رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت ۵

آیلین یکی از گوجه های سالم رو به طرفش پرت کرد که سینا جاخالی داد و خورد به دیوار

ماهان نگاهی به دیوار کرد و گفت :زحمت خودت رو زیاد کردی ، بعدم رفت بیرون.

آیلین عصبی از آشپزخونه رفت بیرون. آذین همون طور که میخندید گفت : ـمن برم دنبالش الان میام.

آذین که رفت سینا اومد کنارمو گفت :جرئتت خیلی زیاده میدونستی؟

چاقو رو دستم گرفتم و مشغول خورد کردن گوجه و خیار شدم و گفتم :منظور؟

یه خیار برداشت و گاز زد و گفت :من بهت گفتم میخوام اونا رو با خودم بیارم و تو بازم اومدی و مسابقه دادی .نمیترسی دهنشون رو باز کنن؟

نگاهی بهش انداختم و گفتم :بگن که چی من به پول دیشب نیاز داشتم.

خندید و گفت :نوه حاج احمد معینی باشی و واسه پول مسابقه بدی .

پوزخندی زدم و گفتم :نوه حاج احمد معینی باشی و دختر بازی کنی و شرط بندی .
خندش قطع شد که ادامه دادم :من به پول کسی نیاز ندارم خودم واسه به دست آوردنش تلاش میکنم.

تا خواست حرفی بزنه آذین و آیلین اومدن .
آیلین نشست رو صندلی و گفت :سینا از چشمم دور شو تا از صحنه روزگار محوت نکردم .

_باز نشستی چرت و پرت خوندی؟ هی واقعا متاسفم واسه مردمی که بخوان تو وکیلشون بشی .
اینو گفت و سریع رفت بیرون .

آیلین چند بار نفس عمیق کشید و گفت :از هر چی پسره متنفرم .سینگل راحتم!

آذین آهی کشید و گفت :پس حالا حالاها آرامش نداریم از دست تو

آیلین چشم غره ای بهش رفت و رو به من گفت :خورد کن ببینم چه جوری خورد میکنی. خدای من مامان بزرگ چه جوری تحملش میکرده

لبمو گاز گرفتم تا نخندم و گفت :پاشید برید کمک عمه ساره و فرنوش جون میزو بچینید.

_فکر کنم اتفاق بدی افتاده باشه آخه زن دایی فرنوش امشب اصلا سر حال نیست

با حرف آذین نگام چرخید طرف فرنوش جون .حق با آذین بود .به احتمال زیاد قضیه سر بهار و ماهان باشه فکر کنم زیاد خوشش از بهار نمیاد.

آیلین شونه ای بالا انداخت و همون جور که دست آذین و میکشید به طرف عمه ساره گفت :چه میدونم ببین باز چیشده .انگار آرامش واسه این خانواده حرومه

کاشکی هر چی زودتر امشب تموم شه .واقعا تحملش رو ندارم .دستی به سرم کشیدم .سالاد و برداشتم و به سمت بقیه رفتم .

عمه ساره لبخندی زد و گفت :مرسی عزیزم
_خواهش میکنم. دیگه کاری نیست
_نه آیلین برو بقیه رو صدا بزن بیان.
آیلین پوف کرد و از جاش بلند شد…..

آیلین عکسو نشونم داد و گفت :نگاه طرف چه جیگریه
ریز خندیدمو گفتم :یکی قبل شام داشت میگفت سینگل راحت ترم .
_اون قبل شام بود. نگفتی نظرت چیه؟
_بد نیست
اخمی کرد و گفت:فقط بد نیست؟؟ شنیدی میگن گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت آه آه بو میده مثال تو .به این خوشگلی دارم سعی میکنم مخشو بزنم

پوزخندی زدم و گفتم :آرزو بر جوانان عیب نیست
.
تا خواست جوابمو بده صدای بلند آقا جون مانع شد :ـ فریبرز تا آخر این هفته مهلت داری من یه چیز عالی میخوام.

دایی فریبرز نالید :آقا جون من تا آخر این هفته یکی رو از کجا پیدا کنم کاملش کنه.

دایی فرهاد دخالت کرد :آقا جون اون طرح مشکله بیشتر وقت میخواد. اگه وقت بیشتر بدین ماهانم….

آقاجون نزاشت حرفش تموم شه و گفت:هر کاری میخواین بکنین فقط تا آخر این هفته باید اون طرح آماده باشه .جوری هم باشه نظر هیئت مدیره رو جلب کنه و البته نظر خودمو.

انگار حق با سامان بود این موضوع واسه آقاجون خیلی مهمه .

دایی فریبرز سر تکون داد و گفت :چشم آقاجون

برام جالب بود همه ازش حساب میبردن. ولی شاید اگه خود منم بودم میگفتم چشم جوری حرفی میزنه که کسی نمیتونه اعتراض کنه.

آقا جون نشست سر جاش و گفت : همگی واس هفته بعد آماده باشن یه نامزدی در پیش داریم .امروز به عسکری واسه امشب گفتم ولی مثل اینکه کار داشت

آیلین با تعجب گفت :نامزدی ؟کی با کی ؟

بهار مشتاق بود به آقاجون چشم دوخته بود .نگاه بقیه هم رو ماهان و بهار و آقاجون در گردش بود .انگار همه یه جورایی خبر داشتند

آقا جون نگاهی به من کرد و نگاهی به ماهان و بعد گفت :ماهان و عسل.

مات خیرش شدم .گفت عسل! نه انقدر فکرم درگیر ماهانه حتما اشتباه شنیدم .

ولی با صدای دایی فرید مطمئن شدم که درست شنیدم :اما آقا جون خیلی زود نیست واسه همچین تصمیمی؟

چی میگفت زود نیست؟این ماجرا کلا درست نیست .سر و تهش اشکال داره. من میدونم ماهان از من بدش میاد. مطمئنم

دایی فریبرز هم پشتیبان دایی فرید گفت: حق با فریده آقاجون. بعدم به نظرم بهتره خودشون تصمیم بگیرن. درسته عسل بچه آواس اما ما کلا یه ماهه میشناسیمش.

لال شده بودم .لال شده بودم که جواب دایی فریبرز رو ندادم .جواب تیکشو ندادم هنوز تو شوک اون دو تا اسم کنار هم بودم.ماهان گفته بود دوست نداره اسمم کنار اسمش بیاد .گفته بود…

عمو بهادر پدر آیلین گفت :فریبرز این مسئله به ما ربطی نداره

ماهور با طعنه میگه :آقا بهادر اگه یکم به گذشته فکر کنین شاید ربطش رو پیدا کنین .

با صدای آقاجون همه ساکت شدن _کافیه من حرفمو یه بار زدم .هر کدومشون هم مخالفت کنن،هر دو نه تنها از ارث محرومن بلکه دیگه از نظر من جزئی از این خانواده نیستن.

دلم میخواست بگم منو که همین جوریشم خیلیاتون حسابم نمیکنین .اما منظورش بیشتر با ماهان بود. میدونستم دایی فرهاد رو حرف آقا جون حرف نمیزنه و اگه آقاجون بگه ماهانو….

با صدای دایی فرهاد از افکارم اومدم بیرون _آقاجون این مسئله به زمان بیشتری احتیاج داره .

آقا جون بی توجه به حرفاشون روبه ماهان گفت :خب نظرت چیه؟

خواستم چیزی بگم که آقاجون با صدای بلند و رساش گفت :گفتم ماهان هر وقت گفتم حرف بزن .

منتظر به ماهان چشم دوختم که بلند شد از جاش و گفت :من مشکلی ندارم.
چشمام گرد شد و خیره نگاش کردم .
_نظرتو چیه عسل؟

دایی فرهاد دخالت کرد و گفت:آقا جون اجازه بدید حداقل یه چند دقیقه باهم حرف بزنن

آقا جون مکثی کرد و گفت: برید تو همین اتاق سریع تمومش کنید.

راه افتادم سمت اتاق و ماهانم پشت سرم اومد تو درو بست.

سریع برگشتم طرفش و گفتم:معلوم هست چته؟

گردنشو ماساژ داد و گفت :ببین من دوست ندارم با آقا جون سر لج بی افتم. نهایتا یا هم خونه میشیم یه سال و بعد طلاق.یا تو توی خونه خودت منم واس خودم یه خونه میگیرم.

عصبی خندیدم و گفتم :هیچ میفهمی چی داری میگی مگه الکیه بحث زندگی ماهان. من مطلقه به حساب میام مگه نمیدونی مطلقه یعنی چی .بعدم حتی اگه طلاقم نگیریم شاید من از کسی خوشم اومد .

پوزخندی زد و از جلو در کنار رفت _بیا برو اینا رو به آقا جون بگو

محکم گفتم : باشه میرم میگم. من نمیتونم زندگیمو خراب کنم مگه الکیه من…

صدای زنگ گوشیم نزاشت حرفمو تموم کنم .کلافه گوشیمو در آوردم و دیدم آرشامه

_جواب بده از نگرانی درش بیار البته این قضیه رو  هم براش توضیح بده

رد تماس دادم و گفتم:به تو ربطی نداره. برو کنار میخوام برم با آقاجون حرف بزنم

_باش برو مثل همیشه بی کس و کار. برای تو عادیه که .میدونی وقتی آقاجون حرف بزنه هیچکس رو حرفش حرف نمیزنه. وقتی بگه هیچکس نباید با تو ارتباط داشته باشه یعنی هیچکس.

چشمامو با درد باز و بسته کردم و نگاش کردم .

آروم تر ادامه داد: میدونم چقدر حسرت داشتن این خانواده رو داشتی میدونم بعد یه ماه نمیتونی به این راحتی فراموش کنی همه چی رو. منم واسه آیندم برنامه ریخته بودم واسه لحظه به لحظش. از رو علاقه که نمیخوام بگیرمت. خودت بهتر میدونی که دیگه دوست ندارم .اون علاقه یه اشتباه بچگانه بود.

لبخند تلخی زدم و گفتم :میدونم
نفس عمیقی کشیدم و نشستم رو صندلی.

“ماهان”
هیچوقت بچه حرف گوش کنی نبودم که الان باشم .از اینکه گفت عسل تعجب کردم .فکر میکردم میخواد بهارو بگه که اگه میگفت یک ثانیه تعلل نمیکردم اما عسل…

از جاش بلند شد و آروم گفت :خیلی خوب باشه.
نمیدونستم خودم میخوام چی کار کنم .

رفتیم بیرون و همه منتطر به عسل چشم دوخته بودن

آب دهنشو قورت داد و آروم گفت:من..من مشکلی ندارم.

آفا جون لبخندی از سر رضایت زد و رو به بابا گفت:فرهاد واسه هفته دیگه مقدماتش رو فراهم کن.

بابا نگاهی به من و عسل کرد و گفت :چشم آقا جون…..

مامان کنار بابا نشست و گفت :فرهاد تا کی هر چی آقاجون میگه؟ اصلا موافقت ما مهم هست؟

بابا جرعه ای از چایش خورد و گفت :اونجا میتونستی اعتراض کنی فرنوش پس خواهشا حرف نزن.

مامان نالید :بابا من نباید دختری که مورد تایید خودم باشه انتخاب کنم واسه پسرم
عسل دختر خوبیه ولی ما که از گذشتش خبر نداریم .خبر نداریم تو این ۲۵ سال چی کارا کرده .

_مامان ترو خدا، چرا اینجوری شدی ؟
با صدای مریم سرمو به طرفش برگردوندم .

مامان عصبی گفت :نه خیر مثل اینکه هیچ کدوم نمیفهمین من چی میگم
مریم نشست کنارشو گفت :قربونت برم انقدر خودتو اذیت نکن.بابا اصلا اگه ماهان نمیخواستش که قبول نمیکرد.

بابا سر تکون داد وگفت:راست میگه گل پسرت اگه مخالف بود همون جا میگفت
مامان نگاهی به من کرد و گفت:مگه چاره ای داشت وقتی منو تو نمیتونیم مخالفت کنیم انتظار داری ماهان بتونه

کتم و برداشتم و گفتم :من رفتم شماها راحت باشید

مریم خندید و گفت :مارو ببین واسه کی داریم حرف میزنیم

جوابشو ندادم و اومدم بیرون .به طرف شرکت حرکت کردم و به امیر پیام دادم که امروز میام شرکت.

واسه اولین بار خوشحال شدم که نرفتم شرکت آقا جون و با امیر شریک شدم .
درسته کلی بدبختی کشیدیم ولی بهتر از خواسته های غیر منطقی آقاجونه .

ماشینو پارک کردم و رفتم سمت آسانسور .

درسته سرمم زیاد شلوغ نبود ولی به سامان گفتم نه چون هم وقتش خیلی کمه هم به دردسرش نمی ارزه.

منشی با دیدنم بلند شد و گفت :صبح به خیر آقای معینی آقای فرهادی تو اتاقتون منتظرن.

سر تکون دادم و گفتم :پرونده هایی که دیروز گفتم نیم ساعت دیگه بیار تو اتاقم.
به آقای پرتوی هم زنگ بزن بگو واس ساعت ۵ منتظرشم.

اومدم تو اتاقم و درو بستم .
امیر با دیدنم گفت:چه عجب یه سر زدی
رو صندلیم نشستم و گفتم :دست رو دلم نزار امیر
روبروم نشست و گفت:باز چشیده؟

لبخندی زدم وگفتم :کدومو بگم
خندید و گفت:اول خوبش رو بگو
تکیه دادم و گفتم :دارم زن میگیرم.

تا اینو گفتم از خنده روده بور شد. حقم داشت ولی سعی کردم نخندم و اخم الکی کردم و گفتم:کجاش خنده داره؟

_همه جاش تو زن وای خدا این شادی هارو از ما نگیر .نکنه باز لقمه آقا جونته؟

سر تکون دادم و تایید کردم.

شیطون گفت :پسر حرف گوش کن کی بودی تو .نگو که نمیشد بگم نه که باور نمیکنم. نگفته بودی به بهار علاقه مند شدی

خندیدم و گفتم:کی گفت بهار

ابروهاش بالا پرید:پس کی

_دختر خاله آوا

با تعجب گفت :پیدا شده ؟

_گم نشده که جلو چشممون بوده مثل همیشه آقاجون خواسته بیاد تو خانواده و همه گفتن چشم

سری به تاسف تکون داد و گفت :خیلی بیشعوری نباید خبر به این مهمی رو زودتر بگی ؟.حالا دختره چی داره که تو قبول کردی ؟خوشگله؟

لبخند تلخی زدم و گفتم :آره

خنده ای کرد و گفت : نه چشتو گرفته خوشحالم که دیگه به عسل فکر نمیکنی

دستی به صورتم کشیدم و گفتم:میخوای عکسشو ببینی

_آره مگه میشه از چنین چیزی گذشت؟

 

برچسب ها

‫4 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن