رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۷

 

از کنارم رد شد و رفت طبقه ای پایین…
اینقدری که از این یاشار میترسم از مسیح نمیترسم …
این خیلی زیرک و باهوش تر از مسیح!…

باید با دقت کارمو انجام بدم که کسی شک نکنه بهم…
ولی این یاشارم کاراش خیلی مشکوک !
نمیدونم چی تو سر این میگذره…
ولی هر طور شده باید سر از کار مسیح و یاشار در بیارم!..

به سمت پله ها رفتم و اروم اروم پله هارو پایین رفتم…

با دیدن مسیح که روی مبل خاکستری رنگی نشسته لبخندی زدم و به طرفش رفتم…با لبخند مرموز مختص خودش گفت:
-به به تینا خانوم!….چیشد اومدی پایین بلاخره؟!..
با لبخند گفتم:
-حوصلم سر رفته بود..
چشاشو ریز کرد و گفت:
حوصلت سر رفته بود یا دلت برا من تنگ شده بود؟
اخم کوتاهی کردم و گفتم:
نخیر…کی گفته دلم برا تو تنگ شده؟
دستشو توی موهام فرو برد و با نگاهی که توش شیطنت موج میزد گفت:

جدا؟…همنطور که چشام زوم چشای ابی رنگش بود گفتم:
اره…
که ناگهان لبای داغش روی لبام نشست..
از حرکتش چشام باز بود..چشامو بستم و همرایش کردم…

یهو با شنیدن در سالن ازم فاصله گرفت…
و هر دو به طرف در سالن نگاه کردیم …
یاشار بود ولی عصبی به نظر میومد با قدم های بلند به سمت ما اومد و اخم و خشم گفت:
مسیح خان تو اینجا نشستی داری به عشق حالت میرسی..و اون ورم پلیسا ریختن همه جناسا رو بردن…
با حرف یاشار مسیح مثل برق گرفته ها از جاش بلند شد و با تعجب گفت:
چی؟ یعنی چی؟
یاشار دستشو به کمرش زد و گفت:

-اره مسیح خان!…معلوم نیس کدوم عوضی …پلیسا رو خبر کرده از جنس های که میخواد وارد بشه‌‌..پلیس هم ریخته اونجا همه جنس هارو برده…

مسیح چهرش سوی خشم گرفت و با صدای بلندی غرید:
کدوم عوضی بهمون نارو زده؟
مسیح مشتشو به دیوار کوبید و گفت:

اون همه جنس…خودم دخل کسی که اینکارو با مسیح کیانی کرده رو میارم!

یاشار عصبی گفت:
اهههه…ی کارو سپردیم دست این اشغالا…فقط ی کارو..
مسیح تند به سمت میز رفت و گوشیشو از روی میز برداشت و سریع شماره ی رو گرفت…

که شماره ی بهروز بود…
و بعد با صدای از ته گلو غرید:
بهروز فقط ی کارو سپردم به شماااا…
چه گندی بالا اوردید!..
اینقدر عصبی شده بود که رگ گردنش بالا اومد بود و از عصبانیت زیادی صورتش قرمز شده بود…

با صدای بلندی گفت:
زود خودتو برسون اینجا زوددد…
و بعد گوشی پرت کرد روی مبل..منم از ترس و عصبانیت مسیح و یاشار جم نمیخوردم و فقط واکنششون میدیدم ..مسیح تا حالا اینقدر عصبی ندیده بودم…

مسیح روی مبل تک نفری نشست…خیلی کلافه و عصبی شده بود…
و سرشو ما بین دستاش روی نانوش قرار داد همینطور که سرش پایین بود گفت:
فقط ..فقط بفهمم کاری کی حسابشو میرسم ..تا بفهمه با دم شیر بازی نکنه!

یاشار سیگاری روشن کرد و به سمت مبل روبه روی مسیح رفت و نشست و پکی از سیگارش کشید و گفت:
.
کسی که همچین کاری کرده حتما دلیلی داشته که همچین ضرریو به تو رسوند!

وگرنه کسی نیست که تورو نشناخته باشه …

با وارد شدن بهروز از در سالن مسیح عصبی بلند شد و به سمتش رفت ..یاشار بلند شد به سمت مسیح رفت و بازوشو گرفت و گفت:

اروم باش …
مسیح انگشت اشارشو مقابل بهروز بالا اورد و کش دار جملشو گفت:
فقط …فقط یه کارو به شما سپردم…

بهروز که فقط ایستاده بود و سرش پایین بود مسیح ادامه داد:
اومدم ی کارو سپردم به شما گند زدید… همه چیو خراب کردید…

بهروز سرشو بلند کرد و گفت:
شرمنده رییس…باور کنید نمیدونم کی پلیسا اومدن ..انگار از قبل امادگی داشتن…
مسیح دستشو بالا برد و گفت:
بسه.‌‌…نمیخوام دیگه چیزی بشنوم…
و بهروزم سکوت کرد…
-میری الان امار کسی که به پلیسا خبر داده..
و ضرر به من زده.‌..و شروع کرده به بازی با من رو دقیق امارشو برام درمیاری…افتاد؟
بهروز با صدای تحلیل رفتی گفت:
بل…بله رییس

و بعد به سرعت باد از جاوی چشای مسیح غیب شد…

فک میکردم فقط این یاشار دیونس ولی انگار این دو تا پسر عمو یکی از یکی دیگه بدتر!!!…

.
از رفتن بهروز چند ساعتی میگذشت …
مسیح و یاشار هر دو توی سالن نشسته بودن و منتظر بودن بهروز بیاد و بفهمن کی پلیسا رو از جای جناس خبر کرده!…

مسیح عصبی از جاش بلند شد و گفت:
رفت قبرسشو وا بکنه این بهروز نیومد؟!…

پشت حرف مسیح در سالن باز شد و بهروز اومد داخل…

به طرف مسیح اومد…مسیح با اخم و عصبی گفت:
چیشد فهمیدی یا نه بهروز؟!!

بهروز خصماعانه گفت:
بله رییس…
کسی به اسم میلاد رضایی و هم دستاش بوده که پلیس خبر کرده..!

….و از دشمن های قدیمی فرهاد خان بودن!…

 

‫3 نظرها

  1. خیلی ممنون از نظرتون….ممنون که رمان منو میخونید…اگه نظری هم داشتید بگید باعث میشه قلم من قوی تر بشه…ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن