رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۴۴

_پس مدارک کافی، هست برای اینکار؟

_اره ولی خب قطعا تنها نبوده و یکی تو شرکت هست که بهش کمک میکنه چون اصلا چنین چیزی ازش بر نمیاد

سری برای بهزاد تکون دادم و رفتم توی فکری که خیلی وقته ذهنمو مشغول کرده یعنی ممکنه کاره دایی فرید یا دایی فریبرز باشه؟!! نمیدونم باید مطمئن بشم بعد.

نگاهی به ساعت کردم، که با صدای شاداب نگاهم به سمتش کشیده شد: چیشد پس چرا نمیاد؟!

همون لحظه دو تقه به در خورد و آقای ملکی حسابدار شرکت وارد اتاق شد

بعد از سلام و خوش امد گویی رفتیم سراغ کار اصلیمون…

شاداب رو به اقای ملکی گفت: خوب داریم پیش میریم و به نظرم باید حسابای قبلیم چک کنیم

مکثی کرد و ادامه داد: این حساب ها رو شما دسته بندی کردید؟

ملکی جواب داد: خیر حسابداری که قبل از من بوده، من تازه یه هفته اس که اومدم . خودمم متوجه این مشکلات شده بودم برای همین به خانم معینی گفتم .

_ بله و از این بابت هم خیلی متشکرم ولی الان تکلیف چیه ؟

شاداب نگاهش رو از اون برگه ها گرفت و گفت : تکلیف روشنه . باید بریم سراغ حسابدار قبلی . بعدم کل این حسابا رو از اول بشینیم حساب کنیم .

دستی به صورتش کشید و ادامه داد : ای خدا یعنی باید بشینیم مال دو سال اخیر رو حساب کنیم . من نمیدونم حسابدار اون شرکتم یا اینجا عین چی ازم کار میکشین . این خط این نشون اگه من به خاطر شما ها با امیر بهم نزدم .

خندیدم و گفتم : امیر که از ماهان بدتره شده ببرتت اون سر دنیا از خودش جدات نمیکنه .

با نیش باز گفت : الهی تو و شوهرت قربونش برین ….

“ماهان”

داشتم کارا رو سرو سامون میدادم که صدای تلفن روی میز بلند شد .

تلفنو برداشتم و حین جمع اوردی برگه های روی میز گفتم: بله خانم سرابی.

صداش توی گوشم پیچید: ببخشید اقای معینی یه خانمی به اسم ساناز وحیدی اومدن اینجا اصرار دارن شما رو ببینن.

یکم فکر کردم ساناز وحیدی! اسمش خیلی آشنا بود.

با یاد اوری اون دختره گستاخ و پررو اخمام رفت توهم و خواستم بگم ردش کنه بره که یادم افتاد عسل داره میاد اینجا .

میدونستم پتانسیل اینو داره که در جا دختره رو بکشه!

از طرفی هم میدونستم این دختره انقدری کنه هست که همینجوری ول نکنه و من اصلا تو این اوضاع نمیخواستم عسل و ناراحت کنم .

با همین فکر روبه حبیبی منشی شرکت گفتم: _ بفرستینش داخل

با چشمی که گفت تلفن و گذاشتم و با همون اخمای درهم منتظر شدم بیاد تا ایندفعه اب پاکی و بریزم رو دستش که زن دارم و اگه یه دفعه دیگه دور و بر من پیداش بشه تضمین نمیکنم که فقط با حرف راضیش کنم!

دوتقه به در خورد و در باز شد .

با همون لباسای جلف و زننده همیشگیش و اون لبخندی که فقط حالمو به هم میزنه اومد تو و سلام کرد .

بدون توجه به سلامش سرد و جدی گفتم: اینجا چی میخوای؟

به روی خودش نیاورد و با همون لبخند گفت: اومدم تورو ببینم .

ایندفعه صدام بلند تر شد و عصبانی گفتم: تو خیلی بیجا کردی که اومدی منو ببینی! کی به تو این اجازه رو داده؟ اصلا مگه منو تو چه صنمی باهم داریم که میگی اومدم تو رو ببینم . من نخوام تورو ببینم باید کی رو ببینم؟

اونم صداشو برد بالا و گفت : من دوســت دارم چرا نمیفهمی؟ مگه دوست داشتن کسی جرمه؟!

پر تمسخر پوزخند زدم و گفتم: نه دوست داشتن جرم نیست ولی دوست داشتنه کسی که زن داره و البته عاشق زنشه چرا جرمه

لحظه ای مات نگام کرد و نگاهش روی حلقم ثابت موند

پوزخندم عمیق تر شد و گفتم: حالا که فهمی….

همون لحظه در با شدت باز شد

با دیدن عسل توی چهارچوب در حرفم نصفه موند و خشکم زد

لعنتی! همینو کم داشتم!

ساناز یکم نگاهش بین منو و عسل چرخید بعد با انگشت به عسل اشاره کرد و با تمسخر گفت: این زنته؟!

اخمام به شدت رفت توهم و گفتم: به تو ربطی نداره ، الانم خودت با پای خودت برو بیرون تا مجبورت نکردم

بدون توجه به حرفم همونطور که نزدیکه عسل میشد ادامه داد: این دختره مگه چی داره که تو بخاطرش منو رد میکنی؟

پوزخندی زد و گفت: البته به عنوان یه هم خواب…

صدای سیلی که عسل بهش زد تو کل دفتر پیچید .

انگشتش رو تهدید وار جلو آورد و گفت : من تو نیستم پس حواست به حرف زدنت باشه . از آدمایی مثل تو که سربار زندگی بقیه ان حالم بهم میخوره . حالا هم تا زنگ نزدم بیان جمعت کنن گمشو بیرون .

نگاه پر نفرتی به من و عسل انداخت و سریع از اتاق خارج شد.

چشماش و محکم بست و چند بار نفس عمیق کشید

رفتم سمتش و برای جلوگیری از بحث اروم گفتم: ببین عسل من نمیدونم چجور…

حرفم و قطع کرد و گفت: میدونم ماهان ، من تورو مقصر نمیدونم ولش کن دیگه هر چی بود تموم شد بحث نکن

با تعجب داشتم نگاش میکردم این واقعا عسل بود که داشت این حرفا رو میزد؟!!!

خودشو انداخت رو مبل و گفت: بیا بشین دیگه

به خودم اومدم و رفتم نشستم هرچند هنوز گیج رفتارش بودم…!

****

ده دقیقه از پیامی که به عسل دادم و گفتم که توی ماشین منتظرشم تا بیاد و بریم بقیه خرید های عروسیمونه بکنیم گذشته و هنوز نیومده

دیگه کم کم داشت اعصابم بهم میریخت که در باز شد و عسل اومد تو و نشست

یه کم چپ چپ نگاش کردم که خودش گفت: باور کن تقصیر من نبود رعنا زنگ زد و من و به حرف گرفت

دیگه چیزی نگفتم و راه افتادم..

با رسیدن به مکان مورد نظر ماشین و پارک کردم و باهم راه افتادیم سمت مغازه طلافروشی…..

بعد از دیدن چند مدل من یکی رو انتخاب کردم ولی عسل مخالفت کرد و یکی دیگه رو که ظریف تر و به نسبت بقیه ارزون تر بود رو انتخاب کرد

یه چشم غره بهش رفتم و با اشاره به انتخابم اروم گفتم: این و میگیریم.

ابرویی بالا انداخت و گفت: نخیر اینی که من میگم و میگیریم.

بعد از کلی بحث بالاخره عسل حرفش و به کرسی نشوند و اونی که میخواست رو گرفت .

بعد از حساب کردنش از مغازه بیرون اومدیم که روبهش گفتم: عسل من هزاربار بهت گفتم بازم میگم نمیخوام …

حرفم و قطع کرد و گفت: میدونم ماهان وقت برای این کارا زیاده .

الان وضعیت شرکت خوب نیست، سرمایه گذاریمون کم شده وضعیتمون بهم ریخته اس تازه یکم اوضاع بهتر شده .

بعدشم این مسئله انقدری مهم نیست که تو بزرگش کردی ، همین خوبه و من دوسش دارم بعدا که اوضاعمون بهتر شد بهترینش و برام بگیر.

الان دیگه نمیخواد ذهنت و مشغول همچین چیزی بکنی.

یه کم سرشو کج کرد و با لبخند گفت: باشه؟

لبخند عمیقی به این همه مهربونیش زدم و سرمو تکون دادم.

واقعا عسل بهترین نعمتیه که خدا بهم داده و بابتش هر روز خداروشکر میکنم که من رو لایق همچین فرشته ای دونسته و با دادنش به من، این زندگی با تمام مشکلاتش رو خیلی قابل تحمل تر کرده…

” عجیب نیست در این زمین گرد
میان
چند میلیارد آدم
همیشه یکی هست که دیگر
هیچ کس
مثل او اتفاق نمی افتد….

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن