codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۵۲

انا رفت کنار و من جاش نشستم . مسعود پیر تر و شکسته تر شده بود نسبت به اون روزی که دیدمش .

_ فکر کنم میخواستین باهام حرف بزنین . به ساشا گفته بودید که حرفی باهام دارید .

سرفه های پی در پیش امانی برای صحبت کردن رو نمی‌داد. انا سریع لیوان ابی رو سمتش گرفت و گفت : چرا انقدر خودتون رو اذیت میکنید . به حرف هیچکس هم گوش نمیکنید . پدر شما باید هر چه زودتر درمان بشید .

مسعود کمی از اون آب خورد و لیوان رو روی میز گذاشت . تا خواست صحبت کنه گفتم : میشه خصوصی صحبت کنیم؟ .

با اشاره مسعود همه بیرون رفتن و فقط من و اون موندیم .

بازم نزاشتم حرفی بزنه و گفتم : من فقط در صورتی به حرفاتون گوش میکنم که اولا شما راضی به درمان بشید .

لبخند تلخی زد و گفت : وقتی دختر و پسرم این جوری رفتار میکنن من مرگو ترجیح میدم ، وقتی هیچ کدوم حاضر نیستید منو ببخشید و فرصت جبران بدید واسه چی زنده بمونم؟ .

_ من بخشیدمتون .

یا حیرت نگام کرد که ادامه دادم : من بخشیدمتون چون اونی که باید ببخشدتون من نیستم، مادرم و ساشا هستن . اگه میخواید ساشا هم ببخشدتون باید درمانتون رو شروع کنید .

تو چشماش زل زدم و گفتم : مطمئنم اگه اون موقع همه چی رو بهم نمیریختین هم باز به اندازه رضا نمیتونستید برام پدری کنید . شما به بخشش من نیاز ندارید اما اگه دلتون رو اروم میکنه و رضایت به شیمی درمانی میدید بله من بخشیدمتون .

صداش بغض بدی داشت فقط نمیدونم چرا من دلم حتی یه ذره به رحم نیومد : ساشا چی ؟ اون هیچوقت……

حرفش رو قطع کردم و گفتم : منو ساشا حرف زدیم اون قبول کرده ببخشدتون ولی به شرط جبران زندگی نابود شده اش . پس باید زیر قولتون نزده باشید اگه بخشش میخواید . دوما به این شرط که شما درمانتون رو از هفته دیگه شروع کنید .

سوالی نگام کرد که سرد گفتم : من و ماهان میخوایم تو عروسیمون شماهم حضور داشته باشید .

ذوق تو چشماش هم حالم رو عوض نکرد . دردی که میکشیدم با این چیزا خوب نمیشد . اگه هم الان دعوتش کردم فقط به خاطر ماهان و واسه اینکه میدونم مدت زیادی از عمرش باقی نمونده… .

کارت دعوت رو روی میز گذاشتم و گفتم : تو هیچ مناسبتی از زندگیم نبودید حداقل اینو شرکت کنید ، هم من و هم ماهان خوشحال میشیم . در ضمن بهم قول بدید که درمانتون رو شروع میکنید .

چند دقیقه بی حرکت نگام کرد و بعد سری تکون داد…

_عزیزم پاشو که کارت تموم شد . آقا دومادم پایین منتظرته .

چشمامو باز کردم و به تصویر خودم تو آینه لبخندی زدم لبخندی زدم : دستت درد نکنه فریبا جون خیلی خوشگل شدم .

خنده کوتاهی میکنه و میگه : خوشگل بودی عزیزم من کاری نکردم صورتت زیبا تر از اونی بود که دلم بیاد زیاد بهش دست بزنم . یه آرایش ملیح براش کافی بود .

زیر لب تشکر کردم، واقعا زیبا شده بودم، مخصوصا با اون چشمای کشیده و اون تاج رز سفید روی سرم! خدایا این من بودم؟! .
گوشه لباسم رو گرفتم و آروم بلند شدم و رفتم بیرون .

رعنا هندزفری در گوشش بود و چشماش رو بسته بود . دلم براش سوخت از وقتی الا اومده دیگه نتونسته شیطنت های قبل رو داشته باشه .

لگد ارومی به پاش زدم .
چشماش و باز کرد و خواست چیزی بگه که ماتم شد .

هندرفزی رو از گوشش در آورد و با بهت لب زد : فوق العاده شدی عزیزم

تشکری کردم که بغلم کرد و گفت : واقعا از ته قلبم خوشحالم برات . نمیدونی چقدر آرزو داشتم تو رو مثل قبل خوشحال ببینم .

فریبا بیرون اومد و میخواست چیزی بگه که با دیدن رعنا اخم کرد و گفت : وای رعنا از دست تو آرایشش بهم میخوره .

رعنا لبخند خجولی زد و ببخشیدی گفت . ولی اصلا پشیمون به نظر نمیرسید !

فریبا چشم غره ای بهش رفت و دوباره برگشت تو اتاق .

با بغض گفتم : رعنا باورم نمی‌شه یعنی همه چی تموم شد . تو که بهتر از هر کسی میدونی چقدر با رویای این روزا و شبا زندگی کردم .

رعنا اخمی کرد و گفت : عروس خانم امشب باید خوشحال باشه، اشک و ناله هاتو ببر واس شوهر جونت ، من یه امشب آزادم . بریم که حسابی میخوام بترکونم تو عروسیت .

_ پس الا چی؟

با ذوق گفت : گذاشتیمش پیش مامان بهزاد . امشب تصمیم گرفتیم یکم واس خودمون باشیم .

خنده ای کردم و گفتم : دیونه!

به کمک رعنا و هدیه از پله ها اومدیم پایین، هر کدوم یه طرف دامن بلندمو گرفته بودن دستشون، .

با صدای رعنا ماهان و فیلم بردار ها به سمتمون چرخیدن، رعنا و هدیه دامنمو درست کردن و خودشون رفتن تا اماده بشن .

ماهان با اشاره فیلم بردار اروم به طرفم قدم برمیداشت . مثل همیشه جذاب و شیک،
با اون چشمای شب رنگش، که هارمونی قشنگی با کت شلوار مشکی رنگش داشت…
بهم نزدیک تر شد، میتونستم صدای قلبمو به وضوح بشنوم! .

وقتی تورو از صورتم زد کنار به صورت نا محسوسی آب دهنش رو قورت داد و دسته گل رو به طرفم گرفت .
دستمو گرفت و بوسه ای روش زد: اگه بدونی چقدر رویای این روزا رو میدیدم .

لبمو گاز میگیرم و میگم : من شبانه روز با رویای در کنار بودن با تو زندگی کردم، ماهان خوشحالم، خوشحالم که بالاخره از دست این کابوسا راحت شدیم…. از امشب مال همیم، تا ابد… .

لبخند جذابی میزنه و میخواد بغلم کنه که رعنا میاد و تنه ای میزنه به بازوش! .

ماهان با اخم نگاش میکنه که رعنا با بیخیالی شونه ای بالا میندازه و میگه : نمیمیری خب بزار برای بعدا . آرایشش خراب میشه .

ماهان خونسرد نگاش میکنه و یهویی خم میشه بوسه ای رو لبم میزنه و واسه رعنا ابرویی بالا میندازه،
داغ شده بودم، من معمولا زیاد خجالتی نبودم ولی نمیدونم چرا الان با هر حرکت ماهان داغ میکردم؟ .

بهزاد میخنده و رعنا رو عقب میکشه تا بلایی سر ماهان نیاره : آروم عشق من این دو تا رو مگه نمیشناسی دیونه ان .

با شیطنت میگم : ماهان عروسی این دو تا جات خالی بود . نمیدونم چیکار میکردن که بهزاد ماشینا رو پیچوند و بعد نیم ساعت اومد تالار . وقتی هم اومدن هر دو قرمز شده بودن.

خنده همه بالا میره و رعنا لگدی به پام میزنه : خاک تو سرت واقعا ، بهزاد بیا سوار شیم تا این دو تا راحت کارشون رو انجام بدن .

آرشام دستی رو شونه اش میزاره و میگه : من ماشینم روشن نمیشه، ما با شما میایم .

بهزاد سری تکون میده و با گفتن میبینمتون سوار ماشین میشه .

ماهان کمکم میکنه سوار ماشین شم و درو میبنده . ماشینو دور میزنه و خودشم سوار میشه .

ماشین رو روشن میکنه و حرکت می‌کنیم. بقیه هم پشت سرمونن .

پنجره رو کمی پایین میزنم و میگم : الان میریم آتلیه ؟

_آره زنگ زدم به سینا گفتم طول میکشه بیایم . ولی عسل برام جالبه که آقاجون اجازه داد عروسی رو تو ویلای لواسون بگیریم.

دستمو رو دستش میزارم و میگم : چیش جالبه ؟
_اخه اقاجون به کسی اجازه نمی‌داد اونجا عروسی رو بگیره .

نگاش میکنم و میگم : مامانم عروسیش اونجا بوده میدونستی ؟

با تعجب میگه : جدی؟!

سری به تائید تکون میدم و میگم : آره مسعود گفت، البته‌ اقاجونم گفت .

انگار واسه حرفی که میخواد بزنه تردید داره : رابطه ات با مسعود…خب منظورم …

وسط حرفش میپرم و میگم : میدونی ماهان ساشا واقعا مسعود رو دوست داره ، اگه من جای اون بودم الان اصلا نگاهم تو صورتش نمیکردم ولی خب ساشا بخشیدش . منم فقط به خاطر ساشا ، ولی هنوزم وقتی میبینمش داغ دلم تازه میشه .

نفسی میکشه و میگه : خاطرات هیچوقت فراموش نمیشن ولی میتونیم بهشون فکر نکنیم نه ؟به آینده ای فکر کنیم که قراره باهم بسازیم . خودمون دو تایی

چشمکی میزنه و میگه : شایدم سه تا

ریز میخندم و میگم : قول میدم تمام سعیمو بکنم واسه ساختن زندگیمون . چیزی که به سختی به دستش اوردم پس راحت از دستش نمیدم . تو رو به سختی به دست اوردم پس مطمئن باش هیچوقت از دستت نمیدم

دستم رو محکم فشار میده و میگه : منم قول میدم به خاطر این علاقت به ساشا خودمو کنترل کنم و نکشمش .

با خنده میگم : چیکار داداش من داری ؟

_ اون سری رفته بودیم بیرون واسه دیدن چند جا ، میگه یکم آرومتر برو کنار اون ماشینه .

با حرص نگام میکنه و میگه : پنجره رو داده پایین چرت و پرت گفتن و شماره دادن . وای خدای من یعنی نمیدونم چی بگم

لبم رو محکم گاز میگیرم تا نخندم . نه بخاطر کار ساشا ، واسه عکس العمل ماهان وقتی بفهمه ساشا و مریم چند وقته با همن! .

_ خب حالا انگار چی کار کرده . خوبه خودت کم از این کارا نکردی .

_ من جوون بودم بابا این ۳۰ سالشه با این سنش وقت زن گرفتنشه .

موهامو کنار میزنم و میگم : اره واقعا ولی خب دختر خوبم کمه . میگم نظرت راجب مریم و ساشا چیه؟! .

با نگاهی که بهم میندازه ریز ریز میخندم . زیر لب چیزی میگه که نمیشنوم..
.
سرعتو زیاد کرد و شیشه هارو تا آخر داد پایین.

این کارش باعث شد شنلم بره تو هوا!

جیغی کشیدم ، البته بیشتر شبیه داد و هوار بود تا جیغ..

-موهای نازنینم خراب شد!!

خندید و کمی شیشه هارو کشید بالا.

-خب حالا، خانم زشت .چیزی نموند تا به آتلیه برسیم.

لبامو غنچه کردم و گفتم : من به این خوشگلی کجام زشته ؟!

با یه دستش بینیم رو کشید و گفت : راست میگی خوشگلی ، پس رعنا زشته !

با صدای بلند خندیدم و گفتم : رعنای بدبخت امروز چقدر حرف خورد! .

رفتیم تو آتلیه و آماده شدیم برای گرفتن عکسا
خانم عکاس که اسمش مونا بود، شروع کرد به نظر دادن درمورد ژست و این حرفا،
اوایلش خوب بود چون در حد یه بغل کردن وگل گرفتن ساده بود، ولی بعدش ژستای خطری شروع شد، ماهانم که فرصت طلب!

شیطنتاش شروع شده بود، منم از خجالت غر گرفته بودم هیچی نمیتونستم بگم جلو عکاسا و فیلم بردارا، فقط خدا خدا میکردم زود تر

تموم این لوس بازیا و من از شر این خجالت تازه شکفته راحت شم. .

، با رضایت به عکسا نگاه کردم و ماهان رو سفت چسبیدم . پاهام داشت داغون میشد بالاخره آخرین عکسم گرفتیم رفتیم برای تحویل .

نگاهی بهم انداخت و گفت : هنوز هیچی نشده خسته شدی؟ امشب شب طولانیه عزیزم پس فکر خستگی رو از ذهنت بیرون بریز .

چپ چپ نگاش کردم و چیزی نگفتم، داشتیم میرفتیم بیرون که .

یکدفعه ماهان برگشت سمتم اما پاش به لباسم گیر کرد و افتاد و منم باهاش افتادم .

قرمز شده ماهان رو نگاه کردم .در همین حین ماهان شنلمو گرفت کشیدتم سمت چپ..

تا بخوام بفهمم واسه چی این کارو انجام داده صدای شکستن شیشه اومد.
نگاهی به آیینه شکسته آتلیه انداختم .

ماهان بلند شد و دستم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم و لباسمو درست کنم. سرم رو پایین انداختم و لبم رو گاز گرفتم تا خندم بلند نشه .

ماهان لبخند خجولی زد و کلی اصرار کرد واسه دادن خسارت . اما کارکنای آتلیه قبول نکردن و گفتن ما بیشتر از اینا به شما مدیونیم اقا ماهان .

خرامان خرامان از آتلیه رفتم بیرون . به محض اینکه که سوار ماشین شدم صدای خندم تموم ماشین رو گرفت …

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫17 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن