codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت آخر

دستی لای موهاش میکشه و میگه : هیچی دیگه ، یه ذره ابرویی هم که داشتیم از بین رفت! .

_ تقصیر خودته من که گفتم این لباس دنباله دار دردسرم داره .

لبخند کجی میزنه و میگه : ولی فوق العاده به نظر میرسی .

به سمتش خم میشم و بوسه ای رو لباش میزارم و میگم : خودتم عالی به نظر میایی .

نمیزاره عقب بکشم و لبام رو به بازی میگیره . بعد جدا شدن از هم میگه : رژ لب داری یا بگم مریم بیاره در خونه برات ؟

_ دارم . رعنا بیچاره حق داشت

گوشه ابروش رو میخارونه و میگه : حالا یه بارم حق با اون بوده . بریم ؟

سری تکون میدم و دستمو میگیره روی پاش میزاره .

با حرکت ماشین باد به صورتم میخوره . نفس عمیقی میکشم و چشمامو میبندم . هیچی نمیتونه حالمون رو خراب کنه . چون ما هم دیگه رو داریم . تا وقتی تنها نباشیم هیچی جلومون رو نمیتونه بگیره …

سعی میکنم توجهی به صداهای اطرافم نداشته باشم و همه حواسم به ماهان باشه .

پیاده میشه و درو برام باز میکنه. دستم رو تو دستش میزارم و پیاده میشم، خانوادمون جلوی در تالار منتظرمونن .

به ترتیب خاله ساره و فرنوش بغلم میکنن و تبریک بهم میگن .

دایی فرهاد پیشونیمو میبوسه و میگه : خوشحالم عروسم شدی دختر رضا

ابرویی بالا میندازم و میگم :چه عجب یکی بلاخره گفت !

لبخند تلخی میزنه و چیزی نمیگه .

آقا جون دستی رو شونه ماهان میزاره و میگه : امیدوارم در کنار هم خوشبخت بشید .

ماهان تشکر کوتاهی میکنه و به سمت جایگاه میریم،

از دیدنش دستمو جلوی دهنم میگیرم تا جیغ نزنم . ماهان سرش رو اروم زیر گوشم میاره و میگه : خوشت اومد عروسک من؟!

دور تا دور جایگاه تزئین شده با گل های رز سفید و قرمز . صندلی های شیک و طرح سلطنتی که برای ما دوتاست…
بهترین صحنه ای که دیدم…

لب میزنم : کاش میشد همین الان محکم بغلت کنم

لبخندی به روم میزنه و میگه : می‌خوای من اینکارو بکنم؟ ولی اینجا به جز رعنا خیلی ها سرمون خراب میشن .

ریز میخندم و همراه با ماهان میشینم

مهمونا یکی یکی میان و تبریک میگن

ماهان اشاره ای به کسایی که میرقصن میده و میگه : نظرت راجب یه دور رقص چیه ؟

پوفی میکشم و میگم : با اینکه میدونم اگه برم اون وسط یه دور اکتفا نمیکنه اما با کمال میپذیرم همسرم .

با شنیدن کلمه همسرم نیشش باز میشه و میگه: حیف اینجا همه بدجور رومون زومن!

همزمان باهم بلند شدیم .

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منم دستمو گذاشتم رو شونه اش و همراهیش کردم
کسایی که تو پیست رقص بودن کنار کشیدن و با لبخند تماشامون میکردن
شروع کردیم به تکون خوردن تو بغل هم .

خیره تو چشمام گفت : میدونی که چقدر دوست دارم؟ .

لبامو تر کردم و گفتم : تو میدونی که تمام دنیای من با تو خلاصه میشه؟

دستش رو کمی رو کمرم فشار داد و گفت : انقدر منو تحریک نکن ، کاری نکن بچه همینجا یه کاری کنم بعدا هر دو پشیمون شیم .

میخندم و پشت چشمی براش نازک میکنم

از تاریک بودن سالن استفاده میکنم و لبامو میزارم رو سینش
احساس میکنم که نفسش حبس میشه، خندم میگیره ازین همه هول و تشنه بودنش!

درسته قبلا یه شیطنتایی داشتیم ولی هیچوقت به رابطه کامل ختم نشده ، که البته بیشتر بخاطر خاطره ی بدم از تجربه اولم بوده ،
ولی امشب باید با ترسم روبرو بشم، ماهان که گناهی نداره، باید با این مسئله کنار بیام… .

با تمام شدن اهنگ میچرخونتم و به آغوش میکشدم ، محکم میبوستم . صدای جیغ و سوت گوش خراش بقیه هم مانع این نمیشه که لذت نبرم !

وقتی دوباره به جایگاه برمیگردیم ، مسعود و ساشا باهم میان سمتمون .

ساشا چشمکی میزنه و میگه : رقص فوق العاده ای بود .

گونه هام رنگ میگیرن و چیزی نمیگم .

مسعود لبخند کمرنگی میزنه و جعبه ای رو طرفم میگیره : خیلی سختم بود خرید کردن واسه تو، سلیقه ات رو نمیدونستم . البته میدونم باید سر عقد بهت میدادمش ولی خب من نبودم .

بلاخره موفق میشم لبخند بزنم . مهم نیست الان اون کیه مهم اینه که نمیتونم دلش رو بشکنم . من ادم این کار نیستم : مشکلی نداره ، خیلی لطف کردین ، میشه الان خودتون برام بندازیدش ؟

برق چشمای ساشا رو میبینم و من چی میخوام به جز دیدن خوشحالی برادرم ؟!
مسعود برام گردنبند رو میدازه و میگه : امیدوارم دوستش داشته باشی .

با سپاس گزاری سرم رو تکون میدم و میگم : خیلی قشنگه ، ازتون ممنونم .

اقاجون مثل همیشه از یه گوشه مراقب همه چیه . دوسش دارم ، با تمام بدی هاش، با تمام کارهاش . مردی که عاشق خانوادشه . بیخیال گذشته ….

شنلم رو باز میکنم و ایندفعه خودم پنچره ها رو تا اخر پایین میدم .

تا نصفه از پنجره بیرون میرم و داخل تونل جیغ میکشم .

تعداد ماشینای پشت سرمون حداقل به ۱۰ تا میرسه .

هدیه و آیلینم مثل من بیرون میان و همراهیم میکنن . در آخر هم ماهان به زور به داخل میکشتم!

در خونه که میرسیم کم کم مهمان ها میرن .

ماهان به شوخی به بهزاد و رعنا میگه : بفرمایین داخل، شما تو سالن از خودتون پذیرایی کنید ما هم تو اتاق!

رعنا با خنده سری به تاسف تکون میده و بهزاد رو به سمت ماشین میکشه : بیا بریم بهزاد این دو تا مرغ عشق رو به حال خودشون بزاریم.

دایی فرهاد و فرنوش با لذت نگامون میکنن . فرنوش واسه بار چندم بغلم میکنه و میگه : داشتن دو تا دختر چه حس خوبیه .

دایی فرهادم ماهان رو بغل میکنه و زیر لب خوشبخت بشیدی میگه…
.

خسته کفشامو در میارم و یه طرف پرت میکنم .

ماهان نوچی میکنه و میگه : مثلا شما خانم خونه ای ، خانم خونه که شلخته نمیشه !

با لب و لوچه آویزون نگاش میکنم که يکدفعه چشمم به راه پله می افته .

مات نگاهم رو به اونجا میدوزم .

ماهان میاد سمتم ، از پشت بغلم میکنه و میگه : همین بود دیگه ؟ هیچوقت حرفات رو یادم نرفت . تو گوشه ذهنم یادداشتش کرده بودم، این بود دیگه؟ اینجوری میخواستی عسلم؟

تمام راه پله مثل جایگاه با گل های رز اتشین تزئین شدن و سراسرشو شمع های مختلف و رنگی روشن کرده ! نوری که از شمع ها ایجاد شده فضای خونه رو فوق العاده کرده..

از اینهمه مهربونیش بغض میکنم ، بر میگردم سمتش و دستامو دور گردنش محکم حلقه میکنم و سرمو فشار میدم روسینش، عطر تلخشو پر میکنم تو ریه هام…

میخنده و میگه : عسل خانم خفم نکنی فرشته ام من هنوز جوونم

میخوام ازش جدا شم که نمیزاره و دستش رو زیر پام میبره و بلندم میکنه : از اینجا به بعد رو به ما افتخار بدید بانو .

با عشق به چهره اش نگاه میکنم و میگم : عاشقتم

بوسه ای رو پیشونیم میزنه و میگه : تنها وظیفه ات تو زندگیمون همینه خانمی .

در اتاق خواب و با پا باز میکنه .
با ذوق و خجالت به تخت نگاه میکنم و از بغلش میپرم پایین

_ وای ماهان تو چی کار کردی؟ نگاه چقدر خوشگل شده .

دستاشو تو جیبش میبره و میگه : نه به زیبایی امشب تو .

با حالت مظلومی میگم : نمیشه بریم رو کاناپه بخوابیم حیفه اینا

با صدای بلند میخنده و به طرفم میاد : دیونه خودمی دیگه ، تو هر وقت اراده کنی من برات همه جا رو درست میکنم عروسک خوشگل من .

خیره میشم تو چشمایی که به جز عشق و نیاز توشون چیزی نمیبینم ، باید این ترس و خجالت لعنتی رو بزارم کنار… لیاقت ماهان خیلی بیشتر از ایناست…

دست میبرم به طرف کراواتش و براش بازش میکنم، چشمای مشکیش برق میزنه، پلکاشو اروم میبنده وباز میکنه، همین حرکتش حس اطمینانو تو قلبم سرازیر میکنه، دونه دونه دکمه هاشو باز میکنم و پیرهنشو از تنش میکشه بیرون،

دستمو میگیره و روی صندلی مینشونتم و مشغول باز کردن گیره موهام میشه،

دستش از روی موهام میلغزه و میره زیر پیرهنم، کمکم میکنه تا لباسمو از تنم دربیارم،لباسمو سر میخوره و میوفته رو زمین، با خجالت خیره میشم به

لباسم ، فقط با یه دست لباس زیر مشکی جلوش وایستادم، دستشو میزاره زیر چونمو سرمو میاره بالا، با محبت نگام میکنه و میگه:

_عسلم، تو که خجالتی نبودی؟! حالت خوبه؟ میخوای…

نه ماهان، من خوبم، فقط یکم نگرانم_

با لبخند و لحن اطمینان بخشی لب میزنه: تو فقط خودتو بسپر به من، بقیش با خودم!

با یه حرکت هولم میده رو تخت و خودش میوفته روم، بعدم از شر لباسای باقی موندمون خلاصمون میکنه

ماهان آروم تر، لباسم پاره شد!_

_فدای سرت خوشگلم، من دیگه طاقت ندارم، یکی بهترشو برات میخرم
میخوام بخورمت الان!

با خجالت دستامو میزارم رو برهنگی بدنم که شکممو قلقلک میده و منم نا خود آگاه دستامو برمیدارم
سرمو فرو میکنم زیر گردنش که میخنده میگه:

الان از دست خودم به خودم پناه آوردی؟!_

یکم خودمو لوس میکنم و با ناز میگم:
خب نکن دیگه ماهان، خجالت میکشم!

در حالی که دستشو رو جاهای مختلف بدنم میچرخونه و میره پایین تر، بوسه سریعی رو لبام میزاره و میگه:

اخ من قربون اون خجالت کشیدنت بشم! عسل خانم، رسیدیم، اجازه هست؟!

صورتم غر گرفته و از طرفی ازین کارای ماهان خندم میگیره، با لبخند میگم، صاحب اختیاری!

یکم مکث میکنه و با یه حرکت آروم واردم میشه

اخ!_

با نگرانی سرشو میاره بالا و میگه:

چیشد عسلم؟ دردت گرفت؟

با صدایی که از ته چاه درمیاد میگم: نه فقط یکم یهویی بود، هول شدم!

لبخند خبیثی میزنه و میگه : حالا یهویی دوست داری یا نه؟!

عه ماهان! اذیت نکن دیگه!_

سر شو میاره رو صورتمو شروع میکنه به بوسیدنم،

دوباره پیشروی میکنه پایین تر که با بهت میگم: ماهان! دوباره؟

_عسلم! اذیت نکن دیگه، بعد ۶ سال رسیدم به سرچشمه! نمیخوای که تشنه برگردم؟ هان؟

_نه فقط الان منظورت از سرچشمه چی بود دقیقا؟!

با لبخند معنا داری گفت: _خودت بهتر میدونی!

با جیغ گفتم : ماهااااااااااااان!

با خنده جواب داد: جوووووووون دلمممممممممممم؟

دوباره شروع کرد به بوسیدن گردن و شونم،

کارشو انقدر تکرار کرد که هر دو خسته و با حسی فوق العاده در حالی که یکی شده بودیم شبو تو بغل هم به صبح رسوندیم….

۷سال بعد…

_ عسل بیا اینو بگیر هر چی مو داشتم کند

خنده ای میکنم و میگم : آرام بیا اینجا بابا رو اذیت نکن .

با لب و لوچه آویزون میاد تو آشپزخونه و میگه : من که کاری نکردم تقصیر خودشه بهش میگم کدوم لباسو بپوشم میگه همش خوبه!

آراد با صدای بلند میگه : مگه نمیبینی داریم فوتبال میبینیم ؟ همش بالا سر ما حرف میزنه .

ماهان میخنده و میگه : قربون پسر فوتبال دوستم برم من .

آرام دندوناشو رو هم فشار میده لیوان ابی رو برمیداره و میگه : مامان جون میشه بهم اب بدی این پسرت اعصاب برا ادم نمیزاره .

میخندم و میگم : چشم فرشته مامان بده لیوانتو .

لیوان رو براش پر میکنم و به سمتش میگیرم .

با نیش باز میگیردش و سریع به سمت حال میره . چند دقیقه بعد صدای داد ماهان و آراد بلند میشه .

تا پامو از آشپزخونه بیرون میزارم آرام میپره پشتم و میگه : مامان جونم نجاتم بده .

ماهان همون طور که به سمت اتاق خواب میره میگه : نمیدونم ما از پس یکیش بر نمیایم دو قلو برا چیمون بود! .

بلند جوری که صدام بهش برسه میگم : انگار تقصیر من بوده خود اقا نتونستن ادم باشن .

ماهان بیرون میاد و چشم غره ای بهم میره .

بعد به آرام میگه : بیا بریم بابایی ببنیم کدوم رو میگفتی . عسل تو ام زودتر حاضر شو به عقد خان داداشت نمیرسیم ها . من نمیدونم اخه الان وقت ازدواجه . پیر شدی دیگه تا بخواد بچه دار شه ما نوه دار شدیم! .

میخندم و میگم : اولا عقد خان داداش من عقد خواهر جنابعالی هم هست ، بعدم چه خبره بابا تو نگران نباش اونا سرعت عملشون بالاست ، داداش منو نمیشناسی خواهرت رو که میشناسی . سوما تو که از مشکلاتش خبر داشتی، با خودش کنار نیومده بود به خاطر اتفاقایی که براش افتاده بود الانم تو آرام رو حاضر کن منم با آراد میریم حاضر شیم مگه نه عشق من .

آراد سری تکون میده و دستم رو به طرف اتاق منو ماهان میکشه : اول بیا برای تو انتخاب کنیم . این همه بابا برات انتخاب کرده به بارم من انتخاب کنم . درم قفل میکنیم بابایی نیاد تو
ماهان نوچی کرد : هیچ دیگه خلوت بین زن و شوهر رو کلا این دوتا به فنا دادن . عسل میگم ترو خدا مثل اون سری نکنی ها . یعنی هر کی میخواد عقد کنه میاد خواهش و التماس عسل و کنترل کن . زشته بابا .

آراد با شیطنت میگه : بابا کجاش رو دیدی امروز میخواد کاری کنه دیگه هیچکی هوس عروسی به سرش نزنه .

آرامم مثل آراد میگه : اخ جون چه خوبه مامان باحال داشتن . بابایی انقدر ضد حال نباش دیگه تو هم باهاش همکاری کن .

ماهان به سمتشون خیز برمیداره که هر دو جیغ میزنن و فرار میکنن.

ماهان کلافه میگه : همین مونده بود این دوتا از این حرفا بزنن تقصیر تربیت غلط توعه ها! .

آرام : پس یعنی تقصیر تربیت درست شما نیست میخواید چند نمونه مثال بزنم ؟

ماهان با چشمای گرد میگه : يعنی کسی هست تو این خونه طرف من باشه .

آرام رفت سمتش و ماهان رو مجبور کرد خم شه .
بعد لپ سمت چپش رو بوس کرد و گفت : من فقط طرف توام بابا جون این دوتا برن برای خودشون .

ماهان نیشش باز میشه که با حرف بعدی ارام میخوره تو ذوقش : میگم بابا الا یه عروسک گرفته خیلی خوشگله بریم تو هم برام بگیری؟ .

من و آراد میخندیم و آراد میگه : مامان بیا بریم این دو تا رو به حال خودشون رها کنیم.

لباسای آراد رو بهش میدم که بپوشه و میام اتاق خودمون .

ماهان داره کراواتش رو میبنده . با دیدنم میگه : دلم خوشه بچه دارم نگاه ترو خدا .

با لبخند میرم جلو و دستش رو کنار میزنم تا خودم براش ببندمش : شوخی میکنن باهات مگه یادت نیست اون سری واس اون پروژه رفته بودی شیراز چه بلایی سر من آوردن؟.

دستشو میندازه دور کمرم و به طرف خودش میکشم : یادمه چه گند کاری به بار آورده بودن مخصوصا مامانشون . نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم تهران . اخ اون وقتی که درو باز کردم هیچوقت یادم نمیره.

ریز میخندم که بی هوا خم میشه درو میبنده و بعد لباشو محکم رو لبام میزاره .

همراهیش میکنم و مثل خودش پر حرارت میبوسمش .

به دیوار میچسبونمو دست دیگه اش رو داخل موهام میکنه .

انقدر ادامه میدیم تا نفس کم میاریم .
بریده میگه : عاشقتم .

پیشونیمو به پیشونیش می‌چسبونم و میگم :من بیشتر….

آموخته ام…

زندگی همیشه عالی و کامل نیست؛

اما همیشه همانی است که تو میسازی…

پس آن رابه یادماندنی بساز،

و هرگز اجازه نده کسی خوشبختی و آرامش تو را از تو بگیرد.
خوشبختی و آرامش همین درکنار هم بـودن هاست !

همین دوست داشـتن هاست!

خوشبختی و آرامش همین لحظه هاي ماست !

همین ثانیه هاییست که در شـتاب زندگی گمشـان کرده ایم….

(از تمام دوستانی که منو در این رمان همراهی کردن سپاس گزارم . امیدوارم از خوندن این رمان لذت برده باشید . اگه کم و کسری هم بوده بزارید به پای تجربه اول….) .

❤️ کامنت فراموش نشه❤️

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫49 نظرها

  1. عااااالی بود الی مث همیشه ترکوندی، دمت گرم😎💪
    خسته نباشی؛ رمانت خیلیییییی قشنگ بود و یکی از بهترین رمانایی بود ک تا حالا خونده بودم و واقعا حس خوبی بهم میداد..
    قلمت هم فوق العـاده اس و خیلی دوسش دارم و مشتاقانه منتظر رمان های بعدیت هستم و هرجا هر کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم🤩

    خوشگلم امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق باشی و ب هر چی میخوای برسی
    و در آخر..
    / آرزوی بهترینا رو برات دارم رفیق/😍

    (شرمنده من گوشیم مشکل پیدا کرده بود نتونستم زودتر بیام)

  2. پارت اخر خیلییییییی خوب بود 😍😍😍 الناز جون رمانت خیلی خوشگل بود . من از خوندنش خیلی لذت بردم . امیدوارم که همیشه موفق باشی عزیزم . منتظر رمان های بعدیت هستم

    1. مرسی عزیزمممم !(ببخشید من فعلا استکیر ندارم خودت دو تا بوس بزار رو لپ سمت چپت !)
      منم کلی لذت بردم و میبرم که تو خوندیش و خوشت اومده .همچنین گلی …

    1. مرسیییییی مارال جونم . فدای تو که دنبال میکردی 😍
      .
      .
      چه خبر خودت خوبی کیمی بیا گمشده ات رو پیدا کردم

  3. اااا تموم شد؟!!!
    من تازه میخام فردا از پارت ۱۳ شروع کنم! :|
    الی رمان جدید نمیخای بنویسی؟؟؟؟

    1. خخخ خسته نباشی بخون امیدوارم خوشت بیاد !
      والا اتوسا ایده اش رو دارم . ولی خب دارم روش کار میکنم مدارسم شروع بشه دبگه نمیتونم زیاد باشم واس همین ایشالا سال دیگه استارتش بخوره احتمالا .
      راجبشم میتونم بگم کرد هستن ! میخوام با رسم و رسومات خودمون اشناتون کنم 😊 به نظرم قشنگ از آب در بیاد…

              1. اتفاقا منم خیلی دوست دارم بیام کرمانشاه ولی تاحالا قسمت نشده اما هر وقت اومدی بانه حتما بهم بگو

  4. vvvvveeeeerrrrrryyyyyy gggggooooooddddd
    بسی زیبا… واقعا خوشم اومد… باریک ‌‌‌…ولی الناز پارت اخر وخیلی جمع وجور کردی می تونستی خیلی بیشتر ازاینا بهش پروبال بدی ولی باتمام اینا رمانت فوق العاده بود همین طوری پرقدرت ادامه بدی
    باارزوی موفقیت های بیشتر برای تو😍🤩🤗😉😊

    1. خیلیییی ممنون محیا جونم مرسی که همزاهیم کردی تو این رمان و انگیزه دادی بهم گلی!
      اوم.. اره میشد یه سری از موضوعات رو بازتر کنم ولی خب از طرفی دیگه وفت کافی نداشتم متاسفانه. ایشالا دفعه بعد

    1. مرسییییی دلارام جانم . کامنتاتون باعث شد تا بتونم ادامه اش بدم و کلی انژی بگیرم
      خیلیییی خیلییی ممنون که همراهیم کردین در این رمان

  5. مباااااااارکه 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
    موفق باشی همیشه
    ماهان و عسلم رفتن سر زندگیشون !

    1. مرسی عشقمممممم
      اره هیییی بلاخره رفتن سر خونه زندگیشون من نفس راحتی بکشم . ایشالا تو هم تمومش کنی راحت شی

      1. وای خدا از دهنت بشنوه من دیگه بعد از رمانم شاید بخاطر مدرسه ها دیگه نیام…
        خیلی خیلی خسته نباشی بی صبرانه منتظر رمان بعدیتم 😍😘

          1. خخخخ نبودم را با جای نیستی پر کن 😂😅
            امیدوارم تو کنکور بترکونی و اون چیزی که از صمیم قلب بهش علاقه داری رو با تلاش به دست بیاری. هیچ وقت تسلیم نشو به زر زر کردنای بقیه هم گوش نکن فقط خودت مهمی کنکور یه مرحله اس نه زندگی 😘

        1. کیمیییی نرو🥺🥺🥺🥺
          من بدون مرغ تنهای شب نمیتونم . ای بابا آیلین نباسه تو نباشی من چی کنم تو نرو باشه؟؟؟

          1. الیییی مرغ تنهای شب تغییر جنسیت داد خروس شد 😂😂😂الان شده خروس مزدوج روز !😂😂😂( چه کردم با خودم ؟؟؟)
            حالا شاید یه روز اومدم ولی همیشه به یادتون هستم 😊

            1. اههه اخه کیمی لوس بازیا چیه در میاری مگه تو هم کنکور داری بری قهر میکنم باهات! من بدون متن هایت میمیرم … خروسی مرغی گوسفندی هر چی هستی بمون 😂 خیلی خلوت میشه اینطوری تو هم نباشی

              1. دیگه مدرسه ها وا شده مرغ تنهای شب شکوفا شده😂
                خدا نکنه الییی قابلتو ندارن …اینو به عنوان خواهر که نه میخوام به عنوان زنت بهت بگم شوور جان هیچ وقت نویسندگی رو ول نکن خیلی قلمت خوب و قابل لمس و جزو معدود قلم هایی هست که شکل گزارش روزانه نیست.میگم که میام سر میزنم بعد مدرسه ها امسال دیگه باید هرچی تلبت دستم گرفتم بذارم کنار درس بخونم. انشاءالله همتون به اون چیزی که می خواین برسید گلک های من😊

                1. ایشالا ولی تبلت که ۲۴ ساعته باید دستت باشه کیمی چون احتمال زیاد مجازیه !
                  حالا تو شده هفته ای یه بار سری بزن .

    1. مرسییییی آیلینی که همراهم بودی اگه تو نبودی حالا حالا نوسنده سایت نمیشدم . امیدوارم کنکور بترکونی و موفق برگردی😍😍

        1. من مطمئنم میترکونی البته اگه نترکونی یه سایت میریزه سرت که ما رو یک سال از خودت منع کردی 😂😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن