گفتم : نمیشه که تا کی؟ بلاخره باید یه جوابی بهشون بدیم ، بعدم من باید با آقا جون حرف بزنم . ماهان مطمئنم آقاجون مادرمو فقط به خاطر ازدواجش با پدرم ترد نکرده . اونم با علاقه ای که مامانم تعریف میکرد . بعد بابام پسر صمیمی ترین دوست آقاجون بوده . واقعا گیج شدم ولی بلاخره باید بفهمم ، دیگه نمیخوام کسی ازم متنفر باشه و از روی تظاهر قبولم کنه.

پوفی میکشه و میگه : من اون موقع عصبی بودم یه چیزی گفتم
_ نه اتفاقا درست گفتی . این یه کینه قدیمیه که فقط با پیدا شدن من سر باز کرده
دستامو محکم فشرد و گفت : هر چی باشه مهم نیست ، من کنارتم هر اتفاقی هم بی افته بیخیالت نمیشم و همچنین تو حق نداری بیخیالم شی .

لبخندی زدم و چیزی نگفتم .
من به داشتن ماهان افتخار میکنم، اینکه با مشکلم کنار اومده و چیزی به روم نمیاره… کار هر کسی نیست.

در طول راه اون حرف زد و من با جان و دل گوش کردم . من حرف زدم و اون در سکوت مشتاقانه به حرفام گوش میکرد.

با اینکه خیلی راه رفته بودیم اما خسته نشدیم ، حداقل من احساس خستگی نمیکردم. ماهان کنارم باشه و خسته بشم ؟

لیلا با دیدنمون ریز خندید و گفت : فکر کنم قشنگ پشیمون شدی از ازدواج ها
نشستیم و ماهان گفت : نه اتفاقا خیلی هم خوش گذشت جای شما خالی .

بی بی با لبخند نگامون کرد و گفت : خدا برای هم حفظتون کنه .
ماهان زیر لب تشکر کرد و خودش رو نزدیک من کشید .

متعجب به عکس العملش نگاش کردم که دیدم اخمی رو پیشونیشه.
رد نگاهش رو دنبال کردم که رسیدم به علی . خدا این چند روز رو به خیر کنه .

بشقاب ماهان رو برداشتم و براش غذا کشیدم و جلوش گذاشتم .
عمو احمد از آشناییشون با بی بی گفت و همه ما با لذت گوش دادیم .

لیلا میان خنده هاش گفت : وای بابای بدبخت من اون همه کتک خوردی از دایی ها بعد بازم رفتی در خونشون.

بی بی چشم غره ای بهش میره که باعث بیشتر شدن خنده جمع میشه.

عمو احمد : رفتم دم خونشون نشستم . داداشاش تا منو دیدن خواستن بی افتن دوباره به جونم که پدر بزرگت خدا رحمتش کنه نزاشت.

کنجکاو گفت : یعنی با ازدواجتون موافقت کرد؟

بی بی سری به تائيد تکون داد : آره ولی با ولی شرط . گفت مینو دوستت داره و نظر دخترم از همه چی مهم تره . نشون کرده شدیم تا سال بعدش که احمد تونست یه خونه اجاره کنه و تو مزرعه پدریش مشغول کار شد

ماهان : واقعا جای تشویق داره اونم تو یه سال

لیلا سری به تائيد تکون میده و میگه : آره الان دیگه مثل بابا کم پیدا میشه .

ابرویی بالا میندازم و میگم : خیلی ها هستن که رو پای خودشون وایسادن بدون حمایت از طرف خانوادشون.

علی لیوان چاییش رو بر میداره و میگه : آقا ماهان شما رشتتون چیه؟
_ معماری ، با عسل هم دانشگاهی بودیم ولی با یکی از دوستانم شریکی شرکتی راه انداختیم که عسلم همون جاست .

لیلا میخنده و میگه : پس حسابی عسل کیف میکنه.
عمو احمد اخمی میکنه و میگه : دختر من اینجور اخلاقی نداره .

لیلا ابرویی بالا میندازه و میگه : هیچ دیگه منم که چغندر ، بعدم دیگه دختر شما نیست شوهر کرد رفت . عمرا دیگه این طرفا پیداش شه الانم این ماه عسلشون حساب میشه.

ماهان لیوانش رو برداشت و گفت : ماه عسل که بحثش جداست ، بعد عروسی.

علی با تعجب گفت : مگه عروسی نکردید ؟

ماهان بی تفاوت نگاش میکنه و میگه : مهم عقدشه که کردیم . عروسی هم خوشحال میشم حتما تشریف بیارید .
لیلا لبخندی زد و گفت : من که با سر میام.

نگاهی به آبشار کردم و گفتم : بریم عکس بگیریم.

همه موافقت کردن ….

“ماهان ”

کلافه دوباره صداش زدم : عسل زود باش دیگه جاده شلوغ میشه .

با لب و لوچه آویزون ساکش رو طرفم گرفت و گفت : یادت رفته چند روز پیش چقدر بالا سرت من حرص خوردم خوابت میومد؟ خب الانم من خوابم میاد چرا انقدر زود میریم؟

ساک و ازش گرفتم و گذاشتم صندوق : قربونت برم میگم به ترافیک نخوریم ، تو ماشین بخواب ، بعدم تو خودتو با من مقایسه میکنی؟

بی بی لبخند بی جونی زد و گفت : مادر خب اذیتش نکن بعدا برید .

لیلا : مامان میخواد به زور نگهتون داره .

لبخندی زدم و گفتم : به اندازه کافی زحمتتون دادیم ایشالا دفعه بعد .
عسلم کنارم اومد و گفت : منتظرتون هستیم دیگه

علی خندید و گفت : لیلا که تا دو روز دیگه بیخ ریشته ماهم اگه تونستیم حتما واسه عروسیتون میایم.

چیزی نگفتم و بقیه وسائل رو برداشتم .
عسل بی بی و لیلا رو بغل کرد و از عمو احمد و علی هم خدافظی کرد.

سوار ماشین شدیم و دلتنگ بهشون نگاه کرد.
کمربندم رو بستمو گفتم : قول میدم زود به زود بیارمت ولی تنها نه .

_ چرا ؟
_ چون از نگاه این پسره اصلا خوشم نمیاد.

خنده ریزی کرد و گفت : چیکار اون بنده خدا داری؟

_ کاری باهاش ندارم ولی از نگاهش اصلا خوشم نیومد.

لبخندی زد و گفت : باش

چپ چپ نگاش کردم که با خنده گفت : تو نگو تا منم نگم

_ بگیر بخواب بچه تا الان میخواستی سر منو بکنی که خوابم میاد.

ابرویی با شیطنت بالا انداخت و گفت : اون موقع خوابم میومد که نریم ، الان که کار از کار گذشته .

با تاسف سر تکون دادم و گفتم : گوشی من هیچ ، گوشیتو روشن کن ببین چه خبره یه جماعت تهران نگران مان بعد تو رو من به زور از اونجا کندم .

بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت : گوشیم رو امروز صبح روشن کردم ولی باز پشیمون شدم خاموشش کردم .

_ چرا؟

_ هر کی تو زندگیم میشناختم شمارش رو گوشیم افتاده بود اونم نه یه بار . رعنا ۳۰ بار زنگ زده تو این چند روز ، پیامم که ولش کن در نتیجه خاموش باشه بهتره.

میخندم و میگم : امیر هم منو بیچاره کرده . زنگ میزنه میگه : یا برمیگردید یا مرخصی بهتون نمیدم واسه ماه عسل .

_ اولا که اون میخواد مرخصی نده ، بعدم بهش بگو منم متقابلا به شاداب مرخصی نمیدم.

راستی الان دقیقا قراره کجا بریم ؟

گوشه ابرومو خاروندم و گفتم : خواستم بگم بریم خونه خودم ولی فعلا مسائلمون زیاد شده اول میریم خونه آقاجون .

ابرویی بالا میندازه و میگه : چه مسائلی؟

_ مثل اینکه آیلین با آقاجون دعوا سفت و سختی داشته . سینا هم حالش بهتره ، اون روز نمیدونم چی بهش گفتی اما کمتر بهش فکر میکنه داره برمیگرده
به روال عادی. دایی فریبرز و فرید رو آقاجون اخراج کرده از شرکت .

چشماش گرد میشه و میگه : چرا اخراج کرده ؟ این همه اتفاق تو سه هفته چیزی مونده که سرمون نیومده باشه ؟

_ آره جنجال منو تو رو هم با آقا جون اضافه کن .

پوفی میکشه و میگه : چرا اخراجشون کرده ؟

_ دقیق نمیدونم ولی پروژه ای که یک ساله روش زمان گذاشته بودن به راحتی رد شد و تو مناقصه شکست خوردن . به عبارتی میشه گفت با ورشکستگی فاصله ای ندارن.

_ خدای من ! بعد آقاجون تو این موقعیت اونا رو اخراج کرده . فکر نکرده کی قراره اون شرکت رو بگردونه؟

پوزخندی میزنم و میگم : چرا فکر کرده ، فقط نقشه هاش بهم خورده متاسفانه. تو رو انتخاب کرده بود که…

با تعجب مانع ادامه حرفم میشه و میگه : من؟ نه واقعا دیونه شده ! مدیریت شرکتی به اون بزرگی رو چه جوری میخواست به من واگذار کنه ؟
خیلی خب ماهان من یه پیشنهاد عالی دارم . همین الان دور بزن برگرد آلاشت ما داریم میریم جایی که همه افتادن تو گردابی از مشکلات و قطعا هم سر من خراب میشه همش .

اخمی میکنم و میگم : دقت کردی خیلی احمقانه داری رفتار میکنی ؟ یعنی چی که برگردیم. اوه البته یادم رفته بود سرکار خانم به جای حل کردن مشکلات ترجیح میدن فرار کنن. عسل فرار کردن چیزی رو حل نمیکنه

برچسب ها

‫12 نظرها

    1. یعنی چی چطوری گذاشتم ؟ اگه میخواید رمانتون رو تو سایت قرار بدید باید با ادمین صحبت کنید و پارتا رو برای ایشون بفرستید . البته اگه قبول کنن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن