رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۴۷

چپ چپ نگاش کردم و گفتم: با من که نبودی احیانا؟!

چونش و خاروند و گفت: نه بابا

صداش و اورد پایین و گفت: هدیه رو میگم کلا کرمـ….آخخخخ

با ضربه ای که هدیه تو سرش زد حرفش نصفه موند و به جاش با درموندگی گفت: چرا میزنی آخه عزیزم؟

مثل خودش گفت : پس امشب دارم برات عزیزم

آرشام چشماش برق زد و کشیده گفت: جووون چی داری برام؟

من و ماهان منفجر شدیم و هدیه هم که معلوم بود خندش گرفته با اینحال گفت: زهرمار، دوست داری؟

آرشامم خندید و گفت: زهرمار که نه ولی چیز دیگه دوست دارم مثلا ا….

هدیه سرخ شد و قبل از تموم شدن حرفش با جیغ گفت: آرشاااااام

آرشامم با خنده گفت: جووووووونم

یه چشم غره تحویلش داد و گفت: ببند عزیزم

ارشامم با نیش باز گفت: چشم عزیزم

منم همونطور که میخندیدم یه چشمک بهش زدم و طوری که فقط خودش ببینه لب زدم: خوش بگذره

با دیدن قیافش زدم زیرخنده و تا خواست بهم حمله کنه در رفتم…

بعد از اینکه با همه خداحافظی کردن و سوار ماشینشون شدن تازه مراسم عروس کشون شروع شد.

بعد کلی بوق بوق کردن ماشین ها و لایی کشیدن و سوت و جیغای ما، که دیگه چیزی به پاره شدن تار های صوتیمون نمونده بود، رسیدیم در خونشون..

اونجا بابای هدیه، دستش و گذاشت تو دست آرشام و دخترش و تمام و کمال بهش سپرد و بعد از کلی نصیحت بالاخره رفتن سر خونه زندگی جدیدشون…

و ماهم بعد از خداحافظی و آرزوی خوشبختی ،

راه افتادیم سمت خونه خودمون…

ماهان با کلید در رو باز کرد و کشید کنار تا اول من برم تو..

با همون چشمایی که به زور باز نگه داشته بودمشون ،رفتم تو

خسته داشتم میرفتم سمت اتاق که راحت بگیرم بخوابم،

که یه لحظه حس کردم رو هوام و جیغم بلند شد

ماهان خندید و همون طور که من و تو بغلش گرفته بود، اروم گفت: یه قرارایی باهم داشتیم!

خواب الود گفتم: ماهان تروخدا ولم کن خوابم میاد

نوچی کرد و همون طور که میرفت سمت اتاق خواب گفت: امشب خبری از خواب نیست..

وارد اتاق شد و درو با پاش بست و رفت سمت تخت و منو اروم گذاشت روش…

با حس دستی، لای پلکام و باز کردم و با چشمای نیمه بازم ماهان و دیدم که داشت لباسام و عوض میکرد

ولی نای اینکه بهش بگم نمیخواد رو نداشتم و دوباره چشمام روی هم افتاد..

نمیدونم چقدر طول کشید که ماهان کنارم دراز کشید و یه دستش و گذاشت زیر سرم

و با اون یکی دستش من و به سمت خودش کشید..

حرکت نوازش وار دستش روی موهام من و به عالم خواب نزدیک تر میکرد..

کم کم توی بغلش با بوی مست کننده تنش چشمام داشت گرم میشد که لحظه آخر قبل از اینکه غرق خواب بشم،

زمزمه اروم و نجواگونه اش و زیر گوشم شنیدم: امروز خیلی خسته شدی عشق من، اشکال نداره بخواب؛

و بعد دیگه چیزی نفهمیدم….

_ جدی میگی آیلین؟ خیلی خوشحال شدم عزیزم

خندید و گفت: مدیون توام، بابا گفت که تو باهاش حرف زدی؛ حالا بگو ببینم چی بهش گفتی که قبول کرد؟

خلاصه ای از حرفامون و بهش گفتم..

که بعد از کلی تشکر، با ذوق گفت: امشبم قراره با مادربزرگش بیان خواستگاری! توام میای؟

همزمان که وسایلم و جمع میکردم و ابراز خوشحالی میکردم، گفتم: خیلی دلم میخواست بیام ولی متاسفانه نمیتونم، جایی کار دارم!

با ناراحتی گفت: اها باشه

با کمی شیطنت گفتم: حواست باشه سینی چایی رو ، رو شهاب بدبخت خالی نکنی

با حرص و جیغ اسمم و گفت که زدم زیرخنده..

بعد از کلی شوخی و خنده گفتم: خب آیلین جون من باید برم کلی کار دارم،بعدا میام میبینمت فعلا کاری نداری؟

_نه عزیزدلم یه دنیا ممنون فعلا

گوشیم و تو کیفم گذاشتم و رفتم طرف دفتر ماهان..

در زدم و وارد شدم

ماهان با دیدن کیف توی دستم گفت: جایی میخوای بری؟!

سرم و تکون دادم و گفتم: آره میخوام برم شرکت ساشا

تک خنده ای کرد و گفت: تو این چند هفته خوب با هم صمیمی شدین!

شونه ای بالا انداختم و گفتم: داداشمه خب ،حالا هم دیگه برم تا دیر نرسیدم

خندید و بعد از گفتن مواظب خودت باش از اتاقش اومدم بیرون و راه افتادم سمت در خروجی…

بعد از سلام و خوش امدگویی نشستم رو مبل اتاق و ساشا هم بعد از سفارش دوتا قهوه نشست رو به روم و گفت: خب چه خبر، از خودت بگو ، خوبی؟ ماهان خوبه؟

سرم و تکون دادم و گفتم: خوبیم ممنون

یکم این پا و اون پا کرد،انگار تردید داشت بگه یا نگه که آخرش گفت: مریم خانوم خوبن؟

خندم گرفت و گفتم: والا تو حالش و از منم بهتر میدونی!

یه لبخند ژکوند زد و چیزی نگفت..

چند تا برگه گرفت سمتم و گفت: یه نگاهی به اینا بنداز

برگه ها رو ازش گرفتم…

بعد از یکی دو ساعت که درباره قرارداد و شرکت حرف زدیم،

بلند شدم و درحالی که کیفم و برمیداشتم گفتم: من دیگه برم

ساشا هم از جاش بلند شد و تا کنار در باهام اومد و با شک پرسید: ماهان هم میدونه؟

با تعجب نگاش کردم و اول معنی حرفش و نفهمیدم،

بعد که منظورش و درباره مریم گرفتم با خنده و تفریح گفتم: اگه میدونست تو الان اینجا نبودی!

اونم خندید و در و برام باز کرد..

باهم اومدیم بیرون و با خنده راه افتادیم که…

با دیدنش لبخندم محو شد و خشکم زد تو یه لحظه حس کردم روح از تنم رفت و مثل یه تیکه یخ همونجا موندم…

عین عکسی بود که ازش دیده بودم

با هر قدم که بهمون نزدیک میشد دستام بیشتر مشت میشد..

تا اینکه رسید بهمون…

اونم مثل من ماتش برد و همینجوری نگام میکرد معلوم بود که اونم من و شناخته

خیره شدم تو چشمای عسلیش که فتوکپی چشمای ساشا بود..

لعنتی!!دوباره یاد بلاهایی که سر مادرم اورده بود افتادم

نگاهش رنگ و بوی دلتنگی میداد ..

اما نگاه من پر از نفرت بود..

بعد از ۲۵ سال اومده بگه چی؟! آرامش من و بهم زده بخاطر چی؟!میخواد به چی برسه؟!

ساشا با لبخند به من اشاره کرد و گفت: ایشون خانوم عسل کریمی هستن، سهامدار جدیدی که خیلیم به من کمک کردن و من واقعا بهشون مدیونم..

و ایندفعه به اون اشاره کرد و گفت: ایشونم پدر من مسعود سلحشور هستن!!!!!

هه مسعود! آره خودشه،،همون کسی که زندگی مادرم رو براش جهنم کرد!!

ساشا که انگار متوجه جو متشنج و نگاه خیره ما شد، با،تعجب گفت: چیزی شده؟ شما هم و میشناسین؟!

یه پوزخند زدم و لب زدم: نمیدونم

و با تمسخر ادامه دادم: باید از پدرتون بپرسید!

عمدا روی کلمه˝پدرتون˝ تاکید کردم که بفهمه هیچ وقت برای من پدر نبوده..

نفس عمیقی کشیدم و نگاهم و ازش گرفتم و به ساشا که با تعجب مارو نگاه میکردم دوختم و گفتم: _ روز خوبی بود، ممنونم خداحافظ

برچسب ها

‫6 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن