رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۳۲

ماهان

_ ماهان حواست باشه چی میگی . این همه وایستادم چی حل شد ؟

_ این همه فرار کردی چی عوض شد ؟

_ من یه دختر ۱۵ ساله بودم که مجبور شدم کل رویاها و آرزو هامو دور بندازم و برم خونه عمویی که هیچوقت از من خوشش نیومده. از ۱۵ سالگی با زن عموم تو کارگاه خیاطی کار کردم و درس خوندم .
هر کی اومد تو زندگیم خوردم کرد و رفت چیزی نگفتم . ماهان خستم خب ، واقعا خستم دیگه نمیکشم.

خواستم چیزی بگم که نزاشت : _خواهش میکنم حوصله بحث و درگیری رو ندارم ماهان به اندازه کافی بدبختی داریم خودمون . بعدا حرف میزنیم الانم رانندگی تو بکن میخوام بخوابم .

نفس عمیقی میکشم و میگم : باشه بعدا حرف میزنیم . میریم خونه من ، الان با این وضعیت اوضاع فقط بدتر میشه. فردا بعد شرکت میام باهم میریم.

چیزی نمیگه و سرش رو به شیشه تکیه میزنه.
پنجره رو تا آخر پایین میزنم و سرم رو بیرون میبرم. هر دو خسته ایم از این همه مشکلات حل نشدنی…..

کلیدو ازم میگیره و درو باز میکنه . وسائل رو همون کنار در میزارم و میریم تو .
شالش رو در میاره و میگه : چایی میخوری ؟
_ بشین خودم درست میکنم.

نگاه کوتاهی بهم میندازه و میگه : نمیخواد خودم درست میکنم تو خسته ای . میخوای برو یه دوش بگیر خستگی از تنت در بیاد.

دکمه های پیرهنم رو باز میکنم و میشینم رو کاناپه : بعدا میرم . الان خسته ام . گوشیمو که بهت دادم کجا گذاشتی ؟

_ تو کیفمه .

رفتم طرف کیفش و خواستم گوشیمو در بیارم چشم خورد پاکت سیگار .
با حرص صداش زدم .

_ میشه یکی از این بردارم ؟

اخمی کرد و گفت : ماهان طعنه نزن . از کی تاحالا تو اجازه میگیری؟ بعدم من چند هفته اس نکشیدم . حالا اجازه هست برم یه چیزی درست کنم بخوریم؟

گوشیمو برداشتم و گفتم : نمیخواد چیزی درست کنی ، شماره تلفن بالا اپن هست زنگ بزن هر چی خواستی بیارن .
_ نمیخواد خودم یه چیزی درست میکنم دیگه.

عسل که رفت شماره امیر رو گرفتم و رو کاناپه دراز کشیدم.

_ سلام رسیدید؟
_ آره تازه اومدیم. زنگ زده بودی ، مشکلی پیش اومده ؟
نگرانی تو صداش موج میزد : آره ، یعنی نمیدونم ، حالا فردا بیا شرکت درستش میکنیم.

با شک گفتم : نمیدونم یعنی چی ؟ جریان چیه امیر ؟
_خب..خب چه جوری بگم این امیری میخواد قرارداد رو فسخ کنه .

ناباور گفتم : چی ؟ چه غلطی میخواد بکنه مگه به همین راحتیه؟
_ میگه میخواد سرمایش رو بکشه بیرون .

خنده عصبی کردم و گفتم : یعنی چی ؟ ما حرف زدیم قرارداد داریم امیر پس تو اونجا چه غلطی داری میکنی؟

_ آروم باش برادر من چه کاری از دست من بر میاد ؟ میگه سرمایه خودشه میخواد بکشه بیرون ، تو قرار دادم قید شده بود. باهاش حرف زدم دو هفته زمان…

پریدم وسط حرفش و غریدم : امیر حالت خوبه تو بگو یه سال ، این یارو پولش رو برداره از این پروژه ما بدبخت میشیم ا . زنگ بزن به اون مرتیکه بگو بیاد شرکت منم تا یه ساعت دیگه خودمو میرسونم.

_ ماهان گوش کن ببین چی میگم..
_ امیر گفتم تا یه ساعت دیگه اونجام فعلا .

قبل اینکه بخواد چیزی بگه گوشی رو قطع کردم .
عسل مات زده زل زده بود به من.

کلافه دستی تو موهام کشیدم و گفتم : من باید برم . یه مشکلی پیش اومده .
آروم گفت : این امیری همون نیست که تو پروژه اخیر باهاش شریک شدین؟

سری به تائيد تکون دادم که رنگش پرید : وای خدای من ! الان میخوای چی کار کنی؟ میدونی چقدر ضرر میکنیم ؟ چرا یکدفعه همه چی اینجوری شد .

کتم و برداشتم و گفتم : من میرم شرکت نمیدونم کی برگردم باید حساب های شرکتم چک کنم.
ببینم اگه این کارو بکنه اصلا چیزی داریم که جایگزین کنیم؟ چیزی درست نکن زنگ بزن برات غذا بیارن اگه کارم طول بکشه میگم مریم بیاد پیشت.

_ خیلی خوب مواظب خودت باش

لبخندی زدم و از خونه زدم بیرون .

****

شاداب با تعجب گفت : این امکان نداره من خودم حسابای شرکت رو چک کردم .
امیر : آره ولی واسه اون قرارداد مجبور شدیم سرمایه گذاری کنیم .

شاداب محکم زد تو پیشونیش و گفت : پس با این حساب باید بگردیم دنبال یه شغل جدید!

امیر نگاهی بهش انداخت و گفت : فقط این نیست ما الان کلی چک و سفته داریم . یکی تکلیف منو معلوم کنه قراره با کدوم پول پاسشون کنیم ؟

شاداب آب دهنش رو قورت داد و گفت : بیشترین مبلغ چک چقدره ؟
امیر مبلغ رو که گفت شاداب رو زمین نشست .

امیر رو به من گفت : ماهان نمیتونی از پدربزرگت پول قرض بگیری ؟
سرد گفتم : فکر کنم موقعی که میخواستیم شروع کنیم گفتم هر اتفاقی هم افتاد خودمون حلش میکنیم .

شاداب بلند شد و گفت : ماهان الان وقت لجبازی نیست تاریخ چک یه هفته دیگه اس اگه برگشت بخوره….

داد زدم : به درک ، دیونه ام کردید، به جای اینکه بشینید فکر کنید این پولو از کجا جور کنیم نشستین چرت و پرت میگید .

امیر نشست روبروم و گفت : خیلی خب متوجه شدیم . بزار ببینیم چی کار میتونیم بکنیم . شاداب اون پرونده ها رو بیار ببینم چی کار میتونیم بکنیم .

بلند شدم و رفتم کنار پنجره . چرا هیچ چیز اونجوری که باید پیش نمیره. این همه اتفاق پشت سر هم .

صدای گوشیم توجهم رو جلب کرد .

” ماهان من اومدم خونه رعنا نگرانم نباش . اگه نیاز هست بیام شرکت ؟کمکی ازم بر میاد؟”

شمارش رو گرفتم . بلافاصله جواب داد .
خندیدم و گفتم : رو گوشیت خوابیده بودی ؟
آروم گفت : خوبی ؟
_ آره خوبم نگران من نباش سخت تر از اینا رو پشت سر گذاشتیم مگه نه ؟

_ میخوای بیام پیشت؟

_ نه عزیزم پیش رعنا بمون . کارم تموم شه میام دنبالت .

محتاط گقت : من یه مقدار پول دارم به دردت میخوره؟

خندیدم : آخه چی بهت بگم . نگران نباش همه چی درست میشه. عسل پیش کسی نمیری تا خودم بیام . با هم میریم خب؟
_ باشه ، اگه کاری از دستم بر اومد خبرم کن .
_باش فعلا

رفتم طرف امیر و گفتم : چی کار کردین ؟

شاداب نگاهی با امیر رد و بدل کرد و گفت : تقریبا یک سومش رو اونم به زور میتونیم جور کنیم . تازه پس فردا باید حقوق کارمندا رو هم بدیم که نداریم .

امیر : من خونه و ماشین رو میزارم واس فروش . با طرف هم صحبت میکنم چک رو برگشت نزنه ، مهلت میگیریم ازش. ببین تو چیکار میتونی بکنی .
با کلافگی گفتم:_ ممنون

_ تشکر لازم نیست این کاریه که هر دو باهم شروع کردیم و باهم تمومش میکنیم .

شاداب لبخندی زد و گفت : منم فکر کنم بتونم یه کارایی بکنم .
هر دو نگاش کردیم که گفت : با بابا صحبت میکنم عروسی رو عقب میندازم. آقای اکبری هم از دوستای باباس . راضی کردن اون با من .

امیر شاداب رو بغل کرد و گفت : شاداب خودمی دیگه . ماهان پاشو برو خونه عسل تنهاس منو شاداب هستیم بقیش رو برسی میکنیم .

_ عسل رفته پیش دوستش رعنا . گفتم همون جا بمونه

شاداب شماره هایی که میگم رو یادداشت کن . زنگ بزنیم باهاشون حرف بزنیم ببینیم چی میشه.

امیر بلند شد و گفت : پس تا شماره ها رو در بیارید منم برم قهوه بیارم……

“عسل ”

_ کله شق تر از تو ندیدم من .
الا رو از بغلش گرفتم و گفتم : رعنا من که گفتم دنبالم نیا . خودت راه افتادی .

پوفی کرد و گفت : خیلی خری به خدا ، ماهان از دست تو چی میکشه . بعدم ولت کنم بین این همه گرگ که چی ؟

چپ چپ نگاش کردم و گفتم : داری راجب خانواده ام حرف میزنی ها .
_ باش بابا حالا بیا منو بخور . زنگ بزنم ؟

سری تکون دادم .
دستش رو روی زنگ گذاشتم و زیر لب گفت : خدا به خیر کنه .

آروم رفتیم داخل . خاله ساره کنار در ورودی ایستاده بود .
ایندفعه سرم رو زیر ننداختم. دیگه شرمنده نبودم . دیگه حداقل الان نه

رعنا خواست الا رو ازم بگیره که نزاشتم و رو به خاله گفتم : سلام خاله ساره .
دلخور گفت : چه سلامی؟ معلوم هست کجایی دختر ؟ میدونی چقدر دنبالت گشتیم ؟

_متاسفم نیاز به یکم تنهایی داشتم

_ فعلا بیا بریم تو حرف میزنیم ، باید کامل توضیح بدی چرا ماهان اومد اینجا و اون حرفا رو زد .

پشت سر خاله وارد میشیم .
رعنا دور و ورش رو زیر چشمی نگاه میکنه. خندم میگیره انگار اومده جنگ میترسه ناغافل بهش حمله کنن.

میشینیم و کبری خانم چایی میاره.

لبخندی میزنم و همون طور که لیوان چایی رو برمیدارم میگم : مرسی کبری خانم ، دلم براتون تنگ شده بود .

خاله ساره : این همه ما هیچ دلش فقط واس تو تنگ شده بود .
خنده ای میکنم و میگم : خاله جون مگه میشه دلم واس شما تنگ نشده باشه .راستی آیلین خونه نیست نه ؟ خونه خیلی سوت و کوره.

آهی میکشه و میگه : آیلین دو هفته اس که خونه نیومده خونه فرهاده.

پوزخندی میزنم : نگید که آقا بهادر هم اون پسره رو از کارواش انداخته بیرون .

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫10 نظرها

    1. مرسیییییی عشقم 😘😘😘جات حسابی خالی بود خوبه که زودتر پدیدار شدی راستییییی این رمانت رو کی مینویسی من خیلی وقته منتظرم🥺🥺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن