codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۴۰

لبخندی خجولی زدم و گفتم : خودت که شرایط رو بهتر میدونی حالا عیب نداره ببنیم کی وقت کنم، میرم بهشون سر میزنم . عروسی هم که بدون من نمیشه میشه ؟

رعنا دستش رو گذاشت پشت کمرم رو به سمت در هولم داد : نه خیر نمیشه . برو ماهان الان بری پایین قرمز شده از بس دیر رفتی .

خنده ریزی میکنم و سریع ازشون خدافظی میکنم .

همون طور که رعنا گفته بود وقتی سوار ماشین شدم با قیافه عصبی ماهان روبرو شدم .

لبم رو گاز گرفتم تا نخندم و گفتم : ببخشید دیگه تقصیر رعنا بود . داشت میگفت که آرشام اینا قراره دو هفته دیگه عقد و عروسی کنن و به من نگفتن .

ماشین رو به راه انداخت و گفت : خب که چی ؟

_ یه جوری حرف میزنی انگار میدونستی .
_ اره میدونستم.

با اعتراض اسمش رو صدا زدم : چرا به من نگفتی ؟!

_ به خاطر اینکه من بر عکس شما به تماسایی که دارم اهمیت میدم . آرشام زنگ زده بود ببینه چرا جواب تلفنش رو نمیدی که بهش گفتم ماجرا رو . اونم گفت که قرار گذاشتیم بهش بگو

_ چرا نگفتی پس؟
_ چون تنبیه باید میشدی به خاطر اون چند هفته زجر دادن من .

چپ چپ نگاش کردم که خندید : این نگاهات رو بهتره بزاری واسه داداش جونت .

_ وای ماهان اصلا حس خوبی ندارم .

_ به چی ؟

_ خب یه پسر ۵ ساله رو از مادرش جدا میکنن چی بهش میگن به نظرت؟ انتظار نداری که مسعود بهش دروغ نگفته باشه .

_ خب اگه اینجوری هم که تو میگی باشه خیلی طول میکشه تا بفهمه اصلا ماجرا چی بوده. بعدم میخوای همین الان بری بالا بگی سلام من خواهرتم و یه راست بری سر اصل مطلب .

_ خب معلومه که نمیگم . فعلا من یه خانم متشخصم که اومده سهام بخره و با مدیر عامل دیدار کنه .

پوفی میکنه و میگه : با کدوم پول ؟ عسل میشه بشینی دقیقi همه چی رو برام توضیح بدی که یکدفعه اینجوری شکل اسکلا رو نگیرم؟!

خنده ای کردم که زهرماری زیر لب گفت .

_ خب الان که سریع پولو ازم نمیگیره . حداقلش یه ماه طول میکشه . بعدم انقدر ها هم بی پول نیستم .

با یادآوریش لبخند رو لبم میاد : بابام فکر همه چیز رو کرده بوده ماهان ، فقط این عمو اینا فکر کردن میتونن اون پولو از چنگ من در بیارن و نصیب خودشون کنن که نتونستن .

ابرویی بالا میندازه و میگه : ارثیه ات ؟ چی هست حالا .

ذوق زده میگم : یه خونه تو آلاشت
_ یعنی بابات هم میدونسته چی باید برات بخره ها . حالا چرا میخوای بفروشیش؟

_ نگفتم قراره اونجا رو بفروشم قراره زمینم رو بفروشم . به غیر اون خونه یه زمینم هست که مال منه . سپردم تیام برام بفروشتش

اخمی میکنه و میگه : تیام؟
_ اره تیام و رها یادت نیست تو رالی هم دیدیشون . کارش رو خوب بلده

_ رالی ؟ ببینم نمیخوای که احیانا مسابقه بدی دوباره .

_ اولا چه ربطی داره مگه من با اونا تو رالی آشنا شدم؟ من تو شرکت باهاشون همکار بودم . بعدم چرا اتفاقا میخوام مسابقه بدم ولی تنها نه ، تو هم هستی .

کلافه دستی تو موهاش کرد و گفت : تو اروم نمیگیری یه جا . مسابقه چی اخه . ای خدا از دست تو ببین واسه سهام یه شرکت داری چیکار میکنی.

_ اولا واسه سهام شرکت نیست برای جلب اعتماد ساشاست . بعدم اگه من سهام دار اون شرکت باشم فکر کن ببین چقدر خوب میشه . عضو هئیت مدیره میشم . ساشا رو یه جورایی میتونم کنترل کنم .

_ عزیزم تو اینکارا رو نکنی اون شرکت مال تو هم هستا .

_من ارثم رو از بابام گرفتم . همون زمین و خونه . اگه چیز دیگه میخوام باید تلاش کنم واسش . خب حالا بیخیال این بحثا تعریف کن ببینم چیکار کردی . وامتون جور شد؟….

پر ناز میگه : خانم کریمی بفرماین داخل اقای سلحشور منتظرتونن .

ممنونی میگم و به سمت جایی که گفته بود میرم .
در میزنم و بعد اینکه صداش رو میشنوم وارد میشم .

خب همین الان میتونم بگم هیچیش مثل مامان نیست> احتمالا همه چیش به مسعود رفته و خب البته میتونم بگم زیبا و دختر کش !

به احترامم بلند میشه و تعارف به نشستن میکنه . روبروش میشینم و میگم : خیلی خوشحالم که بالاخره میبینمتون .

چشماش برق خاصی داره . خب خوشحالم که ماهان باهام نیومد . چون اصلا مهم نبود واسش که طرف داداشمه یا نه . این نگاه ها رو میدید در جا باید راهی کلانتری میشدیم!

_ خواهش میکنم ، کم سعادتی از بنده بوده . چایی یا قهوه؟

_ قهوه

چشمکی میزنه و میگه : انتخاب خوبی بود .
تلفن رو برمیداره و میگه : لطفا دو تا قهوه بیارید اتاقم .

_ خب خانم کریمی . چقدر میخواید سرمایه گذاری کنید؟

سعی میکنم ارامش خودمو از دست ندم و فقط اون جمله هایی که رعنا یادم داده رو بگم و گرنه من و چه به سهام داری و سرمایه گذاری .

_ خب بستگی به شما و سودی که میدید داره . من میخواستم پولم رو بزارم تو بانک ولی گفتم حداقل یه سرمایه گذاری بکنم که هم خودم سود بیشتری بگیرم و هم برای کسان دیگه خوب باشه .

لبخند هیز گونه ای میزنه که دلم میخواد برم بزنم تو فکش .

_ خب وقتی شما تماس گرفته بودید من واقعا از طرفی خوشحال و از طرف دیگه ناراحت شدم که یه طرف حسابم با یه خانم باشه .اما الان میبینم واقعا همون خانم خیلی کارا ازش بر میاد .

تشکری میکنم .

ادامه میده : من شرایط رو بهتون میدم مطالعه کنید . و مسئله دیگه ، من میخوام شما طرف من باشید در هیئت مدیره . جلسه ای که اخیرا برگزار شد اصلا خوب نبود. یه تعداد میخوان مدیر عامل عوض بشه که حالا جریانش رو براتون توضیح میدم .

_ خب اگه شرایط شما به صورتی باشه که هر دوی ما سود ببریم حتما مطمئن باشید طرف شما خواهم بود

با رضایت نگام میکنه : خب پس با این حساب چقدر وقت میخواید برای فکر کردن ؟

_ خب گفتم که من شرایط شما رو مطالعه میکنم . حداقل تا یک هفته دیگه بهتون اطلاع میدم .

_ خوبه . پس با خودم تماس بگیرید . حالا هم بفرمایین قهوتون رو میل کنید تا از دهن نیافتاده…

منشی : بفرمایین اینو اقای سلحشور دادن . حالا شما فکراتون رو بکنین تماس بگیرید .

_ خیلی ممنون، بله گفتن با خودشون تماس بگیرم.

سعی میکنم به غر زیر لبیش توجهی نکنم : _اینم به هر کی گیرش میاد که شماره میده، نمیدونم چطوری شب میخوابه؟

از شرکت که بیرون میام بلاخره نفس راحتی میکشم . از اون چه فکر میکردم بهتر پیش رفت .

شماره ماهان رو میگیرم .
قبل اینکه اصلا بخوام چیزی بگم تند میگه : اون حلقه سگ مصبت رو واس چی در میاری از دستت؟

_ چیشده ؟

_تازه خانم میگه چیشده ! حلقه تون خونه رعنا اینا جا مونده بود .

خنده ای میکنم و میگم : خب حالا چرا انقدر عصبی تو به جا اینکه من گیر بدم تو گیر میدی .

_ فعلا نمیخوام باهات بحث کنم چون الان خستم میدونم شکست میخورم . چیکار داشتی زنگ زدی ؟

_ خواستم بگم شب زودتر بیا میخوام شما رو به یه شام خوشمزه دعوت کنم . فسنجون چطوره ؟

ندیده هم میتونم نیش باز شده اش رو حس کنم : خب دعوتت رو میپذریم به خاطر اینکه ناراحت نشی . قضیه حلقه رو هم بخشیدم دبگه تکرار نشه .

بازم میخندم : اخه چی داره این غذا تو انقدر خوشت میاد . از این به بعد هر کاری خواستم بکنم یه فسنجونم شبش درست میکنم دعوا نشه .

_ دیگه انقدر پرو نباش . قطع کن بزار به کارم برسم . شام با یه خانم خوشگل قرار دارم . امری ندارید بانو ؟

_ نه عزیزم فعلا

“ماهان‌”

_ خب پس الان همه چی اوکی ؟ دیگه مشکلی نیست ؟

امیر با آسودگی کامل گفت : نه خدا رو شکر بلاخره تموم شد . راحت شدیم فقط مونده ۴۰۰ تومن عسل که شماره کارت بده میگم بریزن حسابش . چی بود؟ عسل میگفت چنان چی؟

با لبخند گفتم : چنان نماند چنین نیز نخواهد بود .
#حافظ

_ انصافا ادم حسابیه ، من راضی ام از انتخابت . حداقل تونسته با تو کاری کنه دو خط شعر حفظ شی ، یعنی ادم مناسب این کاره . واسه دبیرستان دو تا بیت شعر حفظ میکردی جونمون رو به لبشون میرسوندی یا اخرش جلو معلمه استرس میگیرفتی قاتی پاتی میخوندیش .

خندیدم و گفتم : نمره های فارسیم همه افتضاح به زور پاسش میکردم .

_ خوب یادمه چون من بدبخت باید باهات کار میکردم . ولی حالا بی شوخی من واقعا فکر نمیکردم چنین کارایی از عسل بر بیاد .

نیش خندی زدم و گفتم : مگه نشنیدی میگن تقريبا همه ى آدمها ميتونن بدبختى و فلاكت رو تحمل كنن، اما اگه ميخواى ‘شخصيت’ كسى رو تست كنى بهش قدرت بده !
حالا این شخصیت واقعی عسل محکم قوی کسی دیگه از باخت نمیترسه و فرار نمیکنه .

زد رو شونم و گفت : خوشحالم واس هر دوتاتون . امیدوارم زودتر این مشکلاتتون هم تموم شه و به آرامش برسید .

_ نه امیر چه تموم شه و چه تموم نشه به آرامش رسیدیم . دیگه هر اتفاقی هم بی افته خودمون رو از زندگی کردن منع نمیکنیم . میخوایم با آرامش نفس بکشیم چون حقمونه . حق همه مونه ولی خب بعضیا واقعا تعریفشون از این آرامش اشتباهه .

خندید و گفت : چه عجب مثل ادم حرف میزنی . اینم از تاثیرات عسله

_ نه این از تجربه کردن جنگیدن با سرنوشته.
میدونی تصمیم گرفتیم دیگه نجنگیم باهاش بزاریم اون کارَش رو کنه ما هم کارمون رو کنیم. بپذیرمش چون لج کردن باهاش فقط نابود کردن خودته .

“بی خیالِ سرنوشت شدن یک‌جور شجاعته؛ گفتنِ اینکه ما سرنوشتِ خودمون‌رو می‌سازیم، یک‌جور دیوونه‌گیه!

ولی اگه سرنوشت‌ رو قبول نداشته باشی، زندگیت تبدیل می‌شه به یک عالمه فرصت که از دست دادی‌شون…
اون وقت توی حسرتِ چیزهایی که نداشتی و می‌تونستی داشته باشی، زمانِ حال رو ضایع می‌کنی….

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫5 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن