codebazan

رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۶

با نگاه هیزی که داشت گفت:
عه..تازه اومدم که…نگاهی به سر تا پام انداخت و با همون نگاهش گفت:
بد مصب عجب هیکلی هم ساخته!
-چشمت گرفته؟!
و بعد با خنده پوزخندی بهش زدم و از کنارش رد شدم….
چند قدم زیادی ازش دور نشوده بودم که با حرفی که زد همونجا ایستادم…
چقدر میخوای؟
برا ی شب برا من باش…
با این حرفش خونم به جوش اومد و برگشتم با خشم گفتم:
من فروشی نیستم
چند قدمی چلو اومد و گفت:
ولی هر چقدر بخوای من میدم بهت..‌..تو فقط بگو چقدر؟
انگار که ی سطل اب جوش ریخته باشن سرم…دستمو مشت کردم…و مشتی حوالی صورتش کردم…
و با خشم غریدم:
اینم جواب…

تعدای از دختر و پسرا به طرفش اومدن با صدای شبنم به سمتش برگشتم…
-وای چیشده اینجا؟!
چه اتفاقی افتاده؟
هانا تو اینو زدی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
اره،زیادی داشت چرت پرت میگفت…منم عصبی شدم و صورت خوشگلشو براش کبود کردم…
-وای هانا از دست تو…چرا همش دردسر درست میکنه ‌؟…
اگه پلیس خبر کنن چی؟
تو دردسر میوفتیم ..اصلا فکر اینجاشو نکردی؟
زود باش بریم…تا پلیس خبر نکردن…

با عجله از باغ خارج شدیم …لحظه ای فک کردم دو تا ادم دارن دنبالمون میان…
قبلم داشت تند تند میتپید..و نفس کم اورده بودم که به شبنم گفتم:
زود باش شبنم..انگار کسی داره دنبالمون میاد….بدو …
با تمام توانی که داشتیم می دویدم تا به ماشین رسیدیم…
زود سوار شدیم..و شبنم با دست پاچگی زود ماشین روشن کرد…
و پاشو روی گاز فشرد که صدای لاستیک ها بلند شد…پشت سرمونو نگاه کردم و گفتم:
خداروشکر دنبالمون نیومدن…

مهتاب

کنار زهرا نشستم و نگران لب زدم:
به دوستاش زنگ زدید نرفته خونه دوستاش؟

‌زهرا گریه امونش نمیداد که شایان کلافه گفت:
اره..زنگ زدیم
جای نبوده که زنگ نزده باشیم…از دیشب که اومد خونه شما دیگه خبری ازش نشده…

و هر چی هم زنگ زدیم روی گوشیش خاموش بوده..
شایان نفسشو عصبی بیرون فرستاد و از جاش بلند شد…
رو به ارمان با صدای بلند گفت:
باران اومد پیش تو …دیگه از دیشب که پیش تو بود خبری ازش نشد…
دخترم کجاست؟
ارمان که عصبی و نگران ..طول سالن متر میکرد رو به شایان بی اعصاب گفت:
اره..باران اومر پیش من…ولی بینمون دعوا شد..و اونم ازخونه زد بیرون…کلافه دستی بین موهاش کشید و ادامه داد:
رفتم دنبالش ولی هر چی کوچه و خیابون زیر رو کردم نبود…فک کردم شاید اومده خونه ..به شما زنگ زدم که گفتید نیومده…
منم ادرس دقیقی از دوستاش نداشتم..
گفتم شاید رفته خونه دوستاش…
رو گوشیش هم زنگ زدم..ولی خاموش بود…
شایان عصبی غرید:
همش تقصیر تو که دخترم الان نیستش…
اگه نیومده بود پیش تو…این اتفاق هم نمیفتاد…
میلاد به سمت شایان رفت و گفت:
اروم باش…پیداش میکنیم…هر جا که باشه میگردیم دنبالش…
اگه خبری نشده تا فردا به پلیس خبر میدیم…
زهرا با بغض میون گریه هاش زمزمه کرد:

یعنی دخترم کجا رفته؟
…اون همیشه خبر میداد تا میخواست بمونه خونه دوستاش…
دستشو گرفتم و رو بهش گفتم:
نگران نباش پیداش میکنیم…
قطره های اشک روی گونش اروم سر خورد و با چشم های قرمز شده نالید:
چجوری نگران نباشم مهتاب؟
دخترم نیست…
دختر یکی ی دونم نیست…

…هیچ خبری ازش نیست…
-پیداش میشه..میگردن دنبالش به پلیسم خبر میدن…
شایان اومد کنار زهرا نشست و دلداریش داد…

بلند شدم به سمت میلاد رفتم وگفتم:
ی زنگ به هانا بزن ببینم کجا مونده این دختر؟!
بگو نره خونه بیاد اینجا…
-باش ،الان بهش ی زنگ میزنم
نگاهی به ارمان کردم
داشت سیگار میکشید و کلافه بود…
به سمتش رفتم و کنارش روی مبل نشستم و ناباور لب زدم:
پسرم نگران نباش پیداش میشه..
باران دختر قوی..
با صدای بغض الودی گفت:
تقصیر منه…اگه باهاش دعوا نمیکردم اونم نمیزاشت شب از خونه بره بیرون…
که حالا این اتفاق بیفته…
همه جارو دنبالش گشتم..
همه جارو زیر رو کردم..از هر دوستش بوده سراغشو گرفتم ولی خبری نداشتن ازش‌..
اخه کجا میتونه رفته باشه؟
-بازم دنبالش میگردیم پسرم….هر جا رفته باشه پیداش میکنیم…اب که نشده بره توی زمین…
.
.
میلاد
رفتم داخل حیاط و شماره هانا گرفتم…
بعد از دو بوق جواب داد
-الو سلام بابا
-سلام دخترم…کجای تو هانا؟..میدونی ساعت چند دخترم؟
-دارم میام خونه بابا…ببخشید بابا حواسم به ساعت نبود!
-حالا دیگه نمیخواد بپیچونی که حواست به ساعت نبوده …عزیزم ما خونه عمت زهرایم بیا اونجا…
-چرا اونجا بابا؟
نگران گفت:چیزی شده بابا؟ اتفاقی افتاده؟

…باران انگار گم شده!….از دیشب خبری ازش نیست …
-مگه باران بچس که گم شده باشه؟!
…باش پس بابا الان با شبنم میام اونجا ببینم چی شده…فعلا بابا
…فعلا دخترم..
تماس قطع کردم …
هانا درست میگه باران که بچه نیس که بخواد گم شده باشه!
حتما اتفاقی براش افتاده…
با صدای زنگ گوشی به صفحه گوشی نگاه کردم.‌.
حمید بود…تماس وصل کردم…
-بله حمید ؟
-سلام میلاد
…کار انجام شد…هر چی بود نبود پلیسا بردن ..چند تا از ادمای فرهادم گرفتن پلیسا…
-خوبه…من الان خونه شایانم حمید..انگاری باران گم شده هنوز معلوم نیس چی به چی…
ولی خبری ازش نیست…
-باران گم شده؟کی؟
-از دیشب خبری ازش نشده …
-باش..پس من الان میام اونجا…
و تماس قطع کرد
با صدای مهتاب به سمتش برگشتم:
چیشد میلاد زنگ زدی به هانا؟
-اره ،زنگ زدم…حیمد زنگ بهم بهش گفتم باران گم شده الان میاد اینجا…
-اها..
پله هارو بالا رفتم و گفتم بیا بریم داخل …
با هم داخل سالن شدیم…رو بهش گفتم:
-مهتاب
-جانم
-حواست به زهرا باشه…
-باش حواسم هست بهش… نگران ادامه داد: ولی زهرا حالش خیلی بده…میترسم بدتر بشه…اون نباید روحیه خودشو خراب کنه…

تینا
از اتاقم اومدم بیرون میخواستم برم طبقه پایین که صدای یاشار شنیدم که داشت با تلفن حرف میزد به سمت اتاقش رفتم….

و پشت در ایستادم و گوشمو به در چسبوندم …
-نه فعلا هنوز ایرانیم…این جنس های اخری به دستمون برسه…زیاد نمیمونیم اینجا..میام اون ور…
باش…فعلا
با تمام شدن حرفش زود از در فاصله گرفتم …
که درو باز کرد و اومد بیرون ..
با نگاه بزرخی گفت:
تو اینجا چکار میکنی؟…فال گوش وایساده بودی؟!
با پته مته گفتم:ن…نه
قدمی به سمتم اومد و تو صورتم عصبی گفت:
تینا تو کارای من سرک نکش…وگرنه بال پرت قیچی میکنم !
فهمیدی؟
با ترس گفتم:اره

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫2 نظرها

    1. ممنون ابجی نسترن فدات❤..مرررسی که رمانمو میخونی گلی…اگه نظری هم داشتی بگو فدات شم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن