رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۹

ولی فقط به نگاه کردن نبود .چند بار جلومو گرفت بیرون دانشگاه .ولی من رامو کج میکردم و بهش اهمیت نمیدادم. میدونستم انقدر جذاب نیستم که پسر محبوب دانشگاه دنبالم راه بی افته. به خاطر رعنا بود .همون دوستم که تو بیمارستان دیدی.

رعنا دختر پر شور و شیطونی بود .دست به ضایع کردنش خوب بود .چند باری هم ماهان و ضایع کرده بود یا نمیدونم فقط میدونستم نه اون از ماهان خوشش میاد نه ماهان .

بلند شدم و رفتم کنار پنجره.
لبخند تلخی زدم و گفتم :مثل اینکه هر چی بیشتر بی محلی میکردم بیشتر جذبم میشد. گفتم یه بار برم ببینم چی میگه ولم کنه .میترسیدم پرهام ببینه دنبالمه.
اون یه بار شد چند بار. انگار خودش اصلا رعنا رو فراموش کرده بود.

نگاهی بهش انداختم که دیدم با دقت داره گوش میده. آهی کشیدم .راه فرار نبود. هر چند آخرش که چی ؟میفهمیدن بلاخره

_رعنا چند بار بهم گفت که بیخیال این پسره شو منم میگفتم که خیالی نیست که بخوام بیخیال بشم .اما اونجور که فکر میکردم پیش نرفت .

نمیدونم چیشد و چه جوری شد ولی وقتی به خودم اومدم دیدم رفتم تو اکیپ ۶ نفرشون.
رابطم با ماهان زیاد شده بود .انگار به کلی ترسم رو از رهام و زن عمو اینا فراموش کرده بودم .

تنها کسی هم که تحویلم میگرفت امیر بود .رفیقش. بقیشون از روی تظاهر بود.
ازش فاصله گرفتم ، واسه اینکه نه من مناسب اون بودم نه اون. ولی انگار دیر شده بود .خیلی دیر

نزاشت. نخواستم نتونستم .عاشقش شده بودم .

مریم بلند شد و اومد کنارم _اون چی ؟
چشمامو بستم تا نباره. نباید امشب بباره،  نباید.

_مشکل همین بود اونم دوسم داشت. باید همون موقع از هم فاصله میگرفتیم تا این علاقه بیشتر نشه .باعث عذابمون نشه.

یه سالی از اینکه باهم بودیم میگذشت. اون روزا بهترین روزای عمرم بود . حتی رعنا هم با ماهان کنار اومده بود. ماهان بعد چند وقت اومد گفت که من دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم و این حرفا و میخواد خانوادش رو راضی کنه بیان خواستگاری.

با امیر حرف زدم .امیر گفت که امکان نداره خانوادش راضی شن ولی من ماهان و میشناسم خیلی میخوادت شده اونا رو ول میکنه اما از دستت نمیده.

اما من نمیتونستم ببینم ماهان به خاطر من رنج بکشه. میدونستم خانوادش رو خیلی دوست داره .همیشه از خواهرش میگفت از مامان باباش میگفت که چقدر دوسشون داره .
واسم سخت بود ولی بلاخره تصمیمو گرفتم و زنگ زدم ماهان که میخوام ببینمش.

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم .اشکام پشت سر هم روی گونم سر میخورد.

نگاهی به مریم کردم و ادامه دادم: سخت ترین کار بود برای من. منی که از جونم بیشتر دوسش داشتم اما چاره ای هم نداشتم .باهاش حرف زدم که کات کنیم و اون..

مریم حرفمو قطع کرد و گفت: صبر کن بزار حدس بزنم .کلی داد و بیداد کرد و نزدیک بود خودش و خودت رو بکشه
سری به تایید تکون دادم و گفتم : اما من تصمیمو گرفته بودم .نمیتونستم بزارم اونم مثل من شه .از خونه زن عموم زدم بیرون و چند وقتی رفتم شمال روستای خانواده پدریم.

یه دو سالی اونجا بودم تا مرگ مادربزرگم. بعد از فوتش برگشتم تهران و افتادم دنبال کار ، رعنا و شوهرش خیلی کمکم کردن .خوشحال بودم که حداقل رعنا به عشقش رسیده.

دلم واسه ماهان پر میکشید اما قول داده بودم به خاطر خودش سمتش نرم .
یه مدت تو خوابگاه بودم تا برادر رعنا، آرشام که امروز هم دیدیش بهم پیشنهاد داد که برم خونه اون .خودش دانشجوی پزشکی تبریز بود.

کم کم زندگیم شد همون قبلی با این تفاوت که من دیگه اون آدم سابق نبودم. بدون ماهان برام سخت تر از اون چه که فکرش رو میکردم بود.

دستش رو شونم نشست و گفت: یعنی ماهان بعد ۵ سال تازه داره میبیندت؟

_نه . با هدیه دوستم رفته بودیم نمایشگاه که دیدمش. اونم دیدم . تنها نبود با یه دختر بود اومد سمتم و گفت:
< نترس کاریت ندارم ، دیگه الان کاریت ندارم .حق با تو بود .من و تو به درد هم نمیخوردیم. لیاقتمو نداشتی منو ببخش که به زور چیزی رو میخواستم بهت بدم که در حدت نبود.>

با یاداوریش بغضم سنگین تر و قلبم فشرده تر شد

“چه قدر سخت است گذشتن از آدمي كه مي داني حضورش در زندگيت نقشي پررنگ دارد…نقشي كه به راحتي پاك نمي شود…ولي آينده اش در كنار تو ويران مي شود…

نه مي تواني از او بگذري و او را به دست كسي ديگر بسپاري…و نه مي تواني با او باشي تا آينده اش خراب شود…

چه حس بدي است…ماندن در برهوتي از علامت هاي سوال…

و چه سخت است كه دوستش داشته باشي و دوستت داشته باشد…

تو دلت میگی:سخته ازش گذشتن ولی…؟؟!! ”

برگشتم طرف مریم و گفتم: بعد از اون ندیدمش تا خونه آقا جون .همین قصیه عقد هم صوریه .

مریم لبخند مهربونی زد و گفت: از خود گذشتگی کردی ولی این راهش نبود .هم خودتو نابود کردی هم ماهانو. ولی یه چیزی؟

سوالی نگاش کردم که گفت : من یه دخترم امکان نداره فقط به خاطر همین ولش کرده باشی.یه چیزی رو جا انداختی. نه؟

همون طور که به طرف در رفتم گفتم : همش همین بود
بازوم رو کشید و گفت : نه نیست .خواهش میکنم باهام صادق باش .قول میدم بین خودمون باشه .

نشستم رو صندلیش و آروم گفتم: آره، یه چیزی هست که…

فقط رعنا اینو میدونه. میدونم کار درستی نیست گفتنش اما نمیخوام راجبم اونجوری فکر کنی.

کنارم نشست و گفت : به جون مامانم نمیگم به کسی
دستام مشت شد از خاطره اون شب..

“همیشــــــــه مـی گفتنــــد
سختی ها نمک زندگیست
امــــا چــــرا کسی نفهمیـــــد نمک برای منی که خاطـــــراتم زخمی ست
شور نیست، مـــــزه درد می دهد”

با عجز و درد ادامه دادم:
_زن عمو بهم زنگ زده بود که میره خونه خواهرش نگران نشم. اون شب با ماهان رفتیم دربند و خیلی خوش گذشت. ماهان گفت که فردا قراره با پدرش صحبت کنه .استرسم زیاد بود .حس خوبی اصلا نداشتم.

ماهان منو رسوند .فکر میکردم پرهام با زن عمو و سوگل رفته باشه اما نرفته بود.
خیلی ترسیدم که الان باید چی جواب بدم ولی قیافش رو که دیدم ترسم بیشتر شد .
حالش سر جاش نبود ، نمیدونم چی مصرف کرده بود، اون پرهام همیشگی نبود، التماسش کردم،

جیغ زدم، کمک خواستم،

کسی به دادم نرسید، انگار زور لعنتیش بیشتر شده بود…

چشمامو محکم رو هم فشار دادم تا جلوی اشکامو بگیرم
_ نمیفهمید چی کار میکنه. اون ..اون …

من دیگه دختر نیستم…

“زنـده کــردن خاطرات تلخ ؛
مـثـل پـاک کــردن گــرد و غـبــار از رو آیـنـه س . . .
هــرچـقـد بـیـشـتــر پــاک مـیـکـنـی ،
تـصـویـر واضـح تــر مـیـشـه . . .
بیـشـتــر مـیـبـیـنـی ؛
بـیـشـتــر زجــر مـیـکـشـی”

مریم هینی گفت و دستش رو گذاشت رو دهنش.

زار زدم :مردم مریم کامل .خودش وقتی فهمید چی کار کرده دیوونه شده بود .میگفت نفهمیده تو حال خودش نبوده ازم میخواست ببخشمش .میگفت حاضره هر کاری بکنه‌،، ولی دیگه همه چی تموم شده بود و کاریم از اون ساخته نبود.

مریم با ناراحتی گفت: چی کار کردی؟

آهی کشیدم و گفتم:
_با ماهان قرار گذاشتم که از خودم نا امیدش کنم. پرهامم بعد از اون بلند شد رفت عسلويه که مثلا جلو چشمم نباشه تا عذابم زیاد شه ، میگفت عقد کنیم ولی من تنها کاری که کردم فرار بود .از ماهان ، از همه.

” در این دنیا سهم من از او
تنها بغض بود و آه
و هزاران درد بی درمان دیگر…! ”

مریم تا خواست حرف بزنه صدای در اتاقش اومد _بچه ها بیاین شام بعدا هم میتونین گپ بزنین با هم

مریم سریع گفت: برو صورتت رو بشور بیا بعدا حرف میزنیم

سرم رو تکون دادم و همونطور که بلند میشدم به این فکر میکردم که:
“گاهی میرسه که آدم دیگه نه پول میخواد نه خونه میخواد و نه … !
یه موقع هایی هست فقط یه دل خوش میخواد!
فقط یه دل خوش …”

“ماهان”
نمیدونم سرنوشت چی به سر عسل آورده که اینطوری ساکت شده بود .اون عسلی که من میشناختم یک لحظه هم بند نمیشد اما الان به زور باید ازش حرف بکشی..

.ناخوداگاه لبخند تلخی زدم ، لبخندی پر از بدبختی ، پر از بیچارگی ، دلم به حال خودم میسوزه که هنوزم با اینکه اون کارو باهام کرد و به معنای واقعی شکستم بازم نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم و تمام خاطراتی که باهاش داشتم، با هر بار دیدنش جلوی چشمام رژه میره.

“چه تلخ است علاقه ای که عادت شود …
عادتی که باور شود …
باوری که خاطره شود …
و خاطره ای که درد شود …”

بابا بلاخره سکوت رو شکست و گفت: عسل ،دایی زنگ میزنم آقا جون میگم امشب اینجا میمونی.

عسل لبخند کمرنگی زد و گفت: نه دایی جان فردا هم شب مراسمه باید برم آماده شم
مریم گفت: خب باهم آماده میشیم فردا هم میگم ماهان ببرتمون خرید

چپ چپ نگاش کردم که گفت: چیه نمیشه که عروس و خواهر دوماد بد به نظر برسن

عسل خواست دوباره مخالفت کنه که مامان گفت: زنگ بزن فرهاد .اصلا من میخوام با عروسم یکم آشنا بشم نه؟

عسل به زور چشمی میگه و مشغول بازی با غذاش میشه
مامان نگاهی به عسل انداخت و گقت: اون خونه ای که توشی اجاره ای ؟
عسل سری تکون میده و میگه: یه جورایی. مال برادر دوستمه منتهی خودش دانشجو بود تبریز .

مامان چشماشو ریز میکنه و میگه: یعنی تو این چند وقت اون پسره که میگی تو این مدت نیومد تو اون خونه؟ بعد مگه دانشجو تبریز نبود پس چرا اینجا خونه خریده بوده؟

اگه جلوی مامان رو نمیگرفتم ، عسل رو بیچاره میکرد واسه همین گفتم: نه خیر اون پسره اونجا نرفته ،خونه هم خودش نخریده هدیه مادرش بوده . اگه سوال دیگه ای هست بزارید برای بعد شام .

سعی کردم لبخند بابا رو ندید بگیرم و مشغول خوردن بشم.
بعد شام نشستم کنار بابا و گفتم: وضعیت شرکت چطوره؟
اخمی کرد و گفت : از احوال پرسی های شما .

پوفی کردم و گفتم: پدر باور کنید خیلی از کارام مونده بود .الانم که تو این وقت کم نمیشه.
ابرویی بالا انداخت و گفت : پس چرا عسل گفته میتونه ؟

نگاهی به عسل انداختم و گفتم : یعنی شماهم قبول کردید بدید دست یه آماتور کار به این مهمی رو ؟

خندید و گفت : اگه اونجوری حساب کنیم که عسل یه سال سابقش از تو بیشترم هست.
_واس اینکه من اول ارشدم رو تموم کردم بعد شروع به کار کردم .

مامان به جمعمون پیوست و گفت : فرهاد تا دیر نشده بگو آقا جون مراسم فردا شب و کنسل کنه

بابا نگاهی به من کرد و گفت: خانم این بچه تون خودش خوشش میاد و گرنه این کله خرابی که من میشناختم همون شب باید میزد زیر همه چی.

مامان تا خواست چیزی بگه اشاره کردم به عسل و مریم که داشتن به طرفمون میومدن
عسل لبخند دلنشینی زد و گفت : مرسی زن دایی خیلی خوشمزه بود

مامان به زور لبخند زد گفت : نوش جان عزیزم .مریم فردا میخواین کجا برین؟

مریم با ذوق گفت : اول میریم مرکز خرید بعد میریم رستوران بابونه مهمون ماهان

خندیدم وگفتم : میبینید پدر تعارف با هیچکی نداره نمیدونم به کی رفته که انقدر تخس شده؟
مریم پاشو رو پا انداخت و گفت : درس پس میدیم استاد ما هر چی بلدیم مدیون شماییم

مامان رو کرد مریم و گفت: حالا این همه نیاز نیست ها یه صیغه سادس.

بابا لیوان چاییش رو برداشت و گفت: ولشون کن خانم بزار هر جور که خواستن.

مریم چشمکی زد و گفت: قربون بابای خوشگلم برم.میگم بابایی کارتم خالی شده
زدم زیر خنده و گفتم : حالا طرفداری کنین ازش پدر

بابا اخمی کرد و گفت : من بیخود کردم . مگه همین هفته پیش کارتت رو پر نکردم ؟
مریم سری به تائيد تکون داد و گفت: آره ولی تولد دوستم بود .دیگه لباس و کادو .همش خرج شد.

مامان با شیطنت گفت : عیب نداره عزیزم بابات پرش میکنه همون جور که الان طرفداری تو میکرد.

بابا بلند شد و گفت : نه خیر من بلند شم برم اینجا یه نفر پشت ما نیست .
عسل لبخند تلخی میزنه و میگه :دختره دیگه واس کی لوس کنه خودشو.
مریم دستشو گرفت و با مهربونی گفت: خدا رحمت کنه پدرتو عزیزم

عسل در جوابش لبخندی زد و چیزی نگفت .من بهتر از هر کس میدونستم که چقدر پدرش رو دوست داشته و داره.

نگاهی به ساعت میکنم و میگم : مریم من فردا زود میرم اگه میخواین ببرمتون برید بخوابید. شرکت کلی کارای عقب افتاده دارم .

مریم نگاهی به ساعتش کرد و گفت : باش ساعت چند کوک کنم ؟
بلند شدم و گفتم: ساعت ۹ آماده باشید دیگه. خب فعلا شب همگی خوش

بابا ابرویی بالا انداخت و گفت : هیچوقت انقدر زود نمیخوابیدی
دستی به گردنم کشیدم و گفتم : یه مقدار خستم
_برو مامان جان شب تو هم به خیر….

“عسل”

بی حوصله سری تکون دادم که مریم گفت : نگاه عروس ما

پوفی کردم و گفتم : مریم من عروس هیچکی نیستم اگه ماهان این قضیه رو هم حل نکنه میرم.

اخمی کرد و گفت : چرا تا هر چی میشه حرف رفتن میزنی؟ فرار چیزی رو حل نمیکنه
خواستم حرف بزنم که گفت : ببین فعلا که اوضاع اینجوریه امشب قراره صیغه هم بشید فعلا بگو این آبی کربنی یا این سرخابیه

دستی به صورتم کشیدم . اینم کپی برابر اصل ماهانه .

ناچارا اشاره دادم به آبی کربنیه که گفت : نه بهت نمیاد همین سرخابی رو بر میداریم

چپ چپ نگاش کردم که گفت : چیه؟
_وقتی خودت قراره انتخاب کنی چرا نظر میپرسی

شونه ای بالا انداخت و گفت : برای اینکه فعلا من خواهر دومادم پس هر چی من میگم

خندیدم و گفتم : خدا به طرف رحم کنه از اون خواهر شوهرایی ها
_فعلا که خدا به تو رحم کرده
اخمی کردم .حرف تو گوشش نمیرفت. نباید دیشب حرف میزدم که الان پشیمون شم

برچسب ها

‫7 نظرها

  1. خیییللییی قشنگه
    فقط امیدوارم تا آخر مثل همین الان منظم باشه عزیزم.. ❤️ ❤️

    تو پارتای قبل گفته بودی اگه نظری چیزی داریم بدیم
    میگم مثلا میشه یکم هیجانی ترش کنی

    بوسه ای، عشق بازی..، رابطه ای.. ماهان و عسلی 😁😄😄😄😄😁😄😄😄😁😄😄😄😄😊😊

    1. سلام نازی جان مرسی عزیزم😙
      چشم حتما . تقریبا یکم بیشتر که پیش بریم تکلیف بعضی چیزها معلوم شه واس هیجانی هم میشه😜

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن