رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت ۳۸

بعد رفتن ماهان فرانک یه نفس راحتی کشید و گفت : انقدر که من از این میترسم از بابام نترسیدم . وقتی صدام میزنه تن و بدنم میلرزه .

بعد نگران نگاهی به من کرد وگفت: _وای ببخشید منظور بدی نداشتم .

لبخندی میزنم و میگم : منم گاهی اوقات واقعا از بعضی رفتاراش میترسم اما اینقدر ترس تو بی معنیه .

با خجالت سر میندازه پایین و میگه : از خودشون نمیترسم از اینکه اخراجم کنن میترسم . اخه هر جا بودم بعد ۶ ماه اخراج شدم اما اینجا یه سالی هست که مشغولم. نمیدونم باید برای این ترسم چیکار کنم ولی خب .

دستش رو میگیرم و میگم : چرا به خودت باور نداری. به نظر من تو توی اینکار خوبی. این افکارو هم دور بنداز . الانم اون پرونده ها رو آماده کن منم برم قهوه بیارم تا نزده بکشدمون .

فنجون ها رو پر کردم و رفتم سمت دفتر ماهان .
در زدم و با یکی از دستام درو باز کردم .

سینی رو بالای میز گذاشتم و نشستم رو کاناپه .
کلافه بود . نمیدونم چرا و اینکه بهم نمیگه آزارم میده .اینکه میگه باهام حرف بزن و خودش باهام حرف نمیزنه اذیتم میکنه ، سعی میکنه پیش من محکم باشه و….

میرم سمتش و از پشت دستامو دور گردنش حلقه میکنم : _ قهوه سرد شدا .

گردنش رو کمی کج میکنه تا بتونه صورتم رو ببینه : عسل خوبی ؟ مطمئن باشم سرت به جایی نخورده؟ تا دیروز دستت رو میخواستم بگیرم نمیزاشتی، یه کلمه حرف نمیزدی ، از خونه بیرون نمی اومدی، چیشده؟

بوسه ای رو گونه اش میزارم و میگم : میدونی ، از معجزه رفیق خوب داشتنه .

ابرویی بالا میندازه و میگه : یعنی فقط میخوام بدونم این رعنا چی گفته و چیکار کرده که از این رو به اون رو شدی . هر چند چیزی که مهمه اینه که الان خوبی . حالا مادمازل اجازه میدن بغلشون کنم؟

چشمامو ریز میکنم و میگم : دقت کردی الان کجاییم . این خانم سرابی بدبخت بیاد تو که سکته زده .

با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت : مگه میخوام چیکارت کنم میخوام بغلت کنم دیگه، نکنه به خودت شک داری؟

دستم رو از دور گردنش باز میکنم و به سمت در راه می افتم : بشین همین جا مثل رئیس های خوب کارات رو انجام بده منم برم یه سر به شاداب….

حرفم نصفه میمونه و دستم رو میکشه و می افتم تو آغوشش : دو دقیقه همینجا آروم بگیر، هر چند واسه آرامش من کافی نیست .

من از اون تشنه تر دستامو دورش میپیچم و عطر تنشو عمیق بو میکشم . دلم برای عطرش هم تنگ شده . دیگه هیچوقت خودمو ازش دور نمیکنم، تو هر شرایطی هم که باشیم.

با صدای باز شدن در خشکم میزنه : میگم ماهان این نقشه ها رو…

امیر با دیدنمون تو اون حالت برمیگرده و میگه : من.. چیزه…من.. من جا گذاشتم یکیش رو برم بیارمش .

بعدم سریع میره بیرون و درو محکم میکوبه. صدای خنده ماهان بلند میشه : فکر کنم دلش خواست . به نظرم شرکت رو باید تعطیل کنیم .نه ؟

همون طور که سعی دارم لبخندم رو پنهون کنم مشتی به سینه اش میزنم و میگم : خیلی بیشعوری، من الان چیکار کنم ؟

کوتاه بوسه ای رو لبم میزنه و میگه : همون کاری که من میکنم ، انگار نه انگار. حالا هم پاشو، برم اون نقشه ها رو که میگه یه نگاه کنم بعد بریم خونه که حسابی از خجالتت در بیام .

با اعتراض اسمش رو صدا میزنم که بوسه دیگه ای رو لبم میشونه : خانم کریمی ترجیح میدم سکوت کنی وگرنه همین جا دخلت رو میارم . الانم تا من بیام میخوای برو یه سر به کارای شرکت بزن خیلی وقته نبودی .

سری تکون میدم و از رو پاش بلند میشم . همزمان باهم میایم بیرون و اون به اتاق امیر میره و منم سمت حسابداری .

شاداب با دیدنم چشماش برق میزنه و میگه : وای عزیزم خیلی خوشحالم که دوباره لبخند رو لبت میبینم .

دستشو میگیرم _ اره بابا ما تازه اول خوشیمونه اون ۵ سال کم نکشیدیم . هنوز زندگی خیلی بهمون بدهکاره . نگران نباش من سر سخت تر از این حرفام .

لبخند دلنشینی میزنه و میگه : بیا بشین تعریف کن ببینم چطوری؟ نزدیک دو هفته ای هست ندیدمت .

میخوام چیزی بگم که صدایی از پشت سرم میگه : فکر نکنم اینجا محل مناسبی واسه حرف زدن باشه لطفا به کارتون برسید. خانم کریمی شما هم تسویه کنید . فکر نکنم بهتون اجازه داده باشم که بدون مرخصی نزدیک دوماه نباشید . همین جوری سرتو میندازی پایین میری میایی انگار نه انگار .

برمیگردم و با دیدن بهار مظفری پوزخندی رو لبم نقش میبنده .

دستیار ماهان و امیر که در نبودشون تو مسافرت های کاری اختیارات شرکت رو به عهده داره .

فرانک کمی خودش رو جلو میکشه و میگه : بهار جان این پرونده ها رو آقای معینی گفتن بدم بهتون . در مورد عسلم خود آقای معینی در جریانند .

بهار نگاه تاسف باری بهم میکنه و میگه : ماهان الان خیلی اوضاعش خوب نیست نمیدونه ، ایشون تسویه کنن من خودم بهش میگم .

شاداب میخواد حرف بزنه که نمیزارم . چه عیبی داره کمی منم بدجنس شم ، فقط یکم ادم بده داستان بشم؟ فرصت طلب شم . به جایی که بر نمیخوره نه؟

_ اولا ماهان نه و اقای معینی بعدم لطفا احترام خودتون رو نگه دارید و گرنه شما مجبورید تسویه کنید .

نیشخندی زد و گفت : نمیفهمی داری راجب چی حرف میزنی دختر جون، فکر نکن اگه باهات بگو بخند داشته دوست داشته . من خوب….

نزاشتم حرفش تموم شه و گفتم : شاداب اگه این خانم عذرخواهی نکرد همین الان باهاشون تسویه کن . منم برم یه سر به خانم ملکی بزنم بنده خدا این چند وقت دست تنها بوده . بعدم بی زحمت خودت به امیر بگو یه امروزه هم حواسش باشه ، ماهان دیشب یک ثانیه هم نخوابید .

از قصد جمله آخرم رو میگم و انگار هم نقشه ام گرفته چون متحیر نگام میکنه .
شاداب از قیافش معلومه خودش رو داره خیلی کنترل میکنه نخنده .

چشمکی حواله ام میکنه و میگه : خیالت راحت بهش میگم شما هم زودتر برید که اول نهار بخورید بعد برید خونه .

لبخندی میزنم خوب همراهی میکنه .بی صدا جوری که فقط خودش ببینه ، لب میزنم ممنونم و بیرون میرم .

بعد از احوال پرسی با خانم ملکی کنارش میشینم و روی طرحی که در دست داره توضیح میده ،
نظرم رو میگم و پیشنهادی برای بهتر شدن طرح مطرح میکنم که به شدت ازش استقبال میکنه….

“ماهان”

عسل رو متفکر توی دفتر کنار خانم ملکی پیدا میکنم .چینی که به ابروش میده یعنی اینکه طرح آسونی نیست احتمالا همون پروژه جدیده که من حتی یک درصد هم باهاش موافق نبودم .

نمیخواستم تو این شرایط یکی دیگه به کارهامون اضافه شه اما با اصرار مکرر امیر و بهار ، منم ناچار کنار اومدم . امیر نظرش این بود که با پولی که میگیریم اون یکی پروژه رو تسویه میکنیم تا چند ماه دیگه که واممون جور شه اما اصلا حس خوبی بهش ندارم .

تک سرفه ای میکنم تا متوجه حضورم بشن . خانم ملکی سریع بلند میشه و میگه : خوش اومدین اقای معینی ، کاری داشتید ؟

لبخندی میزنم و میگم : نه شما به کارتون برسید . عسل من خستم بقیه کارات رو بزار برای بعد.

سری تکون میده و با خانم ملکی خدافظی میکنه .
کنارم میاد و میگه : من گرسنمه . بریم خونه مامان جون اینا ، زنگ زد دعوتمون کرد .

ابرویی بالا میندازم و میگم : مامان جون اینا که منظورت مامان من نیست .

بی تفاوت میگه : مامان تو و من فرق نداره بجنب گرسنه مه
فقط بفهمم رعنا به این چی گفته که صد درجه تغییر کرده . موندم چرا رعنا معماری خونده روان شناسی خونده بود که بهتر بود!

قبل از اینکه بریم بیرون بهار صدام میکنه . به پرونده رو طرفم میگیره و میگه : اینو باید امضا کنی .

نگاش به عسل که برخورد میکنه سعی داره لبخند بزنه اما زیاد موفق نمیشه .
جالبه برام ، الان باید بهار داد و بیداد راه میداخت که چرا عسل این مدت نیومده سر کار و این حرفا ولی ظاهرا نه تنها چیزی نمیگه ، بلکه ازش حسابم میبره.

امضا که میزنم ازم می‌گیرتش و با اجازه ای میگه.

به عسل که داره با لبخند مغرورانه ای نگاه میکنه میگم : چیزی شده؟

شونه ای بالا میندازه و میگه : نه ، مگه باید چیزی بشه ؟ بجنب دیرمون شد…

مریم خودشو ول میکنه رو کاناپه و میگه : وای مامان پدرم رو در آورد انقدر ازم کار کشید ، کمر درد گرفتم بابا .

عسل شالش و کیفش رو روی دسته کاناپه گذاشت و گفت : چرا ازت کار کشیده ؟

مریم یه چشمش رو باز کرد و گفت : به خاطر عروسی جنابعالی .

وای از دستت مریم اخه الان وقت بود گفتی .

به عسل که با خشم و ناباورانه نگام میکرد لبخند ژکوندی زدم و گفتم : من برم دستامو بشورم بیام .

عسل بازوم رو گرفت و گفت : به نظرم بهتره اول این مسئله رو برای من مشخص کنی .

خونسرد گفتم : نه به نظرم بهتره اول برم دستامو بشورم بعد بیام نهار بخوریم

خیلی خودش رو کنترل میکرد تا خفم نکنه : همین الان حرف میزنیم .

تا خواستم چیزی بگم بابا اومد و با دیدنمون تعجب کرد : چیشده چرا گارد گرفتین مقابل هم ؟!

عسل پر حرص نفسش رو بیرون داد و گفت : دایی من نمیخوام عروسی بگیریم .

مامان هم از راه رسید و گفت : یعنی چی دخترم که نمیخوای عروسی بگیرین؟ مگه میشه ؟

_ آره مگه الان چه جوری داریم زندگی میکنیم .

مامان دوباره مخالفت کرد : نمیشه عزیزم همین جوریشم کلی حرف پشتتونه .

_ اخه مامان جون اگه بگیریمم باز کلی حرف پشتمونه ، میگن این یه ماه دختره چه جوری با پسره زندگی کرده کو فک و فامیلاش . من فک و فامیل ندارم . یه بی بی و عمو احمد با زن عموم و سوگل . همین

مریم گوشه ابروش رو میخارونه و میگه : نه بابا ماهان که میگفت کلی عمو و عمه…

چشم غره وحشتناکی بهش میرم تا دهنش بسته شه .

عسل مات نگام میکنه و میگه : ماهان این چی میگه ؟

تو دل مریم و خودم رو لعنت میفرستم که قبول کردم بیایم اینجا .

_ چیزی نمیگه گوش کن عسل الان بریم نهار بخوریم بعد حرف میزنیم مامان کلی زحمت کشیده .

نیشخندی میزنه و اینکه چیزی نمیگه از همه چی بدتره و حتما بحث جدی پیش رومه .

نفس عمیقی میکشم و میشینم : خیلب خب بیا بشین حرف بزنیم بعد قضاوت کن

_ بعدا حرف میزنیم اول نهار بخوریم .

دستش رو میکشم و میگم : عسل داری خستم میکنی بس کن این مسخره بازی رو ، دیونم کردی . بیا بشین همین الان حرف میزنیم .

سرد نگام میکنه و میگه : گرسنه مه غذا سرد میشه .

سر میز کنار مریم میشینه و من از این لجبازی بچگونه اش عصبی میشم . دقیقا چرا تا همه چی خوب میشه یکی هست گند بزنه بهش؟

خسته شدم دیگه واقعا خسته شدم. از اینکه همه سر کوفت میزنن بابت انتخابم . بابت عسل . حتی امیر .

خسته شدم از حرفاشون .

…..مطمئنی….عسل اون کسی نیست به دردت بخوره…. ماهان ، نمیتونین باهم، اونم با این وضعیت دوام بیارین… داری هم خودتو نابود میکنی هم اون دختر رو….

“عشق می تواند از آدم ها یک احمق بسازد،
یک احمق که حاضر است برای داشتن یک نفر دست به هر کاری بزند،
یا یک هیولا که برای بودن تنها یک نفر، به هر جنایی آلوده میشود …
و عشق می تواند از آدم ها مظلوم ترین هارا بسازد
که به خود خوری عادت کرده باشند،
توجه مشترک همه ی این احمق ها هیولا ها و مظلوم ها در یک جمله خلاصه می شود:
من بدون او نمیخواهم زندگی کنم ….

“عسل ”

فکر‌میکنم به روزایی که چه بیهوده از دستشون دادم بخاطر افکار آدمها
بخاطر ترسم از برداشت ادمها

چه روزهایی که میتونستم شاد باشم و از ته دل بخندم ولی به راحتی ذهنمو درگیر”حالا راجبم چی فکر میکنه” کردم…

چه اهمیتی داره که فلان روز فلان ادم از فلان حرف من چه برداشتی کرده و ناراحت شده؟

چه روزایی که شب تا صبح به یه حرفم فکر کردم و بعد ها فهمیدم ادمها اصلا یادشون نیست من چی گفتم و من فقط لحظات زندگیمو تو غصه و فکرای بی سر و ته از دست دادم…

حالا میدونم من نباید بخاطر هر رفتار و حرفم به کسی جواب پس بدم

حالا میدونم اونی ارزش داره تو زندگیم بمونه که اگرم ناراحته بیاد و حرفش و بزنه نه که با رفتارش بخواد به من چیزی بفهمونه…

حالا که هر چی رو داشتم تبدیل به خاکستر شده . حالا که تمام باورهام نابود شده . حالا که دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم. حالا فقط میخوام به فکر خودم باشم و خودم .

فقط میخوام دیگه زندگی کنم،

فقط …..

برچسب ها

‫19 نظرها

  1. وای چه قشنگ شده رمانت النازجون مرسی حق باایلین صحنه حتمابذار فقط خواهشا …لطفا…رمانت روبدون صحنه بچه دارشدن ماهان وعسل تموم نکن خیلی این دوتارودوست دارم شخصیت جالبی دارن
    موفق باشی…😍🤗

      1. منم خوشم میاد انتظارات زیبایی از من ۱۵ ساله دارید 😐😂 حالا زورم رو زدم دیگه کم و کسری بود به بزرگب خودتون ببخشید .
        چشم محیا جان روش فکر میکنم و مرسی که میخونی رمان رو گلی 🥰😍😍

          1. والا شناسنامه ام که اینو میگه . بهمن به امید خدا ۱۵ رو فوت کنیم بره پی کارش.
            بعدم ِآیلین دقیقا منظورت چی بود ؟ 😅🤨 من بچه مثبتی ام مدیون ریحانی اگه به منفی بودنم یک درصد فکر کنی😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن