codebazan

رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۱۴

 

شیخ تند از جاش بلند شد و درحالی سرگرمه هاش توی هم بود گفت:

السیدی کیانی(اقای کیانی)…

_لا یسخر لک(من رو مسخره کردید؟!)…
_قلت انا یصلح هذا القول لا تبیع(گفتید بیام اینجا که بگید نمی فروشم؟)…

نگاه غضب الودی به شیخ کردم و گفتم:
-الشیخ نفس الشی ء الذی سمعت (شیخ همین که شنیدی!)
-لا تبیع اَی لا تبیع(نمی فروشم یعنی نمی فروشم!)

شیخ محمود بدون تعلل و خدافظی از سالن رفت بیرون…
نفسمو پر صدا بیرون فرستادم و تکیه دادم به مبل ،دستی به چشمام کشیدم …
که یاشار اون دو دختر وارد سالن شدن…

یاشار چیزی بهشون گفت که چند قدمی از در سالن ایستادن…
بلند شدم که یاشار به سمتم اومد بهم که رسید دست به کمر گفتم:
خب …چی تو سرت میگذره؟
یاشار کمی اخم تو چهرش نشست و گفت:
مسیح ما قرارمون چی بود؟
مگه یادت رفته؟
پوفی کردم و بیخیال گفتم:
چی.. چیو قرار؟
میخوای این چرندیات باز شروع کنی؟
بگو ببینم تو اون کلت چی میگذره؟…
که نزاشتی شیخ این دوتا دختر ببره…
دستی به موهاش کشید و کمی جلو اومد و حالا که چهرش از حالت اخم همون چهره ریلکس بود گفت:

اول اینکه…نزاشتم به شیخ بفروشیشون به نفع خودته!…

نگاهی به اون دوتا دختر انداخت و دوباره سمت من برگشت و ادامه حرفش گفت:

و دوم اینکه…بجای اینکه بفروشیشون ….برده خودت باشن بهشتشون میشه جهنم!…
بجای بهشتی که میخواست اون شیخا براشون بر پا کنن تو براشون جهنم بر پا کن!…
که هر لحظه ارزو مرگ کنن…
هر لحظه از اینکه پا گذاشتن تو این دنیا صد بار پشمون بشن…
هق هق مرگ سر بدن…

دستی به لبم کشیدم و چند لحظه با خودم فکر کردم…

یاشار هم بد چیزی نمیگفت‌…میتونم عذاب و جهنم براشون بر پا کنم…
که هر روز هر ثانیه ارزو مرگ کنن…
با صدای یاشار نگاهی بهش کردم
-خب..چی میگی؟
-بریم خودت میفهمی…

به سمت اون دوتا دختر رفتم…
هر دو مثل چوب خشک ایستاده بودن…و به من نگاه میکردن که به سمتشون میرم…

مقابلشون ایستادم و پوزخندی زدم و گفتم:
فروشتون که کنسل شد خانما!
بهشتتون هم که از دستتون پرید…
ولی از الان…
کمی خودمو جلو کشیدم و تاکید به حرفم گفتم:
ولی از الان…هر دوتون برده من هستید…برده رو با لحنی محکم گفتم…
هر دوشون از شنیدن حرف من چشاشون حالا گرد شده بود و معلوم بود تعجب کردن…

با کنج لبم پوزخندی زدم و گفتم:
نترسید خوشگلا برده من باشید بهتون خوش میگذره …
ولی بجای بهشت…کمی مکث کردم و جدی گفتم:
جهنم براتون به پا میشه …
جهنمی که روز خوش نداشته باشین.‌‌..
هر لحظه ندای مرگ بدید…
هه!…
بدبختا…
باید دعا میکردید که به همون شیخ میفروختمتون …

::::هانا::::

نگاه مسیح مثل ببر درنده ای بود که شکارشو به چنگال گرفته…و جای فرار نداره…

با پوزخندی که روی لبش بود به سمت منو شبنم اومد…
پوزخند بی معنی زد و شروع کرد به فک زدن…

اول گیج حرفاش بودم ولی بعد مغز هنگ کردم ویندوزش کار کرد و حرفای مسیح برام تفهیم میکرد…

با حرفای که میزد چشام میخواست از حدقه بزنه بیرون و بیوفته زیر پام…
یعنی چی که دعا میکردیم فروخته میشدیم به این شیخا؟!

چی داشت این هی زر زر میکرد؟
جهنم؟
بهشت؟
نگاهی به شبنم کردم که اونم سکوت کرده بود و چهرش داد میزد که مث من تعجب کرده…

هر دوتامون داشتیم اراجیف مسیح مشنیدیم…
نفسی کشیدم و ترسی که توی دلم بود رو خوردم…
از چند دقیقه پیش که مسیح سرم داد و فریاد کرد بود….هنوز صداش توی گوشم اکو میشد..‌

ولی ترسمو خوردم و قدمی جلو رفتم و ابروهامو توی هم کشیدم و با صدای کمی بلند گفتم:
چی میگی واس خودت؟
چی چیو دعا میکردیم فروخته میشدیم؟…
این همه فک زدی ما که سرو ته این حرفاتو نفهمیدیم خودت فهمیدی چی بافتی؟….

چهرش بزرخی شد و حالت چهرش ترسناک …
با دیدن چهرش بقیه حرفم تو دهنم ماسید‌…با صدا اب دهنمو قورت دادم…
از زدن این حرفا پشیمون شده بودم…
ترس افتاده بود به جونم که این مسیح میخواد چیکار کنه؟

قلبم انگار تو سرم میزد فقط نگاهم به چشمای به خون نشسته مسیح بود…

که مثل سگ پاچه گیر به سمتم حمله ور شد …
و یقه لباسمو توی دستاش گرفت و وحشیانه غرید:
چی گفتی تو الان؟؟؟
چه زری زدی؟؟؟
منی که پلکم نمیزدم …بدنم خشک شده بود…انگار شده بودم یخ…
مسیح دوباره یقه لباسمو توی مشتاش گره خورد و عصبی تر گفت:
بنال دوباره ببینم چی گفتی؟
هان چی گفتی؟؟؟
شبنم قدمی به سمتون اومدو با پته مته و صدای لرزون گفت:

و…ول….ولش کن چیکار….
هنوز حرفش تموم نشده بود که مسیح نعره زد:
توی یکی خفهههههه!!….

شبنم مث برق گرفته ها ی متر از جا پرید و ترسیده قدمی عقب رفت و همونجا خشک زده ایستاد….

مسیح دوباره به من نگاه کرد از رگ گردنش که باد کرده بود معلوم بود بد جور عصبی…

به خودم لعنت فرستادم که چرا اون حرفا گفتم…

مسیح دهن باز کرد که دوباره داد و فریاد کنه …
ولی دستی روی بازوش نشست و اونو عقب برد …
یاشار بود‌…
یاشار کشوندش عقب….

وقتی ولم کرد نفس حبس شده توی سینمو بیرون فرستادم و دستی روی قلبم گذاشتم و زیر لب گفتم:
وای خدا این ادم دیوانس…

نگاه کردم به شبنم که ترسیده و نگران همونجا ایستاده و منو نگاه میکنه…

میدونستم ترسش از این که این مسیح میخواست چه بلای به سر ما بیاره!!…
نفس عمیقی کشیدم و با پاهای لرزون به سمتش رفتم..‌.

“یاشار”

انگار کلا این مسیح بدون داد و هوار نمیتونست حرف بزنه…به زور از دختره جداش کرده تا کشوندمش کنار…

-مسیح بهت گفت که این دخترا رو نفروش …الان هم میگم تو میخوای تصویه حساب کنی یا میخوای هی صدات بندازی پس کلت و داد و هوار کنی؟!!
تو نمیتونی دو دقیقه به این اعصاب صاب مردت مسلط باشی؟؟؟
اصن بسپار به من خودم تکلیفشون روشن میکنم…
تو برو بشین…
میرم باهاشون حرف میزنم…
خواستن یا برده میشن یا عروسک شیخ ها…

مسیح دستی به صورتش کشید و کلافه گفت:
-باشه…ولی دقیق نمیدونم چی تو کله تو میگذره یاشار…

پوزخندی زدم و با طعنه گفتم:
خب ی چیزای میگذره…مسیح خان تو نمیخواد به مخت فشار بیاری یهو شاید منفجر شدی!!
کم کم خودت میفهمی…

دستاشو به معنی اینکه میبینم و تماشا میکنیم بالا اورد و رفت سمت مبل ها…
نگاهمو از مسیح گرفتم و به سمت اون دو تا دختر رفتم…

مقابلشون ایستادم و دستامو توی هم گره زدم و گفتم:
-خب شما دو تا…
اول بگم که دخترای زیادی اومدن تو این عمارت که بعضی هاشون فروخته شدن به شیخا…
بعضی هاشونم برده و خدمتکار همین عمارت شدن…
و بدون هیچ چون و چرای توی این عمارت کار کردن..‌.
پشت چشمی نازک کردم و ادامه حرفم گفتم:
چون کار کردن تو این عمارت به زیر خواب شدن اون شیخ های عرب ترجیح میدادن…

نفسی کشیدم و لحن حرف زدنمو تغییر دادم و گفتم:
هر چی باشه شما که دوست نداشتین زیر خواب اون شیخا بشید؟
میخواستید؟
هر دوتاشون با شنیدن حرف من با بهت بهم نگاه کردن و بعد چند دقیقه به هم دیگه نگاه کردن….
-انگاری که زبونتون موش خورده…ببینم شنیدید چی گفتم؟؟
بزارید خلاصه حرفامو بهتون بگم با جدیدت گفتم:

یا برده همین عمارت میشید یا اینکه…
به شیخ ها فروخته میشید…
شیخا قیمت خوبی هم برا هر دوتاتون میدن…

بعد چند دقیقه که سکوت حکم فرما بود همون دختری که مسیح باهاش بحث کرده بود با صدای لرزون گفت:
-چ….چرا….مارو اوردین اینجا؟!
قدمی به سمتش رفتم که مث کسی که برق هزار ولتی بهش وصل کرده باشن زود قدمی عقب رفت …

کمی مکث کردم و لبمو با زبون تر کردم و گفتم:
-کوچولو این جواب من نبود!…
درضمن فکر و خیال اینکه دوباره خانوادتون ببنید از سرتون خارج کنید…
با کنج لبم پوزخندی زدم و رو به دختره گفتم:
یا بهتره بگم به پنجره عقب مغزتون بسپارید…
خانواده رو از یاد میبرید‌…
اینجا که باشید یادتون میره اسم خودتون چی بوده؟!
خب جواب سوالم تا منصرف نشدم…
ابرو بالا دادم و گفتم:
میخواید به شیخا فروخته بشید؟
میخواید…میخواید زیر خواب شیخا بشید؟!
اون یکی دختره دهن باز کرد و با دستپاچگی و سعی میکرد صداش نلرزه گفت:
نه….نمیخوایم…نمیخوایم…

لبخند پیروزمندانی به چهره مضطرب و نگرانشون زدم و گفتم:
پس….اوکی

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫31 نظرها

  1. هانایه پارت میده ادمو جوون مرگ میکنه تایه پارت دیگه بزارههه
    بخدادَمِ دستم بود شوهرش تاحالابیوه شده بود
    ههههههااااااااانننننننااااااااا
    دختتتتتترررررانقدحرص نده چراادمو میزاری توآنپاس

                1. خب راستش پیچدیس!!!
                  .
                  خلاصه آشنا شدیم…
                  با استیکرای خندشم همه رو مخم اسکی میره از بس این دختر میخنده…
                  البته بخنده بچم…
                  از قدیم گفتن… بخند تا دیگران بفهمند از دیروز قوی تری! ✌

                    1. آیلینی همه عشق توان خواهری… راستی منم هانده رو منم خیلی دوسش دارم همش تو پیجش میچرخم!

                      فیلم جدیدی که داخلش بازی می‌کرد چی بود اسمش؟!

                    2. مست عشق بود که میگفتن چهره هانده رو زاویه دار کردن با گریم البته!

                      ..
                      دقیق نمیدانم!

      1. فداتتتتت نسی جونم….فدات شممم …ممنون که رمانمو میخونی گلی….همچنین عزیزم توام موفق باشی قشنگم…

    1. ممنون از پارت گذاریتون
      ولی مگه پارت گذاری هفته یک بار نیست پس چرا بیشتر طول میکشه نویسنده عزیز؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن