رمانرمان نفوذی

رمان نفوذی پارت یک

 

 

اسم رمان نفوذی 

ژانر عاشقانه ، هیجانی ، تخیلی 

نویسنده : الهه کرامتی 

 

به نام انکه جانم از اوست ….پارت اول…

 

جلو ایینه ایستادم رژلب قرمزمو برداشتم و روی لبم کشیدم و بعد لبخند ملیحی زدم.

توی ایینه برای خودم بوسه ای فرستادم و بعدش گفتم:
خدا جون دست مریزاد فرشته افریدی! از تعریف های زیادی خودم خندم گرفته بود ولی خب از حق نگذریم چشام خوشگل بود چشمای به رنگ دریا!

سر رژلبمو زدم و روی میز پرتش کردم گوشیمو برداشتم و به کیفم چنگ زدم و از اتاق بیرون رفتم…

پله ها رو یکی دو تا پایین اومدم و با صدای بلندی گفتم:
صبح بخیرررر!
آرمان که روی مبل لم داده بود و داشت با گوشی صحبت میکرد گفت :
چته دختر اول صبحی خونه رو گذاشتی رو سرت؟!
منم بیخیال حرفش داخل اشپز خونه شدم. مامانم که مشغول اماده کردن میز صبحانه بود با اخم های درهم گفت :
چیشده کبکت خروس میخونه هانا؟!
با لب های اویزون به سمت میز رفتم و یکی از صندلی هارو بیرون کشیدم و روش نشستم و غرزنانه گفتم:
مامان جونم فدات شم، اگه ادم ناراحت باشه میگید چیشده کشتی هات غرق شده.
اگه هم خوشحال باشه میگید چیشده کبکت خروس میخونه.من واقعا موندم چکار کنم که شما به من تیکه و کنایه نندازین؟!
یهو صدای خنده مامانم توی اشپز خونه پیچشد با چشای گرد شده نگاهش کردم و با اخم های درهم گفتم:

اره بخند مامان، مامانم ته مونده خندشو نفس عمیقی کشید و گفت:
دختر اینقدر حرف نزن صبحونتو بخور.
لقمه ای از مربا گرفتم و خوردم انچنان صبحونه رو تند خوردم که مامانم با چشای گرد شده لب زد:
دختر اروم بخور مگه دنبالت گذاشتن؟!
با نیش باز گفتم: نه مامان جون دیرم شده میخوام برم با شبنم بیرون و بعد اب پرتقال توی لیوان ی نفس سر کشیدم.
بلند شدم و به کیفم چنگ زدم قبل از رفتن تشکری از مامان کردم و بوسه ی روی هوا براش فرستادم.

مامان:برو دیگه خودتو لوس نکن…


برای تاکسی دست بلند کردم که وایساد و سوار شدم بعد شماره شبنم گرفتم که بعد کلی بوق خوردن اخر جواب داد
-الو سلام
-سلام خوبی؟
-ممنون خودت خوبی؟
-ممنون کجایی؟
-دارم میام خونه شما
-باش منتظرتم
بعد صدای بوق ازاد توی گوشم پیچید من زنگ میزنم اون قطع میکنه عجبا!

بعد از حساب کردن کرایه به سمت در رفتم و ایفون زدم.
-کی؟
-هانا هستم عمو سامان
-بیا داخل هانا جان
شبنم که توی چهار چوب در ایستاده بود با صدای بلندی گفت: سلاممممم، بیا داخل
-نمیگفتی هم میومدم
-خیلی پرروی
-میدونم
برو اتاق من تا ی چیزی بیارم بخوریم .
پله هارو بالا رفتم وارد اتاقش که شدم پوزخندی زدم اتاقش برعکس اتاق من تمیز و مرتب بود اتاق من جای سوزن انداختم نیست

کیفمو روی تخت پرت کردم و روی تخت ولو شدم و نفس عمیقی کشیدم
-راحتی هانا خانم؟
دستمو تکیه گاه سرم کردم و گفتم :
-راحت راحتم
چیزی زیر لب گفت که نشنیدم
-چی وز وز میکنی زیر لب؟
-هیچی
کنارم روی تخت نشست بلند شدم و کنارش نشستم شبنم زود اماده شو بریم
-باش حالا اب پرتقالتو بخور میریم
کلافه نفسمو بیرون فرستادم…

کمی از اب پرتقالش خورد و بلند شد به سمت کمد رفت .
مانتو مشکی که کوتاه و جلو باز بود ساده ولی شیک رو بهم نشون داد
-این خوبه هانا؟!
-توی ایکبیری هر لباسی بپوشی زشتی!
یهو بالشت مبل کناریشو بهم پرت کرد که تو هوا گرفتمش.

حرص نخور خواهرم گوجه میشی!
-دارم برات هانا
پوزخندی زدم و گفتم:زود باش من وقت ندارم…

کرایه رو حساب کردیم و به سمت ی پاساژ مانتو فروشی رفتیم شبنم لبخند ژیگولی زد و گفت:
-میخوام ی عالمه خرید کنم
-اگه از تو باشه کل پاساژارو،هرچی هست نیست میخری!نیشگونی از پهلوم گرفت که صدای اخم بلند شد.
-چیه مگه دروغ میگم؟
-هانا اینقدر سر به سر من نزار

*********
وسایلی که خریده بودیم دادیم دست ادم هیکلی و کت وشلوار مشکی پوشی که بابا برا گذاشته بود تا مراقب من باشه.

نمیدونم از کجا فهمید از خونه زدم بیرون !
از دفعه قبلی که با یک پسر بحثمون شده بود و منم دک و پوزشو اوردم پایین بابا برام مراقب گذاشته‌.‌‌‌‌..
برای اینکه این هیکلی دکش کنیم خودمو شبنم خریدارو بهش دادیم.

گفتیم ببر خونه البته با کلی کلنجار رفتن و بحث کردن اخرش رفت مگه میرفت بد قواره رو اعصاب
-شبنم:بریم کافه اونطرف خیابون دوتا قهوه بگیرم و یکم قدم بزنیم
-باشه


قهوه رو داد دستم و گفت :دیگه چخبر؟
-هیچی سلامتی.خبر جدیدی نیست.
لبشو به دندون کشید و خواست چیزی بگه که صدای گوشیم مانع شد‌.

از توی کیفم دراوردم و دیدم گه مامان و دکمه سبز رنگو زدم با لبخندی که روی صورتم بود گفتم:
-سلام مامان
-ها…هانا بابات
نگرانی سرو پا وجودمو گرفت
با نگرانی لب زدم:
بابا چی مامان؟بابا چش شده؟

مامان چی شده گریه میکنی؟چه اتفاقی برای بابا افتاده؟
الان از نگرانی سکته کنم مامان

-چن…چند نفر باباتو زده بودن و ولش کردن بودن در خونه ولی الان حالش کمی بهتره
.
.
با حرف مامان نفس کشیدن از یادم رفت .
بغض گلوم رو می فشرد و در اخر نتونستم مهارش کنم
و قطره اشکی،از دریای چشمم رو گونم سر خورد.
پاهام سست شدن و دو زانو روی زمین نشستم که شبنم یهو گفت:
هانا چی شده؟تکونی بهم داد و با نگرانی گفت دختر با توام چی شده؟ من که شوکه شده بودم و فقط اشک میریختم و صدای هق هقم اوج گرفته بود.
.
.
با توام هانا!لبمو به دندون کشیدم تا صدای هق هقم رو خفه کنم و گفتم: با..بابام
-بابات چی؟
با اخم های درهم غرید حرف بزن دیگه دختر؟
لب زدم:
بابام رو نمیدونم کدوم عوضی های زده و در خونه ولش کردن .
سعی کردم صدام نلزره و گفتم:
خدا ازشون نگذره من باید زود برم خونه
-باشه، وایسا کمکت کنم بلند شی زیر بازمو گرفت و به کمکش بلند شدم

*********
رو به مامان با بغضی که لحظه گلوم رو می فشرد گفتم:
مامان چه کسی این بلا رو سر بابا اورده؟کی با بابا دشمنی داره؟

مامان در حالی که یخ روی صورت بابا میذاشت با صدای که سعی کرد نلرزه لب زد: نمیدونم..‌‌.

بابا وسط حرفش پرید و با صدای نسبتا خشن گفت:

خودم حساب کسی رو که این کارو با میلا رضایی کرده میرسم تیکه تیکش میکنم.

-بابا چرا نزاشتی به پلیس خبر بدیم تا پیگیر ماجرا بشن؟
-نیاز نیست پای پلیس وسط بکشیم
– هر جور خودتون میدونید،بابا جون من برم بخوابم شب بخیر
-شب بخیر عزیزم

بعد از بیرون رفتن از اتاق ارمان دیدم که داره با گوشی میزنه.
حس کنجکاویم گل کرد و گوشامو تیز کردم انگار عصبی بود و هیچ از حرفاش سر در نمیاوردم بیخیال به طرف اتاق رفتم…
.
.
مهتاب
با اخم های درهم گفتم: میلاد اخه کی این بلا رو سرت اورده؟
مهتاب فک کنم دشمن قدیمیم دوباره برگشته به بازی!
با چشم های گرد شده گفتم:
فرهاد!!!
-نه نه امکان نداره اون عوضی تو زندان
-عزیزم اخرش اون عوضی ازاد میشد چه دیر چه زود
-من دیگه تحمل ندارم که گذشته برام تکرار بشه
-نگران نباش خانومم
دستشو کنار برد و گفت: بیا فعلا به ارامش نیاز دارم فقط
خودمو تو بغلش جا کردم و سرمو روی سینش گذاشتم.

سعی میکردم بغضی که مثل توده ای سرطانی توی گلوم افتاده مهار کنم ولی هاله ای اشک جلوی چشامو تار کرد و قطره اشکی روی گونم سر خورد.

دستشو دورم حلقه کرد و روی موهامو بوسه ای زد و گفت:
گریه نکن خانومم این دفعه خودم اون فرهاد عوضی میکشم برای من ادم میفرسته با این کارش خودم میفرستمش به جهنم!…

هانا
با نور خورشید که از لا به لای در میتپید به داخل پتو روی خودم کشیدم.

چشمامو دوباره بستم که یهو با صدای شبنم چشامو باز کردم صدای گوش خراشش از طبقه پایین هم میومد

اول صبح اومده اینجا که خواب منو از سرم بپرونه!پوزخندی زدم و با خودم گفتم:
هر چی باشه خواهر سمج خودمه توی فکر خیال بودم که یهو در باز شد و پس بندش صدای بلند شبنم به گوشم رسید.

-سلاممممممم،خوابالو بلند شو که زلزله اومد
پتو کمی کنار زدم و چشامو ریز کردم و لب زدم:
-تو در زدن بلد نیستی؟!
-عه!مگه تو میای اتاق من در زدن بلدی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-من فرق میکنم
-اون وقت چه فرقی؟
-حالا بماند

یهو پتو از روم کشیده شد با چشای گرد شده توی تخت نشستم و گفتم :
منکه خواب ندارم پیش تو ولی اینو بدون تلافیشو سرت در میارم
تک خنده ای کرد و گفت:
هر کاری میخوای کن
بلند شدم و به طرف سرویس رفتم و ابی به سر و صورتم زدم با حوله داشتم صورتم خشک میکردم
که دیدم شبنم سرش توی لب تاپ با نیش باز گفت:
وای هانا بیا ببین این پسر چقدر خوشگل و جذاب

حوله رو روی تخت پرت کردم ونشستم که شبنم با اخم های درهم گفت:
حوله جاش اینجاست؟
واقعا که بی نظمی
پوزخندی زدم و زیر لب برو بابای بهش گفتم
عکس پسره رو بهم نشون داد از حق نگذریم واقعا خوشگل جذاب بود!

شبنم با لبخندی که روی صورتش بود گفت: این یکی از معروف ترین و پولدارترین پسرای تهران فکرشو کن عاشق من شه!
-شبنم زیاد خیال پردازی میکنی
پسره الان ی مشت دختر دور ورش ریختس
میاد توی ایکبیری و زشت میخواد؟!

میدونستم الان که بکشتم بلند شدم که صدای دادش بلند شد
-هانااااااا میکشمت
از دستش پشت مبل رفتم که از خشم غرید:
به من میگی ایکبیری و زشت مگر اینکه دستم بهت نرسه
تک خنده ای کردم و گفتم:اگه رسید….

.
.
میلاد
حتما باید اون عوضی پیداش کنم
-حمید زود امارشو برام در میاری خودم این دفعه میکشمش!
-میلاد اماری که تا حالا ازش گرفتیم میدونم خارج از کشور
-خارج از کشور کدوم قبرستونی؟
-دوبی
-لعنتی،پس کی کاراشو توی ایران ردیف میکنه؟
-پسرش!

 

برچسب ها

‫21 نظرها

  1. سلام خداقوت
    بسیار رمانی جذاب و هیجان انگیز و ب طوری خواننده رو جذب میکنه ک بخونه،وخسته نشه و بسیار اسم هوشمندانه ایه ( نفوذی) امیدوارم پله های موفقیت رو زود بالا بری و ب یک نویسنده عالی تبدیل،شی
    با احترامات فراوان Yashar

    1. ممنون عزیز من….
      ممنونم از نظرت …و اینکه از رمان من خوشت اومده و خوندیش و بعد هم اومدی سایت …فدا مدا…

      …بیا پارت ۱۱ یاشار تا پارت ۱۲ که بیاد…اگه ادمین بزارن…

  2. من از اسم رمانتون خیلی خوشم اومد. بخاطر همین جذبش شدم. امیدوارم که اسمشو عوض نکنین. من وقتی یه رمان دیگه میخوندم اسم رمانتون رو دیدم، بهم چشمک میزد که بخونمش. فعلا ممنون از اسم رمانتون تا ببینیم بقیه اش چی میشه.

    1. دوستان مث اینکه اشتباه پیش اومده…

      ژانر رمان من….
      عاشقانه ،هیجانی ،اندکی غمیگن هستش….

      فک کنم اشتباه شده….لطفا خودتون اینجا بخونید…
      رمان من..ژانرش..عاشقانه،هیجانی،تخیلی نیست….

      ژانر رمان نفوذی(عاشقانه،هیجانی،اندکی غمگین)

  3. سلام هانا خانم رمان عالی هستش ولی اینجا من نفهمیدم میلاد دشمن پدر هاناهست بعد مهتاب کیه میلاد دشمن یا دوست بالای هانا هست کدومشه

  4. سلام امیدوارم انتقاد پذیر باشید
    چون می خوام یه انتقاد جدی و اصلی از رمانتون بکنم ببینید رمانی که شما دارید می نویسید ایرادات زیادی داره به طوری که به سادگی می شه حدس زد که چطور ادامه پیدا می کنه رمان شما از سبک رمان هایی هست که خیلی از این رمانها نوشته شدن شما باید رمان های زیادی بخونیدکه الهام بخش هستند درسته که بایک عنوان ساده و زندگی عادی مردم شروع شدن ولی الهام بخش زیبا هستند میدونم که در ادامه ماجرا های هیجانی رمان بیشتر خواهد شد ولی چون توقع از رمان ها بالاس بازدیدو دنبال رمانتون کمتر خواهد شد رمان هایی که موضوع خراب و جالبی ندارند زیاد هست به همین دلیل خودم به شخص خیلی کم رمان می خونم به همین دلیل می گم توقع بالاس .از جمله ی ایراد هاتون میشه به قسمتی که هانا دوزانو خورد زمین و نگران شد اشاره کرد چه را که این حجم از نگرانی تنها زمانی رخ خواهد داد که نگرانی ووابستگی خیلی زیاد باشه پس وقتی وابستگی و نگرانی بالاس نمی شه به راحتی هانا به خواب بره و صبح خیلی ریلکس جیغ و داد کنه می بینیدبه همین دلیل نویسندگی نیازمند صبرو حوصله زیادهست امیدوارم ناراحت نشده باشید و سعی کنید روی زمان ها بیشتر متمرکز بشید و خیلی سریع عبور نکنید سعی کنید تفکرات و احوالات هانا و داستاش رو واضح تر دقیق تر بیان کنید موفق باشید

    1. نه عزیزم ناراحت نشدم و خوشحال شدم که نظرتو گفتی این باعث میشه قلم من قوی تر بشه …
      و اینکه رمانم رو نمیخوام جوری بنویسم که خواننده بدونه اخرش چجوری تموم میشه نه اینجوری نیست و سعی میکنم تا جای که بشه جوری باشه رمانم که هیجانش بالا باشه و خواننده رو جذب کنه و اره باید بیشتر به نکات ریز توجه کنم و دقیق تر بگم در رفتار ها و کنش ها…
      در کل ممنونم که نظر خودتون گفتید…دیگران هم اگه نظر داشتن مطرح کنن بلکه من ناراحت نمیشم خوشحال میشم و باعث میشه قلم من قوی تر بشه و به نکات بیشتری توجه کنم

      1. خوبه.برای قوی تر شدن قلم تون میتونید یه چند تا رمان خوب بخونید تا بتونید تشخیص بدید کجا و کی باید چه عکس العملی نشون بدند شخصیت های داستان .مهم ترین ترین نکته هم رعایت زمان هست که بهتون گفتم سعی کنید خیلی زود رد نشد که از کافه زد بیرون وخونه و خواب ….سعی کنید قبل ازبیرون اومدن از خونه یا رفتن به کافه و …قبلش شخصیت متمرکز شه روی کاری که می خواد انجام بده و حس هاشو با اه و …بیان کنه تا خواننده جذب بشه موفق باشید .برای شروع هم بد نیست به رمان افرودیت و شیطان یه نگاهی بندازید فکر می کنم توی نشان دادن احساس و بقیه چیز ها ماهرانه عمل می کنه یا رمان غرقاب که واقعا به نظرم برای شروعش تا ادامش شاهکار کرده وتا الان من خیلی راضی هستم البته که ما نوسندگان معروف جهانی داریم ولی من برای کمتر صرف شدن زمان تون چون این ها دردسترس هستند این هارو پیشنهاد کردم .

  5. سلام امیدوارم انتقاد پذیر باشید
    چون می خوام یه انتقاد جدی اصلی از رمان تون بکنم ببینید رمانی که شما دارید می نویسید باید بگم ایرادات زیادی داره رمانتون از سبک رمان هایی هست که خیلی از رمان به همین شکل نوشته شدن و خیلی راحت میشه حدس زد که ادامش چطور پیش میره وقتی می خواید نویسنده بشید باید کتاب های زیادی رو مطالعه کنید که هم الهام بخش هستند با اینکه از موضوع ساده ای شروع شدن ولی الهام بخش از زندگی حال و عادی میدونم در اخر می خواید چیز های هیجان انگیزی رو وسط بیارید ولی چون توقع کسانی که رمان می خونند بالاس این رمان بازدید کمتر و خواننده ی کمتری می گیره جون موضوع تکراری هست برای مثال قسمتی که هانا نگران پدرش میشه و دوزانو روی زمین می خوره باید خیلی نگران ووابسته ی پدر باشه نه اینکه صبح خیلی ریلکس باشه جیغ و داد کنه کسی که به کسی وابسته هست خیلی بیشتر نگران میشه تا اینکه به فکر خواب باشه امیدوارم از انتقادم ناراحت نشده باشید چون برای نویسنده گی باید صبر و حوصله ی بالایی به خرج بدید.موفق باشید.

          1. بچه ها من نمیدونستم که رمان دیگه ای هم با این اسم هست ..و از این خوشم اومد و بیشتر با رمانم مرتبط هستش دیگه گذاشتمش…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن