رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۸

دختره که رفت پسره نشست صندلی روبروم.

مریم با استرس کنارم نشست .

خوب میدونست وقتی که عصبی بشم نمیفهمم چی کار میکنم.

سرمو بین دستام گرفتم .تقصیر عسل نبود تقصیر من بود .تقصیر حماقت خودم بود.
من باختم تو بازیش .بدم باختم ولی نه به اون ، به خودم …

به تصویر غلط فرشته های آدمنما باختم. چه دلیلی میتونه داشته باشه که یه پسر تو خونش باشه اونم با اون سر و وضع.

به قول امیر ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ، ﻗﺎﻧﻮﻥ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪه”

ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷود “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺗﻨﮓ شود

ﺩﺳﺘﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ

ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺩﺍﺷﺘﻪ باشی

ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﯼ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺑﺮﯾﺰﯼ….

با صدای آشنایی سرمو بالا آوردم.

با دیدنم عصبی شد و خواست سمتم بیاد که پسری که همراهش اومده بود گرفتش

بلند شدم و با پوزخند گفتم: هنوزم که هاری. یکی از بچه ها میگفت ازدواج کردی ولی..
نگاهی به اون همراهش انداختم و با تاسف گفتم : اون طرفم بدبخت کردی.

دندوناشو رو هم فشار داد و گفت: هار جد و آبادته . دوباره پیدات شده که چی ؟چی از جونش میخوای؟

مریم گیج گفت: منظورتون چیه خانم ؟ ماهان این چی میگه؟

اون پسره که اسمش آرشام بود کنار ابروش رو خاروند و گفت :یه دعوای قدیمی که فکر کنم اگه عسل بهوش نیاد جنجال میشه با شناختی که به خواهرم دارم

خندیدم و گفتم :این یاغی خواهر توعه ؟

رعنا با عصبانیت گفت :بهزاد ولم کن تا نشونش بدم یاغی یعنی چی

نیش خندی زدم و گفتم: مثلا میخوای چی کار کنی ؟

تا خواست حرف بزنه یکی از پرستارا گفت :همراه خانم عسل کریمی؟

سریع رفتم طرفش و گفتم :منم

نگاهی بهم کرد و گفت: خدا رو شکر مشکل جدی نیست فقط مونده جواب یه آزمایش بعدش میتونید ببریدش.

نفس آسوده ای کشیدم

با شک گفت: ببخشید میتونم بپرسم چه اتفاقی افتاده واسشون اگه لازمه به پلیس..

مریم پرید وسط حرفش و گفت: نه یکم زمین خیس بوده اینم لیز خورده .میتونیم ببینمیش؟

پرستاره سر تکون داد و گفت :مشکلی نیست

برگشتم طرف رعنا و گفتم: خیلی خوب میشه الان برای من توضیح بدی این داداشت تو خونه عسل چیکار میکرده؟

آرشام لبخند شیطونی زد و گفت: کی گفته من رفتم خونه عسل ؟من رفتم خونه خودم.

رعنا پوفی کشید و گفت : آرشام خفه شو جون هر کی دوست داری. این یه دیوانه زنجیریه که تصورش هم سخته .خوشحالم که عسل بیخیالش شد.

عصبی نگاش کردم که با خونسردی ابرویی بالا انداخت و گفت: والا مگه دروغ میگم. چیت درست حسابی بود؟ اخلاق که صفر،شکاک ،بد قیافه ،شعور که منفی ۵۰

چپ چپ نگاش کردم وگفتم : بعد اون وقت تو همه این رو داری ؟ببین کی از شعور حرف میزنه

مریم گیج گفت: عسل کی ماهانو ول کرده ؟یکی میشه برای من توضیح بده اینجا چه خبره؟

اون پسره که اسمش بهزاد بود گفت: اون خونه مال آرشامه،  منتهی آرشام تازه امروز برگشته دو ساله تبریزه برای تموم کردن درسش .رعنا به عسل پیشنهاد داد که بره اونجا تا آرشام برگرده .

مریم پوزخندی زد و گفت: آها بعد یعنی فعلا اون خونه مال عسل بوده دیگه؟بعد میشه بفرمایین چرا شما باید تو خونش باشین اونم با اون سر و وضع؟

آرشام خمیازه ای کشید و گفت: خانم محترم سر و وضعم خیلی هم خوب بود فقط موهام خیس بود اونم طبیعیه شما حموم میرید موهاتون خیس نمیشه؟

مریم نیش خندی زد وگفت: چرا باید تو یه خونه اونم با یه دختر نامحرم برید حموم .نمیتونستید برید خونه خواهرتون.

رعنا رو به من گفت: خواهرته نه ؟

سری تکون دادم و گفتم :من میرم عسلو ببینم

منتظر مخالفت رعنا و غرغراش نشدم و راه افتادم سمت اتاق عسل .

با دیدن صورت معصومش لبخند تلخی زدم .
اگه میدونستم سرنوشت چنین چیزی برامون رقم میزنه امکان نداشت اون روز برم دیدن امیر.

خوب یادمه از دست امیر حسابی عصبانی بودم که دیر کرده بود .مدام نگاه به ساعتم میکردم و زیر لب بهش فحش میدادم.

نگام به در کافه بود که باز شد و یه دختر اومد تو.

از این که امیر نبود عصبی تر شده بودم . دختره نگاهی به اطرافش انداخت و دید تنها نشستم اومد سمتم نشست .

با یادآوری اون لحظه لبام کش اومد

بهش گفتم :ببخشید من منتظر دوستمم.

اونم بیخیال نگام کرد و گفت:باش تو در انتظارت باش من یه قهوه بخورم برم .از بقیه میزا خوشم نمیاد.

اعصاب کل کل کردن و نداشتم واسه همین چیزی نگفتم .

با خودم گفتم تا امیر بیاد یکم سرگرم شم .برگشتم بهش گفتم:اسمت چیه؟

نگام کرد و گفت : یعنی تو دانشگاه انقدر سر به زیری که منو ندیدی.

یکم به چهرش دقت کردم که اخمام رفت توهم و بهش گفتم:تو همونی نیستی اون روز لوم دادی؟!

خونسرد نگام کرد و گفت: دستم درد نکنه، مثل آدم مینشستی میخوندی که تقلب نخوای. بعدم چرا تو یه نمره بیشتر از من بشی .اون سواله که مشکل داشتی منم مشکل داشتم

بهش گفتم: تو که قشنگ برگه منو دید زدی واس چی دیگه گفتی؟

اونم قهوشو سر کشید و گفت: من عرضه داشتم این کارو کردم تو هم میتونی بکن .خوش گذشت .
بعدم بلند شد و رفت .

از حاضر جوابیش خوشم اومده بود. اصلا برام مهم نبود که منتظره امیر بودم.

بلند شدم و رفتم دنبال دختره. نتیجشم شد رسوندمش و لحظه آخر گفت: جبران شد!

ازش پرسیدم چی؟

گفت: این که تو کافه از تنهایی درت آوردم و باهات حرف زدم .
یعنی قشنگ مونده بودم.

بعد از اون تازه فهمیدم که بیشتر واحد ها با همیم و من کلا حواسم بهش نبوده .

بیشتر دخترا قشنگ تو دیدم قرار میگرفتن اما این یکی با کسی گرم نمیگرفت سر کلاسا ساکت بود .فقط با یه نفر دوست بود اونم رعنا مشایخی دختر کله خر دانشگاه.

ازش خوشم نمیومد

گفتم چند بار با این دختره برم و بیام تا شاید چیزی از این رعناهه دستم بیاد ولی اون بر عکس دفعه اول که دیدمش هر بار لبخند ژکوند تحویلم میداد و راش و کج میکرد…

“عسل”

رعنا نگاهی به مریم انداخت و گفت: انصافا باید بگم کپی برادر بی عقلشه.

خنده ریزی کردم و گفتم:دختر خوبیه

رعنا پوزخندی زد و گفت: خیلی

ماهان اومد سمتمون و گفت: دیره تا همین الانم مامان منو مریمو کچل کرده

رعنا ابرویی بالا انداخت وگفت : خب که چی؟

بهزاد واسه اینکه دعوایی دوباره به پا نشه گفت : رعنا باید بریم دیگه وقت برای گپ زدن زیاده.

رعنا چشم غره ای بهش رفت و گفت: زنگ میزنم بهت عسل

سری تکون دادم و سوار ماشین ماهان شدم .

مریم و ماهانم سوار شدن و ماهان به سمت خونشون حرکت کرد

مریم کلافه گفت: مامان ۱۰ بار که زنگ زده،به هزار بهونه پیچوندمش. این باند سر عسلو چی بگیم؟

ماهان خونسرد گفت:هیچی میگیم لیز خورده
زیر لب پرویی نثارش کردم .

تا خونه دیگه حرفی رد و بدل نشد و منم ترجیح دادم بخوابم.

با تکون مریم بیدار شدم و آروم پیاده شدم .

ماهان خواست کلید بندازه که در خودش باز شد و قیافه عصبی مامانش نمایان.

_معلوم هست کجا موندین؟ دلم… وای خاک به سرم چشیده؟

مریم گفت: هیچی نشده مادر من کف آشپزخونه لیز بوده لیز خورده .حالا اجازه میدی بیایم تو؟

مامانش از جلو در کنار رفت و رفتیم تو.

لبخند کمرنگی زدم و گفتم : ببخشید باعث زحمت شدم .

ماهان دستی به گردنش کشید و گفت: خب باعث زحمت نشو تا نخوای معذرت خواهی کنی

مریم خندید و گفت: مامان این پسرتو جمع کن ترو خدا

ماهان شونه ای بالا انداخت و گفت :من برم لباسمو عوض کنم

مریم رو به مامانش گفت :منو عسلم بریم زود میایم که میز رو بچینیم

دستمو کشید و به طرف یکی از اتاقا کشید.

_لباس داری یا بهت بدم ؟

سری به معنای نه تکون دادم و گفتم :نمیخواد ممنون

نشست بالای تختش و گفت :بیا بشین کارت دارم

نشستم کنارش و گفتم:اگه راجب اتفاقی که…

پرید وسط حرفم و گفت : رابطه تو و ماهان چیه؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: راجب چی حرف میزنی؟

با اخم نگام کرد و گفت: میشه خواهش کنم من رو خر فرض نکنی. ماهان اون دوستت رو میشناخت. نیش و کنایه هاشون به هم راجب تو .واضحه که قبل اینکه بدونید نسبت فامیلی دارید همدیگرو میشناختید.

کلافه نگاش کردم و گفتم : میشه من خواهش کنم بیخیال این موضوع شی؟
ابرویی بالا انداخت و گفت: نه تا ندونم چه خبره نمیزارم بری بیرون.
پوفی کردم و گفتم: هیچی من و ماهان تو دانشگاه تو یه اکیپ بودیم همین.
پوزخندی زد و گفت : کاملا قانع شدم .

دستی به صورتم کشیدم و گفتم : ببین مریم من واقعا الان حوصله ندارم برای بعد
_مطمئن باش بین خودمون میمونه ولی قبلش یه سوال

نگاش کردم که گفت: ماهان ۵ ساله به کلی عوض شده یه جوری شده سینا میگه که یه مدتی با کسی بوده که اون طرف ولش کرده و بهش رکب زده و خواسته تیغش بزنه

عصبی گفتم: سینا بیخود میگه رکب کجا بود؟
لبخندی زد که بیشتر شبیه پوزخند بود تا لبخند و گفت : پس اون دختر تویی؟

سری به نشانه تایید تکون دادم که اخم جای لبخندشو گرفت و گفت: چرا داداشمو ول کردی؟چرا این کارو باهاش کردی؟

لبخند تلخی زدم
” ماندن همیشه خوب نیست
رفتن هم همیشه بد نیست
گاهی رفتن بهتر است .. گاهی باید رفت
باید رفت تا بعضی چیزها بمانند…
اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند ….
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد
مثل یاد ، مثل غرور
و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت ، مثل خاطره ، مثل لبخند
رفتنت ماندنی می شود وقتی که نباید بروی…”

منتظر نگام کرد که پوفی کشیدم و گفتم: اون موقع پاتوقم یه کافه ساده و کوچیک نزدیک دانشگاه بود .خیلی وقتا که بیکار بودم میرفتم اونجا و قهوه میخوردم. یه میز کنار پنجره بود که همیشه اونجا مینشستم.

یه روز بعد دانشگاه رفتم اونجا و دیدم یه پسر نشسته جای همیشگی من .خواستم جای دیگه بشینم ولی قیافه پسره برام آشنا اومد.

لبخند تلخی از یادآوری اون روزا رو لبم نقش بست.

_ماهان رو میشناختم .تقریبا بیشتر دخترا چششون دنبالش بود و زیاد راجبش حرف میزدن
ولی به نظر من اصلا هم کیس خوبی نبود .به نظرم قیافش معمولی بود وفقط به خاطر پولش همه دنبالش بودن. خب طبیعیه به نظرت کسی لباس های مارک دار و گرون بپوشه زشت میشه؟!

امتحان قبلی که داشتم میخواست با یکی از دوستاش تقلب کنه که مچش رو گرفتم و لوش دادم .منم گفتم حالا که آشناس بزار بشینم همون جا کلا ده دقیقه اس.
رفتم نشستم و یه قهوه سفارش دادم .اول نشناختم ولی بعد یادش اومد که لوش دادم.
یه چند دقیقه ای نشستم و قهومو خوردم و بلند شدم رفتم .

خندیدم. از سر بدبختی که به این جا رسیدم.
_داداشت خیلی کنه بود اومد دنبالم اولش توجه نکردم.اون موقع پیش زن عموم بودم . من و دختر عموم و..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : با پسر عموم پرهام. دوست نداشتم دیر برسم واسه همین پیشنهاد رسوندنش رو قبول کردم .

وقتی رسوندم برگشتم بهش گفتم :جبران کردی اونم گفت چی گفتم این که تو کافه از تنهایی درت آوردم .
مریم خنده ای کرد و گفت: رو که رو نبوده .تا اونجایی که من میدونم ماهان اصلا از اینجور آدما خوشش نمیومد و نمیاد.

پوزخندی زد و گفتم: آره ولی واسه من اینجوری نبود.
ساکت شد .بعد چند دقیقه ای گفت : دوسش داشتی؟
بدون توجه به حرفش گفتم: فرداش تو دانشگاه چند بار سنگینی نگاشو حس کردم. منم گفتم بزار انقدر نگاه کنه چشمش در بیاد.

برچسب ها

‫21 نظرها

  1. به به لذت بردم هم روند پارت گذاری منظم و عالیه و هم داستان رمان موضوع جالبی داره فوق العاده اس آفرین الناز جون 😘😘😘👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
    موفق باشی همیشه قشنگم !

      1. اها
        الناز خانم شماهمون ابرو پرهستین 😂😂😂
        ببخشید عزیزم اخه من یه الناز انحور میشناسم
        رمانت قشنگه

  2. سلام خانم نویسنده ….خوب بود ولی بعضی جاها آدم نمیفهمه یه هو چی شد ….
    جناب ادمین من نمیتونم وارد سایت رمان دونی و رمان برتر بشم …..از توی تلگرام الان این جام …..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن