codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۷

آرشام سرشو میخارونه و میگه :جالبه

سوالی نگاش میکنم که میگه : تازه فهمیدم به کی رفتی.خانوادتا مشکل دارید

لبخند ژکوندی میزنم و میگم :هم خستم هم حوصله ندارم وهم تازه بعد ۶ ماهه دارم میبینمت. پس رعایتت رو خیلی زیاد دارم میکنم

میخنده و میگه: فعلا درو باز کن بریم تو من هلاک شدم

درو باز میکنم و میگم :ساکتو بده کمکت کنم

اخم الکی میکنه و میگه : برو تو بچه همینم مونده

ساکشو وسط خونه پرت میکنه و خودش هم ولو میشه رو کاناپه

با پا میزنم ساق پاش میگم :پاشو ببینم این چه وضعشه؟

نوچی میکنه _به تو چه خونه خودمه

ابرویی بالا میندازم و میگم : فعلا که مال من بوده پاشو ببینم .لباساتو عوض کن صورتتم

بشور پوفی میکشه و میگه : تو از هدیه بدتری

همون طور که شماره هدیه رو میگیرم میگم :باش یعنی هدیه بده ؟

هدیه جواب میده _الو سلام عسلی چطوری؟

آرشام که حواسش به گوشیم نیست میگه :بد چیه افتضاح .دختر انقدر لوس ننر دوست توعه دیگه. حتما الانم میخواد زنگ بزنه مخ منو بخوره.

از خنده ولو میشم .صدای نفس های کشیده هدیه میاد حرفاشو کامل شنیده.

آرشام بلند میشه ببینه به چی میخندم چشمش به گوشی تو دستم که می افته میگه :به کی زنگ زدی؟

میزنمش رو بلند گو _که من لوس ننرم ها ؟

آرشام چند تا فحش بارم میکنه که بدتر میخندم.

گوشی رو از دستم میگیره و میگه : ای بابا هدیه جونم کی گفته با تو بودم؟

هدیه با جیغ میگه: آرشام صبر کن ببینمت

آرشام گوشی رو پرت میکنه تو بغلم و میگه : من برم یه دوش بگیرم .هدیه یه ساعت دیگه اینجا باش کارت دارم .

گوشی رو میگیرم و میگم : دیگه چه خبر هدیه خانم؟
_هی دست رو دلم نزار که از دست این داداشت دلم خونه.
_راستی چرا با آرشام نیومدی؟مگه با هم تو یه پرواز نبودین؟

_چرا ولی داداشم اومده بود دنبالم دیگه نشد .عسل اومد بیرون بهش بگو سریع موهاشو خشک کنه ها .

میخندم و میگم :خوب بابا چه تحویلشم میگیری

 

_باشه باشه عسل تو نگران نباش من الان میام پیشت عزیزم گریه نکن

سری به تاسف تکون میدم و میگم :خاک تو سرت

_عزیزم نگران نباش من یه ساعت دیگه اونجام گریه نکن خوب فعلا
مهلت حرف زدن بهم نمیده و قطع میکنه.

گوشیمو رو میز میزارم و میرم تو اتاقم .چند دست لباس برمیدارم و میزارم تو کولم .

نگام به قاب عکس می افته. نیشخندی میزنم .
دیدن دوبارش آرزوم بود و الان فرار ازش .

آدما خیلی عجیبن. همیشه دنبال چیزی هستن که وقتی به دستش میارن دیگه اون ذوق قبلی رو ندارن.

باید کنار اومد، باید با همه چی کنار اومد چون اگه نیایی، تنها کسی که بازندس تویی. کسی کاری به اعتراضت نداره دیگه براشون مهم نیست که بقیه چی میخوان مهم خودشونن که چی میخوان.

با صدای زنگ در به خودم اومدم .

نگاهی به ساعتم کردم و ابروم بالا پرید.

هنوز نیم ساعت نشده پس هدیه چه جوری خودشو رسونده.

بلند شدم و به سمت در رفتم .از تو چشمی نگاهی کردم که خشکم زد.

ماهان و مریم اینجا چی کار میکردن. آب دهنمو قورت دادم کلافه دستی لای موهام کشیدم.
اگه آرشام و میدیدن اونم تو حموم اوف…

چند بار زدم رو پیشونیم . صدای گوشیم بلند شد .

مریم بود .نفس عمیقی کشیدم و پا تند کردم سمت حموم.

در زدم و گفتم :آرشام جون هدیه بیا بیرون پسرداییم و دختر داییم اینجان .تو رو تو این وضع ببینن افتضاحه.

با صدای آرومی گفت لباسام رو تختن.

سریع لباساشو دادم .از این ور در و زنگ گوشیم استرسم و بدتر میکرد.

هندزفری رو از تو کیفم در آوردم و وصلش کردم به گوشیم. یه گوشش هم گذاشتم تو گوشم.

نفس عمیقی کشیدم و رفتم طرف در.

یکم صبر کردم آروم شم بعد درو باز کردم.

ماهان تکیش رو از دیوار برداشت و رو به مریم گفت: حتما باید تو اون لیست خراب شده که نوشتین سمعکو واس عروس خانم اضافه کنیم .

اشاره به هندزفری تو گوشم کردم و گفتم :ببخشید نشنیدم

مریم لبخندی زد و گفت :عیب نداره عزیزم .اومدم بریم خونه ما . هم یه دعوت شام و هم آقا جون گفته بود زودتر کارا رو انجام بدیم،یکم حرف بزنیم ببینیم از کجا شروع کنیم.

به زور خودمو جمع و جور کردم و گفتم :باش پس من برم کیفمو..

ماهان از جلو در کنارم زد و گفت :تو که دعوت بلد نیستی ما میشینیم تا کارت رو انجام بدی.

مریم خندید و گفت: رو که رو نیست

پر استرس گفتم :نه عیب نداره بیا تو تا من برم حاضر شم.

اون اومد تو درو بستم و دستمو تو جیب لباسم کردم که لرزشش رو نبینن. ولی مطمئنا قیافم ضایع بود.

ماهان نشست و با طعنه گفت: عروس خانم یه چایی بیار ببینم چی تو آستین داری؟

مریم یکی زد به بازوش و گفت: کار داریم ماهان چایی واسه بعد

ماهان خونسرد گفت: باش وقت واسه یه چایی که هست نه؟

به سمت آشپزخونه رفتم و دره کابینت رو باز کردم.

دو تا لیوان برداشتم و داشتم چایی میریختم که با صدای خشمگین ماهان لیوان از دستم افتاد .

بیخیال لیوان شکسته شدم و سریع اومدم بیرون که ببینم چی شده که با قیافه قرمز شده و متعجب مریم روبرو شدم….

نفس راحتی کشیدم.
بی توجه به قیافه ماهان و مریم زیر لب گفتم خدا رو شکر

مریم با چشمای گرد گفت :عسل تو..تو سیگار میکشی.

نگاهی بهش انداختم.

بازم فهمیدن سیگار از دیدن آرشام اینجا بهتر بود!
.
آروم گفتم :بشینید الان چایی رو میارم.

نفهمیدم چه جوری ماهان اومد سمتم و یقم رو گرفت و چسبوندم به دیوار.

مریم با ترس اومد سمتمون و گفت :ماهان دیونه شدی داری چی کار میکنی؟ ولش کن .

ماهان مریم و هول داد عقب و محکمتر یقم رو گرفت و غرید: بنال ببینم از کی تاحالا معتاد شدی. هنرنمایی هات کم بود اینم.

هولش دادم و عقب و گفتم :ولم کن ببینم. به تو چه زیادی جدی گرفتی ها

خواست دوباره بیاد سمتم که مریم جلوش رو گرفت و گفت:ماهان ترو خدا

ماهان عصبی گفت :واقعا متاسفم واست عسل . واسه خودمم متاسفم که روزگاری تو احمق رو دوست داشتم . دیگه چیکار میکنی ها فقط مونده سرویسم بدی به این و اون . هر چند ازت بعید نیست.

با عصبانیت گفتم :خفه شو عوضی .خیلی کثافتی ماهان بفهم داری چی میگی. اصلا به تو چه ها اصلا من دوست دارم به این و اون بدم به تو چه

خون جلو چشماش و گرفت و دستاش رفت بالا که چشمام بسته شد.

ولی با کمال تعجب هچی اتفاقی نیفتاد .

چشمامو آروم باز کردم که دیدم آرشام دستشو گرفته.

با استرس به ماهان نگاه کردم و گفتم :ماهان صبر کن بزار توضیح ب..

بقیه حرفم با جیغ مریم و مشت ماهان تو صورت آرشام نصفه موند.

به سمتشون رفتم که جداشون کنم که ماهان عصبی هولم داد عقب و سرم خورد به گوشه اپن…….

“ماهان”

با صدای مریم به طرف عسل چرخیدم که دیدم بیهوش شده .

پسره منو کنار زد و خواست بره طرفش که به عقب هولش دادمو گفتم: کجا؟

سریع رفتم طرف عسل و بغلش کردم .با خشم از پسره نگامو گرفتم و رو به مریم گفتم: درو باز کن ببریمش بیمارستان.

مریم درو باز که کرد با قیافه یه دختر مواجه شدیم.

متعجب نگامون کرد و بعد به عسل .
رنگش پرید و اومد سمتم .

کنارش زدم و بی توجه بهش به مریم گفتم :بجنب

در آسانسور رو باز کرد و پارکینگ و زد .

دندونامو رو هم فشردم . نمیشناختمش. دیگه نمیشناختمش…
سریع درو باز کرد و رفتیم طرف ماشینم.

در عقب و باز کرد و گذاشتمش رو صندلی .
سوار شدم و با سرعت به طرف بیمارستان روندم….

با یادآوری اون روزا دستام مشت شد.
فکرمیـکردم قـانع باشه و فقط به شـکستـن دلـم اکتـفا کنه. نه ایـنکه فستـیـوالـی از دروغ به راه بـینـدازه و خوردم کنه
و در آخـر بـگه :
“میـروم تا اذیـت نـشوی بـهتـرین مـن!

هه. چرا باید باور میکردم که به خاطر من بوده .هنوزم همون تفکر مسخره رو داره و بعد میگه ببخش.

با لیوان آبی که جلوم قرار گرفت از افکارم اومدم بیرون .

نگاهی به قیافه مریم کردم و لیوانو ازش گرفتم .
نشست کنارم و گفت :بخور
چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم .

با تته پته گفت: خب..خب ماهان شاید..شاید دوستش یا..
حرفشو قطع کرد مو گفتم:بعد میشه بگی چرا موهای پسره خیس بود؟
آب دهنشو قورت داد و چیزی نگفت .

پوزخندی زدم و گفتم: چیشد؟ بگو دیگه ؟نگو دروغ مسخرش راجب دیر بازکردن در رو باور کردی اونم با حضور اون حروم زاده تو خونش .

دیدم حواسش به من نیست و اون طرفو نگاه میکنه.

رد نگاشو گرفتم که خوردم به همون پسره که تو خونش بود.

داغ کردم بلند شدم که مریم بازومو گرفت و با التماس بهم خیره شد .

اون پسره تا ما رو دید به دختر کنارش چیزی گفت .

همون دختری بود که پشت در خونه بود.
اومدن سمتمون.

دختره با نگرانی گفت :عسل حالش خوبه؟

نگاش کردم و گفتم :به شما چه؟ واس چی اومدید اینجا؟

پسره پوزخندی زد و گفت: اگه بلایی سرش بیاد زندت نمیزارم

عصبی خواستم سمتش حمله کنم که بازم مریم نزاشت.

کلافه نشستم رو صندلی .بهتر بود از همین پسره حقیقت رو میپرسیدم. اگه بحث غریبه بودن بود الان عسل از هر غریبه ای غریبه تره .

گوشی پسره زنگ زد و جواب داد _الو آروم باش خواهر من چیزی نشده باش منتظرتونم

تلفنش رو قطع کرد و رو به دختره گفت: هدیه تو برو هر چی بشه بهت میگم.

نیم نگاهی به دختره انداختم که گفت: آرشام چرت نگو کجا برم.

اسم پسره بد جور برام آشنا بود .یکم فکر کردم که یادم افتاد همون شبی که تو اتاق بودیم زنگ زده بود عسل .

پسره کلافه گفت: میگم هدیه بیا برو هر چی بشه بهت میگم دیگه

دختره اشک گوشه چشمشو پاک کرد و گفت:زنگ بزن برام .

 

برچسب ها

ayliiinn

آیلین بیوتی:)

‫6 نظرها

  1. پووف بدجایی تموم شد من تا فردا میمیرم.
    یه سوال پایان خوش داره دیگه؟ آخه بیشتر نویسنده ها میان بد تموم میکنن بعد مینویسن منتظر فصل دوم باشید.

    1. بله پایان خوش داره .
      نه فصل دوم نداره. داستان تا جایی جذابیت داره که تکراری نباشه و موضوعی برای ادامه داشته باشه.
      اگه ایده جدیدی هم داره نویسنده بهتره رمان تازه ای رو شروع کنه و قبلی رو کش نده 😊

  2. النازجان عزیزم واقعارمان زیبایی ست امیدوارم بتونی به بهترین شیوه ممکن به اتمام برسونیش وپایان خوبی هم داشته باشه
    عزیزم ازخواهش می کنم این نظم درپارت گذاری رو حفظ کن
    موفق باشی💖🤗🤗

    1. مرسی محیا جان . تمام تلاشم رو میکنم تا به بهترین شیوه ممکن تمومش کنم 😊
      در مورد پارت گذاری هم چشم تمام سعی ام رو میکنم

  3. النازجان عزیزم واقعارمانت زیباست امیدوارم موفق باشی وبتونی به بهترین صورت به اتمام برسونیش واخرشم بسیارخوب باشه 🤗🤗😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن