رمانرمان پرتگاه مرتفع

رمان پرتگاه مرتفع پارت یک

 

مقدمه
میگویند عشق چیز عجیبی ست اما اگر واقعی باشد .اگر واقعی باشد ارام ارام میاید بر کنارات مینشیند بدون انکه بفهمی با محبت جوانه میزند اما اگر خودت باشی وخودش باشد نه یک انسان نقاب به دست حیله گر آنگاه هیچگاه عشق واقعی شکل نمیگیردو یک عشق مقدس شکل نخواهد شد.نظرات متفاوتی را راجب عشق می گویند برخی می گویند عشق را به لجن کشیدند ،برخی می گویند واقعی نیست برخی هم گویند فقط هوسی بیش نیست اما تا به حال عشق مادر فرزندی را تجربه کرده اید یا عشق فرزند به مادری دلسوز را ؟یا عشق پدر را به فرزند ؟و…
مگر می شود دعای خیر مادر را دید وعاشق نشد ؟مگر می توان خستگی کار پدری دلسوز را برای یک لقمه نان حلال دید ودل نبست ؟مگر می توان دید که یک مادر نگران چگونه سعی دارد با کمی پرخاشگری نگرانش، راه و رسم زندگی را به کودکش بیاموزد دید و عاشق نشد ؟مگر می شود سال های سختی مادر برای فرزندش را دید و عاشق نشد ؟
این داستان را به امید لذت ونشاط شما می نویسم به امید رضایت خاطر شما عزیزان .

 

به نام خدا
نام رمان :پرتگاه مرتفع
ژانر:اجتماعی ،عاشقانه
نویسنده :صادق یار

پارت اول
با صدای زنگ پی در پی که مدام در گوشش می پیچید چشمانش از هم گشود که نگاه مبهم و تارش مانع از دیدش شد اما با چندبارپلک زدن دیدش واضح شد اما هنوز منگی خواب اجازه ی پیدا کردن منبع صدارا به او نمی داد بعد از چند لحظه خیره گی او بر سفیدی مایل به زردی که در مسیر دیدش بود انگار تازه خود را پیدا کرده بود که سرش را چرخاند تا منبع صدای ازار دهنده که کل محیط اطرافش رادربرگرفته بود بیابد که دیدش بر ساعت قدیمی افتاد دست کرخت شده اش را برای گرفتن ساعت گرفت خیره نگاهش کرد با وجود قدیمی بودن هنوز هم دلسوزانه زنگ می زد تا انگ ازاردهنده را بشنود .با چند حرکت دستش ،سکوت خانه رادر برگرفت .همین گونه هم انسان ها را می کشدند دیگر مگر نه ؟دستی می امدو گلویشان را می گرفت ،در میان تقلاهایشان ،التماس و ناله ی شان ،می فشرد،می فشرد وبعد…
مهر خاموشی بر جسمشان زده می شد،تمام .نیست میشدند وجسم بی جانشان می ماند تا بگوید تو مرا کشتی .به خودش امد .انقدر در ان حس خلاء غرق شد که نفهمید کی ساعت را بر روی میز پرتاب کرده بود .نمی خیز شد وبرای ایستادن اقدام کرد مگر چقدر از روزش گذشته بود که باز باید در تسخیر افکار بی سرو تهش فرو برود نفسش را بیرون فرستاد شاید چند مشت اب سرد می توانست حالش را جا بیاورد به سمت اشپز خانه به راه افتاد شیر ظرف شویی را باز کرد که با فشار اب روبه رو شد خیره ماند به ابی که به سرعت روی سینک میرخت
(تورو خدااا غلط کردم ایی غلط کردم نکن خواهش می کنم)بافت اخم هایش لحظه به لحظه بیشتر میشد دستانش را زیر شیر اب برد یک بار دوبار سه بار چهاربار. به نفس نفس افتاده اما صدا های درون گوشش تمامی نداشت قطرات اب از سرو رویش روی پیراهنش می رخت (ایی نزن خواهش می کنم اییی)فریاد کشید هرچه دم دستش بود را با تمام قوا به دیوار کوبید انقدر کوبید تا همان جا سر خورد و روی زمین اوار شدو سرش را میان دستانش گرفت و فشرد لعنتی بر افکارش فرستاد چشمانش رابست صدای شیر اب در گوشش بود چشمانش را گشود خیره ماند بر تکه خورده هایی که تمام خشمش را بر سرشان خالی کرده بود خاطرات همین بود ارام ارام میامد تورا به جنون میرساند و بیحالی را که در درونت ریخت گورش را گم میکرد ایستاد و شیر اب را بست قطرات اب هنوز هم از صورت و دستانش می ریخت باید می رفت از خانه ای که گویی درو دیوارش بر او قاه قاه می خندید و او در جوابش هیچ چیز نداشت از روی تکه اپن که در اشپز خانه بود به ان سمت رفت و با حرکات سریع با ارنج صورتش را پاک کرد وپیراهنش را به گوشه ای پرتاب کرد و لباس و کوله اش را پوشید و به سرعت از ان جا بیرون زد . برای لحظه ای به حیاط کوچک خانه چشم دوخت اما سریع چشم گرفت گویی خاک مرده ریخته بودند که ان طور بر روی او، بی کسی اش راپوزخند میزدکه کسی رانداشت برای زیبایی ان حیاط کذایی ، خاک برگ های پخش و پلا را جمع کن و لبخند بزند تا برق رضایت در چشمان کسی را ببیند . به سرعت کفش هایش راپوشید و خودش را به در رساند و در راکوبید چیزی برای دزدی نداشت که در راببندد همان گیری که موقع باز شدن داشت کافی بود .صدای کوبیده شدن در انگار اجازه ای بود تا نفسش را به بیرون بفرستد. راه تنفسش باز شده بود …

در مسیر حرکت می کرد و خیره به مسیر به سنگ های جلوی کفش خود ضربه می زد که باعث می شد هر کدام چند متر به جلو پرتاب شوند ودور شوند (یوهوو بدو،بدو بیا بدوییم این سنگ ها خیلی باحالن اخ جوووون )اهی کشید نفسش را با سرعت زیادی به بیرون فرستاد چشمانش را به روبه رویش دوخت دیگر از صدای ارام کفش هایش روی اسفالت ذوق نمی کرد دیگر وقتی ان هارا می شنید لبانش برای خنده کش نمی امد ،عذاب می کشید نگاهش را بین رستوران ها و مغازه ها چرخید __مامانی اونو برام می خری ؟ان صدا توجه اورا جلب کرد و تا سرش چرخید وخیره نگاه کرد و سرعت قدم هایش را ارام تر صورتش کمی جدی شد و کشیدگی ابروانش را هنگامی که جواب مادر دخترک را شنید حس کرد که به خوبی در هم فشرده شد __خوب ،دخترم بیا الان بریم ،بعدا و میام و برات می خرم __اخه مامانی __دختر قشنگم بیا بریم بعدا عزیزم نگاهش به برق براقی در چشمان مادر ی افتاد که مخفیانه در کیفش پی به پول کمش افتاد و شرمنده دست دختری را کشیدکه خیره به مغازه می نگیرید فاصله ی کمش و تیز بینی زیادش باعث شده بود تا هم صدای ان ها بشنود و پی به ماجرا ببرد نگاهش به سمت مغازه کشیده شد .مغازه ی عروسک فروشی ، تا به حال دقت نکرده بود که همچین مغازه ای در این مکان قرار دارد نگاهش چرخید دخترک در حالی که داشت ارام ارام می رفت داشت از او دور می شد ناخودگاه به سمت مغازه کشیده شد و داخل رفت با صورت جدی قیمت عروسک را پرسید ،۷۰هزار تومان ؟مگر یک موش نرم چه دارد ؟خیره نگاهی به موش انداخت و کارت بانکی اش را رو میز گذاشت با مقداری کاغذ کادو وچسب .پس از حساب کردن وسایل
از انجا خارج شد چشم چرخاند با ریز بینی نگاهی به ته خیابان انداخت و دید .خودشان بودند پس با قدم های سریع به راه افتاد و…مسیر زیادی را پیموده بود ورسیده به خانه ی همان دختر ومادر نفسش را بیرون هل داد کلید انداختند و وارد شدند واویی که در ابتدا ی کوچه ایستاده بود نگاهش را به ته کوچه فرستاد نزدیکی ها ی محلی بود در انجا ساکن بود با فرق اینکه ته کوچه بن بست بود به ان سمت قدم گذاشت تا به ته کوچه رسیدکاغذ کادو را از کوله اش برداشت ،مقداری چسب هم خریده بود و کاملا مرتب کادو پیچ کرد و تمام .نگاه کوتاهی به اطراف انداخت همه خانه هایی بودند با نما اجری ،اجر های درشت و نا منظم ،ولی پر از خاطره های ترسناک یا نه…
هر خاطره می تواند ترسناک باشد نه دلچسب فقط ترسناک و عذاب اور ارام به سمت در خانه نگاهی انداخت سه پله داشت ایستاد و رفت و کادو را روی پله سوم کنار در گذاشت و زنگ زد ،نمی زد، حتما خراب بود نگاهش رابه درخانه داد دستش را چند بار به در کوبید کیه ؟چرخید و راه افتاد .کیه ؟فرشته برو ببین کیه _باشه .گام هایش مانند همیشه سریع بود به ابتدای کوچه رسید در باز شد از کوچه بیرون رفته بود اما یکباره برگشت و چرخید مامان مامان برامون کادو اومده همین . دیگر نایستاد قطعا دیرش میشدنیازی به شنیدن ادامه اش نداشت تا محل کارش ۱/۵ساعت راه بود وقت تلف کرده بود تا جایی که یادش می امد اینجا یک ایستگاه اتوبوس بود ولی او هیچ وقت توجه نمی کرد و می رفت بعید نبود عوض یا برداشته شده باشد اما نه همان ایستگاه قدیمی مانند همیشه پر از انسان منتظر همان جا بود همین بود همیشه باید یک اثر از گذشته در زندگی بماند پوزخندی زد اما این اثر این بار به طور عجیبی خوب بود …

مکان ها از جلوی چشمانش به لطف اتوبوسی که سوارش بود به تندی عبور می کرد .ایستاده بود. امروز پول زیادی برای ان عروسک خرج کرده بود.اویی که دوساعت زودتر بیدار میشد تا به محل کارش برسدومانند همیشه ۵\۱ساعت راه را طی کند، حال سوار اتوبوس شده بود .خسیس نبود اما از وسایل نقلیه ،از اجتماع بدش می امد .به طوری که نسبت هرکدام بیزاری زیادی داشت و کلافه بود .دیوانه هم نبود اما…شاید هم بود اما هرجایی که به مردم و اجتماع مربوط میشد برایش ازار دهنده بود از جمله وسایل نقلیه . مدام از روی کلافه گی زیاد پایش را روی زمین بالا پایین می کرد سرانجام دستش را به جیبش رسانید و تکه شکلاتی بیرون کشید وبادوحرکت تکه ای رابیرون کشید و در دهانش گذاشت مزه ی تلخی در دهانش پیچیدو ارام شروع به مکیدن کرد .با همان اخم کمرنگ نظارگر بیرون بود وسعی می کرد حواسش را با تلخی شکلات پرت کند
اما علاوه ی صدای بلند اتوبوس نمی توانست صدا ی زنان و مردان درحال گفت و گو را از مغزش بیرون کند اگر دیرش نشده بود همان لحظه پیاده میشد و خودش می رفت اما چاره ای نبود نفسش را با صدا بیرون فرستاد حالا داشت درک می کرد که همان خانه ی مضحک خودش خیلی بهتر از این وضعیت بود …بالاخره از ان محل کذایی بیرون امد تا توانست حواسش را سرهم بندی کند .نگاهش مانند همیشه یک دور از بالا تا پایین شرکت راکاوید وارام داخل شد .نیم نگاهی به اطراف انداخت و منتظر اسانسور شد .سرش را به کفش هایش داد سیاه، مانندلباس هایش همه از دم سیاه بود مثل یک پرچم نحسی .چند سال بود ؟نمی دانست شمار روز هایی که زندگی ،روح و روانش ،وجودش،دنیایش ،همه چیزش پربود از سیاهی و چرک ،چقدر بود. نحسی هایی که خبیثانه وسرمست می خندیدند وخاطرات وگند گذشته را به اطراف پرتاب می کردند .
__ببخشید .اگه منتظر اسانسور هستید رسیده.
به خودش امد وبه داخل اسانسور پا گذاشت چشمانش را بست حتی حوصله ی چرخاندن چشم هایش را برای دیدن شخص اطرافش نداشت
__تسلیت می گم انشاالله غم اخرتون باشه
چشم هایش را گشود مردکمش را چرخاند به سمت زنی که کنارش با لبخند غمگینی ایستاده بود به او تسلیت می گفت ؟بابت کدام عزیز ؟بابت از دست دادن زندگی اش ؟بابت بی کسی اش ؟بابت بدبختی ترحم؟اخم هایش را درهم کشید چهره ای جدی به خود گرفت و خشدار گفت ممنونم وپوزخندی زد غم اخرش ؟مگر چیزی هم برایش مانده بود که برایش غمخوار باشد ؟__می تونم بپرسم کدوم یکی از عزیزانتون رو ازدست دادید؟
زمزمه کرد زندگیمو __وای، حتما خیلی دوسش داشتید. درک می کنم، متاسفم . پورخندی در لبانش زنده شد چشمانش را چرخاند و خیره به او گفت زندگی که هیچ وقت برام اسون نگرفت همون بهتره که بمیره وهیچ اتفاقی درونش برای من رخ نده. زن مبهم به اوچشم دوخت همان موقع در باز شد از انجا بیرون زد ،منظورش معشوق نبود ،منظورش زندگانی بود .زیستن بود خوردن بود ،خفتن بود ،که هیچ کدام را نداشت
راست است که می گویند (بالاتر از سیاهی رنگ روز من است )داشت این را کاملا حس می کرد با خودش زمزمه کرد : بالاتر از سیاهی رنگ روزای منه پوزخندی را به گفته اش امیخت حق هم داشت …
__اهه تو نمیشه یه روز یه تاخیر داشته باشی؟یا چمیدونم چهار تا کلمه بیشتر حرف بزنی ؟جوابش سکوت بود
__هوف با توام .بی حوصله زمزمه کرد کار دارم
__میشه بگی کی کار نداری ؟ خواب پریشب باز هم به همان موقع ها برش گرداننده بود واعصاب و روانش را برهم ریخته بود حرف های اینی هم که مدام غرهای همیشگی اش را می زدباعث میشد بیش از حد حس برانگیختگی کند به یکباره با اخم های شدیدا درهم، و چهره ای جدی به سمت او چرخید در مواقع بی حوصلهگی همیشه ترسناک میشد وهمین هم باعث شد رشته کلام در دهان حراف ترین فرد شرکت گم شودو لال شود. با تن صدا اندکی بالا رفته و کاملا جدی گفت :تنهام بزار .وبرگشت وطی را در دستانش فشرد صدای قدم هایی که امد نشان از بیرون رفتنش می کرد نفس راحتی کشید از انسان های حراف همیشه بیزار بود یا بهتر است بگوید از انسان بیزار بیزار بود وسایل را اماده کرد و مشغول طی کشیدن شد.
کارش همین بود یک ابداری چی ساده مشکلی هم نداشت فقط از حرف های اضافه فراری بود. نمی توانست تمرکز کند همان خواب ،خوابی بود که باز هم کلافه اش کرده بودو شروع خودن قرص هایش را تشدید کرده بود. او حتی در خواب هم ذره ای رهایی نداشت. او بیمار بود بدجوری هم بیمار بود اما می خواست که بیمار باشد. می خواست که زجر را پیش خودش نگاه دارد تا اینکه برود وشاهد حرف های مضخرف انسانی شود که با یک لبخند کذایی سعی در خوب کردن حال او دارد . هم شرم دارد از بازگوی اتفاقات زندگی اش . شرم دارد از بازگوی همان ابتدای کودکی مضخرفش که به اینجا اورا رسانید بازدمش را بیرون فرستاد و چشمانش را روی هم فشرد خسته بود از تسخیر افکارش، خسته …

وقت کاری تمام بود
و او تکیه زده به کابینت داشت عقربه های ساعت را که تیک تیک گذر می کرد را رصد می کرد یک کرختی بسیار عمیقی را در عمق وجودش حس می کرد اما بی توجه به سمت کوله اش رفت و ان را به روی شانه اش انداخت .می توان گفت نصف روز مضخرفش هم به پایان رسیده بود .از ان اتاقک خارج شد و به سمت در خروجی گام برداشت که _اکهی اینم شد شانس ؟حالا من با این چیکار کنم _چی شده مگه ؟_از وقتی پامو تواین خراب شده گذاشتم بعد یکی دوساعت کل اعصابمو بهم ریخته _نکنه ویروس افتاده_ببند بابا این لامصب که انتی ویروسش رو همین چند روز پیش بروز کردم امکان نداره خودت که می دونی چقدر قویه _الان می خوای به این منافی چه بگی _چه میدونم برای فردا پرینت اون چند تا پروژه رو می خواد نمی دونم چه خاکی تو سرم کنم _چرا ؟_بابا تمام اطلاعات، پخش و پلا شده دیوانه کرده منو.اخم هایش را شدیدا در هم کشید به او ربطی ندارد. اما پس چرا نمی خواست برود ؟این چه حال مضخرفی بود ؟چرا نمی توانست از کودکی دست رد به کمک کردن بزند ؟می خواست برود و پشت سرش را نگاه نکند اما نمی توانست در برابر کمک کم بگذارد ذات مضخرفی بود .نفسش را بیرون فرستاد شاید،این خصلت تنها به خاطر :اینو یادت باشه هر وقت هر جا دیدی که همنوع خودت نیاز به کمک داره کم نذار. ولی همیشه مراقب خودت باش و مطمئن شو واقعا نیاز به کمک داشته باشه .باشه ؟قول میدی به مامان ؟قول داده بود و پایبند بود حال اوکجا بود که با افتخار او را بنگرد ؟رویش را چرخاند و به سوی ان دو کرکنان به راه افتاد که باهم ارام حرف میزدند ،مشکلی پیش اومده ؟همین یک جمله کافی بود تا سر هر کدام بالا بیاید و او را نگاه کنند نگاهش به همانی افتاد که پرشان بود و حال با تمسخر نظاره گر اوبود : _هه نهخیر _گفتم شاید نیاز به کمک دارید _خیر نیازی به کمک یه ابدارچی نیست و پوزخند دیگری زد. او همان یک از کارکنان این شرکت نبود که در حال ناله از بابت کامپیوتر بود ؟همانی نبود که به دنبال راه چاره می گشت ؟ابروانش را سخت تر به هم فشرد و گفت :شغل یکی دلیل بر این نیست که از شما کمتر بدونه _واقعا ؟و به شدت از روی صندلی برخاست _الان می خوای بگی تو از من بیشتر می دونی ؟خوبه والا حالا دیگه ابدارچی ها هم برای ما باهوش شدن .خواست برای بسته شدن دهان او اقدام کند اما صحبت همانی که کنارش بود مانع شد_بس کن سعید .شما هم دیگه چی می خواید اینجا .گفتیم نیازی به کمک تون نداریم . اما بدون انکه ذره به صحبت دوست ان کارکن اهمیت دهد رویش به سمت همان انسان وقیحی که خود را به دلیل مقام شغلی بلاتر می دانست کرد و گفت :بله بنده از شما بیشتر می دونم .اما گویی جک گفته بود که ابتدا متعجب شد و بعد با تمسخر شروع به خندید کرد اما او بدون انکه ذره ناراحتی در چشمانش، خیره با چهره ای خشک و لبانی که از روی تمسخر حالت گرفته بودند نظاره گر او شد تا بییند این خندیدن او چقدر ادامه خواهد یافت وچندی بعد با قیافه ای مملوء از تمسخر بود گفت _تو؟الان می خوای چیو ثابت کنی؟ هه باشه بیا ببینیم .بیا ببینم اصلا می تونی برنامه هارو از هم تشخیص بدی ؟و کنار کشید و راه را برایش باز کرد _چیکار می کنی سعید _خواهشا تو دیگه حرف نزن .بی توجه به گفت و گوی ان دو به سمت میز مانیتور کامپیوتر رفت و خم شود با جدیت تمام مشغول شد بعد چرخیدن و در چند صفحه حدس هایی زد اخم هایش را بیشتر درهم کشید .باید مطمئن می شد. بعد از انجام چند کار بر روی کامپیوتر و نتایج برخورد های ان حدسش به یقین پیوست (_اینا چیه سهیل ؟_دعا کن فقط دعا کن اون ویروس نباشه )_باز گویی غرقه ی افکارش شده بود .چیشد؟به کسی که در ابتدا با ناله و حال با چشمانی پراز تمسخر وپزخندی تنگ لبانش، اندکی چشم دوخت .اما دوباره بی توجه سرش را به سمت مانیتور کامپیوتر مایل کرد باید میدید که عمق نفوذ این ویروس چه قدر است .عملکرد کامپیوتر تقریبا به هم ریخته بود و این نشان از این میداد که هنوز نفوذ ویروس بالا نیست.پوزخندی زد اویی که ان همه ادعای بزرگی داشت چطور متوجه این ویروس نشده بود ؟از جایش برخاست و بعد از گرفتن خودکار تکه کاغذی را از روی میز برداشت و نام برنامه ی از بین برنده و ویروس را روی ان نوشت وخودکار را روی میز گذاشت و سرش را بالا اورد کاملا جدی زمزمه کرد شمایی که اینقدر ادعاتون میشد متوجه این ویروس نشدید این ویروس تخریب کنندس واطلاعات شرکت رو بعد مدتی نابود می کنه و سرش را به سمت دوست همان انسان وقیح چرخاند وگفت اینا نام و نشانی ویروس و برنامه ی از بین برندش هست می تونید خودتون سرچ کنید ببینید که چه عواقبی داره اگه به موقع دست به کار نشید اتفاقات بدتری می افته کاغذ را به سمت دوست او گرفت کاملا جدی در چشمان او زل زد می دانست نتیجه ی گرفتن کاغذ به سمت ان انسان و وقیح و عصبی تنیجه ی خوبی ندارد ووقت تلف کردن که هیچ ،از کار هم به خاطر بی توجهی او و نابودی اطلاعات شرکت بی کار خواهد شد . و وقتی که کاغذ ارام از دستانش کشیده شد روی را برای رفتن چرخاند ،نزدیکی های در شرکت بود اما _هه اینو نگی چی بگی؟ ببین به کجا رسیدیم که ابدارچی هم برا مون می خواد خودی نشون بده این حرف را شنید و ایستاد .درست بودکه می گویند،گاهی سکوت کردن شرفی دارد که صحبت ندارد اما او نمی توانست بگذرد از انسان های بی شخصیتی که تعدادشان کم نیست و ان هارا را بی جواب بگذارد تا باز هم به کارشان ادامه دهند و بقیه را خورد کنند چرخید و با چهره ای که همیشه اورا ترسناک تر از قبل نشان می داد گفت:شاید من یه ابدارچی باشم ولی شرف اینو داشتم که وایسمو به خاطر این شرکت ،بی مسئولیتی شما رو جبران کنم و حداقل هشدار رو بهتون بدم و مانع از سقوط شرکت شم .نه مثل بی شخصیتی شما ادعا ی بزرگی کنم در حالی که حتی نمی تونی یه ویروس رو تشخیص بدی و منم منم راه انداختی در حالی که هیچی نیستی .
حرفش را کاملا واضح و رک زد وسیلی محکم حرف هایش را بر صورتش کوبید با کمی مکث برای تاثیر حرفانش بدون انکه وقتش را تلف کند در را گشود وبیرون زد. به شیشه ی اسانسود خیره بود .نه قصد کلکل داشت نه حال حوصله این کارها را فقط می خواست ثابت کند انسان ها لال نیستند که ابلهی مانند او بیاید و خودش را بزرگ جلوه دهد درحالی که هیچ چیز نیست. پوزخندی زد .دوست داشت سیلی حرفانش را ،حرف هایی که می امدند و برای دفاع به شدت بر صورت فرد وقیهی مانند او فرود می امدند تا یادشان بماند که هیچ چیزی نیستند. اما بعید می دانست که بفهمند، چرا که به جای فهم، شعله ی خشم شان زبانه می کشید. وقتی به طبقه ی هم کف رسید راه خانه را در پیش گرفت امروز بیش از حد اتفاقات گوناگون برایش رخ می داد…
با ارنج دستش ،ضربه ی محکمی بر در وارد کرد .وباعث صدای جیر جیر کشیده ای شد ،گویی می خواستند خوشامد خییثانه ای برای امدن به خانه نفرت انگیزش را به بگویند .اهی کشید .چه میشد حداقل حافظه نداشت ،قدرت فکر نداشت تا افکار هم به دور مغزش خییثانه وبا تمسخر نچرخند وقدرت نابود کردن مغزش را به او نشان ندهند. در را محکم کوبید به سمت ورودی خانه رفت کفش هایش رادراورد و پا به خانه گذاشت .
نه.انجا هر چه بود خانه نبود.خانه محل ارامش و اسایش است اما این مکان بیشتر به شکنجه گاه مغزو روح شبیه بود یا نه خود شکنجه گاه بود.با ارنج ضربه ای به چراغ زد و نور بسیار کمی در اطرافش پیچید .اگر ان را روشن نمی کرد بهتر می دید.نگاه اجمالی به آاونکش انداخت و سپس کوله اش را روی صندلی همیشگی و لباس هایش را هم همان جا گذاشت وبا پیراهن و شلوارک کهنه اش عوض کرد هوا سرد بود اما اینگونه برایش راحت تر بود نه او اهل سرماخوردگی بود نه سرماخوردگی اهل او. حتی بیماری هم از او وحشت داشت (هه برای چی باید مریض شه خبر مرگ شو برام بیارن خودش سرچشمه ی بیماریه)چه قدر از این صدا ها بیزاری می جست اما باز هم نمی توانست از ان ها اسوده شود بلکه ییشتر و ییشتر ان صدا ها در گوشش اکو می شد .از گذشته و ادم هایش یا تمام وجودش متنفر بود چرا که نه خوابی را برایش باقی گذاشتند نه روحی نه روانی نه زندگی .حس می کرد بعد ان مدت ها باز هم با ان خواب، زخم هایش دوباره داشتند فریاد می کشیدند و تقاضای کمک داشتند ولی کسی نبود که ترمیم شان کند هیچکس…

 

برچسب ها

‫80 نظرها

      1. مرسي عزيزدلم
        اسطوره را خوندم ولي سه رمان ديگر را دانلود كردم حتما ميخونم…
        راستي ايلين جانم رمان انقضاء عشق تو را ميخوني؟؟؟

    1. سلام داداش ادمین خوبی . داداش من خیلی پارت نوشتم ولی متاسفانه تلگرامم مشکل داره کجا باید به دست شما برسونم داداش لطفا جوابمو بده چیکار کنمممم ؟؟؟؟

  1. رمان هاي اين چنيني با استفاده از روش مبهم سازي خيلي جذاب ميشوند…
    ترميم و غرقاب و مسكوت و ت مثل طابو و… با همين روش جذاب شدند…
    اينكه از همان اول ماجرا خيلي از مسائل هستند كه تو نميدوني و از انجايي كه نويسنده ها هم قلم هاي خيلي خوبي دارند،ابتدا ذهن و پس از ان قلب مخاطب را چنان درگير رمان ميكنند كه مخاطب به هيچ طريقي نميتونه از رمان دست بكشه…
    بهتون تبريك ميگم اقاي راد شما قلم خيلي خوبي داريد وراي اينكه همين پارت اول گوياي قدرت بالاي شما در تجسم سازي و همچنين بيانگر طيف وسيع دايره لغات شماست…
    ضمنا اغازگر خوبي هستيد…

    1. خیلی ممنون بابت مطالعه و وقتی که برای رمان گذاشتید البته این رمان تفاوت هایی با اون رمان ها داره .

    2. یا ابلفضل😱
      من بلد نیستم انقدر خوب یه چیزی رو توصیف کنم ولی همینا که الی خانم گفتن
      البته من تا نصفه های رمان غرقاب رو خوندم ولی خیلی به نظرم جذاب نیومد اکثرا با رمان هایی که از ابتدا ذهن
      خواننده رو درگیر میکنن موافق نیستم به نظر در ابتدای یک نوشته یک چیز هایی باید هویدا باشه تا برای خواننده جذاب به نظر بیاد اگر همه ی موضوعات پنهان باشند و یک جا به خواننده القا شوند ذهن خواننده نمی تواند با همه موضوع ها کنار بیاید و ان جذابیتی که پس از فهمیدن یک چیز باید به دست اید به دست نمی اید.پس پیشنهاد می کنم اول داستان همه چیز را بگویید و چندتا موضوع اساسی را در طول داستان به حواننده بگوید و یک موضوع تَُپل و خوب را برای پایان داستان نگهدارید

      1. ببینید جناب رادوین
        از پیشنهاد شما ممنونم بسته به نظر نویسنده موضوع داستان تغییر می کنه از تفاوت های رمان من می تونه یه نمونش این باشه من زیاد دنبال گیج کردن نیستم ولی مبهم بودن بعضی از قسمت های رمان حتما باید وجود داشته باشه تا کنجکاوی خواننده تحریک شه رمان غرقاب رمان اجتماعی هست من که خیلی پسندیدم ولی باز هم علاقه افراد متفاوت هست رمانی که ذهن رو درگیر نکنه زیاد جالب نمیشه
        درکل در رمان من قسمت های بعدی ، بخش هایی هست که ممکنه ناخوشایند باشه وبراتون تکراری ولی لطف کنید زود قضاوت نکنید چون حتما دلایلی رو برای انتخاب زمینه داشتم ☺
        و از نظرات کسانی که رمان مورد توجه شون قرار گرفته بابت نظرات شون نهایت تشکر رو دارم .

        1. بله حرف شما کاملا درسته.
          اگه دقت کرده باشید من نگفتم کاملا موضوع های مبهم را حذف کنید. فقط گفتم چندتا از موضوع های اساسی را مبهم کنید مثل همین کاری که در اول کردید و گذشته شخصیت را به صورت کامل توضیح ندادید(خیلی از نویسنه ها این کار را کردنند و برای جذاب کردن داستان موضوع های مبهم قطا لازمه)
          و در کل من از اول گفتم که به نظرم داستان شما داستان قشنگی باشه. 😀

      2. سلام داداش رادوین خوبی .داداش رادوین شما گفتین که داستان خیلی مبهم هست وباید چهره شخصیت داستان رو توضیح بدی اتفاقا نباید توضیح داد باید توی طول داستان مشخص شه مثلا نیاز نیست اول داستان توضیحی بدی که چشماش سبزه یا مثلا لبش قلوه ای باید توی طول داستان مشخص شه الان من یک مثل برات بزنم . امروز اولین روز بود که قرار بود ببینمش هم استرش داشتم وهم خوشحال بودم نمیخواستم از چهره ام بخونن که من استرس دارم برای همین یک ذره آرایش کردم اول یک رژلب هلویی رنگ به لب های قلوه ایم زدم (اینجا مشخص شد لبش قلوه ای هست)
        بعد ازاون اومدم یک خط چشم گربه کشیدم که چشم های سبزم رو خمار نشون میداد اینجاهم مشخص شد که چشم هاش سبزه پس نیاز نیست اول داستان توضیح بدی جذابیت داستان کم میشه اگه داخل طول داستان مشخص بشه بهتره چون اونی که رمان رو میخونه دوست داره بدونه شخصیت داستان چه شکلی هست ویه چیز دیگه مثلا مبل های خونشون سلطنتی هست مثلا امروز خسته وکوفته به خونه اومدم روی مبل های سلطنتی وقرمز رنگ خونه دراز کشیدم اینجا مثلا فهمیدین مبل خونشون چجوری هست و داخل هر رمانم هم باید از هر نوع قشر باشه مثلا هم قشر مرفه هم قشر ضعیف هم قشر متوسط الان رمان داداش راد واقعا قشنگه واگه از نظر من مبهم باشه قشنگتر البته هرکسم نظری داره

        1. سلام
          ممنون خوبم
          اتفاقا منظور من همین بود مثلا توی چند تا داستان، همین مثال(لب قلوه ای وچشم سبز و…) و ویژگی ظاهری تو پارت های اول مشخص میشه. من این حرفو میزنم چون شخصیت و مکان های داستان رو تجسم می کنم و تا زمانی که نویسنده شخصیت رو برام توصیف نکنه نمیفهمم اون کاراکتری که تو ذهنش هست چه شکلیه. البته من فقط یک خوانندم و فقط میتونم ذهن نویسنده رو حدس بزنم.شاید این رمان در آخر به یکی از رمان های پرطرفدار مثل خیلی از رمان های معروف تبدیل شه.

          1. داداش رادوین ببخشید منم منظوری نداشتم منم گفتم که هرکس یه نظری داره ولی قانون رمان نوشتن اینه اگه من حرفی زدم که ناراحت شدید معذرت میخوام ودراین شکی نیست رمان داداش راد یکی از بهترین رمان ها میشه

            1. نه بابا چرا باید ناراحت بشم.
              من ادم انتقاد پذیریم و اینکه هیچ وقت بخاطر اظهار نظر معذرت خواهی نکن

              1. ممنونم داداش رادوین ولی احساس کردم ناراحت شدی چشم داداشیییی دیگه معذرت خواهی نمی کنم .داداش ادمین رمان منو نزاشتیااا

  2. راستی کیمیا خانوم
    گفتید یه رمان یه شما پیشنهاد کنم .چیزی که خودم خیلی دوست داشتم ومی خونم رمان غرقاب هست.کاملا اجتماعی هست به طوری که می تونید صحنات رو خودتون تجسم کنید خیلی زیباست تا این جایی که من مطالعه کردم اگه دوست داشتید بخونید.

    1. مرسی ازتون . راستش غرقابو همون موقع که توی رمان عشق و تعصب بهم پیشنهاد کردید دنبال میکنم آره خیلی خوبه شخصیت‌ پردازی و موضوع و قلم نویسنده حرف نداره ولی بازم ممنون ازتون .
      می خواید منم بهتون پیشنهاد کنم ؟ راستش رمان برای مریم مائده فلاح حرف نداره برید اونو بخونید .چیزی که منو خیلی جذب کرد به این رمان اینه که از سه زمان مختلف گفته میشه که توی این سه زمان داستان راجع به سه تا مریم هست . یکیش زمان میرزا کوچک خان جنگلی دومیش زمان انقلاب و سومیش هم حال . بعد داستان این سه تا مریم به هم گره می خوره …نویسنده اش خیلی تحقیق کرده و جالبیش اینجاست که طوری نوشته که قشنگ میتونید زمانی گذشته رو تصور کنید .

        1. منم در واقع این چند ماه درگیر پروژه ام کلا رمانم و رمان نویسی و خوندنش از یادم رفته
          ولی بازم مرسی که بهم رمان پیشنهاد کردید 😊

      1. اخه راستش تنها رمانی که نظر منو این چند وقت جلب کرده و وقتی تجسمش می کنم حس می کنم که چه قدر قشنگ وبه جا توصیفات صورت می گیره در مطالب اجتماعی وعاشقانه واقعا احساس رضایت بهم دست می ده .

  3. دست و مغزت دردنکنه.
    نمی دونم دختری یاپسر ولی هرکی هستی دمت گرم حاجی
    خیلی از رمان ها رو خوندم که شروع طوفانی داشتن ولی هرچی به آخر
    نزدیک میشدن گند زده می شد بهشون ،لطفا شما اینطور نباش.

    1. داداش ادمین میگما من سه تا پارت جدید نوشتم تلگرامم کار نمیکنه براتون فرستادم ولی نمیاد الان من باید چیکار کنم؟؟؟

        1. سلاممممم الی جون اگه با منی که اسم رمانم زندگی شیرین ومبهم من هست دادام داداش ادمین بزاره سایت

  4. فقط ادمین
    من زیاد با چگونگی پارت گذاری اشنایی ندارم باید مثل سری اول بربای پارت دوم ، ۴تا پارت بزارم ؟یا یه پارت کافیه ؟

      1. سلام بنده نوشتم
        خیلی ممنونم نسترن خانوم بابت مطالعه و وقتی که برای رمان گذاشتید

    1. سلام نمیدونم آقاید یا خانم ولی اگه آقای واقعا احسنت داداش واقعا قشنگه
      اگه خانم هم هستید واقعا قشنگه اجی

      1. خیلی ممنونم نسترن خانوم (اگه مایل باشید ابجی صدا تون کنم) ایرادات رو لطفا برام بازگو کنید چون پایین هم اشاره کردم اولین رمانمه

        1. نه بابا مشکلش چیه میتونی بگی اجی نسترن راستی انگار اونجور که من فهمیدم شماهم پسری اگه مشکلی نداره بهتون بگم داداش

  5. اجناب ادمین من الان توی شوکم … برای من این الان ۱۶۳ خطه …تازه توی گوشی کوچیک نیست …

    1. پایین هم دلیلم رو توضیح دادم.
      چون از بدشانسی بنده من توی موبایل رمان رو ننوشتم به دلایلی آیدا خانوم ،نه گوشی خودمه که خیالم راحت باشه چون داغون شده .نه هم ایمیل خودمه 😢.درکل اگه دوستان هم مایل باشند از پارت بعدی رمان رو کم تر کنم

      1. نه جناب خیلی هم خوبه کمش نکن فکر کردم از این رمان های تلگرامی هست که بعد از چند روز مشکل براش پیش میاد …

    2. مرسی واقعا هم بابت رمان زیباتون و هم پارت طولانی که گذاشتید
      اگه همینطور ادامه بدید عالیه
      بالاخره یه رمان پیدا شد که پارتاش طولانی باشه
      ممنون🙏

      1. خیلی ممنونم نفس خانوم .بابت اینکه وقت گذاشتید ومطالعه کردید رمان بنده رو .سعی می کنم به همین منوال ادامه پیدا کنه

      2. خیلی ممنونم نفس خانوم بابت مطالعه و وقتی که برای رمان من گذاشتید .سعی می کنم پارت ها به همین روال ادامه پیدا کنه .

  6. سلام دوستان
    پرتگاه مرتفع اولین رمان منه ممنون میشم دنبالش کنید ونظراتتون رو برام بازگو کنید وهمچنین تشکر ویژه دارم از ادمین عزیز به خاطر انتشار رمان توی سایت .من برای شما طولانی نوشتم ،اگه می خواید کوتاه ترش کنم ،ممنونم خانوم کیمیا شما لطف دارید بنده هرچی توی شاعری اطلاعات دارم توی نویسندگی این اطلاعات خیلی کمه نظرات تون رو بگید ممنون میشم
    عزیزانی هم که رمان رو می خونند خیلی ممنون میشم دنبالش کنید وقوت قلب باشید چون تنها دلیل من برای نویسندگی فقط رضایت خاطر شماست ممنونم

    1. حالا بگیم بهتون استاد ؟مگه میشه نگفت
      شروع طوفانی بود من رمان خون قهاریم ولی تازگیا رمان خاصی توجهمو جلب نکرده امیدوارم تا آخر رمانتون همین طور باشه بی کم و کسر 😊

      1. خیلی ممنونم الناز خانوم لطف دارید. خیلی ممنونم از اینکه رمانم رو مطالعه کردید و وقت گذاشتید ولی من با راد راحت ترم😊ممنونم میشم ایرادات رو برام مشخص کنید تا رفع کنم امیدوارم تا اخر رمان ،نظرتون همین بمونه .سعی می کنم موضوع و کاملا اجتماعی بیان کنم و مورد علاقه ی همه قرار بگیره .

    2. خدایی دیگه این چه حرفیه توی همون کلمه ی اول من جذب رمانتون شدم اطلاعاتتون اگر کم بود به این خوبی نمی نوشتید 👏👏👏👏👏👏
      بالاخره یه رمان خوب پیدا کردم

          1. فاصله گذاری شده .
            قسمت هایی که توسط نقش اصلی بیان میشه رو خودم فاصله گذاری نکردم تا توسط سوم شخص گفته بشه.

      1. بفرست قربونت برم خیلی خیلی خوشحالم می کنی تو چه سبکی شعر میگی حالا ؟ آفرین دلنوشته واقعا سخته به به چه شود
        داداش راد رمانت خیلی خیلی خوبه با همین پارت اول کلی جذبش شدم 👏👏👏👏👏👏👌👌👌👌👌👌👌👌👌 توصیفات و دیالوگ ها همه عالی آفرین 👌

        1. هدایت تو کیمیایییی؟؟؟؟
          اجی من خودم بیشتر متن سپید نوشتم ودلنوشته هم دارم خیلی ولی شعر ۴یا۵تا هست

      1. اگ اولین بارتم باشه واقعا معلومه استعداد داری واقعا عالی نوشتی 🌷خسته نباشی دستت درد نکنه نویسنده عزیز😍

  7. آخ جوووون بالاخره اومد
    عاشق توصیفاتتون شدم خیلییییییی خوبه
    نویسنده ی واقعی شمایین

      1. سلام الی آره بخون خیلی باحاله از اون دسته رمانایی هست که با اینکه سوم شخص میگه داستانو اما عجیب جذب میشی من خوشم اومد
        خودم به شخصه قلم برام مهم تر از داستانه چون یه قلم خوب میتونه حتی یه داستان چرتو بهترین داستان دنیا جلوه بده و برعکس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن