codebazan

رمان پل های شکسته

رمان پل های شکسته پارت ۵

فصل بیستم:

فروزان با خنده گفت:

-پس یه جین بچه این!

خندیدم و گفتم:

-حالا چی شده به شجرنامه ی من علاقمند شدی؟!

خودکارش رو توی دستش چرخوند و گفت:

-هیچی می خوام از خانواده ت بگی تا یادت بیفته که دلت براشون تنگ شده.

خندیدم و گفتم:

-خدا رو شکر که تابستونا فقط دو روز در هفته میایم، وگرنه از شدت کم کاری شدیدا آسیب می دیدی!

با خنده اخم کرد و گفت:

-بابا من ازت خیلی بزرگترم! یه احترامی چیزی!

نصیریان با سینی چای وارد دفتر شد و گفت:

-از این به بعد حقوق آبدارچی رو هم خودم می گیرم.

به حرفش خندیدیم. سینی رو روی میز فروزان که کنار من بود گذاشت و لیوان چای خودش رو برداشت و پشت میزش نشست. فروزان دست از فضولی کردن توی کار کارگرها کشید و نگاهش رو از پنجره گرفت و رو به من گفت:

-اینایی که اومده بودن عزا خواهر و برادر بزرگت بودن؟ یا ازاینا بزرگتر هم داری؟!

نیم خیز شدم و یکی از لیوان ها رو برداشتم و گفتم:

-مریم خواهرم بچه ی اوله که بیست سال ازم بزرگتره. بعد پیمانه، بعد داداش محمدم و بعد مائده، بعدش هم که بنیامین بود که خیلی وقت پیش فوت شد.

هر دو همزمان خدابیامرزی گفتن. تشکری کردم و گفتم:

-همه اختلاف سنیشون دو سال یا سه ساله، فقط من بودم که از بنیامین ده سال کوچکتر بودم.

نصیریان با خنده گفت:

-از دستشون در رفتی.

با اینکه زیاد باهاش اهل شوخی نبودم ولی به حرفش خندیدم و گفتم:

-دقیقا! و مادرم زیاد راضی نبوده و خجالت می کشیده که بقیه بفهمن بارداره چون سنشون زیاد بوده، پدرم که چهل رو هم رد کرده بوده! ولی خب به خاطر غضب خدا و اینطور چیزا منو نگه داشتن! البته که دلگرمی های پدرم هم بی تاثیر نبوده.

نصیریان خودش رو جلو کشید و روی میزش تکیه داد و گفت:

-معمولا اینطور بچه ها که تو سنین بالای پدر و مادرشون به دنیا میان خیلی هم عزیز می شن.

فروزان با لبخند عمیقی در سکوت به بحث ما گوش می کرد. لبخند غمگینی روی لب نشوندم و گفتم:

-واقعا همینطور بود. پدرم آدم مستبد و یک کلامی بود. مخالف درس خوندن دختر نبود اما اجازه نمی داد که خارج از شهر بخونن، اما در مورد من خیلی زود کوتاه اومد.

با خنده اضافه کردم:

-وقتی کوچیک بودم یه جورایی خواهر و برادرهام بهم حساس شده بودن. از اون بچه لوس هایی بودم که آخر شب گزارش کار همه رو کف دست بابام می گذاشتم.

هر دو خندیدن و فروزان با بدجنسی گفت:

-خیلی هم بهت میاد.

خواستم جواب بدم که صدای گوشیم بلند شد، از روی میز برداشتم و به صفحه اش نگاه کردم، فرامرز پیام داده بود:

-سلام. من مدرسه ام، می تونی بیای از دفتر بیرون ببینمت.

نفس عمیقی گرفتم و در جوابش تایپ کردم:

-سلام. ترجیح میدم توی مدرسه نبینمت.

و پیام رو ارسال کردم. وقتی می گفت توی مدرسه ام پس معلوم بوده فروزان متوجه شده که اینطور با لبخند هی به پنجره نگاه می کنه، هی به من. ساکت به بحثی که نصیریان در مورد مبلغ اضافه کاری ها پیش کشیده بود گوش می دادم. فرامرز جواب داد:

-اگر اشکالی نداره، امشب شام با هم بریم بیرون.

سریع به دایی اس دادم:

-سلام. خسته نباشی. فرامرز الان ازم خواست امشب باهاش شام برم بیرون. زود جواب بدین لطفا.

و دایی هم واقعا خیلی زود جواب داد:

-سلام. قبول کن ولی بگو تنها نمیام.

در جواب فرامرز نوشتم:

-باشه، ولی تنها نمیام.

با تاخیر جوابم رو داد:

-باشه. ساعت هفت آماده باش، میام در خونه ات دنبالت.

نصیریان در حالی که به سمت جالباسی می رفت گفت:

-من دیگه میرم. بفرمایید خونه.

ازش تشکر کردیم و بعد از خداحافظی رفت. سریع به سمت فروزان برگشتم، با لبخندی گفت:

-اونم موبایل دستش بود … درست حدس زدم؟

خندیدم و گفتم:

-داری واسه خودت یه پا کارآگاه می شی.

لبخند عریضی زد و گفت:

-فضولیه بپرسم چی می گفت؟

لبهامو به هم فشار دادم و گفتم:

-امشب با هم شام میریم بیرون.

ابروهاش بالا رفت و گفت:

-من به خودم این اجازه رو میدم که فضولیمو بیشتر کنم … به نظر من اصلا کار درستی نیست. بیشتر به خاطر شرایط خودت میگم. شهر کوچیکه و مردم عقلشون به چشمشون!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-راستش دایی گفت قبول کنم و بگم که تنها نمیام. فرامرز هم این موضوع رو قبول کرد.

چونه اش رو خاروند و گفت:

-خب باز این یه چیزی! داییت میخواد بیاد؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم:

-حتما دیگه! من که کسی رو ندارم. یه نگار بود که اون هم بعد از مراسم خاک سپاری سهراب دیگه باهاش تماسی نداشتم.

با خنده گفت:

-می تونم خودم رو دعوت کنم؟! البته منم تنها نمیام تا مزاحم شما نباشم.

با خوشحالی گفتم:

-خیلی هم عالی! اینطوری شرمنده ی دایی هم نمیشم. آخه اون دفعه فرامرز خیلی واضح نارضایتیش رو از حضور دایی به زبون آورد.

گوشیشو دستش گرفت و به شوهرش زنگ زد و هماهنگ کرد، من هم همزمان به دایی زنگ زدم و خیالش رو راحت کردم که فروزان و شوهرش هم میان. و قرار گذاشتیم که ساعت هفت شب جلوی خونه ی من همدیگه رو ببینیم و فروزان قول داد که شوهرش رو راجع به وضعیت من روشن کنه.

بعد از مدرسه یه سر به خونه ی اشرف خانم زدم و در مورد قرآن خوانی فردا شب خبر گرفتم، ولی خب به خاطر ناراحتی که دو روز قبل پیش اومده بود ناخوآگاه یه دافعه ی کمرنگ بین من و اشرف خانم حس می شد، هر چند که من همه جوره این زن رو قبول داشتم و واقعا محترم بود!

از ساعت شش و نیم حاضر و آماده روی مبل نشسته بودم و یک ساعت قبل به فرامرز هم گفته بودم که دوستم به اتفاق همسرش همراهمون میان. تنها کاری که روی صورتم انجام داده بودم تمیز کردن صورتم به غیر از ابروهام بود، البته خیلی کم مو بودم و احتیاجی هم به این کار نبود! هیچ آرایشی هم روی صورتم وجود نداشت جز یه لایه کرم مرطوب کننده. نه برق لبی و نه حتی ریمیلی!

مانتوی کرپ مشکی که سر آستین هاش گیپور طلایی کار شده بود به همراه شال مشکی پوشیده بودم. با فشرده شدن زنگ خونه از روی مبل بلند شدم و در جواب فرامرز که منتظر بود گفتم:

-الان میام.

و همزمان که کفش می پوشیدم به فروزان زنگ زدم و قبل از اینکه سلام و علیکی داشته باشیم گفت:

-رسیدیم جلوی در … آهان آقای آزاد رو دیدیم.

و قطع کرد. به ساعت موبایلم نگاه کردم، راس ساعت هفت! 

در خونه رو قفل کردم و خودم رو به جلوی آپارتمان رسوندم. نمی دونستم باید ماشین بردارم یا نه. سوار ماشین فرامرز بشم یا پیش فروزان بشینم! با هر سه نفر سلام و احوال پرسی کردم و کنار فروزان ایستادم. فرامرز که مثل من یه تیپ کاملا معمولی و بدور از هر نوع تشریفاتی مثل کت و شلوار زده بود خیلی جدی رو به شوهر فروزان گفت:

-اگر ایرادی نداره، شما ماشین رو همینجا پارک کنید همگی با ماشین من بریم.

علی آقا هم که معلوم بود حسابی در جریان قرار گرفته، روی هوا پیشنهاد رو قبول کرد و من واقعا یه نفس راحت کشیدم. در پارکینگ رو باز کردم و علی آقا ماشین رو داخل پارکینگ برد. بعد همگی سوار ماشین فرامرز شدیم. خوشبختانه به سمت رستوران سنتی خارج از شهر رفت، جایی که بیشتر مهمانانش غریبه بودن و از داخل شهر کسی زیاد به اونجا نمی رفت. باید خدا رو شکر می کردم که فرامرز امشب شعورش زیاد شده بود!

وقتی رسیدیم من و فروزان با هم جلوتر راه افتادیم. با صدای آرومی گفت:

-چی شد که قبول کردی باهاش راه بیای؟

با یادآوری نصیحت الناز لبخندی زدم و گفتم:

-راستش تقریبا قانع شدم که بهتره آروم باشم و هی چنگ و دندون نشونش ندم.

-خانم ها از این طرف.

علی آقا بود که صدامون زد، برگشتیم و همراهشون از پله های سنگی بالا رفتیم و به سمت یکی از تخت ها که زیر درخت بود و دور از دید بود رفتیم. یک بار دیگه خدارو شکر کردم. رستوران خیلی خلوت بود و ما هم کاملا از دید بقیه ی مشتری ها دور بودیم. چرا که کسی به سمت تخت های بالا نیومده بود. با خیال راحت کفش هامو درآوردم و سمت دیگه ی تخت نشستم و به پشتی تکیه دادم. فروزان هم خواست کفش هاشو دربیاره که علی آقا مانع شد و گفت که تخت کناری بشینن. فروزان سوالی و نگران نگاهم کرد و من هم با دودلی بهش لبخند زدم که یعنی اشکال نداره. فرامرز که حسابی گرفته به نظر می اومد تو فاصله ی یک متری من نشست و با صدای آرومی گفت:

-خوبی؟ اوضاع روبراهه؟

لبخند گیجی زدم و چیزی نگفتم. دلم می خواست بگم اوضاع تا قبل از برگشت تو روبراه بود. یا حداقل اینطور فکر می کردم! دست به سینه شد و گفت:

-چه خبر از امین؟

به شوخی گفتم:

-اسمش رو یاد گرفتی!

صورتش در هم رفت، من قصد کنایه زدن نداشتم! لبامو جمع کردم و ساکت موندم و به مردی که به سمتمون می اومد تا سفارش بگیره زل زدم. تخت کناری ایستاد، علی آقا به سمت ما برگشت و رو به فرامرز گفت:

-شوید پلو با ماهی خوبه؟!

فرامرز بلافاصله جواب داد:

-نه، مژده دوست نداره.

نگاهم سریع کشیده شد به سمت فروزان و شوهرش تا عکس العملشون رو ببینم. فروزان فقط ثانیه ای نگاهم کرد و لب هاشو به هم فشار داد تا نخنده و به سمت دیگه ای زل زد و علی آقا هم معلوم بود اصلا تو باغ نیست. فرامرز گفت:

-ما جوجه زعفرونی می خوریم. با همه مخلفات.

مرد بعد از گرفتن سفارش رفت و فرامرز با لبخندی مصنوعی گفت:

-امیدوارم ذائقه ات تغییر نکرده باشه چون حسابی ضایع میشم!

پوزخندی زدم و گفتم:

-ناامید نباش، در مورد غذا تغییری نکرده.

و خودم سریع فهمیدم که چه حرف زشتی زدم! آخه جز غذا چه چیزی به ذائقه ربط داره!؟ فرامرز اخمی کرد و نگاهش رو از من گرفت و مثلا به منظره رستوران زل زد! لبم رو برای چند ثانیه به دندون گرفتم و با صدای آرومی گفتم:

-گفتی می خوای منو ببینی.

بدون اینکه به سمتم برگرده سرش رو چند بار تکون داد و گفت:

-از این همه تنش خسته شدم. زندگیم به مسخره ترین شکل ممکن داره می گذره و من تنها چیزی که از سی سال زندگیم به دست آوردم یه تجربه ی شکست و یه عالمه خریت محضه!

خواستم تایید کنم اما ساکت شدم. به سمتم برگشت و گفت:

-فکر می کنی اگر اعتراف کنم تحت تاثیر قرار بگیری؟

ناخواسته خندیدم و گفتم:

-تنها قسمت مثبت تو همین اعتراف کردناته!

انگار فهمید که چقدر توی بیان جمله ام غم بود. لبش رو به داخل دهنش کشید و با ناراحتی گفت:

-واقعا دلم می خواد امینو ببینم.

نفس عمیقی گرفتم و ساکت موندم. سرش رو بالا آورد و با امیدواری بهم چشم دوخت و گفت:

-تنها چیزیه که روم میشه در موردش ازت خواهش کنم.

بغض لعنتیم باز سر و کله اش پیدا شد. با صدایی که سعی می کردم به لرزشش توجه نکنم گفتم:

-آروم شدی! تهدیدات کو؟

پوزخندی زد و گفت:

-اگر قرار بود کارساز باشه، هشت سال پیش همراه من اومده بودی و الان من و تو، توی خونه ی خودمون داشتیم شمع نهمین سالگرد عقدمون رو فوت می کردیم.

انگار یکی یه سطل آب یخ روم خالی کرد! لعنتی! اصلا یادم نبود… این بدترین اتفاقی بود که می تونست بیفته. هنوز چهلم سهراب نشده بود، هنوز من در عده ی اون به سر می بردم، اونوقت با شوهر سابقم به مناسبت سالگرد عقد و عروسیمون شام اومده بودم بیرون!!!

دسته ی کیفم رو توی مشت گرفتم و قبل از اینکه تکون بخورم، فرامرز متوجه قصدم شد و سریع دستش رو جلو آورد و کیفم رو گرفت، چون حواسم به عکس العمل اون نبود کیف خیلی راحت از دستم در اومد، با ناراحتی نگاهش کردم. اخم کرد و گفت:

-خواهش می کنم، فقط بشین و شامت رو بخور و بذار در مورد امین حرف بزنیم، قول میدم دیگه حرفی از گذشته نزنم!

اونقدر مظلومانه این حرفو زد که باورم شد قصد اذیت کردنم رو نداره. از حالت دفاعیم خارج شدم و دوباره تکیه دادم، دستم رو به سمتش دراز کردم و اون هم با دو دلی کیف رو به دستم داد، دقیقه ای بعد غذاها رو آوردن ولی من واقعا اشتهام پریده بود و دوست داشتم هر چه زودتر برگردم خونه و گریه کنم، شاید از سهراب معذرت خواهی می کردم! شاید به امین زنگ می زدم و اصلا شاید شبانه راه می افتادم به شهر و خانه ی پدریم. برای یک لحظه اونقدر دلم گرفت که نمی دونستم بهترین کار چیه!

لیمو ترشی برش داد و دستش رو روی تکه های جوجه نگه داشت و گفت:

-بریزم؟

سرم رو به نشونه ی ندونستن کج کردم و اون آب لیمو رو روی نصف تکه ها ریخت. گلومو صاف کردم و گفتم:

-واقعا چه حسی به امین داری؟

چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:

-نسبت بهش بی احساس نیستم.

پوزخند دردناکی زد و گفت:

-حداقل اون مثل پدرش بی غیرت نیست!

ابروهام بالا رفت، نه، مثل اینکه واقعا فرامرز یه چیزیش می شد امشب! اولین بار بود که این شکلی خودش رو متهم میکرد! برای اینکه از جو بد بینمون خارج بشیم من سریع تر دستم رو جلو بردم و بشقاب بزرگ غذام رو برداشتم. اما فرامرز همچنان ثابت مونده بود، با صدای آرومی گفتم:

-اومدیم که حرف بزنیم! پس هر چی لازمه بگو.

بعد از چند ثانیه توی چشم هام خیره شد و گفت:

-از من متنفر شده مگه نه؟! وقتی بهش .. گفتی که من … زنده بودم! خب اون … خیلی باهوشه.

شونه هامو بالا انداختم و بعد گفتم:

-فقط می خوام بدونی من هیچ تلاشی برای بد جلوه دادن تو نکردم. فقط واقعیت رو گفتم. اون چیزی که اتفاق افتاده بود … نه اون چیزی که منو آزارم می داد.

سرش رو چند بار تکون داد و گفت:

-یعنی به خوب شدن رابطه ی امین با خودم امیدوار باشم؟

دلم به هم پیچید، با تاخیر سرم رو به معنی «نمی دونم» تکون دادم و اولین قاشق غذام رو توی دهنم گذاشتم تا بغضم رو قورت بدم! یعنی امکان داشت امین بهش وابسته بشه و از من فاصله بگیره؟ می تونم همه سعی ام رو بکنم تا امین از فرامرز متنفر بشه اما وجدانم اجازه چنین خیانتی رو نمی ده! بالاخره امین بزرگ می شه و دیر یا زود با واقعیت روبرو می شه.

-این مدتی که برگشتم خیلی از بچه های دانشگاه رو دیدم. هر کدوم یه جور مشغولن.

با حسرت آهی کشید و گفت:

-فکر کنم فقط منم که تازه دارم شروع می کنم!

پوزخندی زدم و در سکوت به غذا خوردن بی لذت و بی اشتهام ادامه دادم.

همونطور که حدس می زدم حرف جدیدی وسط نبود! اون می خواست امین رو ببینه، فقط مودبانه تر درخواستش رو بیان کرد، البته اگر من خودم توسط حرفهای الناز قانع نشده بودم که همچنان تلاشش بی نتیجه بود و شاید ته حرفاش باز اون جمله ی کذایی رو می گفت که «کاری نکن از طریق قانون امینو بگیرم!» از همه بدتر این بود که امشب، هم تاریخ با عقد و همین طور جشن عروسی مختصرمون بود. چقدر همه چیز زود گذشت! دقیقا نه سال پیش، چنین ساعتی من لباس سفید پوشیده بودم و سر سفره ی شیشه ای عقد نشسته بودم. اون موقع ها سفره های آینه ای مد بود، با اون حوضچه ی وسطش! 

فرامرز کنارم نشسته بود و چنان دستم رو فشار می داد که انگار می خوام فرار کنم!

اعضای خانواده ام غریبه تر از غریبه گوشه ای از مجلس بودن و پدرم کنار پدر فرامرز و عاقد نشسته بود. سرش پایین بود و برای ثانیه ای نگاهم نکرد، حتی اون موقع که جواب بله دادم و مثلا برای حفظ ظاهر جلو اومد و پیشونیم رو بوسید و تبریک هم نگفت!

-رفتی تو فکر؟!

از گذشته ها فاصله گرفتم و به فرامرز چشم دوختم. با ناراحتی حرف دلم رو زدم:

-کاش نه سال پیش، قبل از بله گفتن از کنارت بلند می شدم و همراه خانواده ام به شهرم برمیگشتم.

فرامرز اخم کرد، نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

-وقتی امین برگشت یه روز بهت زنگ می زنم تا باهاش صحبت کنی و قرار بذاری.

هنوز اخم داشت، سرش رو تکونی داد و گفت:

-من واقعا دلم می خواست خوشبختت کنم.

سر رو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:

-آره. خوشبخت شدم … فقط حواست باشه با امین منطقی حرف بزنی. یه مقدار بدقلقه.

با ناراحتی بهم نگاه می کرد. یه کم اون ته مهای دلم احساس خنکی می کرد. هر چقدر هم که من مقصر باشم، هر چقدر که من هم کوتاهی کرده باشم! اما این من بودم که از امین مراقبت کردم، اونم بدون حضور فرامرز! 

-بابا، تمام مدتی که از پیشت رفتم سرزنشم می کرد.

به صورتش نگاه کردم. نفس عمیقی گرفت و گفت:

-مخصوصا روزای آخر … (با لبخندی حرفشو به این شکل ادامه داد) اونجا Human Resource خوندم.

ابروهامو بالا دادم:

-ارشدتو گرفتی؟

سرشو تکون داد. ناخواسته پوزخند زدم. و اون ادامه داد:

-بعد از چند ماه رفتیم آمریکا، درسم رو ادامه دادم که پیش پدرم باشم. هفت سال خرج کرد تا آثار جنگ رو تو ریه هاش کنترل کنه … آخرش هم که هیچی به هیچی!

با بی تفاوتی پرسیدم:

-تو که مدیریت منابع انسانی خوندی چرا اومدی دنبال بساز و بفروش؟

با لبخندی گفت:

-درس رو الکی خوندم. فقط واسه وقت گذرونی، از همون موقع فربد تو گوشم خونده بود که حرفه ی اونو ادامه بدم. من فقط منتظر درمان بابا بودم.

و ادامه نداد که «یا مردنش» خب البته بی انصافی بود که بخوام پیش خودم حرفش رو اینطور ادامه بدم، در هر حال پدرش بوده!

بعد از شام چند دقیقه ای هر چهار نفر روی یک تخت نشستیم و علی آقا و فرامرز در مورد ملک و املاک حرف زدن و وقتی به فروزان اشاره کردم اون هم سریع بحث رو جمع کرد و به خونه برگشتیم. فرامرز به محض رسیدن و رفتن و علی آقا و فروزان یه شب بخیر کوتاه بهم گفت و رفت.

حالم نه خوب بود نه بد، فقط دوباره ذهنم به گذشته ها می رفت. ساعت ده شب بود، مانتوم رو در آوردم و روی مبل نشستم. ذهنم یک جا آروم و قرار نداشت. صدای زنگ موبایلم بلند شد، از کیفم در آوردمش، شماره ی پیمان بود و حتما امین بود، لبخندی زدم و جواب دادم:

-سلام.

حدسم درست بود:

-سلام مامان. خوبی؟

-ممنون. تو خوبی قربونت برم؟ دایی اینا خوبن؟

-همه خوبن … مامان؟

صداش که یهو مظلوم شد دلم گرفت.

-جان مامان؟

من و من کرد و گفت:

-دایی پیمان با حاج دایی حرف می زدن … امشب با بابام بیرون رفته بودی؟

توی دلم فحشی نثار دایی قاسم کردم و گفتم:

-گوش واستاده بودی؟

حق به جانب گفت:

-نه به خدا! دایی پیمان وسط خونه بلند بلند با تلفنش حرف میزدن … خب می شنوم دیگه! الان بهش گفتم می خوام با تو حرف بزنم.

نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

-آره با بابات بیرون رفته بودم. در مورد تو حرف زدیم.

ساکت بود. با ناراحتی ادامه دادم:

-می خواد باهات حرف بزنه.

با دودلی گفت:

-میخوای برگردم؟

لبخند غمگینی روی لبام نشست:

-هر وقت دوست داشتی برگرد.

-دوست دارم پیشم باشی. پس تو هم بیا.

بغض کردم و نگفتم از جمعی که امین بینشونه خجالت می کشم، فقط گفتم:

-من نمیتونم بیام. دوشنبه ها و چهارشنبه ها باید برم مدرسه. فردا شب هم مثل پنج شنبه ی قبل قرآن خوانی سهرابه.

نفس عمیقی گرفت و گفت:

– پس من میام که واسم کتاب هم بخری، درس بخونم … راستی.

لبم رو به دندون گرفتم که گریه نکنم. با صدای ضعیفی گفتم:

-جان؟

با انرژی گفت:

-چه بابای باحالی داری. هر روز صبح با هم میریم ورزش و بعد نون می گیریم. تازه دیروز یک ساعت باهام بدمینتون بازی کرد که من بُردم. وای مامان (با صدای بلند خندید) واسم کتلت درست کرد اونقدر خندیدم که نزدیک بود رو فرش خرابکاری کنم. یه قیافه هایی داشتن کتلتاش! مادرجون بیچاره دوباره شام درست کرد … (خطاب به اون سمت تلفن گفت) … بله زندایی ؟ … چشم اومدم.

اشکهام بی اختیار می اومدن. امین ادامه داد:

-مامان باید برم مسواک بزنم. کاری نداری؟

با صدای لرزونی گفتم:

-نه.

لحنش شل شد:

-گریه می کنی؟

به هق هق افتادم:

-نه مامان!

صدای امین هم لرزید:

-دلت برای بابات تنگ شده؟

صدای گریه ام بلندتر شد و گفتم:

-شب بخیر.

و تلفن رو قطع کردم. صورتم رو با دستهام پوشوندم و با صدای بلند گریه کردم. من هم هر روز با پدرم ورزش می کردم و گاهی ساعت ها بدمینتون بازی می کردیم. حالا امینِ من اون لذت ها رو داشت با پدربزرگش تجربه می کرد. دلم تنگ شده بود؟!!! دلم پر پر می زد واسه شنیدن صداش، اگر واسه یه لحظه حس کنم که پدرم هم می خواد منو ببینه با سر می دوئم طرفش و این غرور لعنتیم رو خودم می شکنم.

***

فصل بیست و یکم:

لب هامو به هم فشار دادم تا مانع ریزش اشکام بشم، آخرین بشقاب رو دستمال کردم و روی میز کنار بقیه ظرف های شسته شده گذاشتم. سحر یک نفس حرف می زد و من فقط دلم می خواست زودتر برگردم خونه و به دایی زنگ بزنم و بگم یه خونه ی جدید برام پیدا کنه. توجیه های سحر آرومم نمی کرد، من هم قبول دارم که سهراب خرج زندگی مادرش رو میداده و حالا با نبودش مادرش احتیاج به خرجی داره، آدم نفهمی نیستم. فقط نمی دونم چرا اینقدر دلم نازک شده بود!

نفس عمیقی گرفتم و با صدای تقریبا محکمی گفتم:

-من هم داغدارم سحر!

به سمتم برگشت و با ناراحتی گفت:

-زبونم لال بشه اگر حرفام ناراحتت کرد.

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

-واقعیت به اندازه کافی ناراحت کننده هست. سه هفته دیگه چهلم سهرابه، اگر تا اون موقع مشکلی نیست توی خونه بمونم تا یه جای دیگه …

وسط حرفم پرید:

-این چه حرفیه! تا هر وقت می خوای بشین اونجا، من در مورد عکاسی و ماشینش اینا حرف زدم!

سرم رو به معنی تایید تکون دادم و گفتم:

-در هر حال، دیر و زود داره ولی باید انجام بشه.

و قبل از اینکه حرفی بزنه کیفم رو از روی جالباسی توی آشپزخونه برداشتم و گفتم:

-من دیگه برم.

صدام زد اما وارد هال شدم و با اشرف خانم روبوسی کردم و از بقیه هم خداحافظی کردم. به محض اینکه توی ماشینم قرار گرفتم اشکهام راه خودشونو گرفتن. با همون حال خراب حرکت کردم. موبایلم رو برداشتم تا به دایی زنگ بزنم که همزمان شروع کرد به زنگ خوردن. شماره فرامرز بود. نفس عمیقی گرفتم و جواب دادم:

-الو سلام.

با مکث جواب داد:

-سلام …خوبی؟ … اتفاقی افتاده؟ صدات…

بی حوصله گفتم:

-خوبم، چیزی نیست، چی کارم داری؟

باز هم چند ثانیه سکوت کرد و بعد از فوت کردن نفسش گفت:

-فربد الان باهام تماس گرفت گفت ازت بپرسم تصمیمت واسه خونه چیه؟

اخمی کردم و پوست لبم رو به دندون گرفتم، با تاخیر گفتم:

-اگر بخوام شریک بشم چی؟ می تونم؟

با تعجب گفت:

-شریک بشی؟ … خب … بذار به فربد بگم!

خنده ام گرفت، کاملا مشخص بود که از اینطور چیزا سر در نمیاره؛ گفتم:

-بابا توی فوق لیسانس مدیریتو چه به ساخت و ساز آخه!

خندید و گفت:

-خب حالا به روم نیار. الان بهش زنگ می زنم باز باهات تماس می گیرم.

فورا گفتم:

-بهش بگو خودش تا ده دقیقه دیگه به داییم زنگ بزنه.

-اممم … باشه. خب، از خودت چه خبر؟ چی شده که می خوای شریک بشی؟

پوزخندی زدم، عمرا اگر پیش فرامرز از غصه هام بنالم! گفتم:

-می خوام از جنبه اقتصادی نگاه کنم.

و خودم ریز ریز خندیدم. الحمدلله خیابون خلوت بود وگرنه من با دست فرمون افتضاحم و یه دست مشغول به موبایلم حتما کار دست خودم می دادم.

-میگم … با امین حرف زدی؟

لبهامو به هم فشار دادم:

-اوهوم.

حس کردم نفسش رو حبس کرد:

-چی گفت؟

لبامو کج و کوله کردم:

-هیچی، فقط در جریان قرار گرفت.

نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

-نمی خوام بدبین باشم اما … برام رفتارت قابل هضم نیست.

با ناراحتی گفت:

-نمی خوام فرصت پدر بودن رو از خودم بگیرم.

یهو لحنم تلخ شد:

-وای به حالت فرامرز، اگر حست زودگذر باشه و امین ضربه ببینه …

صداش بالا رفت:

-طوری حرف می زنی انگار امین تا حالا توی رفاه بوده و هیچ مشکلی نداشته!

ماشین رو گوشه ای متوقف کردم و من هم صدامو بردم بالا:

-حداقل مطمئن بود هیچ وقت از علاقه ام بهش کم نمی شه.

عصبی خندید:

-اوه … یادم نبود! لابد وقتی مطمئن شد که تو به خاطر شوهر جدیدت اونو ول کردی!

سینه ام از خشم بالا و پایین می شد. قهقهه ی احمقانه ای زدم و گفتم:

-راست میگی من در حقش کوتاهی کردم. اون باید بیاد پیش پدری زندگی کنه که می خواست قبل از تولدش اونو بکشه …

-بس کن!!

-و بعد که نتونست کاری از پیش ببره ازش دست کشید و….

-گفتم کافیه…

-رفت دنبال الواتی و زنهای رنگ و وارنگ و …

-خفه شـــــو.

گوشم سوت کشید از صدای دادش. دندونهامو به هم چفت کردم. به چه حقی سرم داد می کشید و من احمق به چه حقی خفه خون می گرفتم؟! دلم می خواست کله ی خودم رو بکنم. صداش از خشم دورگه شده بود:

-تو راست می گی. من بدترین پدر دنیام و برای تو یه شوهر عوضی بودم و چندین سال از زندگیتو به گند کشیدم. من قبول دارم … به خودت نگاه کن. تو چی؟ واقعا بی گناهی؟!!

ساکت بودم و دوباره بغض کرده بودم. دهنم رو باز کردم که حداقل بهش بگم «صداتو واسه من بلند نکن» که گفت:

-شب بخیر.

و صدای بوق اشغال توی گوشی پیچید. امشب چه شب گندی بود … لعنتی…

بعد از چند دقیقه که حالم جا اومد ماشین رو به حرکت در آوردم و به خونه برگشتم. وقتی وارد هال شدم، موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد، دایی بود، سریع جواب دادم:

-سلام دایی.

با کلافگی گفت:

-سلام. تو به فربد گفتی به من زنگ بزنه؟

در حالی که دکمه های مانتوم رو باز می کردم گفتم:

-آره، زنگ زد؟

-دختر خوب، تو نمی خوای با من هماهنگ کنی؟ یا حداقل اس بده من در جریان باشم.

بی حوصله خندیدم:

-ببخشید. یادم رفت، حالا چی شد؟ به نتیجه ای هم رسیدین؟

لحنش عادی شد و گفت:

-اینها می خوان مجتمع تجاری بزنن. تو می خوای شریک بشی؟

لبامو جلو دادم و گفتم:

-نمی دونم چرا فکر می کردم مسکونیه!

-فربد می گفت اگر دوست دارین می تونه به جای پول با دو واحد مسکونی از یکی از آپارتمان های رو به اتمامش طاق بزنه. اگر نظر منو می پرسی من می گم بریم خونه هاشو ببینیم.

انگشتم رو به دندون گرفتم و گفتم:

-باشه. هر چی شما بگین.

-پس من باهاش هماهنگ می کنم. راستی. پیمان زنگ زد.

شالم رو از روی سرم برداشتم و گفتم:

-چی می گفت؟

فردا صبح امینو راهی می کنه، برادرخانومش تو آژانس کار میکنه بچه رو میاره.

لبخندی روی لبم نشست و گفتم:

-باشه دایی. ممنون.

و ازش خداحافظی کردم. لبخندی که ناشی از برگشتن امین بود اونقدر ریشه اش تو قلبم قوی بود که همه ی اتفاق های بد امشب از ذهنم برن. سریع لباس راحتی پوشیدم و بی توجه به ساعت خونه رو مرتب کردم، حالا انگار که امین بیاد به تمیزی خونه دقت می کنه! 

وسایلی که برای پخت لازانیا لازم داشتم و توی خونه نبود لیست گرفتم که صبح زود برم بخرم. فردا جمعه بود و می تونستیم حسابی خوش بگذرونیم. فرامرز هم بره به درک اسفل السافلین!

***

فصل بیست و دوم:

کنار پنجره ی دایره ای شکل آشپزخونه ایستاده بودم و از طبقه ی هفتم به خیابون نگاه می کردم. صدای سوال های یکسره ی امین از داخل یکی از اتاق ها می اومد که معلوم بود مغز دایی قاسم رو به کار گرفته و صداشون توی خونه ی بدون وسایل می پیچید. فربد در حالی که لبخند روی لبش بود از اتاقی که دایی و امین اونجا بودن خارج شد و به سمت من اومد و با صدای آرومی گفت:

-ماشاله چقدر سوال می پرسه!

لبخندی روی لب نشوندم و گفتم:

-تو همه ی مسائل کنجکاوه.

سرش رو تکون داد و سوییچ ماشینش رو توی دستش چرخوند و گفت:

-خب؟ … چطوره؟

منظورش خونه بود. نگاهم رو دور تا دور چرخوندم. یه خونه ی دویست متری، با یه سالن پذیرایی بزرگ و یه خواب بزرگ بیست و چهار متری و دو خواب دوازده متری. به همراه دو سرویس بهداشتی که یکیش توی اتاق خواب بزرگ بود و یکیش هم توی راهروی نرسیده به در ورودی. از پنجره فاصله گرفتم و به سمت فربد رفتم که حالا روی سنگ اپن نیم دایره ای آشپزخونه تکیه داده بود و منتظر جواب من بود. سرم رو کج کردم و گفتم:

-من که خیلی خوشم اومده. باید ببینم دایی چی می گه.

سرش رو تکون داد و گفت:

-این رو هم در نظر بگیر که من یکی از بهترین آپارتمان هام رو نشونت دادم. اگر اینو نمی خوای می تونم تو یه منطقه ی پایین تر و البته متراژ کمتر بهت خونه نشون بدم. اگر خواستی می تونم خونه ات رو با دو تا از اون خونه ها مثلا هشتاد و پنج متری طاق بزنم. یا یکی از اون کوچیک ها بگیری و بقیه اش رو بهت پول نقد بدم.

لبامو جلو فرستادم و گفتم:

-الان اگر بخوام اینجا رو بگیرم. با خونه ای که می خوام بدم، سر به سر می شه؟

یه طرف لبش به خنده بالا رفت و گفت:

-خب بخوایم منصفانه حساب کنیم باید یه چیزی هم به من بدین.

هر دو خندیدیم و اون ادامه داد:

-ولی خب … آره سر به سر می شه.

دایی و امین هم از اتاق بیرون اومدن. یک هفته بود که امین برگشته بود. و حسابی با تعریف هاش از خونه ی بابا و خواهر و برادرهام دل منو سوزونده بود. جالب اینجا بود که اصلا سوالی در مورد فرامرز نمی کرد و من تنها تماسی که با فرامرز داشتم فقط یک پیام از جانب اون بود که نوشته بود:

-سلام. زودتر یه قرار بذار امینو ببینم.

همین! مردک بی نزاکت. امین خودشو به من رسوند و با لبخند پهنی گفت:

-اون اتاقی که تراس داره مال من.

لبخندی از ته دل زدم و در حالی که کلاه تاپ سبز رنگش رو مرتب می کردم رو به دایی سرم رو به نشونه ی سوالی تکون دادم. دایی رو به فربد گفت:

-خونه ی قشنگیه. تا شب خبرش رو می دیم.

بعد همه با هم خارج شدیم. وقتی توی پارکینگ داشتیم از هم جدا می شدیم فربد آهسته صدام زد. از دایی و امین که داشتن سوار ماشین دایی می شدن فاصله گرفتم و به سمت فربد رفتم. با مِن و من گفت:

-مژده خانم… ببخشید دخالت می کنم اما … می تونم ازتون یه خواهشی داشته باشم؟

هر چند که می دونستم حاجتش چیه، ولی باز هم به نشونه ی سوالی اخم کردم و گفتم:

-خواهش می کنم. بفرمایید.

در حالی که چشمش به ماشین دایی بود گفت:

-فرامرز داره سعی می کنه حداقل کمی از گذشته اش رو جبران کنه. چیزی که همیشه پدرم آرزو داشت این بود که فرامرز سر به راه بشه و حالا با دیدن امین داره این اتفاق می افته. تقریبا از روزی که با امین هم کلام شده کاملا مشخصه توی فکره. می تونم خواهش کنم هر چه سریعتر یه قرار ملاقاتی بذارین تا این دو نفر …

و خودش حرفش رو به امید تایید من نصفه گذاشت. می خواستم باز هم از دلنگرانی هام بگم، اینکه به فکر احساس امینم و می ترسم از زودگذر بودن حس فرامرز، اما ظاهرا تنها چیزی که این وسط مهم نبود، نگرانی من بود! پس زبون به دهن گرفتم و تنها گفتم:

-بهش بگین. پس فردا … یعنی شنبه بیاد دنبال امین. البته خودش تماس بگیره تا با هم هماهنگ کنیم.

با لبخندی که عمیق می شد سرش رو تکون داد و گفت:

-لطف کردین.

با صدای آرومی گفتم:

-فقط یه خواهش.

منتظر نگاهم کرد و من ادامه دادم:

-وقتی می خواستم به امین بگم پدرش زنده اس…. یهو فرار کرد و از خونه بیرون رفت، البته داییم رفت دنبالش …

آهی کشیدم و ادامه دادم:

-اگر می شه یکی دیگه هم همراهشون بره. گاهی اوقات امین (با لبخندی اضافه کردم) مثل پدرش رفتارهاش غیرقابل پیش بینی می شه.

سرش رو تکون داد و گفت:

-چشم. اگر تونستم خودم باهاشون میرم.

تشکری کردم و ازش جدا شدم. از همین حالا بی قرار شده بودم. و فکر کنم بیشتر از اونکه بخوام امین رو آماده کنم لازم بود که خودم رو آروم کنم.

تا زمانی که به خونه برسیم امین یک نفس سفارش داد، از تخت جدید گرفته تا رنگ دیوار اتاقش و وسایلی که باید عوض بشن! من بهش لبخند می زدم و تا جایی که در توانم بود چشم می گفتم. اما دایی تو فکر بود. همراه ما به خونه اومد و تا شب چند جا زنگ زد و ماجرای معاوضه ی خونه رو تعریف کرد و در آخر به فربد زنگ زد و گفت که به غیر از اون خونه دو دهنه مغازه هم تو مجتمع می خوایم. فربد اول کمی ناز کرد اما وقتی دید دایی کاملا توپش پره و خیلی محکم داره حرف میزنه قبول کرد. وقتی به تماس خاتمه داد با ابروی بالا رفته رو به دایی گفتم:

– یعنی فربد داشت سرمون کلاه می گذاشت؟

دایی لبخندی زد و گفت:

– اگر فقط قرار بود خونه ها عوض بشن نه! در واقع ارزش آپارتمان اون بیشتره، شاید متراژ خونه ی مهریه ات بیشتر باشه، اما توی یه خیابون پر رفت و آمد و شلوغه که به درد سکونت نمی خوره، از جهتی خونه، کلنگی و قدیمیه! اما چون الان به نیت زدن یه مجتمع تجاری داره خونه رو می گیره بحث فرق می کنه. 

سرم رو تکون دادم، من که سر در نمی آوردم! با لبخندی گفتم:

– ریش و قیچی دست خودته دایی. هر کاری کردی لطفیه در حق من و امین.

دایی با لبخندی پیشونیمو بوسید و گفت:

– به وقتش جبران می کنی.

منظورش رو فهمیدم و در حالی که می خندیدم گفتم:

– اون که صد در صد، هر موقع وقتش شد بگین من هم وارد عمل بشم.

و هر دو خندیدیم و صدای امین از داخل اتاق اومد:

– مامان من این کامپیوترو نمیارم، واسم لپ تاپ بخر.

نفسم رو فوت کردم و دایی با صدای بلند گفت:

– چقدر خرده فرمایش داری بچه!

به موهای دایی زل زدم و با صدای آرومی گفتم:

– دایی بیا و موهاتو رنگ کن.

ابروشو بالا فرستاد و با تعجب بهم نگاه کرد. شونه هامو بالا انداختم و گفتم:

– خیلی ها رنگ می کنن!

لباشو با تعجب جلو داد و گفت:

– دیگه چی؟ همینم مونده!

لبخند کجی زدم و گفتم:

– حالا نگفتم بیا هایلایتش کن که! مشکی رنگ کن.

نفسش رو با تعجب فوت کرد و گفت:

– مُخت تاب برداشته.

و سریع بحث رو عوض کرد:

– فربد چی می گفت تو پارکینگ؟

به در اتاق امین نگاه کردم و با صدای آرومی گفتم:

– قرار گذاشتیم شنبه فرامرز و امین همو ببینن.

سرش رو تکون داد و گفت:

– کار خوبی کردی. بالاخره دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره. آخرش که باید همو ببینن. پس بهتره خودت امین رو آماده کنی. درست نیست پدر و فرزند به خاطر غرور تو از هم دور نگه داشته بشن!

با چشم های گردشده گفتم:

– به خاطر غرور من؟

دایی خیلی خونسرد نگاهم کرد. در کسری از ثانیه اونقدر عصبانی شده بودم که حتی می تونستم خودمو بزنم! با بهت گفتم:

– دایی واقعا فکر می کنی من به خاطر غرورم مانع دیدار اونا می شدم؟!

نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:

– تو به خاطر غرورت خودت رو از پدرت محروم کردی! این که چیز عجیبی نیست!

بغض به گلوم هجوم آورد. دایی قاسم از کی اینقدر بی رحم شده بود؟! چشم هاشو با ناراحتی بست و بعد از چند ثانیه گفت:

– نباید دخالت می کردم.

و در حالی که از روی مبل بلند می شد گفت:

– نرود میخ آهنین در سنگ.

و به سمت در خونه رفت و گفت:

– کاری داشتی بهم زنگ بزن.

من اگر امشب با این بغض می خوابیدم، خفه می شدم. از روی مبل بلند شدم و دنبالش رفتم و جلوی در واحد بهش رسیدم و با صدایی که سعی می کردم بالا نره گفتم:

– دایی شما که در جریان تک تک لحظه های زندگی من هستین چرا این حرفو می زنین؟ من مغرورم؟ باشه! اما خداییش این حق فرامرزه که به این راحتی به امین برسه؟ الان لازمه که دوباره همه چیزو تعریف کنم تا یادتون بیاد چقدر حضورش لازم بود ولی خودش نبود؟؟

دایی با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:

– این تو نیستی که بتونی برای کسی حق تعیین کنی. پس خدا این وسط چی کاره اس؟

با عصبانیت گفتم:

– جوری رفتار می کنین انگار من امینو حبس کردم! من که دارم براشون قرار ملاقات جور می کنم؟!

دایی نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و یهو صداش بالا رفت:

– نمی فهمی یا خودت رو زدی به خریت؟

دستام رو به نشونه ی سکوت تکون دادم و به در اتاق امین نگاه کردم ولی دایی فقط کمی از تن صداش کاسته شد:

– من اون حرفو زدم که به این نتیجه برسی که خودت هم پدر داری! تو رابطه ی امین و فرامرز، فرامرز مقصره و حالا پیش قدم شده که همه چیزو درست کنه. تو رابطه ی تو و پدرت چی؟ فکر می کنی اون مقصره که منتظری اون پیش قدم بشه؟

لبهامو به هم فشار دادم. دایی دست هاشو تو هوا تکون داد و گفت:

– گاهی خودم رو لعنت می کنم که ای کاش بعد از طلاقت هواتو نداشتم تا مجبور می شدی برگردی پیش پدرت. بی نیاز شدن تو باعث شد به خودت مغرور بشی و پدرت رو بذاری کنار! 

چشم هام پر اشک شد و با صدایی که می لرزید گفتم:

– پدرم منو نمی خواد دایی! 

دیگه کامل منفجر شد:

– خودش گفت تو رو نمی خواد؟ یک بار بهش زنگ زدی و باهاش صحبت کردی؟ اشتباه از جانب تو بود اما تو همه رو مقصر دونستی و از همه بریدی. خانواده ت مقصرن چون پشتت رو خالی کردن. فرامرز مقصره چون ترکت کرد. اما یادت نره جلوتر از همه این تویی که مقصری، چرا فکر می کنی همه باید جبران کنن جز خودت؟! فکر می کنی اون همه خرج و وسایلی که موقع زایمانت، و تا وقتی که سر کار بری برات کردم از جیب خودم بود؟!!!

و سریع از در خارج شد و در رو به هم کوبید. اشکم به روی گونه ام چکید. 

– مامان؟

از در فاصله گرفتم و به سمت امین چرخیدم. چند قدم به سمتم اومد و گفت:

– آقابزرگ دوستت داره.

اشک های بعدیم روون شدن. و امین با لبخند بانمکی ادامه داد:

– به من گفت تو خوشگلی، اما نه به خوشگلی مامانت.

با خنده هق زدم. دستامو براش باز کردم و امین به آغوشم دوید.

***

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن