codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۴۸

بعدم بدون اینکه منتظر جوابی ازش باشم راه افتادم برم که ،

قدم اولم به دوم نرسیده صدای مسعود به گوشم رسید: دخترم!

برگشتم سمتش و با مکث گفتم : دیگه هیچوقت بهم نگو دخترم . از این رابطه پدر دختری اوقم میگیره

یه کم صبر کردم ولی بعدش سریع حرکت کردم و بی توجه به صدا زدناش از شرکت زدم بیرون…

شروع کردم به قدم زدن…

هزار و یک چیز توی ذهنم میچرخید و رو هیچکدومشون ثابت نمیموند.. چرا اومده؟ بعد از این همه سال چرا اومده؟اون برای من پدری نکرده و الان اومده که چی رو ثابت کنه؟!!

نمیدونم!نمیدونم!نمیدونم!

مغزم داشت میترکید و همینجوری به مسیری که خودمم نمیدونستم کجاست ادامه دادم…

نمیدونم چقدر راه رفته بودم ، ولی دیگه هوا روبه تاریکی بود و پاهامم درد گرفته بود که نشون میداد خیلی وقته توی افکارم در حال قدم زدن بودم،

گوشیم و که تو شرکت ساشا سایلنت کرده بودم تا موقع انجام کارا کسی مزاحم نشه ، از تو کیفم در اوردم ،

و بدون توجه به تماس ها و پیام هایی که داشتم ،

شماره ماهان و گرفتم..

با اولین بوقی که خورد، صدای نگرانش توی گوشم پیچید: عسل معلوم هس…

نزاشتم ادامه بده و با کلافگی گفتم: ماهان بیا به ادرس…. منتظرتم

با شنیدن” اومدم” ماهان، تماس و قطع کردم و همونجا منتظرش وایسادم…

با توقف ماشینی جلوی پام ترس تمام وجودم و گرفت..

آب دهنمو قورت دادم و اروم سرمو بلند کردم

ولی با دیدن ماشین ماهان نفسی از سر اسودگی کشیدم و رفتم سمتش

در و باز کردم و نشستم تو ماشین و همونجوری به روبه روم خیره شدم

مدتی گذشت و ماشین به حرکت در نیومد که بالاخره برگشتم سمت ماهان و نگاهم و بهش دوختم

با دیدن نگاهم اروم گفت: عسلم؟

انگار منتظر یه حرف یا فقط یه اشاره بودم که این غده توی گلوم و بغضی که راه نفسم و گرفته بود، آزاد کنم،

با صدای بلند زدم زیر گریه…

با فرو رفتن تو آغوش امن و ارامش بخشش ،چشمام و بستم و گریه ام شدید تر شد..

پشتم و نوازش میکرد و روی سرم بوسه مینشوند و هیچی نمیگفت

و من از بابت این سکوتش ازش ممنون بودم که من و سوال پیچ، و حالم و بدتر نمیکنه….

نمیدونم چقدر گذشت ولی میدونم دیگه آروم شده بودم، نفسام به حالت عادی برگشته بود و ذهنم! ساکت شده بود حتی برای چند دقیقه،،!

از اغوش ماهان جدا شدم و برگشتم سرجام ،

که فقط گفت: خوبی؟

سرم و تکون دادم و چیزی نگفتم..

ماشین و روشن کرد و راه افتاد بره سمت خونه که اروم با صدای گرفته و خشداری گفتم: نرو خونه!

دیگه چیزی نگفت و راه افتاد..

چند ساعتی بود تو خیابونا میچرخیدیم…

از پنجره خیره آدم هایی شده بودم که هر کدومشون یه غمی توی دلشون ، زجری توی روحشون و دردی توی جسمشون دارن ،

که شاید هیچکی ازش خبر نداشته باشه،،

عذابی که میچسبه بهت و تا به زانو درت نیاره عقب نمیکشه،،

اره لبخند میزنن، شوخی میکنن، میزنن به بیخیالی و میگن اشکال نداره بابا اینم مثل بقیه ، میگذره،،

ولی خودشونم میدونن که این گذشتن با گذشتن های دیگه خیلی فرق داره،،

میگذره ولی جاش تا آخر عمر میمونه،،

مثل سِیلی که وقتی میگذره سرپناهم با خودش میبره،،

مثل زلزله ای که وقتی میگذره، آوار های بعدش و برات میزاره،،

مثل آتیش گرفتنی که وقتی میگذره، سوزشش ولت نمیکنه،،

شاید؛ سرپناهت رو از اول بسازی،،

شاید؛ آوار ها رو کنار بزنی و از اول شروع کنی،،

شاید؛ آتیشت رو خاموش کنی،،

شاید؛شاید؛شاید….!!

ولی همیشه یه گوشه ذهنت میمونه،،

سرنوشت رو نمیشه کنار زد،،

مثل تابی که وقتی هولش میدی، همونجا نمیمونه و به سمتت میاد،،

یهو دیدی محکم هولش دادی و اونم تو راه برگشت محکم پرتت کرد وسط بدبختی،،

اره! باید باهاش کنار بیای،،تا باهات کنار بیاد،،

آروم جوری که خودش دوست داره هولش بده،، تا اونم آروم جوری که تو دوست داری بیاد تو دستات،،

آره سرنوشت دست ماست، ولی اگه باهاش بد تا کنی، اونم بد تلافیشو سرت در میاره…!

“ماهان”

از در شرکت رفتم تو و یه راست رفتم سمت آسانسور..

بعد از رسیدن به دفترم رفتم تو..

با دیدنش اونم تو این وضعیت، چشمام گرد شد.

یقه پیراهنش پاره شده و چند تا از دکمه هاش سر جاشون نبودن..

موهاش به هم ریخته بود و سر و صورتش پر از زخم های ریز و درشت بود.

سرو وضعش کامل به ریخته بود..

منشی هم هاج و واج بهش خیره شده بود که به خودم اومدم و با بهت ازش پرسیدم: چرا این شکلی شدی؟!!

هیچی نگفت و با همون نگاه عجیب و گیجش بهم خیره شده بود،،

انگار اصلا اینجا نبود و نشنید چی گفتم..

همون طور که میرفتم سمتش خواستم چیزی بگم که در اتاق باز شد و امیر اومد بیرون و تا من و دید گفت: عه ماهان کی اوم…

با دیدن ساشا حرف توی دهنش ماسید و با ناباوری خیرش شد.

ساشا رو به سمت اتاقم بردم و همزمان رو به سرابی گفتم: خانم لطفا یه لیوان آب بیارید اتاقم.

بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونم ، ساشا رو بردم تو اتاق و نشوندمش رو مبل.

خودمم نشستم رو به روش و گفتم: ساشا چه اتفاقی افتاده؟ این چه سر و وضعیه برای خودت درست کردی؟!!

چشماش قرمز شده بودن و هیچی نمیگفت..

با تقه ای که به در خورد، یه بفرمایید گفتم که حبیبی با یه لیوان آب اومد تو

با تشکر لیوان و ازش گرفتم و اونم از اتاق رفت بیرون

لیوان و دادم دستش و گفتم: بیا بخور شکل میت شدی!

بدون حرف لیوان و ازم گرفت و سر کشید و

گذاشتش روی میز

نگاش کردم و گفتم: خب؟ نمیخوای چیزی بگی؟

همونجوری به لیوان روی میز خیره شده بود،، نگاهش سرد بود و خالی از هر چیزی.

وقتی کمکش کردم بیاد تو اتاق متوجه بوی تند مشروب شدم برای همین رفتم سمت پنجره اتاق و بازش کردم تا هوای اتاق عوض شه.

که صدای غمگین و خسته اش به گوشم رسید: میدونی وقتی یه بچه ۷ساله دیگه نتونه بچگی کنه یعنی چی؟ یعنی اینکه بزرگ شه دیگه حق نداشته باشه مثل یه بچه فکر کنه.

وقتی فهمیدم نداشتن مادر یعنی چی، که توی خونه تو تنهایی های خودم زار میزدم و هیچکس نبود که به دادم برسه،

وقتی فهمیدم نداشتن حمایت های مادرانه چه دردی داره، که توی مدرسه بچه ها مسخرم میکردن و هر چی دلشون میخواست بهم میگفتن و کسی نبود که ازم دفاع کنه،

وقتی فهمیدم عشق مادرانه چیه، که نامادریم به خودش جرعت میداد اذیتم کنه و همیشه مثل یه تیکه آشغال باهام رفتار کنه،

میدونی چرا؟!

چون پدرم من و اصلا آدم حساب نمیکرد، همیشه دنبال مقصر میگشت و چه کسی بهتر از من که برای هیچکس ذره ای مهم نبودم؟!

من و جلوی چشمای زن و بچه اش به باد کتک میگرفت و تحقیرم میکرد،،

با الفاظ زشت صدام میکرد و مثل نوکرش باهام حرف میزد،

حتی برای جلسات مدرسه ام هم نمیومد و میگفت من وقتم و حروم توعه اشغال نمیکنم،،

خب معلومه که اونام به خودشون اجازه میدادن همچین رفتاری باهام بکنن،،

وقتی فهمیدم نداشتن مهربونی های مادرم خیلی سخته، که ۱۸ سالم بود و به جرم اینکه به خواهر و نامادریم چشم دارم، از خونه انداختنم بیرون،،

میدونی پدرم وقتی که داشت من و پرت میکرد بیرون چی گفت؟!

گفت توام مثل مادرت یه هرزه ای ؛ معلومه بچه کسی که با داشتن شوهر همیشه با فکر یکی دیگه شبهاش و صبح میکرد، بایدم همچین کثافتی بار بیاد،،

همشون من و شکستن و از روی شکسته های دلم رد شدن،،

آره من وقتی فهمیدم که تو سن ۱۸ سالگی، سنی که همه جوون ها شیطنت میکنن و خوش میگذرونن‌،،

داشتم جون میکندم برای پیدا کردن کار تا بتونم، زندگیم و در حد زنده بودن بگذرونم،،

میدونستم که من مثل بقیه هم سن و سال هام نمیتونم خوشحال باشم و تفریح کنم و از زندگیم لذت ببرم،،

سهم من از این زندگی فقط و فقط بدبختی و بی کسی بود،،

۲۲ سالم بود که تونستم تو یه شرکت یه کار ساده و خدماتی پیدا کنم،،

بعد برادری که درسته از مادر یکی نبودیم ولی از پدر یکی بودیم و هم خون هم محسوب میشدیم،،

اومد اونجا و نمیدونم چی گفت! چی کار کرد! چی شنیدم؟!

فقط میدونم که عین یه کثافت از شرکت انداختنم بیرون،،

آواره شدم و دوباره افتادم دنبال کار،،

کم کم تونستم با تلاشم معاون یه شرکت درست و حسابی بشم و کارم و خیلیا قبول داشتن،،

۲۸ سالم بود که سر و کله پدرم پیدا شد،، وضعیت خودم خوب شده بود . میتونستم بکوبمش تو صورتش بگم من اینم ، این …

اومد پیشم ، معذرت خواهی کرد و گفت که اشتباه کرده و پشیمونه و ازم خواست که ببخشمش

شاید هر کسی بود فکر میکرد واقعا پشیمونه ولی نبود،،

کارش پیشم گیر بود،،

شرکتش تو ایران به کمک نیاز داشت و مشکلاتی پیش اومده بود و خودش باید اونجا میموند و من باید میومدم،،

منم نه بخاطر اینکه حرمتش و حفظ کنم، نه،،!

خسته شده بودم از سگ دو زدن تو خراب شده ها،،

تو همون شرکتی هم که بودم، مخالفام زیاد بود ولی سه سال خودم و نگه داشتم و با سختی مدیر عاملش شدم،،

ولی دیگه بریده بودم،،

برگشتم ایران و تو شرکت مشغول شدم تا همین الان که……!

با سکوت ساشا همونجوری که خشکم زده بود نگاهش میکردم، باورم نمیشد در گذشته همچین زندگی دردناکی داشته!!

خسته و پر درد ادامه داد:‌ نمیدونم این آدم ها چی از جون من میخوان! من و از وجود خواهری که،،، هم خون ام بوده محروم میکنند و بهم میگن حروم زاده بوده .

عصبی از چیزی که شنیدم میخوام چیزی بگم که میگه : میدونم میدونم دروغ بوده .دیروز همه چی رو گفت اون .

نفس عمیقی کشید . مثل کسی نمیتونه نفس بکشه ، سخته براش نفس کشیدن، ادامه داد : _کاشکی منم با خودش نمیبرد . اصلا واهس چی منو با خودش برد؟ که بگه وارث دارم؟

هه وارث . اون زنیکه واسش اورد دیگه . وقتی اروان به دنیا اومد انگار نه انگار منی وجود داره ، ساشای ۷ ساله مرده بود … واسه همون پدری که میدونست پسرش خیلی تنهاست، فقط اونو داره ، ولی منو برای خودش کشت . یه وارث دیگه پیدا کرده بوده دیگه نه ؟

نمیدونم عسل چه جوری زندگی کرده ؟ نا پدریشم مثل نامادری من بوده؟ مامانم مثل بابام بوده رفتارش باهاش؟

نشستم کنارش و گفتم : عسل عاشق پدرش بوده و هست . عاشق مادرش بوده و هست . تمام کسایی که اونو میشناسن از علاقه زیادش به پدرش خبر دارن . نا پدری که میگی از صد تا هم خون براش بهتر بوده

آهی کشید و به یه نقطه نامعلوم خیره شد..

نمیدونم چقدر تو اون وضعیت موندیم که من زودتر به خودم اومدم و با نگاه دوباره ای به سر و وضعش پرسیدم: نگفتی چرا این شکلی شدی؟!

بیخیال لب زد: تصادف کردم

بلند گفتم: چـــــــــــی؟!!

شونه ای بالا انداخت که عصبانی همونطور که شماره امیر و میگرفتم گفتم: پسره دیوونه خودت و با مشروب خفه کردی بعد نشستی پشت ماشین؟!!!

پوزخند بی حالی کرد و گفت: توام اگه بعد این همه سال بهت خبر بدن یه خواهر داری وضعت بهتر از این نمیشد..

یه چشم غره بهش رفتم که صدای امیر تو گوشم پیچید..؛

روبهش گفتم: امیر یه دست لباس من تو اون اتاق هست برام بیارش

با باشه ای که گفت تماس و قطع کردم..

دو دقیقه بعد در باز شد و امیر اومد تو، لباس ها رو ازش گرفتم و دادم به ساشا و گفتم: پاشو اینارو عوض کن انگار از جنگ برگشتی!

بعد از پوشیدن لباس ها همونجا ولو شد رو مبل وبه یه دقیقه نکشیده خوابش برد.

نشستم و خیره صورت غرق خوابش به داستان زندگیش فکر کردم..

ساشا تو تمام این سال ها خیلی زجر کشیده و با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده و نداشتن مادری که بهش عشق بورزه و دردهاش و تسکین بده..

این بار رو براش هزاربرابر سنگین تر کرده..

ولی بازم با این وجود تحمل کرده..

هربار که زمین خورده با قدرت بیشتری بلند شده و به راهش ادامه داده..

هربار که قلبش رو شکستن، هرچقدرم سخت ولی تیکه های قلبش رو دوباره بهم چسبونده..

اون حق این و داره که مزه آرامش و خوشبختی رو بچشه..

و کسایی که این بلاها رو سرش آوردن حتما میدونن که؛

قلب شکسته، تاوان سختی داره…!

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫13 نظرها

  1. الی خیلی باحال و عالی بود خوشم اومد افریییین
    ولی من بازم موندم به انتظار فردا برای خوندن پارت جدید ! بدجور توی خماری گیر می کنم 😅😑😁😍

    1. مرسسیییی عشقم
      کیمی باز من یه روز تو خماری میزارمت .منو دریاب که یه هفته اس خمار نیواردم 😅 پستش هم که نکردی😐😂😂

        1. وااای سفر به دیار عشق خیلی قشنگه ولی نمیدونم چرا باهاش گریم نگرفت
          اما در کل خیلی تاثیر گذار و قشنگه آیلین بخونش حتما

        2. خودت چی فکر میکنی 😐😂
          نه دعوات نمیکنم تو عذرت موجه سرت شلوغه ولی بی شوخی حتما بخونش خیلی قشنگه . من خودم چند بار خوندمش با اینکه قدیمی ولی بعضی رمانا رو ادم هر چند بار میخونه خسته نمیشه 😇

            1. بابا لطافت !
              اه خودت گفتی بگم وگرنه نمیگفتم 😐😂 شد تجربه واسم
              .
              .
              کیمی ولی من گریه کردم . چه شوهر احساساتی داری 😅😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن