codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۴۵

کلید انداختم بریم تو خونه که با صدایی همونجا متوقف شدیم

_عسل

برگشتیم و با دیدن آرشام و هدیه لبخندی روی لبمون نشست

عسل پرید بغل هدیه و منم با ارشام مشغول سلام و احوال پرسی شدم

بعد از یکم خوش و بش کردن و ابراز دلتنگی همگی رفتیم تو خونه..

” عسل‌”

مشغول چایی ریختن بودم که هدیه اومد تو آشپزخونه و همزنان که مینشست رو صندلی گفت: خب چه خبر عسل خانوم؟ چند وقتیه دیگه مارو تحویل نمیگیری!

خندیدم و گفتم: نه بابا این چه حرفیه ؟ دیگه اوضاع شرکت به هم ریخته اس و سرمون حسابی شلوغه.

سری تکون داد و گفت: راستی چه خبر از شرکت همچنان همه چی به هم ریخته اس؟

شونه ای بالا انداختم و مشغول تعریف ماجراهای اخیر شدم.

بعد از تموم شدنش گفت: که اینطور

چیزی نگفتم که دوباره خودش خندید و شیطون گفت: حالا اینا رو بیخیال بگو ببینم چه خبر از شب هاتون، حسابی خوش میگذره دیگه؟ تو و ماهان و یه خونه خالی در اختیارتون!

سرخ شدم و گفتم: خیلی بی حیایی هدیه

لبخند بدجنسی زد و گفت: چیه خب بده میخوام اطلاعات کسب کنم؟!

با حرص گفتم: اطلاعات بخوره تو سرت. تو نمیخواد اطلاعات کسب کنی انقدری که تو توی این زمینه ها اطلاعات داری سازمان اطلاعات نداره.

زد زیر خنده و شیطون ابروهاشو بالا انداخت و گفت: اعتراف کن دیگه.

با تعجب گفتم: اعتراف به چی؟

با خنده همزمان که از جاش بلند میشد گفت: به اینکه شما شب عروسیتون و زودتر برگزار کردید.

به سمتش خیز برداشتم که با خنده جیغ خفه ای کشید و فرار کرد.

با خنده سری به نشانه تاسف تکون دادم و با سینی چایی رفتم سمت پذیرایی.

همگی نشسته بودیم و مشغول حرف زدن بودیم که هدیه روبه من گفت: راستی لباس که داری دیگه ؟ اگه نداری رعنا فردا میخواد بره بخره باهاش برو .

_ نه دارم . امروز با ماهان رفته بودیم بیرون خریدیم.

یاد امروز افتادم که بعد از خریدن طلا ماهان مجبورم کرد یه لباس مجلسی هم برای مراسم بخرم که خودم به کل یادم رفته بود.

هرچیم بهش گفتم نمیخواد من لباس زیاد دارم تو گوشش نرفت که نرفت .

و اخر سر بعد از کلی گشت و گذار یه دکلته قرمز گرفتیم.

که بعدش نگاه معنی دار ماهان من و به خنده انداخت…

هدیه چشماش برق زد و نگاهم کرد و گفت: آهان!

از طرز نگاه کردنش خندم گرفت و سرم و به نشونه چیه تکون دادم.

که شونه ای بالا انداخت و بیخیال لب زد: هیچی!

(یک هفته بعد)

با اعصابی خراب بلند گفتم: ماهاااااااان یه لحظه بیا اینجا .

چند ثانیه بعد ماهان اومد تو اتاق که با دیدنش چشمام برق زد.

با اون کت شلوار مشکی و دستمال قرمزی که برای ست کردن با لباس من تو جیبش بود زیادی جذاب شده بود

با لبخند خاصی خیرم شده بود و چشم ازم بر نمیداشت.

به خودم اومدم و نالیدم:ماهان بیا این زیپ لباسم رو بکش بالا دستم نمیرسه .

با همون لبخند اومد سمتم و برم گردوند.

از تو آینه خیره شده بودم تو چشمای خوش رنگش..

همزمان که زیپ رو میبست دستش که به تنم میخورد و حرارتم و بالا میبرد و حس لذت بخشی رو تو تنم پخش میکرد.

کارش که تموم شد اونم از تو آینه خیره چشمام شد..

نمیدونم شاید چند ثانیه، چند دقیقه، چند ساعت یا چند قرن زمان ایستاده بود و این ارتباط چشمیمون که هیچکدوم قصد قطع کردنش رو نداشتیم ادامه داشت..

با بوسه ای که روی شونه ام نشوند چشمام از لذت بسته شد..

یه دفعه من و به سمت خودش برگردوند و تا بیام بفهمم چی شد..

لبام داغ شد..

مثل تشنه ای که تازه به آب رسیده ،همون قدر بی صبر و پر عطش..

لبامو به بازی گرفته بود و با زبونش منو داغ تر میکرد..

دستام و تو موهاش فرو بردم و اونم دستاش و دور کمرم محکم تر کرد…

نفسم گرفته بود ولی این بی نفسی رو هم دوست داشتم..

نمیتونستم منکر لذتی بشم که تو تمام رگ و پی ام پیچیده بود و دلم میخواست برای چندین ساعتم که شده همینطوری باقی بمونیم..

ولی میدونستم یکم دیگه که پیش بریم نمیتونستیم جلوی خودمون و بگیریم و کار به جاهای باریک کشیده میشد و اون موقع دیر به مراسم میرسیدیم …

به خاطر همین کمی فاصله گرفتم و بی نفس لب زدم: ماهان دیرمون میشه

خیره تو چشمام اروم گفت: دیوونم میکنی!

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: شب که برگشتیم ادامه شو اجرا میکنیم..

لبخندی روی لبم نشست و از خدا خواسته سرم و تکون دادم.

ازم جدا شد و نفسش و بیرون فرستاد و همونطور که از اتاق بیرون میرفت گفت: تو ماشین منتظرتم

بعد از پوشیدن مانتو و شال، گوشیم و انداختم تو کیفم

اخرین نگاهم و تو اینه به خودم انداختم

ارایشم خیلی پررنگ نبود و هماهنگ با لباسم بود و من خوشحال از تحسین نگاه ماهان راه افتادم سمت در..

سریع سوار ماشین شدم و راه افتادیم سمت محضر..

_برای بار سوم میپرسم ،دوشیزه مکرمه سرکار خانوم هدیه محمدی آیا وکیلم شما را به عقد دائم جناب اقای آرشام رفیعی با مهریه معلوم در بیاورم؟

_با اجازه پدر و مادرم و بزرگترها بله

صدای دست و سوت و کل کشیدن توی فضا پیچید .

با گفتن بله آرشام یه بار دیگه صدای دست زدن مهمان ها بلند شد..

رعنا چشمکی بهم زد و منم با نیش باز سر تکون دادم.

منم همزمان با رعنا قند رو ول کردم .

صدای اخ آرشام و هدیه باهم بلند شد . با نگاهای تیزی که به سمتمون نشونه رفتن سریع فرار کردم پیش ماهان . رعنا هم که الا رو گرفت بغلش ، که یعنی بچه بغلمه نزدیکیم حق ندارید بیاید .

ماهان چپ چپ نگام کرد و گفت : این چه کاری میکنی دختر . رعنا دیونه اس مگه تو هم دیونه ای؟

ریز خندیدم و گفتم : بیخیال ماهان نگاه قیافه هاشونو .

خندید و تاسف سری تکون داد : گند زدی تو عقد مردم . اگه تو و رعنا باشید که عمرا بزارید شب این دو تا باهم باشن.

نیشم بیشتر باز شد : نه بابا ما کاری نداریم راحت باشن مگه مرض داریم فقط واسه شب جای اختصاصی گرفتیم زیر تخت .

صدای خنده ماهان بلند شد .

بالاخره بعد از تموم شدن مراسم و تبریک و دادن کادو ها،

هدیه و آرشام رفتن آتلیه برای عکساشون و ماهم راهی تالار شدیم…

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫21 نظرها

  1. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود آفرین الناز شوهر پاستوریزه ی خودمی تو😍 …من فقط منتظر خوندن شبی هستم که ماهان میخواد اجرا کنه بقیشو 😂😂😂😂😀

      1. منتظر باشید تا رستگار شوید 😐😂😂 ادامه نداره خواهران تمومش کردم دو پارت قبل به خوبی و خوشی
        کیمی منم به شدت منتظر صحنه رمانتم دیاتا و نیوارد 😍😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن