codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت ۳۵

پوزخندی زد و ادامه داد : آوا متفاوت ترین عروسی بود که دیدم . ساده ی ساده . نه اون روز گریه کرد نه التماس کرد ، دیگه هیچ کاری نکرد . هیچ چیزی نگفت . حتی یک کلمه هم حرف نزد . جز سر سفره عقد .

متحیر از چیزایی که شنیده بودم گفتم : یعنی شماها هم هیچ کاری نکردید؟ گذاشتید دستی دستی خواهرتون بدبخت بشه . باورم نمیشه.

نگام کرد و گفت : کاری از دست هیچ کدوممون بر نمی اومد . شایدم اگه چیزی میگفتیم یکم آقاجون نرم تر میشد اما…

آهی کشید : رضا وقتی شنید به معنای واقعی داغون شد . ولی کاری از دست اونم بر نمی اومد همه چی تموم شده بود .

کی باورش میشد آوایی که اونطوری وابسته آقاجون و مامان بود دو ماه یه بار به زور پاشو تو اون خونه میزاشت اونم مسعود مجبورش میکرد.

هر وقت راجب زندگیش میپرسیدم که مشکل داره یا نداره فقط میگفت حواست به رضا باشه ، بگو منو فراموش کنه ، نگران منم نباشه بگو حالش با مسعود خوبه .

ولی نبود ، دیگه اون آوای قبل نبود . با ساره کمتر حرف میزد. دیگه کمتر بیرون میرفت. از تمام دوستاش دل کنده بود . انگار فقط داشت زندگی میکرد که بگذره ، عمرش زودتر تموم شه .

تا یک سال بعدش که مسعود خبر آورد که آوا بارداره. آقاجون همون شبش مهمونی داد ، هممون بودیم .
آوا انگار با وجود اون بچه بهتر شده بود . هم خوشحال بود هم ناراحت . بهم گفت که میخواد از تمام توانش استفاده کنه تا مادر خوبی بشه ، که همسر خوبی بشه ، میخواد گذشته اش رو فراموش کنه.

خوب اون لحظه ای که بچه اش به دنیا اومد یادمه. وقتی گفتن بچه پسره هم یادمه. یادمه صورت خوشحال آقاجون .
همه چی به ظاهر خوب بود تا اینکه نمیدونم یکدفعه چیشد همه چی بهم خورد

تولد ۵ سالگی ساشا بود و آوا ماهای آخر بارداریش بود .

نگاهی بهم انداخت و گفت : عسل و باردار بود .
با ناباوری سر تکون دادم .

نگاشو ازم گرفت و گفت : آوا همه رو واس تولد ساشا دعوت کرده بود . قرار بود ساره هم بره کمکش ، اما بعد زنگ زد و کنسلش کرد . اونم مهمونی که کلی واسش ذوق داشت .

نیشخندی زد و گفت : مسعود ازش خسته شده بود ، زندگیشون بهم ریخته بود، ماهم خبر نداشتیم… میگفت دیگه نمیخوادش . کس دیگه ای رو دوست داره . آوا و رضا به خاطر کار نکرده ۶ سال قبل از همه کس حرف خوردن ، اما مسعود نه.

همون موقع آوا حالش بد میشه ، شانس میاره منو فرنوش میرسیم . به خاطر شوک عصبی که بهش وارد شده بود عسل یه ماه زودتر به دنیا اومد . عسل تو دستگاه بود و مسعود حتی واسه یک بارم حاضر نشد بیاد زن و پچش رو ببینه .

خود اقاجون به آوا گفت که طلاقش رو میگیره اما آوا نمیخواست . چون میترسید که مسعود ساشا و عسل رو ازش بگیره .
باورم نمیشد اون آوایی که یه روزی همه از دست زبونش در امون نبودن به اون وضع بی افته . ولی مسعود میخواست طلاقش بده .

مسعود عسل و نمیخواست . حضانتش هم داد آوا اما ساشا رو نمیزاشت حتی آوا نزدیکش شه .

چند بار شکایت و دادگاه آخرش شد چند بار دیدن ساشا . چون بعدش مسعود بی خبر با ساشا از ایران رفت .
خواهرم نابود شد ، شکست . حالش خیلی خراب بود . افسردگی حاد . عسل و پس میزد . دست خودش نبود همه رو پس میزد ، نمیتونست .

جیغ میزد . غذا نمیخورد . هر موقع هم اقاجون رو میدید میگفت خوشبختم کردی پدر، ممنونم ازت .

من نمیتونستم خواهرم رو اینجوری ببینم . هیچکدوم نمیتونستیم . فریبرز پیشنهاد یه مسافرت رو داد ما هم رد نکردیم .
اما وضعیت آوا همون طوری بود ، فقط دیگه عسل و پس نمیزد . شاید اونم از ترسش بود که مثل ساشا از دستش بده

داشتیم میرفتیم مازندران که ماشین توراه خراب شد و مجبور شدیم تو یکی از شهرهای نزدیک اونجا شب بمونیم . آلاشت ، که تو هم با عسل رفتی. جایی که حال عسل رو خوب ميکنه حال مادرشو هم خوب کرد .

اونجا رضا رو بعد ۶ سال دیدیم . مثل اینکه فامیلای مادری رضا اونجا زندگی میکردن .

رضا وقتی آوا رو دید داغون شد . نمیتونست اینجوری ببینتش . اگه رضا نبود معلوم نبود وضعیت آوا چه طور شه .

وقتی برگشتیم تهران آوا بهتر شده بود . آروم تر شده بود . چند ماه بعدش گفت که میخواد با رضا ازدواج کنه و با مخالفت همه روبرو شد . اما آوا دیگه به حرف هیچکس گوش نداد و از خونه رفت .

تنها کسانی که باهاش در ارتباط بودن بعد رفتنش ، من و ساره و مامان بودیم . بقیه انگار یادشون رفته بود وضعیت آوا چطور بود و اگه الان خوب شده مدیون رضان .

رضا با اسم خودش واسه عسل شناسنامه گرفت و مثل دختر خودش بزرگش کرد .

من زیاد نمیدونم ولی تو باید بهتر بدونی از رابطه صمیمی عسل و رضا .
میتونم بگم انقدری که رضا واسه عسل پدری کرد آوا براش مادری نکرد .
این همون گذشته ای بود که هیچکدوم حاضر نبودیم به عسل بگیم . اگه مجبور نمیشدیم هم الانم حرفی نمیزدیم .

گیج گفتم : به خاطر اصرار عسل منظورتونه ؟
با پوزخند نگام کرد و گفت : مسعود برگشته . نزدیک ۵ سالی هست ایرانه . دنبال عسله .

ای خدا، بهتر ازین نمیشد!

خنده عصبی کردم و گفتم : همینا رو به عسل گفتید که اینجوری شده . با چه رویی برگشته خدای من ، بعد شما نزدید تو دهنش ؟

دستاش مشت شد و گفت : همین کارو هم میخواستم بکنم آقاجون نزاشت . میخواد عسل و ببینه اقاجونم ‌…

نزاشتم حرفش تموم شه و گفتم : مگه همیشه باید اقاجون تصمیم بگیره؟ کم گند زده به زندگی بقیه ؟

عسلم بخواد من نمیزارم ، حالش رو دیدید ، اگه ندیدید برید نگاه کنید اگه ببینتش چی میشه ؟ فکر کردید؟

کلافه گفت : بعدا حرف میزنیم نمیخوام جلو بقیه حرفی بزنی .

مسیر نگاهش رو دنبال کردم و به امیر ، رعنا و بهزاد رسیدم .

بلند شدم و گفتم : دیر اومدید.
بهزاد عصبی گفت : ترافیک بود ، حال عسل خوبه ؟

نیم نگاهی به بابا انداختم و گفتم : اگه بشه اسمش رو خوب گذاشت .

رعنا : من میتونم برم ببینمش ؟
سری به تائید تکون دادم و گفتم : آره شادابم پیششه .

رعنا اخمی کرد و گفت : شاداب کیه ؟
امیر لبخندی زد و گفت : نامزد منه . ماهان یه لحظه میشه بیایی؟

ببخشیدی گفتم و دنبال امیر رفتم .
_ امیر مشکل چیه ؟

نفس عمیقی کشید و گفت : آروم باش عصبی هم نشو خب.

پوفی کردم و گفتم : از این اتفاقا بدتر هم مگه میشه ؟

_ آره میشه . با امیری حزف زدم قبول نکرد .

خندیدم .

اخمی کرد و گفت : دارم جدی حرف میزنم تو میخندی؟ فردا بره بانک پول تو حساب نباشه برگشت میخوره الاغ ، بعد میتونه حکم جلبت رو بگیره.

_ میدونی به چی میخندم؟ این که از زمین و زمان داره برام میباره ، تمومی هم نداره . چقدر پول کم داریم واسه چک فردا ؟

با صدای شاداب برگشتم عقب : نزدیک ۴۰۰ میلیون کم داریم . که البته جور شد .

امیر ابرویی بالا انداخت و گفت : از کجا جور شد ؟

شاداب بدون توجه به حرف امیر گفت : عسل گفت بهت بگم بری برگه ترخیص رو بگیری یک دقیقه هم دیگه اینجا نمیمونه .

لبخندی زدم . تو هر شرایطی همینه ، محکم .. جنگیدن رو خوب بلده….

“عسل”

به کمک ماهان رو تخت نشستم و گفتم : خوبم ماهان ، میشه بری بیرون ؟

نشست کنارم و گفت : نه خیر نمیشه ، اول بگو ببینم اون همه پول از کجا آوردی ؟ من اخر دهن اون شادابو…

پریدم وسط حرفش و گفتم : ماهان ! اگه من ندونم کی باید بدونه؟ بعد انتظار داری هر چی بشه منم بهت بگم؟

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫20 نظرها

        1. 🤣🤣🤣بمون تو خماری چون میخوام به آیلینم برسونی
          آیلین حالا توام تحریک شدی بیزو؟!🤣🤣🤣
          وایسید تا چند روز خودم خبرتون میکنم بهت میگم بیا میگم بهت😁😊☺

  1. پارت ها خیلی کوتاهه 😭😭 رمان خیلی قشنگیه اما هر پارتی که می ذارید چهار تا خط بیشتر نیست . نویسنده ی عزیز بیشتر بنویس لطفا 🙏🙏🙏

    1. مرسی شکیبا جانم .
      بابت کم بودن پارتا هم واقعا شرمنده سعی میکنم پارتا رو بیشتر کنم این چند روز سرم خیلی شلوغه ولی چشم و ممنون که رمان رو دنبال میکنید و این واس من افتخاره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن