رمان پل های شکسته

رمان پل های شکسته پارت ۷

فصل بیست و ششم:

لیوان آب رو یک نفس سر کشیدم و بعد در حالی که لیوان خالیش هنوز توی دستم بود پشت پنجره ی آشپزخونه قرار گرفتم. یک بار دیگه همه چیز رو مرور کردم:

– لباس های امین و خودم رو اتو کردم. لوازم تحریرش رو توی کیفش گذاشتم. ساعت رو، روی شش صبح تنظیم کردم، جلدهای آماده اش رو هم خریدم تا فردا که کتابهاش رو از مدرسه گرفت همه رو جلد کنم. کفش هاش هم که مرتب توی جاکفشیه! یه جفت جوراب نو هم کنار لباس های فرمش! خوراکی هم براش توی کیفش گذاشتم، صبح یادم باشه آبمیوه اش رو هم بذارم!

دم عمیقی گرفتم، فردا اول مهر بود و امین که الان توی اتاقش خوابیده بود، قرار بود یک کلاس بالاتر از سنش بشینه و من واقعا استرس داشتم که چه جوری با همکلاسی هاش کنار میاد! یک هفته ی مهلت فرامرز تموم شده بود و من با خیال راحت بهش فکر نمی کردم و با خودم می گفتم اون که نمی تونه امین رو وسط سال تحصیلی ببره! اما انگار واقعا یادم رفته بود فرامرز کیه! حتی به دایی هم نگفته بودم، چرا که دایی اصلا حال مساعدی نداشت؛ مادر و پدر الناز، الناز رو به سفر برده بودن و دایی شده بود مثل مرغ سر کنده. واقعا دلم براش می سوخت و کاری ازم بر نمی اومد جز دعا کردن برای عاقبت به خیر بودنش. درسته که الناز جوون بود اما دایی قاسم هم ده سال از جوونیش رو به پای الناز گذاشته بود! 

صدای تک زنگ پیام گوشیم بلند شد، فرامرز بود:

– سلام، بیداری؟

لبخند کجی زدم و در جوابش نوشتم:

– سلام، نه.

گاهی اوقات واقعا دلم شیطنت می خواست! من خیلی زود وقت شیطنت رو از خودم گرفتم. دروغ چرا! اگر سیاست ها و چشم غره های مادر فرامرز، دخالت های خواهرش، و گَند دماغی پدرش رو ندید بگیریم و همین طور دلتنگی من از خانواده ام رو … خود فرامرز واقعا دوست داشتنی بود، البته اون زمانی که همسرم بود نه الان که چشم دیدنش رو نداشتم! هر چند من و فرامرز از دید بقیه یه زن و شوهر لوس بودیم که فقط می خواستیم بهمون خوش بگذره! موبایلم دوباره صداش بلند شد:

– تو آلاچیق منتظرتم.

پوزخند زدم، انگار فرامرز جدی بود و مثل من بچه بازیش نگرفته بود! نفسم رو فوت کردم و لیوان رو توی سینک گذاشتم و بعد از عوض کردن لباس و برداشتن گوشی و کلید از خونه خارج شدم و دقایقی بعد روبروی فرامرز پشت میز چوبی آلاچیق نشسته بودم و به ابروهای درهم و چهره متفکرش نگاه می کردم؛ دستهاش رو روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد:

– فردا مادرم میاد.

پوزخندم دست خودم نبود. حس مادرانه ی خانم آزاد تو گلوش قلمبه شده بود و داشت می اومد دیدن نوه ی پسریش! دست به سینه شدم و بدون پنهان کردن پوزخندم منتظر موندم حرفش رو ادامه بده. نفس عمیقی گرفت و گفت:

– می خوام بدونم فکراتو کردی یا نه! این که تو رو به عنوان مادر امین معرفی کنم یا همسرم!

چشم هامو بستم و گفتم:

– بگو مژده، شاید منو بشناسه!

صدای نفس عمیقش رو شنیدم و چشم هامو باز کردم و نگاهم قفل نگاه خسته اش شد. با صدای آرومی ادامه داد:

– می خوام دکترا بخونم. عمو سفارشم رو کرده دانشگاه برام کلاس گرفته که بتونم تدریس کنم، فرح (خواهرش) یه دبستان غیرانتفاعی خوب برای امین پیدا کرده. خونه و زندگیم هم که تهران به راهه. یه مهریه ی جدید برات مشخص می کنم. کارت رو هم کمتر از یک سال برات ردیف می کنم، اگر دوست داشتی بخون و ارشدت رو بگیر …

فرامرز حرف میزد و هر لحظه در نگاهم منفورتر میشد. بدون تصمیم قبلی بلند شدم و نگاهش همراه من به بالا کشیده شد. سعی کردم صدام نلرزه:

– بریدی … دوختی! … شاید بیهوده باشه تلاشم … ولی اگر امین رو میخوای قانونی اقدام کن.

از آلاچیق بیرون زدم. پشت سرم اومد:

– صبر کن.

از سرعت قدم هام کم کردم. عصبی راهمو سد کرد:

– که چی بشه؟!

به صورتش نگاه نمی کردم. دست هامو به هم پیچیدم و گفتم:

– چی؟

صورتش رو جلوی صورتم خم کرد ولی باز هم نگاهم سرگردون بود:

– وقتی می دونیم رای دادگاه چیه چرا امینو اذیت کنیم؟

توی دلم جواب دادم:

– شاید گذر زمان باعث بشه دلت به رحم بیاد و امینو ازم نگیری!

اما چیزی به زبون نیاوردم و اشکم روی گونه ام ریخت. عصبی پوف بلندی کشید و گفت:

– به جای گریه کردن حرف بزن.

از کنارش عبور کردم و در همون حال گفتم:

– اگه تاثیر داشته باشه حرف میزنم.

با قدم های بلند به سمت ساختمون رفتم و فرامرز هم کنارم قدم برداشت و با عصبانیت گفت:

– چرا مثل بچه ها لج می کنی؟ چرا نمی خوای به خاطر امین یه فرصت دوباره به خودمون بدی؟ دردت چیه؟

همه جواب ها توی ذهنم می اومدن و واقعا جونی نداشتم که حرف های همیشگیم رو به زبون بیارم، چرا که اگر تاثیرگذار بودن تا الان تاثیر خودشون رو گذاشته بودن. همراهم وارد آسانسور شد و دکمه ی طبقه ی پنجم رو فشرد. دست به سینه روبروم به دیواره تکیه داد و گفت:

– من اگر بدونم تو الان چرا داری گریه می کنی که خیلی خوب میشه!

آسانسور متوقف شد. دستش رو با فاصله کنارم گرفت که بیرون برم. کلافه نگاهش کردم و گفتم:

– بس کن فرامرز! اگر قرار بود باهات حرف بزنم تو آلاچیق می موندم.

با ابروهای درهم گفت:

– هقته پیش به خاطر مشکل داییت حرفامون نصفه موند، نمی خوام با عصبانیت بیجات کلی حرف نگفته بینمون بمونه.

بی حوصله همراهش از آسانسور بیرون زدم و وارد خونه ش شدیم.

روی نزدیک ترین مبل به در نشستم، دلم می خواست حرفاشو بزنه و من برم خونه، کنار تخت امین بشینم و تا صبح نگاهش کنم. به سمت آشپزخونه رفت و بعد از دقیقه ای با دو تا لیوان آب پرتقال برگشت. بی حوصله بهش چشم دوختم و گفتم:

– حرفای نگفته ات رو بزن.

لبخند کجی زد و گفت:

– من که حرف نگفته ندارم! واضح گفتم چی می خوام. تو حرفاتو بزن.

پوفی کردم و گفتم:

– من جلوی چشمتم! مشخصه چرا نمی خوام دوباره دل به دلت بدم.

دست به سینه روی مبل روبروم نشست و گفت:

– نه واسم مشخص نیست.

ابروهام به هم گره خورد و با اخم بهش خیره موندم. یه ابروشو بالا فرستاد و کنایه زد:

– قبول دارم سختی کشیدی و جایی که باید باشم، نبودم! حالا می خوام جبران کنم.

پام رو به صورت عصبی تکون دادم:

– و اگر جبرانتو نخوام!

به ویبره ی پام نگاه کلافه ای انداخت و دوباره با نگاه به صورتم گفت:

– چی تو سرته؟ … چه تصمیمی واسه آینده ات داری؟

پوزخند زدم و تعارف رو گذاشتم کنار:

– اگر سایه ات از سر من و امین کم بشه زندگی می کنیم. بدون هیچ مشکلی.

خنده عصبی کرد:

– اما خانم یه هفته پیش یه چیزای دیگه ای می گفتن!

ابروهامو در هم کشیدم، منظورش رو متوجه نمی شدم!

– می گفتی که من نمی دونم زنی که اسم مردی روش نباشه چی می کشه!

ابروهامو بالا فرستادم:

– آهان! پس رگ غیرت آقا کلفت شده.

اخم کرد و من بی توجه ادامه دادم:

– مسلما اون موقعی که این جمله رو می گفتم منظورم تو نبودی.

لحنش خشک تر و جدی تر شد:

– منظورت کی بود؟

سرم رو بالا گرفتم:

– هر کی که بشه اسمش رو مرد گذاشت.

سفت شدن استخون فکش دلم رو آروم می کرد. از لای دندون هاش صداش به گوشم رسید:

– حواست به حرف زدنت باشه!

باز هم پوزخند زدم، این بار صدا دار:

– من موندم واقعا چطور روت می شه که روبروی من بشینی و حرف از جبران و فرصت و اعتماد دوباره بزنی.

صداشو بالا برد:

– چرا روم نشه؟ وقتی قبول دارم اشتباه کردم و حالا این موقعیت رو دارم که بتونم جبرانش کنم! چرا نمی خوای قبول کنی که من اون فرامرز نیستم.

به تبعیت از اون من هم صدامو بالا بردم:

– من هم اون مژده نیستم! خوب گوش کن.

یک بار دیگه مرور کردم، رفتم به اواخر هشت سال پیش. بغض کردم اما مصرانه لب از هم باز کردم تا دردامو سر فرامرز از خود متشکر آوار کنم:

– شبی که بهت گفتم امینو حامله ام، تازه چهار هفته ام پر شده بود. وقتی میزو به هم ریختی و از خونه رفتی من تا خود صبح توی دستشویی از استرس و ناراحتی زردآب بالا آوردم. وقتی صبحش نیومدی خواهرت بهم زنگ زد.

اشکم روی گونه ام ریخت، نگاه خشمگین و سوالیش رو منتظر نگذاشتم و ادامه دادم:

– بهم گفت تو زن نیستی! زنی که نتونه شوهرش رو شب خونه نگه داره به درد خیابون می خوره! گفت زنیت نداری که نمی تونی شوهرت رو پابند زندگیت کنی. به من گفت کسی که خانواده اش طردش کنن.

به هق هق افتادم:

– نمی تونه لایق برادر من باشه.

سینه اش از خشم بالا و پایین شد:

– الان به من میگی؟!!!

دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و گفتم:

– تو نمی شنیدی! جلوی خودت بارها و بارها مادر و خواهرت بهم کنایه زدن، اما من به خاطر تو چشم بستم به همه چیز! گند زدی فرامرز. من به خاطر تو از خانواده ام گذشتم، به خاطر تو پدری رو از دست دادم که از گل نازکتر بهم نگفته بود و هنوز هم که هنوزه نتونستم پلی که پشت سرم شکستم رو درست کنم. تو حسرت شنیدن صداشم!

از روی مبل بلند شد و کنارم نشست. دستم رو به نشونه ی سکوت روبروی سینه اش گرفتم و گفتم:

– وقتی برگشتی گفتی یا سقطش کنم یا تنها می ری. فکر می کردم یه مدت میری و دلت تنگ می شه. حداقل بچه ام باعث می شه مهر من به دل خانواده ت بیفته.

نگاهش رنگ ترحم گرفت. مهم نبود!

– کمتر از یک ماه بعد رفتی و به محض اینکه مطمئن شدم رفتی لک افتادم.

خجالت رو گذاشته بودم کنار:

– هر لحظه امکان داشت بچه ام بیفته. دکتر استراحت مطلق داده بود و گفته بود حتی برای دستشویی باید زیرم لگن بذارن.

دندوناشو به هم فشرد. نفسم رو با هق هق توی سینه ام فرو دادم:

– من فقط دایی قاسمو داشتم و خجالت می کشیدم ازش. باورت میشه چهار دست و پا تا سرویس …

دستامو جلوی صورتم گذاشتم و صدای بلند گریه ام توی خونه پیچید. حتی یادآوریش هم زجر آور بود. دستاش دور شونه ام پیچیدن:

– بسه مژده.

دستاشو پس زدم و با همون گریه ادامه دادم:

– وقتی زایمان کردم احتیاج بهت داشتم، دایی برام پرستار زن گرفت که تا ده شبم کنارم باشه. مرد زندگی من داییم بود، کسی که بهش تکیه کردم اون بود نه تویی که اسمت مرده! ادعای مردی داری، برو به خواهرت بگو بگرده دنبال مدرسه ی غیرانتفاعی خوب تا وجدان نداشته اش رو آروم کنه، داره محبت خرج بچه ی زنی می کنه که یه روزی گفت زنیت نداره.

نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و گفت:

– فرح غلط کرد چنین حرفیزد.

برام عصبانیتش مهم نبود، ادامه دادم:

– تا سه سالگیش حتی یک کلمه هم نمی تونست بگه. با کلی گفتاردرمانی و مشاوره و روانشناس و تمرین و دوا و دکتر به حرف اومد. بچه ام چند ماه اول به دایی می گفت بابا. مجبور شدم بگم مُردی که حداقل مردن شرافتمندانه بود نه رفتنی که از سر بی غیرتی و عیش و نوش باشه.

به سختی نفس گرفتم و گفتم:

– مجبور شدم ازدواج کنم چون نمی خواستم هر بار یکی از سر دلسوزی و آخرت اندوزیش یه مرد زن مرده یا زن طلاق داده معرفی کنه. خاک بر سرت فرامرز، خاک بر سر مردی که زنشو ول کنه تا پست ترین آدما به خودشون اجازه ی نزدیک شدن بدن. مجبور شدم با سهراب ازدواج کنم چون خسته شده بودم، چون نیاز داشتم به یک مرد واقعی، به یکی که خیالم راحت باشه تا وقتی هست تکیه گاهمه.

قطره اشکش که از چشمش چکید تپش قلبم منظم شد و زبون به دهن گرفتم. با سرانگشت هاش اشکا رو پاک کرد و زیر لب گفت:

– ببخش.

لبهام لرزید و با آروم ترین صدا گفتم:

– فقط امین رو ازم نگیر. من نیازی به جبرانت ندارم.

***

فصل بیست و هفتم:

یک بار دیگه به ساعتم نگاه انداختم تا معلم امین بفهمه دیرم شده ولی انگار نه انگار، فرامرز که متوجه بی تابیم شده بود با لبخندی گفت:

– تو دیرت شده برو، من تا پایان مراسم صبر می کنم.

خانم رضوانی، معلم امین نگاهش بین من و فرامرز گردش کرد و گفت:

– ببخشید حواسم نبود که خودتون هم معاون مدرسه این.

خوشحال از اینکه بالاخره رضایت داده تشکری کردم و برق نگاه حاصل از همکلام شدن با فرامرزش رو ندید گرفتم و یک بار دیگه سفارش امین رو کردم و به سمت در مدرسه رفتم و در همون حال برای امین که توی صف سال سوم ها ایستاده بود سر تکون دادم و از مدرسه خارج شدم. به محض اینکه پشت فرمان نشستم موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن، شماره ی فروزان بود فورا جواب دادم:

– شرمند عزیزم، الان می رسم.

خواستم قطع کنم که با لحنی عصبی گفت:

– صبر کن کارت دارم. 

موبایل رو کنار گوشم نگه داشتم و گفتم:

– جانم بگو.

صدای حرصیش بلند شد:

– برو یه سر اداره بگو این چه وضعیه! اینطوری می خواستن کلاس ها رو اول مهر حاضر و آماده تحویلمون بدن؟! سالن آزمایشگاه و چند تا از کلاس های طبقه سوم هنوز گچ کاری و سرامیک نشدن! تمام میز و صندلی ها رو انگار پرت کردن توی کلاس، کلا پر از گرد و خاک، سر و صدای همه در اومده. برو اداره بگو تکلیف چیه!

چشمی گفتم و قطع کردم و به سمت اداره روندم. صدای پیام گوشیم بلند شد، ماشین رو کوچه ی کناری پارک کردم و در حالی که پیاده می شدم پیامی که از جانب فرامرز بود رو باز کردم:

– اوه اوه، چراغ نبود که! نور افکن بود.

خنده م گرفت، منظورش معلم امین بود. اکثر بچه ها فقط مادرهاشون اومده بودن و به جرات می تونستم بگم فرامرز نسبت به جمعیت حاضر در مدرسه از همه خوش چهره تر و خوش تیپ تر بود! در جوابش نوشتم:

– چشمت روشن.

مثلا می خواست حسادت من رو تحریک کنه! انگار یادش رفته بود من دیشب چطور گریه اش انداختم! شاید هم اینا از تبعات دیشب بود! که به زور آب پرتقال رو به خوردم داد و قسم خورد نمی ذاره دیگه اشکم در بیاد و یه جورایی تقریبا قبول کرد که فقط پدر امین بمونه و رو اعصاب من رژه نره. وارد راهروی اصلی شدم و یه راست رفتم به اتاق تعاون و بعد از سلام کردن به آقای علوی روبروی میز جمعدار اموال ایستادم، دایی که غرق کارش بود با بالا آوردن سرش و دیدن من لبخند محوی روی لبش نشست و گفت:

– به به! اول مهر و یه خانم ناظم که هنوز نرفته سر کارش!

لبخند داییم مثل همیشه با انرژی و پر از حس های خوب و مثبت نبود، کاش می تونستم کاری کنم! کیفم رو روی میز گذاشتم و گفتم:

– اومدم دعوا! مدرسه ی ما هنوز آماده نیست و خانم مدیر بی نهایت عصبانیه.

صندلی کنار میزش رو اشاره کرد و گفت:

– بشین تا بیام.

علوی که پشت میزش نشسته بود و در حال تایپ کردن چیزی بود رو به دایی گفت:

– کجا حاجی؟

دایی که حالا به در رسیده بود جواب داد:

– پیش رییس.

علوی نفسش رو فوت کرد و گفت:

– حواست کجاست؟! رفتن سرکشی به مدارس.

دایی باز هم به راهش ادامه داد و گفت:

– پس میرم پیش نامجو.

و از اتاق خارج شد، با ناراحتی به علوی نگاه کردم و اون هم به همین شکل به من نگاه کرد. بعد از چند ثانیه با صدای آرومی گفت:

– اوضاع خوبی نداره.

اخم کردم. در حالی که دوباره صدای تق تق صفحه کلیدش بلند می شد ادامه داد:

– نصف کارمندای اینجا از دوستان آقای کبودوند هستن و تقریبا همه از ماجرای پیش اومده باخبرن.

با ناراحتی به مسیر رفتن دایی نگاه کردم، اعتبار یه عمر جون کندنش توی این اداره رفته بود زیر سوال! کاش به سرانجام برسه. 

– یه چیز بگم بین خودمون می مونه؟

با تعجب به آقای علوی که این حرفو زده بود نگاه کردم، با دودلی نگاهی به در انداخت و دوباره رو به من گفت:

– من دیشب با کبودوند حرف زدم.

ناخواسته کمی خودم رو جلو کشیدم. سرش رو پایین انداخت و گفت:

– ظاهرا … امشب نامزدی دخترشه.

بی اراده با صدای نیمه بلندی گفتم:

– واااای!!

با ترس به در اتاق نگاه کرد و گفت:

– آروم باش دخترم!

دستم رو جلوی دهنم گرفتم، محال ممکن بود که الناز راضی شده باشه! وای خدایا حالا دایی چی کار می کنه! همون لحظه دایی وارد اتاق شد و گفت:

– زنگ بزن به مدرسه بگو تعطیل کنن از شنبه بیان.

برای اینکه دایی از رنگ و روی صد در صد پریده ام متوجه حالم نشه سریع لبخندی مصنوعی زدم و تشکر کردم و اومدم بیرون. چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد به فروزان زنگ زدم، هرچند که کلی غر زد بابت چند روز معطلی و تاخیر اما خب مجبور بود قبول کنه و من هم یک راست رفتم خونه. 

اون النازی که من دیدم یا دوباره دست به خودکشی می زنه یا تهدید بزرگتری باعث شده قبول کنه. بی اراده به محض بستن در خونه برای دایی قاسم که این همه در حقم محبت کرده بود و من حالا هیچ کاری نمی تونستم براش انجام بدم زدم زیر گریه. بهتر بود خودم با دایی حرف می زدم، بهش پیام دادم:

– سلام دایی، ناهار منتظرتم. قورمه می خوری یا قیمه؟

با چند ثانیه تاخیر جواب داد:

– قورمه سبزی. دستت درست.

لبخند غمگینی روی لبم نشست و باز زدم زیر گریه، خدا کنه خبر دروغ باشه.

کاش حداقل شماره الناز رو داشتم که باهاش حرف بزنم، البته اگر موبایلش الان روشن باشه که بعید می دونم! با خودم کلی کلنجار رفتم و دست آخر طی یک اقدام خودسرانه زنگ زدم به حبیبیانی (مسوول گزینش) و با کلی خواهش و تمنا و التماس به رازداری شماره ی آقای کبودوند رو گرفتم. کلی جمله آماده کردم و وقتی بعد از شنیدن سومین بوق صدای جدیش توی گوشی پیچید همه ی جمله هام از ذهنم رفت و بی برنامه شروع کردم به صحبت کردن:

– سلام، همراه آقای کبودوند؟!

– بله بفرمایید.

– ببخشید من می تونم با الناز جان صحبت کنم؟

با شک پرسید:

– شما! 

خب البته که می پرسه شما! من اگر دوست الناز باشم که زنگ نمی زنم به موبایل پدر الناز! نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

– خواهر زاده ی حاج رسولی ام.

صدای پوف کلافه اش رو شنیدم و بعد با حرص گفت:

– معلوم هست چی در گوش زن بنده خوندین که رفته توی جبهه ی دخترش؟!

ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست و گفتم:

– من فقط با ایشون درد و دل کردم، به خودشون هم گفتم! نه مخالف این قضیه ام نه موافق. فقط نگران حال الناز جان هستم. 

صداش بالا رفت و گفت:

– حال الناز! الناز خوب! الناز سرحال! الناز به مراد دلش رسیده چرا حالش بد باشه؟ 

و بعد با صدای بلند خطاب به سمت دیگه ای گفت:

– بیا با تو کار داره.

از تعجب کم مونده بود دو تا شاخ روی سرم سبز بشه! چند لحظه بعد صدای الناز توی گوشی پیچید:

– الو؟

– سلام الناز جان خوبی؟ مژده ام.

یهو انگار انرژی مضاعف گرفت:

– خوبی مژده جون؟ یه لحظه گوشی دستت …

چند ثانیه بعد گفت:

– اومدم توی اتاقم، خوبی تو عزیز؟ بابا ایول داری! به موبایل بابا زنگ می زنی؟!

هر دو با صدای بلند خندیدیم و گفتم:

– از ترس داشتم سکته می کردم، بابات بدجور عصبانیه ها!

با صدای آروم تری ادامه داد:

– آره توپش پره، ولی بالاخره راضیش کردم.

انگار به گوش هام اعتماد نداشتم:

– چی؟!!

– قرار بود امشب بله برون من و پسرعموم باشه، تئاتری نیم ساعت پیش با هم دستی مامان اجرا کردم که راضی شد داییت بیاد خواستگاری، البته فعلا فقط به مراسم خواستگاری رضایت داده.

خودم تا تهشو رفتم، از خوشحالی نمی تونستم روی مبل بند بشم، لبمو به دندون گرفتم و گفتم:

– وای الناز، نمی دونم چه جوری ذوقمو نشون بدم، مرسی دختر! از وقتی شنیدم داری نامزد می کنی انگار یکی داشت منو خفه می کرد!

با ناراحتی گفت:

– دیشب بابا به یکی از همکاراش گفت دارم نامزد می کنم قصدش هم این بود که به گوش داییت برسه.

چشمامو بستم و خدا رو شکر کردم که علوی حرفی به دایی نزد وگرنه خدا نکرده سکته می کرد. با خوشحالی گفتم:

– انشاالله بقیه اش هم درست می شه، فقط بذار من به دایی خبر بدم. باشه؟ می خوام ازش شیرینی بگیرم.

سرخوشانه خندید و گفت:

– باشه عزیز. خودت خبر بده من که فعلا گوشی ندارم، من برم. بابا موبایلشو می خواد.

خندیدم و خداحافظی کردم. حالا ناهاری که داشتم درست می کردم بهم می چسبید. 

یک ساعت بعد در حال آبکش کردن برنج بودم که فرامرز به موبایلم زنگ زد. رو اسپیکر گذاشتم:

– سلام، بله؟

– سلام خوبی؟ خسته نباشی، چه خبر اولین روز مدرسه!؟

پوزخندی زدم به این همه محبت یهویی بروز داده شده و گفتم:

– تشکیل نشد، اومدم خونه.

– خب پس، همچین خسته هم نیستی! می خواستم اجازه ی امین رو بگیرم.

ابروهام بالا رفت، پس به خاطر امین زنگ زده بود و خبری از بروز محبت نبود! 

– برای کجا؟

با مکث جواب داد:

– مادرم اومده، می خواستم امین ناهار پیش ما باشه.

نفسم رو حبس کردم و سعی کردم خونسرد به نظر برسم:

– چشمت روشن، باشه اشکالی نداره.

خندید و گفت:

– از صبحه که چشمام روشنه. خداحافظ.

و با خنده قطع کرد، اشاره اش به معلم امین بود، زیر لب زمزمه کردم:

– هنوز هم پررویی فرامرز!

ظهر دایی و امین همزمان با هم اومدن خونه، لباس های امین رو عوض کردم و فرستادمش خونه ی فرامرز، به محض رفتن امین دایی یه ابروشو بالا فرستاد و گفت:

– آفرین! کم کم داری بزرگ می شی.

نیشم تا بناگوش باز شده بود و نمی تونستم ذوقم رو کنترل کنم. دایی چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد ابروهاش رفت توی هم:

– الحمدلله داری خُل هم می شی! فقط همین یه قلم رو کم داشتی که کامل شد.

اخم کردم و صدای اعتراضم بلند شد:

– دایی!

خندید و سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:

– تا من نماز می خونم تو هم ناهار رو آماده کن که دارم از گشنگی ضعف می کنم. 

و به سمت سرویس بهداشتی رفت، گلومو صاف کردم و گفتم:

– دایی من یه شیرینی درست و حسابی می خوام.

مکث کرد و با تعجب سرش رو سمت من چرخوند و منتظر نگاهم کرد. لبامو به هم فشردم و بعد با لبخند پهنی گفتم:

– آقای کبودوند رضایت دادن که بریم خواستگاری.

بی هیچ عکس العملی نگاهم کرد و بعد با صدای آروم گفت:

– موبایل الناز که خاموش بود! تو چه جوری باهاش حرف زدی؟

دستامو پشت کمرم به هم گره کردم و گفتم:

– زنگ زدم به خود آقای پدر و خواستم گوشی رو بده به عروس خانم!

چشمای دایی گرد شد و با صدای بلند گفت:

– تو چه کاری کردی؟!

با صدای بلند قهقهه زدم و گفتم:

– دایی اونجوری نگاهم نکن، به خدا داشتم از استرس پس می افتادم، ولی چه کنیم که یه دایی قاسم بیشتر نداریم.

کاملا باز شدن چهره اش مشهود بود و لبخندی که روی لبش نشست خستگی و غم این روزهامو از دلم برد. دستاشو که برام باز کرد به سمت آغوشش پرواز کردم و در همون حال با خنده گفتم:

– حالا چی می خوای به عنوان شیرینی بهم بدی؟

و دایی سرخوشانه خندید و گفت «هرچی که بخوای». من هم با خباثت به موهاش نگاه کردم و گفتم:

– مشکیِ مشکی نه! خاکستری، فقط یه ذره تیره تر از موهای الانتون.

دایی نفسش رو فوت کرد و من با جدیت گفتم:

– نه بگین زنگ می زنم به آقای کبودوند می گم پشیمون شدیم.

و به چشمهای گرد شده اش با صدای بلند خندیدم.

***

فصل بیست و هشتم:

هرچی ته کاسه ی حاوی رنگ بود رو، روی قسمت هایی که فکر می کردم کمتر شت رنگ خورده مالیدم و به دلیل نداشتن تجهیزات مشما فریزر رو از وسط قیچی کردم و روی سر دایی کشیدم. من و امین که کنارم ایستاده بود به هم نگاه کردیم و با نگاه مجدد به تیپ و قیافه ی دایی از خنده منفجر شدیم و دایی زیر لب کوفتی نثار هر دومون کرد. امین که اونقدر خندید، پرید توی دستشویی و من هم به سرفه افتادم و رفتم سمت یخچال، دایی زیر لب غر زد:

– آخر عمری کارمون به کجا رسیده!

زیرپوش سفیدش پر از قطره های رنگ بود. دایی سمت آینه رفت و با نگاه به قیافه ی خودش دوباره برگشت سمتم و غر زد:

– یه وقت رنگش بد نباشه! وای به حالت شوخیت گرفته باشه یه وقت قرمز یا سبز یا رنگ عجیب و غریب در بیاد!

لیوان آب رو از لبم فاصله دادم و گفتم:

– به خانومه توی داروخونه گفتم که نمی خوام مشکی بشه و می خوام خاکستری تیره در بیاد، اونم اینو داد و توضیحاتشو توی کاغذ نوشت. هر موقع وقتش شد میگم که برین حموم.

کلافه دستی به مشمای روی سرش کشید و باز من ریز ریز خندیدم. صدای زنگ در واحد که بلند شد، هر دو با تعجب به هم نگاه کردیم و دایی به سمت در رفت و از چشمی در بیرونو نگاه کرد و بعد در حالی که به سمت اتاق خوابم می رفت گفت:

– فرامرزه. 

وارد اتاق شد و در رو هم بست. شالم رو از روی جالباسی برداشتم و در رو باز کردم. با دیدن کسی که کنار فرامرز بود شادی روزم در کسری از ثانیه رنگ باخت و قیافه ام آویزون شد. هنوز هم همون مدل مقنعه های چونه دار و ساق دست و ابروهای کلفت و مرتب و قیافه ی در عین حال جدی اما خوش سیما. 

– سلام … تعارف نمی کنی صاحبخونه؟

دلم می خواست اونقدر قدرت داشتم که در رو می بستم، اما به جاش نفس عمیقی گرفتم و از جلوی در کنار رفتم. با صدایی که بی اراده کمی بم شده بود گفتم:

– سلام، بفرمایید.

و به سمت راحتی ها تعارفش کردم و اون هم رفت. همون لحظه امین از دستشویی در اومد و خیلی معمولی به مادر فرامرز سلام کرد و در برابر ابراز عشق مادربزرگش فقط لبخند زد و با ذوق دوید سمت پدرش. فرامرز امین رو بغل کرد و با صدای آرومی رو به من که هنوز کنار در ایستاده بودم گفت:

– من مزاحم نمیشم.

بی اراده با صدای آروم اما حرصی جواب دادم:

– تو رو خدا بیا و مزاحم شو.

با پررویی خندید و شونه بالا انداخت و به سمت آسانسور رفت، در رو بستم و در حالی که به سمت اتاق خواب می رفتم با اکراه گفتم:

– خوش آمدین.

در اتاق رو باز کردم و خطاب به دایی که روی تخت نشسته بود گفتم:

– از اتاق بیرون نیا، مادر فرامرز اینجاست. 

سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:

– ببین به چه وضعی …

با لبخندی در اتاقو بستم تا به غرهای دایی گوش ندم. به سمت آشپزخونه رفتم و شالم رو روی جالباسی کنار در آویزون کردم، واقعا نمی دونستم هدفش از اینجا اومدن چیه! دلم هم نمی خواست کنارش بشینم. همه ی خاطرات تلخ اون موقع ها جلوی چشمام رژه می رفتن. روزی که اومده بود خونه ی بابام رو هنوز یادم نرفته، طوری از بالا به پایین به خانواده من نگاه می کرد که انگار مادرم یه دختر بدکاره تحویل اجتماع داده و پسرش، پسر پیغمبره! 

بابا در اصل سر همون ماجرای خواستگاری افتاد رو دنده ی لج که اینا تو رو نمی خوان. دو تا لیوان شربت ریختم و به همراه دو تا پیشدستی توی سینی گذاشتم و برگشتم توی سالن. جلوش که خم شدم تا لیوانش رو برداره خیلی جدی گفت:

– زحمت نکش. 

و شربتش رو برداشت؛ زیر لب گفتم:

– زحمتی نیست.

و روی مبل کناری نشستم. لیوانم رو به لب بردم و بدون تعارف شروع به نوشیدن شربتم کردم. لیوانش رو به همراه پیش دستیش روی عسلی کنار مبلش گذاشت و در حالی که نگاهش به قاب عکس بزرگ امین بود خطاب به من گفت:

– فکر نمی کردم بتونی امین رو به این خوبی تربیت کنی.

پوزخندم روی لبم نشست و نگفتم که:

– تو به فکر تربیت غلط بچه های خودت باش!

وقتی دید جوابشو نمیدم به سمتم نگاهی انداخت و گفت:

– درو اقع اصلا فکر نمی کردم بچه رو نگه داری!

یه ابروم بالا رفت و باز هم سکوت کردم. یه جرعه دیگه از شربتم خوردم. نفس عمیقی کشید و گفت:

– فکر نمی کردم فرامرز با دیدن پسرش این قدر تغییر کنه.

سه تا جمله گفت و توی هر سه تاکید داشت بگه فکر نمی کرده! خب من می دونم فکر نمی کنی اصلا!! وگرنه اصرار به بردن پسرت به خارج چی بود وقتی دیدی عروس حامله ات با این جریان مخالفه؟!! کلافه نفسش رو فوت کرد و در حالی که مستقیم به چشمام نگاه می کرد گفت:

– می دونم از حضورم ناراضی هستی اما لازم نیست با سکوتت این رو بیشتر نشون بدی.

لیوان رو روی میز گذاشتم و با لبخند کاملا مصنوعی گفتم:

– منتظرم ببینم دیگه به چه چیزهایی فکر نمی کردین و حالا متعجب شدین!

ابروهاشو توی هم کشید و گفت:

– این که علاقه ای که فرامرز سالها پیش ازش دم میزد حالا بعد از گذشت نزدیک به هشت سال جدایی هنوز پا برجا باشه، یا بهتره بگم محکم تر شده باشه. 

دندون هامو به هم فشردم، چون تقریبا فهمیدم برای چی پا شده اومده اینجا، اما صبر کردم که حرفشو کامل بزنه. با اخم غلیظی حرفشو ادامه داد:

– در هر حال من به عنوان یک مادر وظیفه دارم که به خاطر دل پسرم اینجا باشم و تو رو برای بار دوم واسه فرامرزم خواستگاری کنم.

پوزخند صدادارم اونقدر تابلو بود که نگاه آتیشی خانم آزاد رو به خودم میخ کنم! نتونستم نیش کلامم رو کنترل کنم و گفتم:

– و بعد از یه مدت بنا به صلاحدید مادرانه ی خودتون پسرتون رو از من جدا کنید.

اون هم بیکار نموند و نیششو زد:

– برای تو که بد نشد! این تو بودی که توی این چند سال ازدواج کردی نه فرامرزم!

ابروهامو بالا دادم و گفتم:

– طوری حرف می زنید انگار فرامرز به عشق من مجرد مونده! خوبه خودش اعتراف کرد که به خاطر کار پیش برادرش به این شهر برگشته نه به خاطر من و نه به خاطر پسرش! جدا از این مسائل من چهار سال پیش، توی عقد فرامرز نبودم، پس در مورد ازدواج مجددم نیازی نیست که جواب پس بدم. 

از راه بینیش چند بار نفس کشید، انگار می خواست خودشو کنترل کنه؛ و بعد با ناراحتی مشهودی گفت:

– هر چقدر که تو احترام بزرگتر نمی دونی! اما من دلم نمی خواد که مادر و بچه از هم جدا بشن. پس به خاطر امین هم که شده …

در اتاق خواب یهو باز شد و دایی در حالی که بلوز مردونه اش رو پوشیده بود حوله ی کوچیک من روی سرش بود از اتاق خارج شد، از همین فاصله هم می تونستم صدای خش خش مشما رو از زیر حوله بشنوم، تو اون وضعیت خنده ام گرفته بود. مادر فرامرز چادرش رو که روی دوشش افتاده بود دوباره سرش کرد و به احترام دایی ایستاد. دایی هم سلام کرد و بعد خیلی جدی گفت:

– مهمونید و احترامتون واجب! لطفا تا زمانی که تو این خونه هستید حرفی از خواستگاری و این مسائل نزنید. 

مادر فرامرز هم اخماشو شدید توی هم کشید و من هم برای جمع کردن بحث گفتم:

– شربتتون گرم شد، بفرمایید.

چادرش رو توی سرش مرتب کرد و گفت:

– ممنونم. 

و به سمت در رفت. تا دم در بدرقه اش رفتم و خیلی سرد و خشک با هم خداحافظی کردیم. به محض بستن در به سمت دایی برگشتم و با خنده گفتم:

– این چه شکلیه! اینقدر واجب بود که بیای بیرون؟!!

حوله رو از روی سرش برداشت و گفت:

– من گوش اون فرامرز دهن گشادو یه تابی بدم که تا ابد اسم تو از ذهنش پاک بشه.

با دیدن پیشونی دایی هینی کشیدم و گفتم:

– وای دایی! یادم رفت به پیشونی و گردنتون کرم مرطوب کننده بزنم! حالا همه ش سیاه میشه، زود برین حموم؛ خانومه گفته بود زیاد نمونه. 

دایی با حرص نگاهم کرد و بعد رفت سمت حموم توی اتاق خوابم. من هم از توی ساکی که همراه خودش آورده بود لباس و حوله اش رو در آوردم و گذاشتم روی تخت و بعد از برداشتن لیوان ها به آشپزخونه برگشتم. به قدری از دست فرامرز حرصی بودم که نگو! آخه من نمی دونم این چه کاری بود؟! مثلا می خواست منو در مقابل عمل انجام شده قرار بده؟ یا بگه هنوز سر حرفم هستم؟!

حرف مادرش یادم اومد که گفت نمی خوام مادر و بچه رو از هم جدا کنم؛ زنیکه ی از دماغ فیل که خوبه! از عقب فیل افتاده فکر کرده من چشم به راه نشستم که بیاد منو واسه فرامرزش بگیره! چه فرامرزم فرامرزمی هم راه انداخته بود، انگار من گفتم که فرامرز بچه ی کس دیگه ایه! 

با عصبانیت شروع کردم به جا به جا کردن وسایل آشپزخونه، سه روز از تماسم با الناز می گذشت و من هنوز به مامان زنگ نزده بودم چون دایی معتقد بود بار اول رو باید من و خودش بریم، خوشم میومد دایی هم این قضیه رو تموم شده می دونست! سه روز از اول مهر می گذشت و یعنی سه روز از اومدن مادر فرامرز! آخ که داغ دلم تازه شد. الهی فرامرز بری زیر آب دیگه در نیای من یه نفس راحت بکشم. 

توی همین فکرا بودم که متوجه شدم دایی مثل بلانسبت گاو خشمگین وسط آشپزخونه ایستاده و موهای نمدار و مشکی پرکلاغیش بدجور توی چشم می زنه. جای جای پیشونیش نزدیک قسمت رویش موش هم لکه های سیاه مونده. با ترس و لرز کاغذ دست نوشته ی مسوول فروش دارو رو از توی پلاستیک روی میز بیرون کشیدم و یک بار دیگه خوندم:

– اندازه یک سانت از رنگ اِن یک رو با یک مقدار خیلی کم اکسیدان مخلوط کنید، بعد اندازه کف دست هم شامپو بهش اضافه کن با نصف لیوان آب تا به حالت رقیق در بیاد بعد به موها بزنید و ماساژ بدین و سریع هم بشورین.

لب زیرینم رو به دندون گرفتم و گفتم:

– اممم … جمله آخرش رو دقت نکرده بودم که باید سریع می شستینش!

دایی سرش رو چندبار تکون داد و گفت:

– که خاکستری تیره در میاد آره؟

ابروهامو بالا فرستادم و خواستم حرفی بزنم که به سمتم پرید و من با جیغ از آشپزخونه خارج شدم.

***

فصل بیست و نهم:

در حالی که روبروی کمد کفش ها نشسته بودم با صدای بلند گفتم:

– امین بدو دیرم شد.

صدای امین از داخل اتاق اومد:

– مامان جورابامو پیدا نمی کنم!

پوفی کردم و با حرص گفتم:

– تو که دیشب گفتی همه چیزت آماده س و نذاشتی چیزی جمع کنم که!

دیدم صداش نمیاد، کفش های پاشنه بلند مشکیم رو از توی کمد در آوردم و خطاب به امین با صدای بلند گفتم:

– از کشوی اول یه جفت نو بردار.

از اتاق بیرون اومد و گفت:

– همونا رو پیدا کردم. 

و روی مبل نشست و شروع به پوشیدن جوراب هاش کرد. خدا رو شکر کفش هام تمیز بود، خانم ناظم بی نظم به من می گن! روبروی آینه ایستادم تا مقنعه ام رو درست کنم. امین هم سریع کنارم قرار گرفت، خم شدم و بند کفش هاشو بستم و با هم از خونه خارج شدیم، وای که چقدر من اونروز کار واسه خودم ردیف کرده بودم! وارد آسانسور شدیم. شروع کردم به مرور کردن برنامه هام، بعد از مدرسه باید می رفتم گلفروشی و واسه شب سفارش دسته گل می دادم و به قنادی هم سفارش شیرینی تازه. یه شال رنگی جدید می گرفتم. باید یه سر خونه مادر سهراب می رفتم، چون سحر گفته بود مادرش ناخوش احواله، باید یه مقدار پول هم از حساب می کشیدم بیرون. تازه استراحت هم به کنار و باید به جمله های امشب توی مراسم خواستگاری هم فکر می کردم. آسانسور تو طبقه ی پنجم توقف کرد و فرامرز وارد شد، به هم سلام کردیم. امین با نیشی که تا بناگوش باز شده بود گفت:

– مادرت رفت؟

با انگشت شصت و اشاره ام لبم رو جمع کردم تا از لحن امین خنده ام نگیره. فرامرز هم لبخندش رو به زور نگه داشت و گفت:

– بله دیشب رفت! ولی امین آقا حواسم بود که این چند روزه سایه ات سنگین شده بود و نیومدی پیشم!

و گوشه چشمی هم به من نگاه کرد. امین هم خیلی ریلکس گفت:

– خوب یه جوری بود! همه ش اخم می کرد.

هیچ عکس العملی نشون ندادم، خب وقتی بچه ام راست میگه، چه عکس العملی نشون بدم؟! آسانسور متوقف شد و سه تایی وارد پارکینگ شدیم. امین به سمت ماشین دوید، خواستم به سمتش برم که فرامرز مانعم شد:

– یه لحظه صبر کن.

دزدگیرو زدم و به امین گفتم سوار بشه و بعد به سمت فرامرز چرخیدم، کمی مِن و من کرد و با دسته کلیدش بازی کرد، خواستم لب باز کنم و بگم دیرم شده که به زبون اومد:

– مادرم گفت با هم بحثتون شده!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

– دو روز پیش، پنجشنبه بود.

غیر مستقیم به روش آوردم که دو روز گذشته و تازه یادت اومده!! سرش رو تکون داد و گفت:

– تا قبل از چند شب پیش که باهم حرف زدیم …. چشم بسته حرف مادرم برام سند بود …

منتظر نگاهش کردم. نفس عمیقی گرفت و گفت:

– دوست دارم از زبون تو بشنوم که چی بینتون گذشته.

ابروهامو بالا فرستادم، عجیب بود! این حرف فرامرز یعنی مادرش پشت سر من بدگویی کرده که البته این قسمتش چندان دور از انتظار نبود! و حالا فرامرز صبر کرده تا بعد از شنیدن حرف های من قضاوت کنه. سرم رو تکون دادم و گفتم:

– باشه، فقط … الان دیرم شده.

راه افتاد و من هم باهاش هم قدم شدم و گفت:

– اتفاقا دارم میام مدرسه شما، ساختمون قدیمی دفتر رو دو روز پیش تخریب کردن و احتمالا از امروز کار رو شروع می کنن. فربد گفته اونجا باشم. می خوای تو ماشین نیار …

کنار ماشین قرار گرفتم و گفتم:

– ممنون، ولی من بعد از مدرسه کار دارم.

در ماشین رو باز کردم، فرامرز امین رو صدا زد:

– امین مامانت دیرش شده، بیا من می رسونمت.

قبل از این که من حرفی بزنم امین مثل فشنگ دویده و توی ماشین فرامرز نشسته بود. به اندازه کافی وقت تلف کرده بودم. ازش تشکر کردم و سوار شدم و به سمت مدرسه روندم. 

وقتی رسیدم مدرسه صف بسته بودن. امسال فقط دو تا سال تحصیلی داشتیم، دوم و سوم راهنمایی! تازه یکی از دانش آموزا داشت قرآن می خوند. از موقعی که خودم دانش آموز بودم از مراسم صبحگاه بدم می اومد! به سمت دفتر رفتم و کیفم رو گذاشتم و دوباره به حیاط برگشتم. 

روز فوق العاده پرکاری بود. به خاطر جابجایی دفتر به ساختمون جدید تمام پرونده ها و دفاتر به هم ریخته بودن! تازه یه مدت بعد که ساختمون دفتر ساخته می شد، دوباره باید برمیگشتیم. تازه زنگ تفریح هم باید من و نصیریان و یکی دو نفر دیگه هی توی حیاط قدم می زدیم که دانش آموزها با کارگرها یه وقت تیک نزنن!

ساعت کلاس بود و جز من و فروزان و نصیریان کسی توی دفتر نبود. فرامرز بهم اس داد که اگر می تونم برم پیشش. پیام رو به فروزان نشون دادم، آروم گفت که برم توی یکی از کلاس های خالی. من هم به فرامرز پیام دادم و شماره کلاس رو فرستادم. همیشه عجول بود! یعنی نمی تونست صبر کنه من برم خونه؟! احتمالا همین دو روزی هم که طاقت آورده به خاطر حضور مادرش بوده.

توی کلاس روی یکی از صندلی ها نشسته بودم و به تخته سیاه نگاه می کردم که فرامرز وارد شد و در رو بست. دست به سینه شدم و با کنایه گفتم:

– آخر واسم حرف درمیارن.

یه ابروشو بالا فرستاد و گفت:

– یادت رفته من و تو محصول مشترک تحویل جامعه دادیم؟

بهش چشم غره رفتم و ترجیح دادم در این زمینه باهاش وارد بحث نشم. فقط زیر لب کوفتی نثار خنده ی هیزش کردم. به سمت میز معلم رفت و دست به سینه به میز تکیه داد و گفت:

– خب تعریف کن.

چند ثانیه ای فکر کردم و گفتم:

– مادرت از من خواستگاری کرد و من بهش جواب رد دادم. 

سرش رو تکون داد و گفت:

– منظورم جزییات بود.

– داشت بازارگرمی تورو می کرد که من هم یادآوری کردم که تو به خاطر من و امین برنگشتی اینجا.

در سکوت سرش رو تکون داد و من ادامه دادم:

– و دست آخر هم بهم گفت که نمی خواد مادر و بچه رو از هم جدا کنه و بهتره به خاطر امین باهات ازدواج کنم.

نگاهش رو به صورتم دوخت و من گفتم:

– تموم.

چشماش رو کمی درشت کرد:

– همین؟!

سرم رو تکون دادم. با تعجب گفت:

– یعنی با هم بحث نکردین؟ 

لبخندی بی اراده روی لبم نشست و گفتم:

– البته مامانت اول گفت که فکر نمی کرده من امین رو به خوبی تربیت کنم و همین طور فکر نمی کرده که تو دوباره به من علاقمند بشی. یه کوچولو هم صدام بالا رفت چون بهم متلک انداخت که من ازدواج کردم و تو نکردی! من هم گفتم که لزومی نمی بینم در این مورد جواب بدم چون در عقد تو نبودم و تعهدی نداشتم …. آهان … دایی فرامرز هم به مامانت گفت تا وقتی تو این خونه هستین حرف از خواستگاری نزنید …

لب هامو به هم فشار دادم و خیلی خونسرد گفتم:

– فکر کنم مامانت ناراحت شد.

در سکوت با لبخند عجیب و مهربونی همچنان بهم زل زده بود، یه خرده دست و پامو گم کردم. برای اینکه از فکر در بیارمش گلومو صاف کردم. بدون اینکه از ژست و حالت نگاهش خارج بشه گفت:

– عاشق وقتایی بودم که فقط می پرسیدم چه خبر؟ و تو تند و پشت سر هم از ریز و درشت، اتفاقات رو تعریف می کردی.

شیطنتم فروکش کرده بود و بی اراده لب هام به هم چفت شده بود و بهش زل زده بودم. خنده ی کوتاه و غمگینی کرد و گفت:

– و من می بوسیدمت تا ساکت بشی و بذاری دو دقیقه استراحت کنم.

نگاهش رو گرفت و در حالی که به پنجره نگاه می کرد باز هم خندید، یه خنده ی پر از حسرت و من نمی دونم چرا ساکت بودم! حسرت از بیان تک تک کلمه هاش می بارید. نمی دونم چرا ته دلم می خواستم حسرت هاشو به زبون بیاره، وقتی ابراز پشیمونی می کرد انگار یکی پاک کن دستش می گرفت و کینه هایی که ازش به دل می گرفتم رو پاک می کرد، اما خاطرات لعنتی و کمبود هاش پاک نمی شد … تاثیر بد خودشون رو گذاشته بودن … عشقم به فرامرز به نقطه مقابلش رسیده بود … تنفر!

نفس عمیقی گرفت و گفت:

– اگر یک لحظه به اون موقع برگردم … دستت رو می گیرم و از خونه ی پدرم می برمت جایی که هیچکس نتونه با نیش و کنایه هاش اذیتت کنه.

پوزخند زدم. و فرامرز ادامه داد:

– دیشب زنگ زدم به فرحناز … اتفاقی که گفتی رو به روش آوردم … دعوامون بالا گرفت. اگر همون موقع ها بهم می گفتی …

نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:

– بگذریم … زمان به عقب بر نمی گرده و من نمی تونم گندی که زدم رو جبران کنم ولی قول میدم در آینده …

دستم رو به نشونه ی سکوت بالا آوردم و گفتم:

– حتی اگر نسبت به حس واقعی من مطلع بشی؟

انگار که خودش رو برای شنیدن این جمله آماده کرده بود. سرش رو تکون داد و گفت:

– تقریبا فهمیدم!

به نشونه ی سوالی اخم کردم. با تاخیر و صدایی که از ته چاه در میومد گفت:

– از من متنفری! بارها بهم گفتی؛ حتی یه بار هم گفتی ازم بیزاری!

پوزخند زدم و خواستم حرفی بزنم که با لبخند عمیق و غمگینی گفت:

– که به نظرم خیلی هم خوبه!

از شدت تعجب ساکت موندم و فرامرز با صدای آروم و لحن محکمی گفت:

– حداقل نسبت بهم بدون حس نیستی!

نفسم رو فوت کردم، انگار مرغ جناب آزاد یه پا داشت! نگاهم رو به در دوختم و گفتم:

– مشکل اینجاست که من واقعا نمی خوام دوباره با تو ازدواج کنم! نمی خوام به خاطر تو برای همیشه شانس بودن با خانواده ام رو از دست بدم و همین طور دایی قاسم رو!

(و ادامه ندادم که منتظر فرصتم که به بهونه دایی قاسم و ازدواجش به سمت خانواده ام برگردم)

چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و گفت:

– فکر کنم باید اجازه بدیم مرور زمان همه چیزو درست کنه!

با کلافگی گفتم:

– انگار متوجه نشدی چی گفتم!!!

خیلی جدی گفت:

– اوه اوه! من یه تماس کاری مهم دارم و شما وقت مفید من رو گرفتین!

به سمت در رفت و در حالیکه دستش روی دستگیره در بود به سمتم چرخید و گفت:

– اگر منم! که می دونم دارم چیکار می کنم.

و چشمکی بهم زد و از کلاس خارج شد، تا زمانی که زنگ تفریح بخوره همونجا نشستم و به چشمکش خندیدم! یاد وقتی افتادم که حراست دم در ورودی به نگار گیر داده بود و اجازه نمی داد به خاطر مانتوی سبز رنگش وارد دانشگاه بشه، از اون روزایی بود که به ترک دیوار گیر می دادن …

نگار با صدای جیغ جیغوش گفت:

– بابا من دیروز هم همین مانتو رو پوشیدم!

آقای وحیدی که از اون گیرهای سه پیچ بود رو به خانم فاطمی گفت:

– شما باید بیشتر دقت کنید، این چه طرز پوششه!

از دور مازیار و فرامرز رو دیدم که دارن از ماشین پیاده میشن. اون روزها تازه داشت دلم نسبت به حضور دوباره فرامرز نرم می شد، مدام موی دماغم بود و از هر فرصتی برای جبران گندکاری شرط بندیش استفاده می کرد! دستامو توی جیب ژاکتم زدم و منتظر موندم تا بحث نگار و حراست تموم بشه و به همراه نگار وارد دانشگاه بشم. فرامرز و مازیار به ما رسیدن و آقای وحیدی که از آشنایان پدر فرامرز بود با دیدن فرامرز مشغول خوش و بش شد و به محض اینکه سرش رو چرخوند سمت ما تا اجازه بده وارد بشیم فرامرز به من چشمک زد که همون موقع آقای وحیدی سرش رو به سمت فرامرز چرخوند و فرامرز با یک چشم بسته همون طور موند و بدون اینکه به روی خودش بیاره گفت:

– تیک عصبیه!!

آقای وحیدی با حرص نفسش رو از راه بینیش فوت کرد و رو به ما گفت بریم داخل و شروع کرد به سرزنش کردن فرامرز، و من و نگار هم با خنده ازشون فاصله گرفتیم و وارد محوطه شدیم ….

با باز شدن درکلاس از فکر و خیال در اومدم، فروزان سرش رو داخل آورد و گفت:

– اگر از نگاه کردن به در و دیوار خسته شدی برگرد بیا دفتر، نصیریان داره از فضولی می میره که بدونه کجا رفتی!

لبم رو از خجالت به دندون گرفتم و در حالی که نمی تونستم لبخندم رو هم جمع کنم با هم از کلاس خارج شدیم و به سمت دفتر موقت رفتیم.

تا پایان ساعت مدرسه همچنان در حال برنامه ریزی بودم که اول کدوم کارم رو انجام بدم، فرامرز پیام داد که میره دنبال امین و این حداقل کاری بود که می تونست انجام بده. وقتی داشتم دفتر حضور و غیاب رو امضا می زدم فروزان کنار گوشم گفت:

– این بی حواسی امروزت رو بذارم به حساب مکالمه ات با آقای آزاد یا مسئله ی دیگه ای هست؟

با لبخند نگاهش کردم و آروم گفتم:

– راستش … امشب مراسم خواستگاری داییمه.

با ذوق گفت:

– وای … خدایا، واقعا؟!

با خنده سرم رو تکون دادم و گفتم:

– و یه عالمه کار هست که باید انجام بدم و از همه مهم تر این که بعد از ظهر تقریبا بازار تعطیله و من نمی تونم برای خریدن روسری رنگی به غروب اعتماد کنم!

با تعجب گفت:

– یعنی اصلا روسری رنگی نداری؟

لبامو جمع کردم و گفتم:

– اگر دوست داری می تونی بذاری به حساب خرافات، اما من دوست ندارم چنین شب مهمی یه روسری یا شال کهنه سرم کنم.

ابروهاشو بالا فرستاد و متفکر نگاهم کرد و گفت:

– امیدوارم هنوز همه جا تعطیل نشده باشه.

ازش تشکر کردم و از مدرسه خارج شدم. اولین جایی که رفتم قنادی بود و برای ساعت هفت شب شیرینی تازه سفارش دادم و بعدش هم به گل فروشی نزدیکش رفتم و با مشورت جوونی که اونجا کار می کرد یه دسته گل رز قرمز سفارش دادم. هفته اول مهر ماه بود و به نظرم گرمایی مشابه نیمه ی مرداد داشت! واقعا گرماش کلافه کننده بود مخصوصا واسه من که استرس بی خودی داشت خفه ام می کرد!

تصمیم گرفتم قبل از رفتن به خونه، یه سر به مادر سهراب بزنم، نرسیده به خونه جلوی دستگاه خودپرداز نگه داشتم و مقداری از حسابم پول برداشتم و خوشبختانه یه روسری فروشی همون نزدیکی هنوز باز بود و من سعی کردم با کنار گذاشتم وسواسم یکی رو انتخاب کنم و بعد از خریدن یه روسری حریر تقریبا ضخیم آبی روشن طرحدار، به دیدن اشرف خانم رفتم. 

برخلاف تصورم خیلی هم روبراه بود، و متوجه شدم که سحر این طور گفته تا من به دیدن مادرش برم و صله رحم به جا بیارم! البته همچین بد هم نشد و کلی هم پیرزن از دیدنم خوشحال شد! فقط بدیش این بود که قبل از رفتن من ناهارش رو خورده بود و من نتونستم خودمو سرش آوار کنم!

وقتی رسیدم خونه واقعا دلم یه استراحت جانانه می خواست تا فکرم رو آزاد کنم. به محض اینکه ماشین رو پارک کردم موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن، دایی بود؛ در حالی که پیاده می شدم جواب دادم:

– سلام دایی.

– سلام مژده چه خبر؟

کیفم رو از داخل ماشین برداشتم و دزدگیر رو زدم و جواب دادم:

– سفارش گل و شیرینی رو دادم، شما چی؟ کت و شلوارتونو تحویل گرفتین؟

نفسش رو فوت کرد و گفت:

– اونو که آره، ولی … 

جلوی آسانسور ایستادم و دکمه رو زدم و با نگرانی گفتم:

– ولی چی؟

– حس می کنم نباید موهاو رنگ می کردم! نمی دونی امروز همکارا چقدر با تعجب نگاهم می کردن! باز خدا رو شکر اون لکه های سیاه رفتن، ولی واقعا …

با کلافگی گفتم:

– دایی خواهش می کنم بس کنید! خیلی هم اتفاقا بهتون میاد! مخصوصا که دو روز گذشته و جا افتاده.

دوباره دکمه رو زدم. دایی باز هم نفسش رو فوت کرد و گفت:

– خیلی خب … ساعت شش و نیم میام دنبالتون.

با اخم دوباره دکمه رو زدم و گفتم:

– امین رو احتمالا نیارم.

با خنده اضافه کردم:

– بچه ام یه مقدار رُکه می ترسم بابای الناز رو آتیشی کنه.

دایی خندید و گفت:

– هر جور صلاح می دونی .. پس تا شب.

خدا حافظی کردم و با اخم به شماره انداز بالای دکمه نگاه کردم که هیچ عکس العملی نشون نمی داد و خاموش بود. روی سرم سایه افتاد و کسی از بالای سرم زمزمه کرد:

– آسانسور خراب است.

با تعجب سرمو چرخوندم و به جوونی که این جمله رو گفته بود نگاه کردم. نگاهش رو از روی کاغذ روی در گرفت و به من دوخت و با لبخند جذابی گفت:

– البته اگر حرف نوشته ها رو باور کنید!

با شرمندگی لبم رو گاز گرفتم و گفتم:

– من اصلا اون کاغذو ندیدم!

قد نسبتا بلندی داشت با شونه های پهن و موهای سرش رو ماشین کرده بود و پوستش آفتاب سوخته بود. ته ریش پرفوسوریش هم خیلی قیافه اش رو بانمک کرده بود، ابروهاشو بالا فرستاد و گفت:

– سلام … یوسفی هستم. طبقه ی هفتم.

جواب سلامش رو دادم و با تعجب ادامه دادم:

– واقعا؟! 

چشم هاشو با حالت بامزه ای درشت کرد و گفت:

– این که یوسفی هستم یا …

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

– آخه من هم همون طبقه زندگی می کنم و تابحال شما رو ندیدم! 

با دست به راه پله اشاره کرد و در حالی که با هم هم قدم شده بودیم جواب داد:

– من پسر خانم حمیدی هستم، کمتر از یک هفته اس که انتقالی گرفتم و اومدم اینجا.

لبخندی زدم و گفتم:

– مادرتون رو می شناسم، البته …

خندیدم و گفتم:

– من زیاد با همسایه ها صمیمی نیستم.

تازه به پاگرد طبقه ی اول به دوم رسیده بودیم. 

– به نظر خسته میاین.

نفسم رو با قدرت فوت کردم و گفتم:

– خیلی، از صبح سر کار بودم و هنوز ناهار نخوردم و هوا هم خیلی گرمه.

یقه ی تی شرت سفیدش رو کمی از تنش فاصله داد و دوباره ولش کرد و گفت:

– وحشتناک … گرمه!

طبقه ی دوم رو که رد کردیم، فضولیم رو نتونستم کنترل کنم و پرسیدم:

– شغلتون چیه؟

دستهاش رو روی سینه اش به صورت ضربدری قرار داد و با یه ژست عجیب و غریب و صدای کلفت شده گفت:

– نظامی ام. 

پقی زدم زیر خنده و گفتم:

– ژستتون بیشتر به آدم کش ها می خورد!

اون هم همراهم خندید و گفت:

– خواستم کلاس کاری قضیه رو بالا ببرم.

با خنده سرم رو تکون دادم، روی پاگرد سوم به چهارم ایستادم و چند تا نفس عمیق کشیدم، چند پله بالاتر ایستاد و منتظر نگاهم کرد، انگار خوشش اومده بود که یه زن کم عقل و کلافه سر ظهر باهاش تا طبقه ی هفتم هم قدم بشه! زیاد منتظرش نگذاشتم و توی طبقه ی چهارم با ناامیدی یک بار دیگه دکمه ی آسانسور رو زدم و با لب و لوچه ی آویزون دوباره به سمت پله ها رفتیم. 

– شغل شما چیه؟

یه ابرومو دادم بالا و سینه ام رو جلو دادم و من هم صدامو کلفت کردم و گفتم:

– خانوم ناظم!

چشماشو درشت کرد و گفت:

– اوه اوه! این ژست واقعا برازنده بود.

ریز خندیدم و گفتم:

– البته من به وحشتناکی ناظم های زمان خودمون نیستم!

سرش رو تکون داد و گفت:

– هنوز هم که هنوزه وقتی به دوران ابتدایی فکر می کنم کف دستم می سوزه!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

– شر بودین؟ بهتون نمی خوره!

اخم با نمکی کرد و گفت:

– اوف … نگو! یه سهند بود و یه مدرسه!

اسمش به چهره اش می اومد، سهند! قصد داشتم به بهونه ی امین چند دقیقه ای جلوی خونه ی فرامرز بایستم تا جون به پاهام برگرده، تو طبقه ی پنجم ایستادم و گفتم:

– شما برین. من اینجا …

فکر کرد که مثل چند دقیقه ی قبل از خستگی ایستادم که با صدای ویجی گفت:

– نه … من تو رو تنها نمی ذارم!

پسره واقعا خُل بود! خیر سرش نظامی هم بود، با صدا خندیدم و گفتم:

– نه منظورم اینه که …

با باز شدن در واحد فرامرز و دیدن قیافه ی شمرگونه اش حرفم توی دهنم خشک شد. سهند نگاه منو دنبال کرد و با دیدن فرامرز مرتب ایستاد و سلام کرد. فرامرز با اخم سرش رو تکون داد و گفت:

– علیک سلام. 

و بعد رو به من گفت:

– دیر کردی!

سهند با تعجب به من نگاهی انداخت و انگار متوجه شد که چیزی بین من و فرامرز هست! رو به من گفت:

– خوشحال شدم، تا بعد.

من هم لبخندی زدم و ازش خداحافظی کردم. به محض گم شدنش توی پیچ راه پله فرامرز دست به سینه شد و گفت:

– کی بود؟

نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

– پسر خانم حمیدی.

از جلوی در کنار رفت اما من گفتم:

– فقط امین رو صدا کن … و اگر اشکالی نداره شب امین پیش تو باشه.

با اخم گفت:

– چرا نمیای تو ناهار بخوری؟

– ممنونم، باید برم خونه، خیلی خسته ام، امینو صدا نمی زنی؟

زیر لب غر زد:

– به ما که می رسی خسته ای!

متلکش رو نشنیده گرفتم و منتظر موندم تا امین بیاد و بعد ازش خداحافظی کردم و چند قدم که دور شدم به سمتش چرخیدم و گفتم:

– راستی، یه فکری هم تا غروب به حال آسانسور کن. 

با قیافه ای که نمی شد با یه من عسل خوردش جواب داد:

– تا نیم ساعت دیگه میان واسه تعمیر!

و رفت داخل خونه و در رو به هم کوبید! با صدای در من و امین تکونی خوردیم و با تعجب به هم نگاه کردیم و شونه هامونو بالا انداختیم و به سمت پله ها رفتیم.

وقتی رسیدیم امین گفت ناهار خورده و من هم دیگه چیزی نپرسیدم و سریع برای خودم نیمرو درست کردم و بعد از حموم خوابیدم، ساعت پنج بلند شدم و شروع کردم به آماده شدن. همون مانتو سورمه ای که برای رفتن به دفتر فربد پوشیده بودم رو انتخاب کردم و به همراه روسری که ظهر خریده بودم و بقی لباس هام تیپم رو تکمیل کردم و بعد از آرایش پوشیدم و ساعت شش و بیست حاضر و آماده به همراه امین از خونه بیرون زدیم تا امین رو تحویل فرامرز بدم، وقتی امین وارد خونه شد فرامرز به در تکیه داد و گفت:

– اگر بپرسم کجا میری جواب میدی؟

لبخند نصفه و نیمه ای زدم و گفتم:

– با دایی هستم.

سرش رو تکون داد و گفت:

– الان کاملا فهمیدم کجا میری! …. باشه.

خواستم عقب گرد کنم که گفت:

– فردا دارم میرم سفر.

به سمتش برگشتم و گفتم:

– خوش بگذره.

اخم کرده بود، دو قدمی به سمت آسانسور رفتم و نتونستم طاقت بیارم و دوباره برگشتم و گفتم:

– میشه بپرسم چرا اخم کردی؟

پوزخندی زد و گفت:

– مگه برات مهمه؟

نمی خواستم بهش رو بدم! سرم رو چند بار تکون دادم و همزمان موبایلم زنگ خورد و با دیدن شماره ی دایی، رو به فرامرز گفتم:

– خدانگهدار.

و وارد آسانسور شدم، اون هم در حالی که اخم فرامرز عمیق تر و وحشتناک تر شده بود. وقتی جلوی آپارتمان و کنار ماشین دایی رسیدم در طرف راننده رو باز کردم و با لبخندی از روی ذوق گفتم:

– بیاین پایین ببینمتون!

دایی چشم غره ای رفت و گفت:

– بشین ببینم!

اخم کردم و گفتم:

– بیاین پایین دیگه دایی! 

پوفی کرد و پیاده شد، کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود و به جرات می تونستم بگم به خاطر رنگ موهاش ده سال جوون تر نشون می داد. به توصیه ام گوش کرده بود و گن زده بود و همون یه ذره شکمش رو هم استتار کرده بود. نتونستم خودم رو کنترل کنم و صورتش رو چسبیدم و محکم گونه اش رو بوسیدم، طوری که جای رژ لبم روی صورتش موند. با صدای بلند خندیدم و سوار ماشین شدم. دایی هم سوار شد و سریع خودش رو توی آینه نگاه کرد و با دیدن گونه اش که جای لب مونده بود غر زد:

– بر پدرت بچه! 

دستمالی برداشت و بعد از پاک کردن صورتش حرکت کردیم. نیم ساعت بعد دسته گل و شیرینی رو تحویل گرفته بودیم و از ماشین پیاده شده و پشت در خونه ی آقای کبودوند ایستاده بودیم. دایی بعد از چند نفس عمیق زنگ رو زد و بعد از دقیقه ای در باز شد و صدای خود کبودوند شنیده شد:

– بفرمایید.

تا مسیر سنگفرش حیاط رو طی کنیم، دایی پشت سر هم نفس های عمیق ناشی از هیجان می کشید و من بغض کرده و با تحسین بهش نگاه می کردم و خدا رو شکر می کردم که در چنین امر مهمی کنارش حضور دارم. آقای کبودوند و خانومش روی ایوون ایستاده بودند، سلام و احوال پرسی کردیم و همونجا گل و شیرینی رو تحویل خانومش دادیم و وارد خونه شدیم. خوشبختانه غریبه ای دعوت نکرده بودن و مراسم کاملا خصوصی بود و این بخش اعظم استرس من رو از بین برد. 

تقریبا مشخص بود که همه چیز روبراهه و جوابشون هم مثبته، بالاخره اونها هم دلشون نمی خواست دخترشون رو یا به بهانه خودکشی و یا به بهانه ی قهر از دست بدن. هرچند کبودوند با تمام قدرت سعی داشت ظاهر مخالفش رو نشون بده اما مشخص بود که مادره تاثیرش رو گذاشته بود. تقریبا نیم ساعتی گذشته بود که صدای تک زنگ پیام گوشیم بلند شد. در حال صحبت کردن با مادر الناز بودم، ببخشیدی گفتم و موبایلم رو در آوردم و پیام رو باز کردم، شماره ناشناس بود:

– موهای داییت از عرض تو حلقم، الناز!

لبامو به هم فشار دادم تا نخندم و بدون اینکه جواب بدم موبایل رو به کیفم برگردوندم. یک بار دیگه خدا رو شکر کردم و ازش خواستم سرزندگی الناز روح جوانی رو به دایی قاسم برگردونه. بالاخره مادر الناز هم طاقت نیاورد و زیر گوشم آهسته گفت:

– ماشااله چقدر چهره حاج رسولی تغییر کرده. انگار فقط موهاش با سنش همخونی داشته!

لبخندی زدم و گفتم:

– من اصرار کردم، دایی دلش رضا نبود! هنوز هم سرم غر میزنه.

اخمی کرد و گفت:

– اتفاقا کار خوبی کردی، بالاخره جلوی فامیل ما هم این ظاهر معقول تره! 

خوشحال از تعریفش لبخندی از ته دل زدم و به دایی خیره شدم که بالاخره یخ کبودوند رو آب کرده بود و در مورد مسائل کاری حرف میزدن. رو به خانم کبودوند گفتم:

– چند تا بچه دارین؟

– الناز دختر بزرگمه. یه دختر دیگه م المیراست که امسال کنکور داره و پسرم علی سال اوله. امشب فرستادمشون خونه ی خواهرم.

با لبخندی گفتم:

– خدا براتون نگهشون داره.

تشکری کرد و گفت:

– الناز رو صدا بزنم که چای بیاره.

سرم رو تکون دادم و از کنارم بلند شد، یکی دو دقیقه بعد از برگشتنش، الناز با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومد، یه تونیک خاکستری با شال سفید سرش کرده بود به همراه شلوار تنگ سفید. لبخندش از همون دور هم نشون از خوشحالیش میداد. با دیدنش یاد پیامش در مورد موهای دایی افتادم و لبم رو گاز گرفتم که نخندم. اول به سمت من و مادرش اومد و خم شد که چای رو تعارف کنه، وقتی خواستم چای بردارم نگاهم به مچ دستش افتاد و قسمتی که با تیغ بریده بود، خط عرضی از پوستش بدفرم شده بود. ناخودآگاه اخم کردم و بعد از برداشتن چای و قند تشکر کردم. وقتی به دایی رسید، دایی هم دقیقا همین واکنش رو نشون داد، البته اخم دایی خیلی عمیق تر بود، طوری که با خودم گفتم اگر مادر و پدر الناز نبودن حتما چشم غره یا دادی هم ضمیمه ی اخمش می کرد. تا موقع رفتن کنارم نشست و نتیجه ی شب نشینی یا همون خواستگاری اولیه این شد که برای دفعه بعد چند نفر بزرگتر از هر دو طرف هم توی مراسم حضور داشته باشن تا خواستگاری جلوه ی رسمی تری به خودش بگیره.

وقتی ازشون خداحافظی کردیم هنوز دایی اخم داشت. توی راه بالاخره سکوت رو شکستم و گفتم:

– دایی اون چه قیافه ای بود؟! نمیگین با خودشون فکر می کنن که شما پشیمون …

حرفم رو برید و زیر لب با حرص گفت:

– دختره ی احمق.

منظورش رو فهمیده بودم، پس سکوت کردم. با حرص ادامه داد:

– دیدی چه بلایی سر دستش آورده بود؟ حقش بود یه دونه می خوابوندم زیر گوشش تا برای همیشه یادش بمونه که حق نداره به خودش صدمه بزنه.

نفسم رو فوت کردم و به بیرون خیره شدم. لحنش آروم تر شد و با ناراحتی زمزمه کرد:

– امشب همه ش فکرم می رفت سمت این مساله که اگر خدایی نکرده الناز رو به موقع نمی رسوندن بیمارستان الان …

با اخم گفتم:

– خدا نکنه!

خواست ادامه بده که با لحنی جدی گفتم:

– عوض اینکه حرفهای خوب بزنین دارین ناراحتی درست می کنین؟ بابا امشب تقریبا جواب مثبت رو گرفتیم دایی!

لبخند کمرنگی روی لبش نشست و گفت:

– خدارو شکر.

و بعد ادامه داد:

– خودت به مادرت میگی؟ من … روم نمیشه.

من که کلا دنبال همین بهونه بودم!! محکم گفتم:

– البته که میگم.

دایی هم با لبخندی از ته دل نگاهم کرد و گفت:

– ممنون قربونت.

*** 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن