رمان پل های شکسته

رمان پل های شکسته پارت ۳

فصل دوازدهم:

اتاق تاریک شده بود و من هنوز به عکس دو نفره ی روبروم خیره بود، همون که سهراب کت و شلوار زغالی تنش بود و ته ریش داشت. به هیچ عنوان باورم نمی شد کسی که امروز صبح زیر اون همه خاک خوابید سهرابی باشه که از عشق زیادش بهم زور می گفت! باورم نمی شه اون مردی که اخم و جذبه اش زبون دراز منو اون طور کوتاه می کرد به خاطر ترس از مرگ خودش به استقبالش رفته باشه! 

نوری که از سردر شیشه ای اتاق می زد داخل نشون می داد هنوز کسی داخل هال هست ولی صدایی نمی اومد. 

پتو رو از روم کنار زدم و از تخت پایین اومدم. یه لحظه چشمام سیاهی رفت که باعث شد خیلی سریع، دوباره روی تخت بشینم. از دیروز ظهر هیچ چیز نخورده بودم جز چند تا لیوان چای شیرین اون هم به زور نگار، نگاری که بعد از اولین حضور فرامرز جلوی مدرسه مکالمه ی درست درمونی با هم نداشتیم و حالا به خاطر شرایطم چیزی رو به روش نمی آوردم. 

هنوز روی تخت نشسته بودم که در به آرامی باز شد و فروزان اول سرش و بعد کلا وارد اتاق شد و با لبخندی گفت:

-بهتر شدی؟

با صدایی که تقریبا چیزی جز خِرخر ازش نمونده بود گفتم:

-سرم گیج میره.

کنارم نشست و گفت:

-خواهر شوهرت بنده خدا با اون حال خرابش هم نگران حال تو بود هم مادرش! دختر خوب از دیروزه لب به غذا نزدی! حواست هست که همه کس امین تویی؟

بغض کردم:

-سخته فروزان. یه حالی دارم …

لبهامو به هم فشار دادم. آروم دست هاشو دورم حلقه کرد و بازوهامو نوازش کرد. نگاهمو سرگردون دورخونه چرخوندم و گفتم:

-باورم نمیشه .

بوسه ای روی سرم نشوند و هیچی نگفت. چشمامو بستم و گفتم:

-احساس می کنم برمی گرده. نمی خوام برم خونه ی مادرش … (دوباره اشکم روون شد و صدام بیشتر گرفت) … نمی خوام تو عزاش بشینم.

صدای فروزان هم لرزید:

-مژده جان اینطوری خودتو از بین می بری! داییت چند دقیقه قبل یه سر اومد اینجا، مثل اینکه مهمون راه دور داری.

توی جام جا به جا شدم و در حالی که اشکم رو پاک می کردم گفتم:

-کی؟

صداشو صاف کرد:

-گمون کنم … خانواده ات.

دستم زیر چشمم خشک شد. با ناباوری به صورت فروزان نگاه کردم. سریع بلند شد و گفت:

-برات فرنی درست کردم. الان میارم، گلوتو بهتر می کنه.

هیچ حرفی نزدم و اون از اتاق خارج شد. به عکس رو به روی تخت زل زدم و گفتم:

-یعنی نمی تونن تو شادی هام شریکم باشن؟

خودم سریع با دستم جلوی دهنم رو گرفتم. کی قرار بود از این همه کینه ی بی دلیل خالی بشم؟

به سختی دوباره روی پا ایستادم و به سمت در اتاق رفتم. به چارچوب تکیه دادم و کمی صدامو صاف کردم و با بی حالی گفتم:

-امین کجاست؟

صدای فروزان از آشپزخونه می اومد:

-نگار بردش بیرون.

مثل برق گرفته ها گفتم:

-چی؟!!!!

فروزان در حالی که بشقاب توی دستش بود به سمتم اومد و گفت:

-بچه ترسیده بود.

به سمت تلفن رفتم:

-نگار اونو کجا برد؟ چرا ندادینش به دایی! وای! مازیار سگ خبرچین فرامرزه!

گوشی تلفن رو برداشتم. فروزان بشقاب رو روی میز گذاشت و گفت:

-آروم باش مژده! داییت کلی به نگار سفارش کرد!

شماره ی نگارو گرفتم و در جواب فروزان گفتم:

-تو فرامرزو نمی شناسی! اون کافیه حس کنه چیزی بر خلاف میلشه.

بوق سوم یا چهارم بود که نگار جواب داد:

-بله؟

با عصبانیت توپیدم:

-بچمو کجا بردی؟

نگار با تعجب گفت:

-آوردم خونه! داره با ملیکا فیلم نگاه می کنه.

به هیچ عنوان نمی تونستم به اعصابم مسلط باشم:

-اگر نمی تونی بیاریش همین الان با آژانس بفرستش اینجا.

-مژده خوبی، خب بچه داره …

صدام بالا رفت:

-همین الان نگار، همین الان می فرستیش وگرنه خودم میام دنبالش.

لحنش کمی ناراحت شد:

-باشه عزیزم، الان می فرستمش.

تلفن رو سرجاش گذاشتم. فروزان با نگرانی گفت:

-دستات می لرزه مژده! چرا اینطوری می کنی؟

با استیصال تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

-من نمی دونم چی تو سر این زن و شوهر می گذره فروزان! هر چقدر هم که نگار طرف من باشه مازیار عجیب با فرامرز صمیمیه! من مطمئنم اینکه به فرامرز از ازدواج من نگفتن هم یه قضیه ایه! قضیه ای که شاید با خودشون فکر کردن به صلاح منه. نمی دونم!

ناخنم رو به دندون گرفتم و با بغض گفتم:

-فکرم جمع نمی شه.

یهو زدم زیر گریه:

-دردم که یکی دو تا نیست!

فروزان حول کرد:

-ای وای! آروم باش دختر.

به سختی آرومم کرد و فرنی رو به خوردم داد. قاشق آخر بود که زنگ در زده شد و قبل از عکس العملی از جانب من فروزان به سمت آیفون رفت و در رو باز کرد. دقیقه ای بعد امین وارد خونه شد. با دیدنش دست هامو از هم باز کردم، به سمتم دوید و خودش رو توی بغلم انداخت. کنار گوشش گفتم:

-مرد من کجا رفته بودی؟ یادت رفته من الان فقط تو رو دارم؟

محکم گردنمو چسبید و با صدایی که می لرزید گفت:

-دوست نداشتم برم. حاجی دایی گفت اینجا نباشم.

کمی از خودم دورش کردم و نوک بینیشو بوسیدم و گفتم:

-لباس سیاهتو تنت کن. بریم خونه ی مامان سهراب.

سرش رو تکون داد و کمی ازم فاصله گرفت، دوباره به سمتم برگشت و گفت:

-یه چیز …

نگاهش بین من و فروزان گردش کرد. گفتم:

-بگو عزیزم.

-هیچی.

و به سمت اتاقش دوید. با نگرانی به فروزان نگاه کردم و با صدای آرومی گفتم:

-می بینی؟ بازدلم آشوب شد!

فروزان هم با صدای آروم جواب داد:

-بهتره فعلا باهاش در مورد خونه نگار حرف نزنی، بذار تنها بشین و کمی شرایط روحیت بهتر بشه.

سرم رو تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم تا مانتوم رو تنم کنم که به خونه ی مادر سهراب بریم. 

***

فصل سیزدهم:

از بچگی همیشه از مجالس عزا می ترسیدم. این که بخوام گریه و غش و ضعف صاحب عزا رو ببینم یه جورایی برام استرس آور بود. یادمه پونزده ساله که بودم عموم فوت کرد. وقتی وارد حیاط خونه شدیم و دختر عموم به سمتم اومد که بغلم کنه چشمم دور تا دور حیاط می چرخید که ببینم کسی نگاهمون می کنه یا نه! که متاسفانه همه به خانواده ی ما که تازه وارد حیاط شده بودیم نگاه می کردن. 

ماشین رو جلوی در خونه ی مادر سهراب پارک کردم. فروزان و امین پیاده شدن و من هنوز سر جام نشسته بودم. قلبم می کوبید. داغ دل خودم از نبود سهراب یه طرف، نگاه عجیب و غریب مردم طرف دیگه …. اومدن یهویی خانواده ام هم شده بود گل سر سبد! تازه ذهنم هم مشغول بود که بدونم امین چی می خواست بگه و چه اتفاقی خونه ی نگار افتاده!

-پیاده نمی شی مژده؟

در جواب فروزان سرم رو تکون دادم و بعد از برداشتن کیفم از ماشین پیاده شدم. به سمت در باز حیاط رفتیم. عموی سهراب که داشت با یه نفر دیگه حرف می زد برام سر تکون داد. وارد حیاط شدیم. به نسبت ظهر و مراسم خاک سپاری که اینجا قیامت بود، سر و صدایی نمی اومد.

دوباره گلوم از شدت بغض کیپ شد. نگاهم به تاک انگور بسته شده ی بالای سرم که کل حیاط رو پوشونده بود افتاد. یاد پارسال افتادم که سهراب چهارپایه گذاشته بود و انگور می چید و هر چند دقیقه هم دونه هاشو به طرف منو سحر پرت می کرد و صدای جیغمونو در میاورد. و اشرف خانم(مادر سهراب) هم به ما تشر می زد و قربون صدقه ی سهراب می رفت که:

-باز خوبه خودت انگور دوست داری میای واسه ما هم می چینی! وگرنه از دامادمون که آبی گرم نمیشه.

و صدای غر زدن سحر بلند می شد… 

-به چی نگاه می کنی مادر! به تاک انگور؟

نگاهمو به ورودی خونه دوختم. اشرف خانم با چشم های خیس نگاهم می کرد:

-از دیروز هر طرف چشم می چرخونم سهرابمو می بینم.

فشرده شدن پشت رونم رو توی مشت کوچیک امین حس کردم. بچه م هم انگار می ترسید! اشرف خانم دست هاشو برام باز کرد. به سمتش رفتم و خودم رو تو آغوشش جا دادم. از دیروز ظهر که سهراب از بینمون رفته بود کارش گریه بود. حتی دیشب توی خواب هم گریه می کرد. انگار آب رفته بود. حق هم داشت. سهراب شاید برای من گاهی اوقات تلخ می شد و تندی می کرد و ازش خاطرات بد هم داشتم. اما همیشه برای مادرش احترام قائل بود و هیچ وقت ندیدم صداشو بلند کنه.

به همراه اشرف خانم وارد خونه شدم و این، بخش عظیمی از استرسم رو کم کرد. زن عموی سهراب که خیلی هم پیر بود با لهجه ی سبزواری خودش نوحه سرایی می کرد و با این که دقیق متوجه نمی شدم چی میگه اما اونقدر دل خودم گرفته بود که بی اراده گریه کنم. بعد از شام، حدودا ساعت نه شب بود که دایی قاسم به گوشیم زنگ زد (البته گوشی قدیمی خودش که به جای گوشی شکسته ام دستم بود) و گفت که خانواده ام رسیدن و الان می خوان بیان اینجا. جالب اینجاست که دایی توی چنین شرایطی منو نصیحت می کرد که چه برخوردی داشته باشم!

فروزان بعد از شام رفته بود و امین هم به همراه سینا توی اتاق زمان مجردی سحر بودن. خودم هم روی تخت اتاق سهراب دراز کشیده بودم و از شدت سردرد با یه روسری دیگه دور سرمو بسته بودم. به در اتاق ضربه خورد و سیما دختر سحر در رو باز کرد و با صدای آرومی گفت:

-زندایی؟ بیداری؟

به سختی روی تخت نشستم و گفتم:

-جانم؟

-مامانم گفت صداتون کنم. مادرتون اینا الان تو حیاطن.

از روی تخت بلند شدم و روسری رو از دور سرم برداشتم و در حالی که قلبم به شدت می کوبید از اتاق خارج شدم. از پنجره ی بزرگ هال مادرم رو دیدم که دست گردن اشرف خانم انداخته و با صدای بلند گریه می کنه … درد مشترک داشتن. برادرم بنیامین هفده سالش بود که از بینمون رفت و مادرم هیچ وقت این درد براش عادی نشد!

خواهر بزرگم مریم و فاطیما(دخترش) و رها زن داداشم هم پشت سر مادرم ایستاده بودن. در هال رو باز کردم و همزمان مادرم از آغوش اشرف خانم بیرون اومد و نگاه ها به سمتم چرخید. آخرین بار دو سال پیش خونه ی دایی قاسم دیده بودمش. و پنج ماه پیش تلفنی باهاش حرف زده بودم، همیشه اون زنگ می زد. توی نگاه خیسش پر از حرف بود. 

بذار بگم چی می شد توی نگاهش دید … دخترم سیاه بخته! 

دستهاشو برام باز کرد. لبهامو به هم فشار دادم و دستهامو به هم پیچیدم. خودش به سمتم اومد، یه قدم مونده بود بهم برسه که خودمو توی بغلش جا دادم و بغضم با صدای بلندی شکست. پشتم رو نوازش کرد:

-جانم … دختر قشنگم….

چقدر به این آغوش احتیاج داشتم و خودم اون رو از خودم دریغ کرده بودم! قسمت هایی از زندگیم اون قدر دلم هوای مادرمو می کرد که حتی راضی بودم بشینه بالای سرم و به جونم غر بزنه!

نمی دونم چند دقیقه توی آغوش مامانم بودم که صدای جیغ شاد امین باعث شد قامتم رو راست کنم:

-سلام زندایی!

با تعجب به جهت دویدن امین نگاه کردم که خودشو انداخت تو بغل رها! و رها هم با شادی امین رو فشار داد و گفت:

-جونم. عشق زنداییش.

امین هم در حالی که تو جاش آروم و قرار نداشت گفت:

-دایی پیمان کجاس؟

یه لحظه چشمه ی اشکم خشک شد. مامان هم دست کمی از من نداشت. رها:

-رفتن خونه ی بغلی که مردها نشستن.

و امین هم بدون اینکه به سمت من برگرده پرید از حیاط بیرون، تعارف سحر برای ورود به خونه اجازه ی کنجکاوی رو از من گرفت. معلوم بود امین اونقدر با برادرم صمیمی هست که به جای «محمود» اسم مستعارش یعنی پیمان رو صدا می زد … من که می دونم! اینا همش زیر سر دایی قاسمه! تا یک ساعت بعد که خانواده م اونجا بودن همه حواسم پیش امین و پیمان بود. 

فاطیما خواهر زاده ام که فقط دو سال ازم کوچیکتر بود کنار گوشم گفت:

-اونی که داره ما رو با نگاهش می جوه کیه؟

هنوز هم مدل حرف زدنش تغییر نکرده بود. لبخند کم جونی زدم و گفتم:

-زن دایی سهراب.

فاطیما قیافه اش رو کج و کوله کرد و گفت:

-چه بدم میاد ازش. ساعت یازده شبه بگو بره خونه خودشون بکپه!

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. خیلی جدی لبش رو به دندون گرفت و گفت:

-خاک تو سرم صاحب عزاس! کجا پاشه بره؟ چه پررو ام نه؟

بی مقدمه گفتم:

-گرد شدی فاطیما!

اخم کرد و گفت:

-مرض! 

دستم رو روی لبم گذاشتم. صورتشو نزدیک تر کرد وگفت:

-ما از این شانسا نداشتیم که قیافه مون به ننه بابامون نره و به خاله خوشگلمون بره!

منظورش من و پیمان(برادر بزرگم) و بنیامین بودیم که اصلا شبیه مامان و بابامون و همین طور بقیه خواهر و برادرا نبودیم. و البته فاطیما متلک انداخت که خواهرم هم چاقه و اون به مادرش رفته. البته که مریم هم بی اندازه گرد شده بود. با لبخند کجی گفتم:

-البته فکر می کنم زندگی متاهلی بهت ساخته که چاق و چله شدی!

چشمک نامحسوسی زد و گفت:

-سه ماهمه.

بی اختیار چشم هام درشت شد و با صدای خیلی آرومی گفتم:

-مبارکه عزیز.

صدای مامان سکوت دست و پا شکسته ی جمع رو شکست:

-فاتحه مع الصلوات ولاخلاص.

من و فاطیما درست نشستیم و به همراه بقیه صلوات فرستادیم و بعد از دقیقه ای مامان بلند شد و پشت سرش رها و مریم و فاطیما هم بلند شدند. اشرف خانم به مامان تعارف زد که بمونن اما قبول نکردن و برای فردا (مراسم سوم) دعوتشون کرد و از خونه خارج شدن، چادر رنگی سرم کردم و به همراهشون تا دم در رفتم. از مردهای خانواده فقط پیمان اومده بود. به سمتم اومد و بعد از روبوسی بهم تسلیت گفت. با لبخند متعجبی گفتم:

-امین رو قبلا دیده بودی؟

لپ امین رو که دست در دستش، کنارش ایستاده بود کشید و گفت:

-این عزیز داییشه.

ذوقی که زیر پوستم دوید رو با حفظ لبخندم کنترل کردم و رو به امین گفتم:

-به مامان بزرگ سلام کردی؟

مامان با عشق به صورت امین خیره شده بود. امین خیلی جدی گفت:

-نه! من که نمی شناختمش! 

خواستم بهش تذکر بدم که مامان پیش دستی کرد:

-راست میگه پسرم! من یکی دوبار اومدم که اون هم بدون امین دیدمت!

و با نگاه سرزنش آمیزی به پیمان گفت:

-داییش هم اونقدر بی معرفت بوده که بی خبر از ما میومده دیدنش.

به امین اشاره کردم که بیاد جلو. امین هم دستش رو به سمت مامان دراز کرد و مامان هم صورتش رو غرق بوسه کرد. 

بعد از رفتنشون، من و امین هم علیرقم اصرار های اشرف خانم از خونه خارج شدیم. به محض اینکه از کوچه خارج شدیم و توی خیابون قرار گرفتیم امین سکوت ماشین رو شکست:

-از اینکه بهت نگفتم دایی پیمان رو می بینم ناراحت شدی؟

اونقدر ذهنم درگیر شده بود که اون لحظه این قسمت رو فراموش کرده بودم، اما ظاهرم رو حفظ کردم و با لحن جدی گفتم:

-خودت چی فکر می کنی؟!

با لحنی مظلومانه گفت:

-دایی پیمان و حاجی دایی گفته بودن نگم.

ابروهامو بالا فرستادم و گفتم:

-پس وقتایی که می رفتی خونه ی حاجی دایی …

اومد میون کلامم:

-همیشه که نه! بیشتر تلفنی با خودش و زندایی حرف می زدم. 

لبامو جمع کردم. امین ادامه داد:

-اما همیشه حال تو رو می پرسید ازم.

نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

-عیبی نداره عزیزم.

ساکت شد … به صورتش نگاه کردم، رفته بود توی فکر. با صدای آرومی گفتم:

-خونه ی خاله نگار خوش گذشت؟

شونه هاشو بالا انداخت:

-من دوست داشتم پیش تو باشم. 

یاد حرف غروبش افتادم که نصفه رهاش کرده بود، با من و من گفتم:

-اونجا … خونه ی خاله نگار…

به سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد. خیلی بلا بود، نگاه خبیثش نشون می داد که فهمیده دل تو دلم نیست که بفهمم چی توی ذهنش می گذره اما حرفی نمی زد. ادامه دادم:

-اتفاقی افتاده که توی فکری؟

سرش رو چند بار بالا و پایین برد و گفت:

-اون آقاهه که دم مدرسه بود …

و با لبخند کجی گفت:

-بابای یکی از …

حرفش رو با اخم قطع کردم:

-امین بخوای متلک بندازی همینجا پیاده ت می کنم تا خونه دنبال ماشین بدویی!

چشماشو گرد کرد و با تعجب نگاهم کرد. نفسم رو با کلافگی فوت کردم، خیلی عصبی شده بودم. نگاهم رو به روبرو دوختم و گفتم:

-من دروغ نگفتم … بابای یکی از بچه های مدرسه بود. حرفتو ادامه بده.

با صدای گرفته که نشون از ناراحتیش بود ادامه داد:

-دوست عمو مازیاره.

با تعجب به سمتش برگشتم:

-اونجا بود؟!!!!!

کمی خودش رو به سمت در کشید، خودم هم از صدای بلندم تعجب کردم. تند و پشت سر هم گفت:

-موقعی که می خواستم بیام پیشت جلوی در بود، خواست بهم دست بده اما من بهش اخم کردم. خب ازش خوشم نمیاد! پررو-پررو به عمو می گه چقدر قیافه ش آشناس! حالا می دونه من شناختمشا! ولی باهاش حرف نزدم که! تازه گیر داده بود منو برسونه اما من گفتم مامانم گفته سوار ماشین غریبه ها نشم.

ماشینو جلوی در خونه نگه داشتم و کلید رو به دست امین دادم و گفتم:

-در پارکینگو باز کن و خودت برو بالا، منم تا چند دقیقه دیگه میام.

سرشو تکون داد و سریع پیاده شد. چند تا نفس عمیق کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم. موبایلم رو از داخل کیفم در آوردم و شماره ی موبایل نگار رو گرفتم اما قبل از اینکه گزینه ی تماس رو لمس کنم، انگشتم رو توی هوا نگه داشتم. تا کی قرار بود اصلی ترین حرف ها و تصمیم های زندگیمو بندازم گردن دیگران. دیگه مژده ده سال قبل نیستم که به خاطر دور شدن از فرامرز پشت نگار قایم بشم!

دوباره کیفم رو برداشتم و توش به دنبال کاغذی گشتم که چند وقته سعی می کردم ندید بگیرمش! پیداش کردم رو شماره رو با گوشیم گرفتم، به ساعت نگاه کردم … یازده و نیم بود. بی توجه، تماس رو برقرار کردم و موبایل رو به گوشم چسبوندم.

بعد از کلی بوق صدای شل و وارفته ای توی موبایل پیچید:

-بله؟

از خواب بیدارش کرده بودم؟! اخمی کردم و گفتم:

-مژده ام.

-….

-نمی دونستم اینقدر زود می خوابی! می خواستم باهات حرف بزنم.

-….

نفسمو فوت کردم، با کلافگی گفتم:

-الو؟ خوابیدی؟

-لعنتی …

ساکت شدم. به من گفت لعنتی؟ دهنمو باز کردم که درشت تر بارش کنم که با صدای لرزون گفت:

-لعنتی … هنوزم صدات قشنگه!

مست بود … چشمامو روی هم گذاشتم و کف دستم رو به پام فشار دادم و زیر لب گفتم:

-بعدا زنگ می زنم.

داد زد:

-صبر کن.

ساکت موندم. شاید عقلش کامل زایل نشده بود! بعد از چند ثانیه با صدای لرزونی گفت:

-برام حرف بزن.

تماس رو قطع کردم و موبایلمو پرت کردم روی صندلی سمت شاگرد. سرمو روی فرمون ماشین گذاشتم و به اشکهام اجازه ی باریدن دادم:

-خدایا خودت عاقبتمو به خیر کن.

موبایل شروع کرد به زنگ خوردن. سرمو بلند کردم، شماره ی فرامرز بود. گوشی رو برداشتم و رد تماس دادم و در حالی که خاموشش می کردم با گریه زیر لب گفتم:

-هنوز اونقدر پست نشدم که شب اول قبر شوهرم با یه مست لایعقل دهن به دهن بذارم!

و ماشین رو به حرکت در آوردم و داخل پارکینگ بردم.

***

فصل چهاردهم:

حوله رو از روی سرم برداشتم و روی لبه ی تخت انداختم و به ساعت دیواری نگاه کردم. هشت و ربع صبح. حوصله ی سشوار کشیدن نداشتم. با موهای باز به سمت هال رفتم، در کمال تعجب دیدم که امین رو مبل داره تلویزیون نگاه می کنه. گردنش به سمتم چرخید و گفت:

-سلام، صبح بخیر.

-سلام عزیزم، چرا اینقدر زود بیدار شدی؟!

از روی مبل بلند شد و در حالی که به سمت آشپزخونه می رفت گفت:

-مامانت زنگ زد بیدار شدم.

با هم وارد آشپزخونه شدیم. شروع به چیدن میز صبحونه کردم و گفتم:

-چی می گفت؟

دستهاشو روی میز گذاشت و گفت:

-می خواست ببینه بیداریم که بیاد اینجا…

صدای زنگ در بلند شد. با چشماش به بیرون اشاره کرد و گفت:

-که اومد!

لبخندی به چهره ی بی حالش زدم و گفتم:

-قربونت برم. اگر می تونی بهش بگو مامان بزرگ.

بدون مکث گفت:

-نمی تونم.

یعنی من عاشق حرف شنوی امینم! سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به سمت آیفون رفتم، مامان بود، دکمه ی دربازکن رو زدم و توی گوشی گفتم:

-سلام، طبقه سوم. واحد پنج.

جلوی در ایستادم تا وقتی مامان و فاطیما و مریم و رها از آسانسور خارج شدند. به غیر از فاطیما که همراه من به آشپزخونه اومد بقیه توی هال نشستند.

سریع میز رو چیدم و یه سینی چای ریختم و به هال برگشتم. فاطیما و امین مشغول صبحونه خوردن شدند. رها سینی رو توی هوا از دستم گرفت و گفت:

-برو صبحونه بخور عزیز. ما راحتیم.

روی مبل نشستم و گفتم:

-ممنون. چای کافیه.

مامان مقنعه ش رو از سرش در آورد و در حالیکه با دستش موهاش رو از بغل گوشش به عقب می زد گفت:

-کی می خوای بری مسجد؟

صدای غر امین بلند شد:

-فضولی مگه؟! چقدر حرف می زنی! …. مـــامـــان؟

با صدای بلند گفتم:

-امین با خاله فاطیما درست حرف بزن.

صدای خنده ی ریز فاطیما می اومد. امین با حرص گفت:

-سر صبحی از خواب زدن بیدارمون کردن، حالا فضولی هم می کنن!

لبمو به دندون گرفتم و محکم گفتم:

-امین؟

فاطیما با خنده گفت:

-چیزی نیست عزیز. چه پسر باحالی داری! ما حرف خودمونو می زنیم شمام حرف خودتونو.

و امین خیلی جدی گفت:

-من و تو چه حرفی داریم با هم؟!

سرمو به چپ و راست تکون دادم و در جواب مامان گفتم:

-بعد از صبحونه میرم خونه ی اشرف خانم، از همونجا میریم مسجد. به خاطر یه سری مهمونای راه دورشون مراسم سه و هفت رو با هم برگزار می کنن.

مامان اما حواسش به آشپزخونه بود و یه لبخند ملیح هم روی لبش. دوباره صدای داد امین بلند شد:

-اَه! کوفتم کردی. پاشو برو دیگه!

این دفعه با صدای بلندتری تذکر دادم:

-امین؟!

فاطیما با دهن پر از آشپزخونه خارج شد و گفت:

-چه تخسه! نذاشت فضولیم کامل بشه. نم پس نمیده.

مریم به فاطیما چشم غره رفت. تعارف زدم چای بردارن و لیوان خودم رو برداشتم، گلوم هنوز درد می کرد. مامان هنوز نگاهش به در آشپزخونه بود. نگاهم رو به مریم دوختم و گفتم:

-راستی مبارکه خانوم.

پرسشی نگاهم کرد و فاطیما شروع کرد به سرفه کردن. با تعجب به فاطیما نگاه کردم که با چشم و ابرو اشاره کرد نگم. مریم با تعجب به ما نگاه کرد و بعد رو به من گفت:

-چی شده مژده؟ باز این ذلیل مرده چی گفته؟!

موندم چی بگم! مریم هنوز منتظر نگاهش بین من و فاطیما گردش می کرد، یهو چشماش آتیشی شد و رو به فاطیما گفت:

-حامله ای؟

فاطیما لباشو جمع کرد و سرشو پایین انداخت. من هم لبخند زدم و گفتم:

-نمی دونستم خبر نداری!

مریم با حرص گفت:

-ذلیل مرده اگر می گفت که نمی آوردیمش!

بعد با عصبانیت رو به فاطیما گفت:

-خودت شعورت نمی رسه که نباید مسافت طولانی تو ماشین بشینی؟ چند وقتته؟

فاطیما سر به زیر گفت:

-سه ماه.

رها دستش رو گذاشت پشت مریم و گفت:

-اشکال نداره، مبارکت باشه.

مامان سرشو زیر انداخت و فس فسش بلند شد. کاملا معلوم بود هیچی از مکالمه ی ما نفهمیده.

امین از آشپزخونه خارج شد و کنارم نشست. مریم با تعجب به مامان نگاه کرد و گفت:

-چی شده مامان؟

همین کلمه کافی بود که صدای گریه ی مامان بلند بشه. خودم هم که یه تلنگر کافی بود که بساط اشک و آهمو به راه کنم. سرمو پایین انداختم و آروم آروم اشک ریختم. مامان:

-کاش لال می شدم هیچ وقت پدرتو راضی نمی کردم که بیای دانشگاه راه دور.

رها گله کرد:

-مامان؟ این چه حرفیه!

بغضم شدیدتر شد و درد گلوم بیشتر. مامان ادامه داد:

-خودم کردم. بعدش که ازم دور شدی در حقت کوتاهی کردم.

این بار مریم با صدای لرزونش مداخله کرد:

-مامان! حالا وقت این حرفا نیست.

مامان نگاهشو دور خونه چرخوند و گفت:

-دخترم همش بیست و هشت سالشه، دو تا ازدواج ناموفق داشته. خدا منو نمی بخشه!

و به هق هق افتاد. لیوانم رو روی میز گذاشتم و بلند شدم و کنارش نشستم و همو بغل کردیم. با گریه گفتم:

-این تاوان ندونم کاری های خودمه مامان. تو مقصر نیستی.

هر چند که اون ته مهای دلم اونهارو مقصر می دونستم و گاهی با خودم می گفتم اگر بعد از ازدواجم منو ولم نمی کردن فرامرز هم اونقدر راحت ازم نمی گذشت! 

-تقصیر داره الکی نگو بهش.

سرمو بلند کردم و با غضب به امین چشم غره رفتم. شونه هاشو بالا انداخت و به طرف دیگه نگاه کرد. مامان دستمالی از روی میز برداشت و در حالی که اشک هاشو پاک می کرد گفت:

-وقتی دیدم شوهر اولت اونقدر عاشقته که از پدرت حرف شنید و بازم گفت می خوادت خیالم راحت شد که اگر ما نیستیم اون خوشبختت می کنه. که اون بی وجدان هم تو زرد از آب در اومد و …

رها با هول گفت:

-اجل بهش مهلت نداد مادر جون!

مامان و مریم و فاطیما با تعجب به رها نگاه کردن. سریع متوجه شدم که رها از دروغ من به امین خبر داره و حتما دایی قاسم بهش گفته. از حواس پرتی امین به رها سوءاستفاده کردم و به مریم امینو اشاره کردم و اونها هم منظورمون رو گرفتن و بحث رو ادامه ندادن.

فرصت نبود خبر بقیه ی اعضای خانواده رو بگیرم. البته بهتره بگم که روم نمی شد و برای خودم نداشتن وقت رو بهونه کردم و به همراه امین آماده شدیم.

ساعت سه بعد از ظهر از سر خاک برگشتیم و یه راست رفتیم خونه ی اشرف خانم. اکثر مهمان های راه دور خداحافظی کردن و برگشتن، اما خانواده ی من رفتن خونه ی دایی قاسم و گفتن چند روزی می مونن و امین رو هم با خودشون بردن. بعدازظهر یک ساعتی به اتاق سهراب توی خونه ی مادرش رفتم که استراحت کنم، همین که روی تخت دراز کشیدم موبایلم زنگ خورد، با دیدن شماره ی فرامرز اخم کردم و بعد از چند نفس عمیق جواب دادم:

-بله؟

بعد از چند ثانیه مکث گفت:

-سلام… خوبی؟

سعی کردم به حالت دیشبش فکر نکنم چون واقعا عصبانیم کرده بود، نفسمو فوت کردم و گفتم:

-ممنونم.

-دیشب … زنگ زده بودی؟!

پس یادش بود! نتونستم طعنه کلامم رو حذف کنم:

-آره، جوابمو دادی!

بلافاصله گفت:

-همیشه نمی خورم! فقط وقتایی که …

فورا با سردی جواب دادم:

-مهم نیست.

ساکت شد، حرفی که می خواستم دیشب بزنم رو گفتم تا اجازه ندم صحبتمون به حاشیه بره:

-امین روت حساس شده.

-روی یه غریبه؟

نمی دونم درست احساس کردم یا نه! اگر هنوز همون فرامرزی بود که عاشقش بودم می گفتم لحنش غمگین ترین حالت ممکن رو داشت. با صدای آرومی گفتم:

-من … بهش گفتم تو مُردی.

-می دونم.

شالم رو از دور گردنم برداشتم و گفتم:

-امین یه مقدار با بچه های هم سن و سالش فرق می کنه … چطور بگم؟ خیلی زود روی روابط من با مردهای اطرافم حساس می شه. یه جورایی ترس از دست دادن من رو داره.

با لحن بدی گفت:

-چون تجربه ی جدایی از تو رو داره.

چشمامو بستم، مطمئنا خبر داشت که دو سال از امین جدا زندگی می کردم و این کار کسی نمی تونست باشه جز نگار و مازیار! نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

-در هر حال … بهم حق بده که امینو تمام و کمال برای خودم بخوام.

ساکت بود، فکر کردم قطع کرده، بعد از چند ثانیه گفتم:

-الو؟

با صدای آرومی گفت:

-وقتی می خواستم برگردم ایران هیچ حسی به امین نداشتم.

ساکت موندم تا حرفشو بزنه.

-فربد در مورد خونه ی مهریه ات صحبت کرد و گفت که خیلی جای خوبیه و با توجه به این که اون محل تماما برج و آپارتمانه اون زمین به خاطر متراژ بالاش جون میده واسه یه مجتمع تجاری و خیلی زود می تونم خودم رو به بقیه بشناسونم … اعتراف می کنم به خاطر ملک … اومدم جلو. در واقع سر این قضیه یاد تو افتادم.

همه ی عشقی که یه زمانی بهش داشتم و بعد تبدیل شد به دلتنگی و بعد تنفر، به شکل یه پوزخند دردناکی روی لبم نشست و فقط تونستم توی دلم تاسف بخورم. ادامه داد:

-با خودم گفتم هم به ملک می رسم و هم .. خب سنی ازم گذشته … گفتم یه تیریه توی تاریکی و …

نتونستم ساکت بشینم تا به خزعبلاتش ادامه بده:

-با خودت گفتی مژده هم که احمق! هفت سال نشسته تا من بیام با یه بچه ای که از آب و گل در اومده، بزنم زیر بغل و ببرم سر خونه زندگیم!

تک خنده ی صدا داری کردم و گفتم:

-یا نه! بالاخره زنم بوده! ارزش یه مدت خوش گذرونی رو که داره… ها؟!

با صدای آروم ولی جدی گفت:

-خیلی بی ادبی!

انگار یکی منو آتیش زد! مرتیکه ی عوضی بعد از این همه سال برگشته حالا ادعای ادبش می شه. غریدم:

-خواهشا واسه من حرف از ادب نزن، که واسه من از اول دندون کرم خورده ای بودی که چند ساله کندمش و انداختمش دور!

با حرص گفت:

-از اول؟ … تو دوستم داشتی!

صدام بالا رفت:

-خر بودم.

بالاخره صدای اون هم بالا رفت:

-من الاغ هم عاشق توی خر بودم!

چه باغ وحشی راه انداخته بودیم! تنم از خشم می لرزید، پوزخند صدا داری زدم:

-هه! عشقت رو ثابت کردی! دیدم!

بازم صداش غمگین شد:

-نمی خواستم تنها برم! تو نیومدی.

لبم رو محکم به دندون گرفتم و پام رو به زمین فشار دادم، اصلا دوست نداشتم این عقده سر باز کنه، با صدای آرومی گفتم:

-دیگه هر چی بود تموم شده. می خوام در مورد امین بگم.

حرفمو قطع کرد:

-بهش بگو که نمردم.

چشمام گرد شد:

-برای چی باید این کارو کنم؟!!

با صدای خیلی آرومی گفت:

-چون … دلم می خوادش.

دهنم باز موند. اون چیزی که ازش می ترسیدم به سرم اومد. صدام به طرز عجبی لرزید:

-می خوای از من بگیریش؟

-بعدا حرف می زنیم … فعلا..

قبل از اینکه جوابی بدم صدای بوق اشغال توی گوشی پیچید، حالش بد بود؟ … آره، اما نه بدتر از من. سریع شماره ی دایی قاسم رو گرفتم. به محض اینکه «بله» گفت با گریه شروع کردم به حرف زدن:

-دایی برای چی دیروز امینو فرستادی خونه ی نگار؟ تو مگه نمی دونی اون و شوهرش چوب دوسر طلان! اون فرامرز عوضی الان زنگ زده و می گه امینو می خواد. من بدون امین می میرم دایی. به خدا یه روزم طاقت نمیارم.

گوشی رو کنارم گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم، سحر که وارد اتاق شد بدون این که بدونه علت گریه ام چیه کنارم نشست و باهام گریه کرد.

*** 

فصل پانزدهم:

سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم و چشم هامو بسته بودم. گلوم می سوخت و داخل سرم مثل ساعت تیک تاک صدا می اومد. دایی قاسم هم انگار قصد جون منو کرده بود که یه نفس حرف می زد:

-الحمدلله خانواده ی سهراب فهمیده ان. بالاخره اون ها هم شرایط تو رو درک می کنن. از این به بعد تو با اونها نسبتی نداری، باز اگر بچه دار می شدین یه چیزی! حالا به خاطر حرف مردم توی مراسم ها شرکت کن. می دونم، بالاخره سهراب شوهرت بوده و چهارسال باهاش خوب و بد زندگی کردی اما مساله ای که اینجا مهمه اینه که باید با واقعیت کنار بیاین. دیر یا زود باید تکلیف اموال سهراب مشخص بشه. توقع هم نباید داشت که کسی از حقش بگذره، منظورم تو و مادرش هستین. البته من می گم …

سرم رو بلند کردم و با کلافگی گفتم:

-دایی همه حرفاتونو قبول دارم. الان درد من چیز دیگه ایه.

نفسش رو فوت کرد و ماشین رو متوقف کرد. چشمم رو دوختم به ثانیه شمار چراغ قرمز. با من و من گفت:

-من همیشه به تصمیماتت احترام گذاشتم و از این به بعد هم مطمئن باش چیزی در مورد برخورد من تغییر نمی کنه، اما خب مژده جان قبول کن که گاهی اوقات خود آدم ها نمی تونن تشخیص بدن راه درست چیه!

دستم رو جلو بردم و درجه ی کولرو زیادتر کردم و با صدای آرومی گفتم:

-من از خونه ام جم نمی خورم.

دایی با کلافگی گفت:

-قرار نیست که واسه همیشه بری! یک سال مرخصی بدون حقوق می گیری و میری هر جا دلت خواست. حالا یا خونه ی برادرت یا دوستت یا هر جای دیگه که خودت خواستی. تا کی قراره از پدرت رو بگیری؟

نمی خواستم تو چشمای دایی نگاه کنم. نگاهم رو به مردی دوختم که آهنگ سلطان قلبها رو با آکوردئون می زد و جواب دادم:

-امین قراره توی تابستون به صورت جهشی سال دوم رو بگذرونه، نمی خوام مردسه اش رو عوض کنم.

-اینا بهونه اس. تو نمی خوای با پدرت روبرو بشی.

با ناراحتی به صورتش زل زدم. دستش رو مشت کرد و روی لبش گذاشت و به چراغ راهنمایی چشم دوخت و ماشین رو بعد از ثانیه ای به حرکت در آورد. با صدایی که می لرزید گفتم:

-یک هفته اس که شوهرم مرده … بیشتر از هفت ساله که از شوهر اولم جدا شدم … سه سال بار زندگی منو به دوش کشیدی و دوسال بعدش از بچه م نگهداری کردی … بابام کجا بود دایی؟

اشک هام جاری شدن. با کف دستم اشکهامو پاک کردم و بعد از گرفتن نفس عمیقی گفتم:

-می دونم حقمه.

-این حرفو نزن.

دستم رو به نشونه ی سکوت بالا آوردم و ادامه دادم:

-چرا دایی … حقمه. اما تا کی می خواد تنبیهم کنه؟ به خدا منتظر یه اشاره ام که با سر بدوم طرفش اما کو؟ می دونم اگر قرار به بد بودنش باشه اصلا اجازه نمیده مامان بهم زنگ بزنه چه برسه اینکه بیاد یک هفته پیشم بمونه اما من خودش رو هم می خوام.

دایی قاسم فقط با صدای آرومی زیر لب گفت:

-چی بگم؟!

سرمو دوباره به سمت راستم چرخوندم و به بیرون زل زدم و گفتم:

-از روزی که فرامرز بهم زنگ زد وگفت امینو می خواد وحشت تماس دوباره اش رو دارم … می شناسمش دایی … می دونه که استرس گرفتم و آخر هم طاقت نمیارم و خودم زنگ می زنم. موندم چی کار کنم! به امین واقعیتو بگم یا صبر کنم تا فرامرز خودش کوتاه بیاد.

ماشین رو جلوی خونه اش متوقف کرد و گفت:

-به نظرم برای جهشی خوندن امین عجله نکن. صبر کن شرایط مهیا بشه. اگر نظر منو قبول داری بذار همراه خانواده ات بره. محمود و رها عاشق امینن. خودت که می بینی! اگر هم بخوای حقیقت رو به امین بگی اونها خیلی بهتر از خودت از پس گفتن واقعیت به اون برمیان. امین که رفت من و تو با فرامرز قرار میذاریم و درست و حسابی حرف می زنیم.

با ناراحتی به دایی زل زدم و گفتم:

-من نمی تونم از امین جدا باشم!

دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:

-یه مدت دوری در ازای یه عمر داشتنش…

لبهامو به هم فشار دادم و دایی ادامه داد:

-پدرسوخته خیلی رفتارهاش به دایی بنیامینش کشیده. نمی بینی مادرت چطور نگاهش می کنه؟ خدا کریمه، شاید بره اونجا و پدرت هم با دیدنش دلش نرم بشه!

با لبهای بسته پوزخند زدم و در حالی که پیاده می شدم گفتم:

-باید با خود امین صحبت کنم.

و توی دلم ادامه دادم:

-خدا نکنه که عاقبتش مثل بینامین بشه.

بنیامین نابغه بود. پانزده سالگی وارد دانشگاه شد، اگر به خودش بود و بابا مانعش نمی شد زودتر از اینها هم می تونست بره. توی زیبایی دست کمی از پیمان یا همون محمود نداشت. اما شب قبل از یکی از امتحانات پایان ترمش خوابید و صبح که مامان می خواست بیدارش کنه دیگه بیدار نشد. علت مرگش سکته ی مغزی تشخیص داده شده بود، مامان تا مدتها بعد هر روز صبح قبل از صبحونه می رفت به اتاقش که صداش کنه اما دیگه بنیامینی نبود.

دایی کلید رو انداخت توی در و گفت:

-راستی خانم کبودوند می خواست واسه عرض تسلیت بیاد. بگم بیاد اینجا یا خونه ی خودت؟

لبخند کم جونی زدم و گفتم:

-خونه خودتونو ببینه بهتر نیست؟

دایی سعی کرد لبخندش رو پنهون کنه:

-برو داخل خونه، من نمی دونم چرا از تو نظر می پرسم؟!

در حالی که لبخندم رو کنترل می کردم وارد خونه شدم. مامان وسط هال جلوی کولر خوابیده بود و خونه تقریبا توی سکوت بود، می گم تقریبا چون صدای ضعیف غر غر امین و خنده های فاطیما می اومد. دایی با صدای آرومی گفت:

-برو بچه ات رو از دست این دختره ی پرچونه نجات بده.

با خنده به سمت اتاقی رفتم که صدای امین و فاطیما می اومد. ضربه ی آرومی به در زدم و وارد شدم. امین با دیدنم به سمتم اومد و در همون حال گفت:

-چه خوب شد اومدی، مغزمو خورد!

فاطیما دوباره خندید و گفت:

-سلام مژده، وای چقدر باحاله! روحم تازه شد به خدا.

پیشونی امینو بوسیدم و گفتم:

-به جاش با اعصاب بچه ی من بازی کردی! من نمی دونم چی بهش میگی که این طور قاطی می کنه.

روی زمین نشستم و امین هم روی پام نشست و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم. فاطیما با لبخند عمیقی گفت:

-دلم می خواد اونقدر نگاهش کنم که بچه ام این شکلی بشه، چقدر نازه نگاش کن لباشو… وای خدا!

امین به سمت فاطیما برگشت بعد از چند ثانیه نگاه کردن به فاطیما با حالت بامزه ای رو به من گفت:

-به خدا مریضه ها!

صدای قهقهه من و فاطیما بلند شد. لبمو به دندون گرفتم و خنده ام رو کنترل کردم و رو به امین گفتم:

-زشته مامان اینطور نگو.

شالم رو از روی سرم برداشتم و موهامو باز کردم و رو به فاطیما گفتم:

-بقیه کجان؟

در حالی که نگاهش قفل امین بود گفت:

-مامانم و زندایی رها تو اتاق حاجی دایی خوابیدن. دایی محمود هم رفته بیرون.

امین در حالی که به سینه ام تکیه می داد گفت:

-دایی پیمان!

فاطیما هم با حالت بامزه ای گفت:

-تو بهش بگو پیمان. ولی ما نمی تونیم، چون عادت می کنیم و یهو جلوی بابابزرگ از دهنمون در میره اون موقع خر بیار و باقالی بار کن.

در حالی که لبخند غمگینی روی لبم بود گفتم:

-هنوزم حکم حاکم و مرگ مفاجات؟!

پوزخندی زد و گفت:

-حاکم! … کی؟… بابابزرگ؟ نه بابا! بنده خندا فقط ازش همین حکم های کوچولو مونده. هر چند که هنوز همه ازش حساب می برن اما مثل اون موقع ها حکومت نمی کنه!

با غم نگاهم کرد و گفت:

-روزای اول ازدواجت هی منو می کشید کنار و با تیکه و متلک می پرسید « خاله جونت چطوره؟ الان تو خوشبختی غرقه دیگه نه؟». می دونست اونقدر با هم صمیمی بودیم که رابطه مون رو قطع نکنیم، نمی دونست خانوم بی عرفت تر از این حرفاست که تا من زنگ نزنم سالی یک بار هم به ما زنگ نمی زنه!

آهی کشیدم و اون ادامه داد:

-اون موقع ها بچه بودم با خودم می گفتم بابابزرگ چقدر سنگدله! اما الان می فهمم که با همون نیشو کنایه ها می خواسته خیالش از بابت تو راحت بشه.

امین ساکت بود و گوش می داد، می دونستم داره همه رو یکجا جمع می کنه که یهو یه حرفی بزنه که تو جمع کردنش بمونم! ساکت موندم و دستم رو تو موهای امین فرو بردم و پوست سرش رو ماساژ دادم. فاطیما با صدای آرومی گفت:

-چرا بهش زنگ نمی زنی؟

با ناراحتی نگاهش کردم و دوباره به موهای امین چشم دوختم.ادامه داد:

-عزیز دردونه ش بودی. کسی جرات نداشت بهت چپ نگاه کنه. یادته وقتی امیرعلی اومد خواستگاریت؟

با یادآوری خواستگاری پسرعموم لبخند کم جونی روی لبم نشست و سرم رو تکون دادم. فاطیما هم کمی لحنش شاد شد و گفت:

-دایی محمد یقه جر می داد که مژده باید زن امیرعلی بشه، هی اُرد می داد که «همین که من گفتم».

آروم خندید و گفت:

-چقدر جیگرم خنک شد وقتی بابابزرگ با پشت دست زد تو دهنش و گفت « هروقت من مردم وسط خونه ی من وایستا و سر خانواده ام عربده بکش».

با لبخند غمگینی گفتم:

-چه خبر از امیرعلی؟

و به صورتش زل زدم. با لبخند عمیقی گفت:

-یه دختر یک ساله داره. گمون کنم دایی هیچ خبری برات از اون ور نمیاره نه؟

سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

-خودم ازش خواستم که هیچی نگه.

-نمی خوای بدونی اسم دخترش چیه؟!

قبل از اینکه من حرفی بزنم امین رو به فاطیما گفت:

-اینطور که تو میگی حتما گذاشته مژده دیگه!

فاطمیا ابروهاشو بالا فرستاد و گفت:

-دمت گرم جغله! کم کم دارم عاشقت می شم.

امین قیافه شو کج و کوله کرد و باعث شد لبخند بزنم و روی موهاشو ببوسم. امیرعلی هم دیوونه بود ها!!

امین بدون این که به سمتم برگرده گفت:

-مامان چیزی شده؟

موهاشو نفس کشیدم و گفتم:

-چطور؟!

نفس عمیقی کشید و گفت:

-ناراحتی.

دستامو دورش حلقه کردم و بی مقدمه گفتم:

-دوست داری با دایی پیمان بری خونه شون؟

سرش رو به سمتم چرخوند و نگاهم کرد. لبخندی زدم و گفتم:

-منم به کارهام سر و سامون میدم و میام.

در کسری از ثانیه صورتش خشمگین شد:

-چه کارهایی؟!

دستامو از دورش باز کردم و امینو روبروم نشوندم و گفتم:

-من درگیر مدرسه ام. اینجا همه ش ناراحتی و غم و غصه اس. هی میرم خونه اشرف خانم! با دایی اینا برو، اگر دوست داشتی به دایی می گم یه مدرسه ثبت نامت کنه و واست کتاب های سال دوم رو بخره و شهریور امتحان بدی.

خودشو عقب کشید و گفت:

-اگر تو نیای نمیرم.

فاطیما به سمتمون اومد و رو به امین گفت:

-خب بیا خونه ی ما.

امین با اخم بهش گفت:

-نه که خیلی ازت خوشم میاد!

فاطمیا با لبخند سرشو کج کرد و گفت:

-من که خیلی دوسِت دارم!

امین بی تفاوت به فاطیما به سمتم برگشت و گفت:

-چرا می خوای منو بفرستی برم؟

درمونده سرم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم:

-فقط می خوام تابستون خوبی داشته باشی.

به سمتم اومد و دستاشو دور گردنم حلقه کرد:

-مامان؟

به صورتش نگاه کردم:

-جان مامان؟

گونه ام رو بوسید و هیچی نگفت. بغلش کردم و در حالی که به خودم فشار می دادمش گفتم:

-نمی خواد جایی بری عزیزم. هر وقت کارهامو کردم با هم می ریم.

فاطیما با حرص گفت:

-خسته نباشی.

رو به فاطیما گفتم:

-نمی بینی؟!

و امین رو اشاره کردم. سرش رو به چپ و راست تکون داد و از اتاق بیرون رفت. هیچ کس نمی فهمه چقدر به امین وابسته ام! من که جز امین کسی رو ندارم! تنها دارایی من امینه که حالا پدر بی وجدانش سر از گور در آورده و خیلی ریلکس میگه دلم میخوادش!! میخوام صد سال سیاه نخواد!

اشکم چکید و صورت امین رو غرق بوسه کردم. اون موقع که من به دنیا آورده بودمش و تا چند روز از شدت درد نمی تونستم از پس ساده ترین کارهام بربیام فرامرز کجا بود؟ وقتی می رفتم سر کلاس دانشگاه و سینه هام از پر شیری درد می گرفت و می فهمیدم بچه ام توی خونه گرسنه شه و خیالم به هیچ وجه آروم نمی شد و همش نگران بودم، فرامرز کجا بود؟! وقتی امین مریض می شد و صبح تا شب و شب تا صبح بی تابی می کردم و جون دایی رو بالا می آوردم با گریه هام، فرامرز کدوم گوری بود؟! که حالا دلش می خوادش!! به هق هق افتادم، امین با تعجب نگاهم کرد. با صدایی که می لرزید گفتم:

-بعضی آدم ها … اونقدر محبت و توجهشون رو ازت می گیرن که تو با خودت می گی اونها مردن!

امین با گیجی نگاهم کرد. نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

-چقدر دوستم داری امین؟

بی معطلی گفت:

-اونقدر که نمی تونم بشمارم.

با لبخند گریه کردم و گفتم:

-اگه یه روز بفهمی یه دروغ بزرگ بهت گفتم چی کار می کنی؟

بدون معطلی گفت:

-چی شده مامان؟

صورتش رو بوسیدم و گفتم:

-بعضی وقتها، یه آدمی زنده اس اما ما به خودمون می گیم اون مرده. می دونی چرا؟

سرشو تکون داد و گفت:

-آدمی که ازش بدمون میاد.

سرمو تکون دادم و گفتم:

-آدمی که بدی کرده باشه. آدمی که دوستش داشتیم و توقع نداشتیم که بدی کنه. آدمی که یهو میذاره و میره و اونقدر تنها می شیم که به خودمون میگیم اون مرده.

سوالی نگاهم می کرد. چشمامو بستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم:

-اونقدر به خودمون می گیم اون مرده که باورمون می شه واقعا دیگه نمیاد. چون باورمون شده به بقیه هم می گیم. اونقدر که بقیه هم باورشون …

-بابام؟

نفسم حبس شد، اما چشمامو باز نکردم. لبهامو به هم فشار دادم. دست های امین از دور گردنم شل شد. با وحشت چشمامو باز کردم و دستام رو دورش حلقه کردم و گفتم:

-وقتی تو رو حامله بودم گذاشت و رفت.

دستاشو به شونه ام تکیه داد و کمی خودش رو عقب کشید. قلبم نمیزد! با ترس نگاهش می کردم. مشکوک دوباره تکرار کرد:

-بابام؟!!!

نتونستم صدای گریه ام رو کنترل کنم. چرا گفتم؟! من که این همه سال سکوت کرده بودم چرا اینطور بی مقدمه بهش گفتم؟ … چرا بدون مشورت با یه مشاور بهش گفتم؟! خودمو به سمتش کشیدم:

-فکر نمی کردم برگرده! اگر کسی به گردن تو حق پدری داشته باشه اون حاجی داییه!

چونه اش لرزید. چونه اشو بوسیدم:

-قربونت برم. حرف بزن مامان!

تو یه حرکت خودشو عقب کشید و به سمت در دویید. سریع جست زدم:

-امین صبر کن.

درو باز کرد و بیرون رفت. با گریه بلند شدم. دایی وسط هال بود:

-چی شد؟

امین به سمت در هال دویید و بیرون رفت. با گریه گفتم:

-دایی گفتم که فرامرز …

دایی سریع موضوع رو گرفت و دنبال امین از خونه خارج شد. مامان با چشمهای گرد شده وسط هال نشسته بود فاطیما به سمتم اومد. با گریه روی زمین نشستم:

-خراب کردم … کاش لال می شدم و زبون وامونده ام به کار نمی افتاد.

فاطیما با ناراحتی گفت:

-درست میشه مژده.

رها و مریم هم که توی چهارچوب در اتاق ایستاده بودن به سمتم اومد. رها با صدای آرومی گفت:

-امین فقط یه کم حول کرده … وگرنه بچه ی عاقلیه.

***

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن