codebazan

رمان پل های شکسته

رمان پل های شکسته پارت ۹

در حالی که موهای مهناز رو به سه قسمت مساوی تقسیم می کردم پرسیدم:

– بهناز هم تجربی می خونه؟

آهی کشید و گفت:

– اگر به خودش بود که می خواست قید درسو بزنه، فاطیما و الهه راضیش کردن که درس بخونه. 

با اینکه صورتم رو نمی دید لبخندی زدم و گفتم:

– حالا چرا آه می کشی؟ مگه بده که همه از تو تعریف می کنن و میگن مهناز فهمیده تره؟!

سکوتش که طولانی شد، سریع دُم بافته ی موهاش رو با کش بستم و کنارش روی زمین نشستم و به تخت تکیه دادم. در کمال تعجب دیدم چشم هاش پر از اشکه. با تعجب اسمشو صدا زدم:

– مهناز؟!

چونه اش لرزید و سرش رو پایین انداخت و با صدای آرومی گفت:

– خاله چرا نمی پرسی مامانم کجاست؟ دلت براش تنگ نشده؟!

هر چی حدس و گمان بد و وحشتناک بود به ذهنم خطور کرد، با صدای لرزونی گفتم:

– مامانت کجاست؟

با چشمهای غرق اشک بهم نگاه کرد و خودش رو انداخت توی بغلم و زد زیر گریه. قلبم توی دهنم می کوبید. در حالی که سعی داشتم آرومش کنم با صدای لرزونی گفتم:

– مهناز جان یه کم به خودت مسلط شو و بگو مامانت کجاست. تو که منو جون به لب کردی!

کمی که از شدت هق هقش کم شد، سرش رو بلند کرد و در حالی که اشک هاشو پاک می کرد گفت:

– خاله یادته مامانم چقدر بابامو دوست داشت؟!

مگه می شد یادم بره! مائده یه حسین می گفت، ده تا حسین از بغلش در میومد! سرم رو تکون دادم و گفتم:

– آره. 

لبهاشو به هم فشار داد و گفت:

– چهارسال قبل دایی قاسم به آقابزرگ خبر داد که داری ازدواج می کنی … یک ماه بعد از اینکه دایی محمود اومد دنبالت و تو حاضر نشدی برگردی.

ابروهامو درهم کشیدم، ای کاش همون موقع از خر شیطون پایین اومده بودم تا حالا دوباره با فرامرز روبرو نمی شدم. آهی کشیدم و گفتم:

– خب؟

نگاهش رو از من گرفت و گفت:

– همه می خواستیم بیایم عروسی. هر چند که حاج دایی گفته بود عروسی آنچنانی نمی گیرین! اما مادرجون می گفت همه باید بریم تا خانواده شوهرخدابیامرزت بفهمن کس و کاری داری، مخصوصا که دایی حاجی هم تاییدش کرده بود. 

لبخند غمگینی روی لبم نشست و گفتم:

– پس چرا نیومدین؟

دوباره چشم هاش پر از اشک شد و گفت:

– روز قبل از عروسیت مچ بابا رو توی تخت خواب …

دستاشو روی صورتش گذاشت و در حالی که باز گریه رو از سر گرفته بود ادامه داد:

– ما از چند روز قبل اومده بودیم خونه مادرجون، همه حال و هوای آشتی با تو رو داشتیم؛ مامان و بهناز سر ظهر رفتن خونه تا بهناز یه چیزی بگیره و بعدش همه حرکت کنیم، که می بینن بابا با منشی شرکتش توی خونه ان.

دهنم نیمه باز مونده بود و مغزم تقریبا قفل کرده بود، حتی نمی تونستم مهناز رو ساکت کنم، فقط با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:

– مامانت الان کجاست؟

دستاشو از روی صورتش برداشت و در حالی که مشخص بود حواسش اینجا نیست گفت:

– دایی محمد و دایی محمود رفتن سراغ بابا، بهناز قرص خورده بود و خاله و فاطیما بیمارستان پیش اون بودن و مامان هم حالش از همه بدتر بود … اوضاع اونقدر بد و به هم ریخته بود که حد نداشت. مادرجون و آقابزرگ داغون بودن، داغون تر شدن، زندایی ها همه ش میونه داری می کردن، اونقدر وضعیت بدی بود که به جرات می تونم بگم بدترین روزهای عمرم بود … دایی محمود می خواست به منشیه پول بده که پاشو از زندگی ما بکشه بیرون، اونم نامردی نکرد و هر چی از بابا می دونست گفت و آخر هم فهمیدیم خانم حامله اس!!!

دستهامو روی زانوهام گذاشتم تا لرزشش رو متوقف کنم. مهناز به چشمهام زل زد و گفت:

– مامان اول گوشه گیر شد و قید بانک و کارش رو زد … هر بار خبر جدیدی از گند بابا در می اومد مامان بیشتر تو خودش فرو می رفت … به جایی رسید که حتی چشم دیدن من و بهناز رو هم نداشت و مجبور شدیم بیمارستان اعصاب بستریش کنیم … آخرین باری که رفتم دیدنش سه ماه پیش بود که اونقدر بهم بد وبیراه گفت که از رفتنم پشیمون شدم. الان هم حدود یک ماهه که خاله خورشید بردش چابهار چون دکترش یه امیدهایی داده و گفته بهتره تو یه محیطی دور از خاطرات متاهلیش آرامش بگیره، بهناز که یه بار هم نرفته پیشش!

پوزخند دردناکی زد و گفت:

– میگه این که تصور کنیم پدر و مادرمون مُردن، بهتر از اینه که بگیم پدرمون هوسبازه و مادرمون … دیوونه.

با حرص گفتم:

– بهناز غلط کرده چنین حرفی زده! 

و بلافاصله هم زدم زیر گریه، مهناز هول شده نگاهم کرد و سعی داشت آرومم کنه و من به این فکر می کردم که ای کاش خواهرم از من دلخور بود تا به دیدنم نمی اومد، نه اینکه چنین بلای وحشتناکی به سر زندگیش بیاد. یهو در اتاق باز شد و مامان هراسون وارد اتاق شد و با دیدن چشمهای پف کرده ی من و مهناز وحشتزده پرسید:

– چی شده؟

مهناز بینیشو بالا کشید و گفت:

– از مامانم تعریف کردم.

مامان کمی آروم تر شد و در اتاقم رو آروم بست و به سمت ما اومد و روی تخت نشست و گفت:

– خدا از اون پدر خدانشناست نگذره که اینطور آشیونه ی شما رو خراب کرد. 

مهناز هیچی نگفت. اشکم رو پاک کردم و گفتم:

– مائده پیش خاله خورشیده؟

مامان آهی کشید و گفت:

– الحمدلله حالا که خیلی بهتره، بد روزایی رو گذروند بچه م! تازه داشت خیالم از ازدواج دوباره تو راحت می شد که زندگی مائده اون شد! بعد از چهارسال یکم داشت روبراه می شد که سهراب خدابیامرز، فوت شد.

با لحن بی نهایت غمگینی گفت:

– یعنی میشه من روزی رو ببینم که همه ی بچه هام خوشبخت شدن و محمود هم پدر شده باشه؟! اونروز اگر خدا جونمو بگیره هیچ اعتراضی نمی کنم.

صدای معترض من و مهناز بلند شد:

– اِ! این چه حرفیه؟

هر چند که همه ی حواسم پیش مائده بود و هر جور شده دلم می خواست ببینمش، اما اون لحظه دوست داشتم جو غمگین بینمون رو به هم بزنم. پس با یه تصمیم یهویی روی تخت نشستم و گفتم:

– مطمئنی آرزوی دیگه ای نداری؟!

مامان که متوجه شد حرف خاصی می خوام بزنم مشکوکانه نگاهم کرد و من با لبخند خبیثی گفتم:

– مثل دوماد شدن دایی قاسم.

مهناز یهو ذوق زده گفت:

– وای خداجون، حاج دایی؟!!

درجا چشم های مامان غرق اشک شد و گفت:

– شوخی می کنی؟

منم از فرصت استفاده کردم و با آب و تاب گفتم:

– حتی فکرش هم نمی تونی بکنی طرف مقابلش کیه! مامان، یه عروس خوشگلی قراره برات بیاره!

مامان ذوق زده و البته کمی حرصی گفت:

– ورپریده تو خبر به این خوبی داری و صداتو در نمیاری؟!

سرخوشانه خندیدم و مهناز با حالت دو از اتاق بیرون رفت و دقیقه ای بعد مریم و فاطیما و شایسته و بهناز هم به لبهام چشم دوخته بودن تا من از عروس دایی قاسم بگم و من هم با نیش تا بناگوش باز شده داشتم نگاهشون می کردم و با تشر شایسته تکون خوردم:

– خو دِ جون بکن! 

مامان رو ترش کرد:

– وا! بگو دور از جونش!

برای اینکه باز شایسته یکی نگه و مامان جواب نده فورا شروع کردم به حرف زدن:

– دختره خیلی جوونه، اسمش النازه و دختر یکی از همکارهای خود داییه. لیسانس حقوق داره. از قرار معلوم از دایی هم خوشش میاد.

مامان دستش رو روی سینه اش گذاشت و زمزمه کرد:

– قربون داداشم برم.

لبخندی از ته دل زدم و گفتم:

– دیدار اولیه رو انجام دادیم و تقریبا جواب بله رو گرفتیم … فقط بابای الناز گفت برای دفعه بعد بزرگترها برن تا حرف رو تموم کنن.

مامان از روی تخت بلند شد و گفت:

– من برم به خواهر و برادرام خبر بدم.

با لبخند به رفتنش نگاه کردم و به محض خروجش همه روی سرم ریختن تا بقیه جزییات رو بشنون و من هم با سانسور نود درصد جزییات که مربوط به گذشته ی دایی و الناز و همین طور ماجرای خودکشی بود، براشون از شب خواستگاری و اینا تعریف کردم.

خدا می دونه چقدر دلم می خواست به قیافه هاشون بخندم که مشخص بود هیچ کدوم با توضیحاتم قانع نشدن و منتظرن چیزهای بیشتری بگم.

بعد از یکی دو ساعتی که صحبتامون گرم شده بود، مامان همه رو صدا زد برای شام، وقتی همه اومدیم پایین کاملا قیافه ی مامان گرفته بود، ولی سعی می کرد همراه ما بگه و بخنده. مریم گیر داد بهش که چی شد و کلی حدس هم زدیم که حتما دایی های دیگه یا خاله خورشید حرفی زدن، اما مامان با لبخند می گفت اتفاقا خیلی هم خوشحال شدن و همه خودشونو واسه هفت روز و هفت شب عروسی آماده کردن. پیمان و محمد برای شام نیومدن و کم کم قیافه ی بقیه هم آویزون و گرفته می شد. مریم طوری سر یه شوخی معمولی به فرهاد طفلک توپید که من بجای فرهاد ترسیدم!

بعد از شام ببخشیدی گفتم و به اتاقم رفتم تا به فرامرز زنگ بزنم و حال امین رو بپرسم. قصد داشتم بعدش هم با مریم در مورد مائده حرف بزنم و ازش بخوام که به چابهار بریم و مائده رو ببینم. حتی اگر شده یکی دو روزه مرخصی بگیرم و شده واسه یه ساعت ببینمش. شماره موبایل فرامرز رو گرفتم، بعد از کلی بوق خوردن، درست زمانی که دیگه فکر کردم جواب نمیده و قصد داشتم قطع کنم صداش توی گوشی پیچید:

– سلام مژده خوبی؟

معلوم بود توی خیابونه. جواب دادم:

– سلام ممنون. خوبی؟ امین چطوره؟

با مکث گفت:

– امین هم خوبه.

– میشه گوشی رو بدی بهش؟

با دستپاچگی گفت:

– چیزه! … خوابیده.

یهو انگار مغزم به کار بیفته به این فکر کردم که مامان یهویی حالش گرفته شد، پیمان و محمد سر شام نیومدن! همه از یه چیزی ناراحت بودن و من اصلا دقت نکردم که اون چیه که همه می دونن جز من! با وحشت گفتم:

– امین کجاست؟!

– میگم که! خوابیده.

صدام بالا رفت:

– امین خوابیده تو اون وقت تو خیابون می چرخی؟!!!

نفسش رو فوت کرد:

– اونم توی ماشینه! صندلی عقب خوابیده.

با صدایی که می لرزید گفتم:

– بیدارش کن گوشی رو بده بهش.

سکوتش باعث شد صدام بالاتر بره:

– میگم بیدارش کن، می خوام صداشو بشنوم.

بعد از یه مکث طولانی گفت:

– پیشم نیست.

تقریبا جیغ زدم:

– امین کجاست؟!

– نیست! نمی دونم کجاست!

اونقدر آروم گفت که به گوش هام شک کردم، دلم می خواست وقتی ازش میخوام یه بار دیگه تکرار کنه حرف جدیدی بشنوم، اما گفت:

– بعد از ظهر گفت پاپ کورن میخواد، منم رفتم براش بخرم؛ هر کاری کردم خودش همراهم نیومد، وقتی برگشتم خونه نبود. به داییت زنگ زدم به خونه ی خودت هم سر زدیم، چون امین کلید خونه رو داشت گفتم شاید اونجا باشه ولی نبود. 

رگباری حرف می زد و من کم کم از بهت خارج می شدم و یهو با جیغ ساکتش کردم:

– دو روز بچمو دستت سپردم! اول که اشکشو در آوردی حالا هم که گمش کردی! فرامرز دعا کن …

زدم زیر گریه:

– دعا کن امین صحیح و سالم پیداش بشه وگرنه روزگارتو می کنم روزگار یزید!

سعی داشت آرومم کنه:

– پیداش می کنم. جایی نمیره! امین پسر عاقلیه. 

به سمت جالباسی رفتم و شلوار کتانم رو برداشتم و همون طور که گریه می کردم گفتم:

– اگر یه تار مو از سرش کم بشه تا آخر عمر نمی ذارم آب خوش از گلوت پایین بره.

صداش بالا رفت:

– من خودم دارم دیوونه می شم تو دیگه نمک به زخمم نپاش.

در اتاق باز شد و مریم به داخل اتاق سرک کشید. خطاب به فرامرز گفتم:

– من الان حرکت می کنم.

و سریع قطع کردم و اجازه ندادم جواب بده و رو به مریم با گریه گفتم:

– محمد و پیمان رفتن دنبال امین نه؟

سکوتش یعنی همه خبر داشتن. گریه ام شدت گرفت و سریع تر لباس بیرون پوشیدم، مامان و بابا که دیدن نمی تونن آرومم کنن فرهاد رو هم همراهم فرستادن و خودم اجازه ندادم کس دیگه ای بیاد، از لحظه ای که توی ماشین نشستیم تا چهار پنج ساعت بعد که به خونه برسیم یک نفس گریه کردم و مدام موبایل دایی، فرامرز، پیمان رو می گرفتم تا خبر بگیرم و یکسره هم موبایل من یا فرهاد از جانب خونه زنگ می خورد تا حالمون رو بپرسن. ساعت دو نیمه شب بود که رسیدیم. 

به محض اینکه جلوی آپارتمان رسیدیم ماشین فرامرز هم توقف کرد. با عصبانیت پیاده شدم و به سمتش رفتم، اون هم پیاده شد، دلم می خواست زمین و آسمون رو روی سرش خراب کنم که امین رو همون اول نفرستاد پیشم، اما وقتی چند قدمیش رسیدم و چشمهای گریونش رو دیدم پاهام سست شد، دستم رو بند کاپوت ماشین کردم و با صدایی که تحلیل می رفت گفتم:

– چی شده؟! 

قبل از اینکه بفهمم چی میگه توی آغوشش فرو رفتم و تنم بین دستهای قدرتمندش فشرده شد و صدای هق هقش توی گوشم پیچید:

– پیداش نمی کنم مژده، به خدا فکر نمی کردم چنین فکری توی سرشه که بذاره بره!

دستهام دو طرفم آویزون بودن و مغزم تو ناحیه هنگ قرار داشت. صدای سلام خشک فرهاد باعث شد کمی به خودم بیام و سعی کنم از فرامرز فاصله بگیرم، اما فقط کمی حلقه ی دستهاشو شل کرد و همچنان منو توی آغوشش نگه داشت و جواب زیر لبی به فرهاد گفت و توی صورتم نگاه کرد و گفت:

– بهت قول میدم بر می گردونمش! باورم داری؟!

نداشتم، به عنوان مرد زندگیم، به عنوان فرامرز آزادی که می شناختم نه! باورش نداشتم؛ اما به عنوان پدر امین چرا! باز هم کمی خودم رو عقب کشیدم و توی چشمهای منتظرش نگاه کردم و گفتم:

– فقط امین رو پیدا کن.

با آرامش پلک زد و بالاخره منو رها کرد و قدمی به عقب برداشت. فرهاد جلو اومد و گفت:

– پاسگاه خبر دادین؟ حاج دایی و بقیه کجان؟

فرامرز رو به فرهاد با بی توجهی به سوالش گفت:

– من شمارو می شناسم؟

و در کسری از ثانیه چنان اخمش هاش تو هم رفت که اگر جاش بود کمی دست می انداختمش! اما سریع گفتم:

– پسرخواهر بزرگمه.

سریع قیافه اش باز شد و بالاخره ادبش به کار افتاد و با فرهاد دست داد و بعد گفت:

– آره خبر دادیم، اما امین که گم نشده! پیدا کردن کسی که گم شده به مراتب راحت تره تا کسی که نمی خواد دیده بشه.

انگار کمی همین حرف خیالمو راحت کرد. امین گم نمیشه، همه ی مسیرهای شهر رو بلده، حتی اگر می خواسته پیش من بیاد راه ترمینال رو بلده، همیشه هم اونقدری پول همراهش هست که از پس خودش بر بیاد اما این فکرها باعث نمیشه دلم آروم بگیره. ساعت دو نیمه شبه و هنوز خبری نیست. رو به فرهاد گفتم:

– زنگ بزن به ایلیا و بگو برن ترمینال یا دور میدون! شاید امین بخواد بره خونه مادرجون که پیش من باشه!

و رو به فرامرز گفتم:

– جایی مونده که بخوای دنبالش بگردی؟!

با گیجی نگاهم کرد، در حالی که به سمت در طرف شاگرد می رفتم گفتم:

– بریم خونه ی سحر و خونه ی فروزان.

فرهاد با ناباوری صدام زد:

– خاله؟!

به سمت فرهاد برگشتم و کلید خونه رو از توی کیفم بیرون کشیدم و گفتم:

– برو خونه طبقه هفتم، واحد سمت راست و گوش به زنگ تلفن باش. شاید کسی از امین خبر داشته باشه و زنگ بزنه خونه. 

فرامرز پشت فرمون نشست، فرهاد دستم رو نگه داشت؛ وقتی به صورتش نگاه کردم، با چشم و ابرو فرامرز رو اشاره کرد و با صدای آرومی گفت:

– مطمئنی می خوای باهاش تنها بری؟!

مطمئنا ترسش به خاطر اون بغل پر از احساسی بود که چند دقیقه قبل فرامرز منو توش فشرده بود! نفسم رو فوت کردم و گفتم:

– فعلا هر دومون نگران امین هستیم.

لبخند مهربونی زد و گفت:

– البته من که چیزی ندیدم. ولی ….

موبایلش رو در آورد و گفت:

– شماره ت رو بگو.

با بغض لبخندی زدم و شماره ام رو گفتم. روی گوشیم میس انداخت و گفت:

– اگر باعث ناراحتیت شد کافیه زنگ بزنی تا هرجا باشی بیام دنبالت.

سرم رو تکون دادم و ازش خداحافظی کردم و سریع سوار ماشین شدم و حرکت کردیم.

اول آدرس خونه ی فروزان رو دادم و با اینکه ته دلم می دونستم محاله امین بخواد توی چنین شرایطی بره اونجا اما بنده های خدارو از خواب بیدار کردیم ، بعد آدرس خونه ی سحر رو دادم. بماند که وقتی از دهنم در رفت و گفتم «حالا بریم خونه خواهر شوهرم» چقد اخم و لب و لوچه ی آویزون تحویلم دادم اما واقعا کی اون لحظه تحویل می گرفت؟!!!

وقتی خونه سحر هم نبود تصمیم گرفتیم به خونه ی نگار بریم، هر چند که فرامرز گفت قبلا به اونجا هم سر زده، اما خب از اونجایی که امین خیلی با دختر نگار صمیمی بود و یه زمانی نگار و مازیار خیلی علاقه داشتن من و فرامرز رو به هم نزدیک کنن احتمال دادیم شاید نقشه ای در کار باشه!

وقتی خونه ی اونها هم نبود، کم مونده بود جلوی در بزنم زیر گریه، نگار به زور مارو برد خونه اش، ساعت سه نیمه شب بود، هم از بی ملاحظگیمون خجالت می کشیدم و هم هر لحظه ترسم بیشتر می شد. حداقل اتفاق خوب امشب این بود که کدورت بی مورد بین من و نگار حل شد و بعد از خوردن به زور یک لیوان آب از خونشون بیرون زدیم. 

وقتی توی ماشین نشستیم، زنگ زدم به خونه ی بابا و همون طور که فکر می کردم همه بیدار بودن، مریم گفت که شوهر فاطیما و ایلیا رفتن داخل شهر و هر اتوبوسی که نگه میداره سراغ امین رو می گیرن و هنوز خبری نشده!

شماره ی دایی و پیمان و فرهاد رو هم گرفتم تا مطمئن بشم خبری شده یا نه که دایی و پیمان گفتن دارن کوچه پس کوچه های شهر رو متر می کنن!! و فرهاد هم بی هدف توی خونه کنار تلفن نشسته بود و منتظر بود شاید خبری بشه. متوجه شدم همزمان با مکالمه من، فرامرز با کسی به نام یوسفی صحبت کرد. آخرین تماس که با فرهاد بود رو قطع کردم و رو به فرامرز گفتم:

– کی بود؟

ماشین رو توی خیابون اصلی شهر انداخت و گفت:

– پسر خانم حمیدی، پلیسه. غروب که از همه ی واحدها سراغ امین رو می گرفتم، عکسش رو ازم گرفت گفت کمک میکنه.

منظورش سهند بود. لبخند غمگینی روی لبم نشست:

– دستش درد نکنه.

جلوی مسجدی که درهاش باز بودن نگه داشت و گفت:

– من یه آبی به صورتم بزنم، میام.

و از ماشین پیاده شد. از بین مخاطبین موبایلم شماره ی دو سه تا از همکلاسی های پارسالش که کمی باهاشون صمیمی بود رو یکی یکی گرفتم و بماند که چقدر خجالت کشیدم و عذرخواهی کردم به خاطر بدموقع زنگ زدنم اما وقتی باهام ابراز همدردی کردن و اظهار بی اطلاعی، درمونده خداحافظی کردم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هامو بستم.

در ماشین باز شد و فرامرز کنارم نشست و گفت:

– شرمنده، دستشویی هم رفتم، به همین خاطر طول کشید.

حرفی نزدم.

– مژده؟

چشم هامو باز کردم و با ناراحتی گفتم:

– به خونه ی دوستاش زنگ زدم. اونجا هم نبود.

نفسش رو با قدرت فوت کرد و گفت:

– ته دلم دعا می کنم امین تمام مدت برای درآوردن لج من پیش دایی قاسمت بوده باشه.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

– خدا کنه.

و سریع چشم هام پر از اشک شد. ساعت سه و نیم صبح بی هدف توی ماشین پارک شده ی جلوی مسجد نشسته بودیم و تقریبا هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد!

خیابون خلوت بود و هر از گاهی یکی دو تا ماشین رد می شد. فرامرز سکوت رو شکست:

– از بچگی دلم می خواست یه پدر و مادر زیادی روشن فکر داشته باشم که به هیچ کارم گیر ندن! اما بابام همیشه فکر آبروش بود و مامانم درگیر جلسه های صندوق و ختم های تموم نشدنی قرآنش، فرحناز یکی شد عین خود مامان و من و فربد شدیم سوهان روحشون.

با انگشتهام افتاده بودم به جون پوست لبم و تو اون لحظه تنها چیزی که نمی خواستم بشنوم حرفی در مورد خانواده ی نچسب فرامرز بود.

– فربد که خیلی زود با کمک پولی بابا خودش رو جمع و جور کرد و راهش رو از خانواده جدا کرد، کاری ندارم چقدر موفق بوده! اینکه نتونست زندگی تشکیل بده و هر سال زن های صیغه ایشو عوض می کنه. اما خب حداقل اونقدر محکم بود که رو پای خودش وایسته، باقیش به خودش مربوطه! 

آهی کشید و گفت:

– مادرم که فربدش رو فنا شده می دید همه ی هدفش این شد که من بمونم! به من آزادی بیشتری دادن و وقتی عاشقت شدم، اولش مامان خوشحال شد که من پایبند زندگی میشم اما وقتی تورو دید و فهمید با معیارهاش نمی خونی شروع کرد ساز مخالف زدن.

پوزخند دردناکی زد و گفت:

– شاید دلش می خواست دختر یکی از دوستای خودش رو بگیرم! یکی از همونایی که اونقدر افراطی رو می گیرن که فقط نوک دماغشون دیده میشه. مامان رو دوست داشتم و دارم اما خر نبودم که بدونم اون جلسات فقط برای فخر فروشی اثاثیه جدید و لباس نو بوده! محفل های گرم غیبت و …. بگذریم! ازدواج نکردن خواهرم هم مزید بر علت شد که مامان حساس تر بشه.

با اینکه دلم نمی خواست اصلا حرف بینمون ادامه پیدا کنه اما از دهنم پرید:

– خواهرت خواستگار خوب داشت! منتهی مادر و دختر یکی رو می خواستن که خدا باید تو کارخونه ی جداگونه می ساختش!!

فرامرز بدون نگاه کردن به من لبخندی زد و گفت:

– وقتی موضوع درمان بابا پیش اومد حس کردم حتی اگر شده برای یک مدت کوتاه به آرزوم میرسم. چیزی که از نوجوونیم می خواستم و مامان هر بار با کلی ترفند جلوی منو گرفت! اعتراف می کنم بچه بودم! مخالفتت هیچ جوره تو کتم نمی رفت.

موبایلم رو روبروی صورتم گرفتم تا یک بار دیگه از همه خبر بگیرم و در همون حال گفتم:

– بس کن، نمی خوام چیزی بشنوم.

یهو گوشیمو قاپید و دستهای خالیم روبروی صورتم موند و با لحن محکمی گفت:

– ولی من می خوام بگم! 

چشم هامو گرد کردم که حرفی بزنم اما اون اجازه نداد و گفت:

– اگر بخوای تا صبح همراه دایی و برادرهات توی خیابون ها می چرخم، اما خودت هم خوب می دونی که هیچ کاری نمی تونیم انجام بدیم. پس بذار حرفامو بزنم؛ بعدش هر کاری که تو بگی انجام میدیم. 

با اخم سکوت کردم و فرامرز بعد از گرفتن نفس عمیقی ادامه داد:

– وقتی رفتم امید داشتم که خیلی زود میای پیشم. تا موقعی که خبر درخواست طلاقت رو بشنوم دست از پا خطا نکردم. دلم می خواست بیای تا بدون محدودیت زندگی کنیم. یادته که هر بار زنگ میزدم هر چقدر که صحبتامون گرمای گذشته رو نداشت می گفتم که می خوام پیشم باشی؟ صحبت های مادرم و فرح بی تاثیر نبودن، ولی وقتی بچه بدنیا اومد واقعا تصمیم داشتم بیام! اما وقتی توی تلفن آخر گفتی که دیگه نمی خوای همسرت باشم حتی یک درصد هم به ذهنم خطور نکرد که ممکنه چه سختی هایی کشیده باشی! طلاقت رو غیابی دادم تا با دیدنت دوباره موندگار نشم.

حرفش رو با حرص قطع کردم و گفتم:

– ببخشید که این حرفو می زنم اما حس می کنم این حرف خودت نیست. حس می کنم اصل جمله این باشه «نرو ایران، دختره پابندت می کنه! به فکر آرزوهات باش».

خنده ی غمگینی کرد و گفت:

– امان از دست شما زن ها که خودتون خوب همو می شناسین! 

خنده اش قطع شد و گفت:

– آره! برای خودم هم عجیب بود، فرحی که همیشه منو نصیحت می کرد یهو اینطور به آرزوهای من اهمیت بده، با خودم می گفتم حالا که مادر و خواهرم اینطور دل به دل من دادن من چرا از موقعیتم دست بکشم؟ مخصوصا که می دونستم اگر برگردم ایران، نه تنها هیچ وقت تو برام مژده ی عاشق پیشه ی قبلی نمیشی! بلکه باید به خودم فشار بیارم تا یه زندگی خوب برای تو و بچه مون فراهم کنم، اون هم زمانی که حس می کردم هنوز به طور کامل جوونی نکردم!

لباشو به هم فشرد و با ناراحتی ادامه داد:

– برای اینکه بتونم فراموشت کنم خودم رو توی گند و کثافت غرق کردم . هر شیطنتی که فکرش رو بکنی انجام دادم. مازیار اوایل که زنگ میزد و می خواست در مورد تو حرف بزنه تلفن رو، روش قطع می کردم و کم کم اون هم از صرافت افتاد و حرفامون فقط به خودمون محدود شد. شاید باورت نشه اما مامان راضی شده بود که تو به زندگیم برگردی و من از لاابالی گری هام دست بکشم، اما من دیگه اصلا آدم حسابش نمی کردم.

پوزخند زدم و از ذهنم گذشت: 

– حاج خانم که دیده از پس پسرش برنمیاد دوباره می خواسته دست به دامن مژده بشه. حالا که پسرش روبراه شده دوباره من شدم مرض واگیردار! 

صدای فرامرز منو از فکر بیرون آورد:

– فقط به این خاطر دانشگاه رفتم که از کیف و حال اونجا هم بی نصیب نمونم. 

بابا که مُرد دیگه دلم نمی خواست اونجا بمونم. شاید به نظرت حیوان صفتی باشه، اما هیچ رابطه ای راضیم نمی کرد چون تصویر تو جلوی چشمام بود. با خودم گفتم هیچ کجای دنیا ناز طبیعی و بکر دخترای ایرانی رو نداره! شاید اگر اینجا سرگرم باشم فکرت از ذهنم بره بیرون. 

به سمتم چرخید و توی چشم هام نگاه کرد و گفت:

– به برگشت دوباره پیش تو و تشکیل زندگی فکر نمی کردم! هنوز از دله بازی سیر نشده بودم. یا شاید هم فکر می کردم که به اون کارها احتیاج داشتم و در واقع خودم رو گول میزدم. الان … از اینجایی که ایستادم … می بینم که هیچ وقت فراموشت نکردم. وقتی فربد پیشنهاد داد که به حرفه ی اون رو بیارم و اومدم اینجا، گفتم یه مدت رو هم با تو بگذرونم تا بالاخره از فکرت خلاص شم.

نفسم رو با کلافگی فوت کردم. دلم می خواست طوری بزنم توی دهنش که انگشت های خودم هم خرد بشن!! یعنی تا این حد حرصمو در آورده بود!

– اما با دیدنت و اینکه فهمیدم ازدواج کردی بیشتر ذهنم درگیر شد و فهمیدم این همه سال فقط سعی کردم بی خبر باشم تا خودمو گول بزنم.

آهی کشید و گفت:

– حس پوچی داشتم! اینکه دیگه از دستت دادم و خودم به هیچ جا نرسیدم و فقط هفت سال از عمرم به هوس گذشته! کمی ازت فاصله گرفتم، چون … شوهر داشتی. اما وقتی شب خاک سپاریش امین رو جلوی خونه ی نگار دیدم و اون شکلی با تخسی باهام حرف زد، کاری ترین ضربه رو خوردم. من یه پسر شیرین زبون داشتم که تا اون لحظه زیر سایه ی کسایی جز من بوده! 

چشم هاش پر اشک شد و گفت:

– پررویی بود ولی … هرکسی یه جایی از زندگیش از یه گناه تکراری خسته میشه. من خسته شده بودم و به روی خودم نمی آوردم. دلم می خواد هردوتون رو داشته باشم و به هیچ عنوان قصد کوتاه اومدن ندارم.

با غم نگاهش کردم و همین که خواستم بگم «دهنتو ببند و موبایلم رو بده تا دوباره به همه زنگ بزنم» گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن. فورا جواب داد:

– بله؟

– ….

– کجا؟!

– ….

– اومدیم.

و قطع کرد و بلافاصله ماشین رو به حرکت در آورد. 

– کی بود فرامرز؟

در حالی که با سرعت بالایی رانندگی می کرد گفت:

– یوسفی بود. امین رو پیدا کردن.

همراه با خنده زدم زیر گریه:

– واقعا؟ … وای خدایا! کجا؟

در سکوت به روبروش خیره بود و تقریبا داشتیم پرواز می کردیم. ترس به دلم نشست! به آستینش چنگ زدم:

– چی شده؟

دقیقه ای بعد وقتی جلوی بیمارستان توقف کرد بی اراده ضربه ای به صورتم زدم و قبل از عکس العملی از جانب فرامرز از ماشین که هنوز کامل پارک نشده بود پریدم پایین و هنوز قدمی دور نشده طوری پاهام به هم پیچید که تمام هیکلم زمینو لمس کرد و سریع هم بلند شدم و با پاشنه ی کفشی که شکسته بود، لنگان به سمت نگهبانی دویدم. فرامرز هم خودش رو بهم رسوند و با صدای بلند گفت:

-می خوای خودتو به کشتن بدی؟!

بهش چشم غره رفتم که به علت وحشتناک تر بودن چشم غره ی اون کوتاه اومدم و نگاهمو ازش گرفتم. خوشبختانه سهند اونجا ایستاده بود و نگهبانی معطلمون نکرد. بی وقفه گریه می کردم و هیچ کس هم تلاشی نمی کرد که آرومم کنه. و فقط یه بار فرامرز گفت کفش هاشو بپوشم که اصلا بهش توجه نکردم. سهند توضیح می داد که چیز خاصی نیست و فقط پاش شکسته و من جیغ می زدم که «شکستن پای بچه ام چیز خاصی نیست؟!!»

وقتی بالای سر امین رسیدم و نگاهم به چهره ی رنگ پریده و لبهای بی رنگش افتاد دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه ام خواب عمیقش رو به هم نزنه. رو به پرستاری که بالای سرش بود آهسته گفتم:

– حالش چطوره؟

لبخندی زد و گفت:

– دکتر از عملش راضی بود، زیاد …

حرفش رو قطع کردم:

– کِی آوردنش؟ با کی تصادف کرده؟

– تقریبا ساعت دوازده بود که یه آقای جوونی آوردش، با ایشون تصادف کرده بودن؛ خودشون هم هزینه عمل رو واریز کردن، تا وقتی پلیس اومد هم همینجا بودن، نیم ساعت قبل شماره تماسش رو گذاشت و رفت و گفت صبح برمیگرده.

خدا رو شکر کردم که اونقدر مرد بوده که امین رو رسونده بیمارستان. به همراه پرستار از اتاق خارج شدم. سهند نبود و فرامرز روی صندلی های راهرو نشسته بود و سرش رو بین دست هاش گرفته بود. حالا که خیالم تا حدی از جانب امین راحت شده بود، حرف های یه ربع قبلش توی ذهنم رژه می رفتن. فرامرز بزرگ شده بود … مهم نیست که من چه حسی بهش دارم! مهم اینه که برای امین یه پدر مسوولیت پذیره!

آروم به سمتش رفتم و کنارش نشستم. سرش رو به سمتم کج کرد و لبخند بغض داری تحویلم داد. با بغض زمزمه کردم:

– اگر از دستش می دادیم …

– هیسسس. نگو این حرفو!

لبهامو به هم فشردم و هر دو دستم که روی زانوم به هم قلاب شده بود بین یک دست فرامرز فشرده شد. دستم رو عقب نکشیدم و فقط بهش نگاه کردم، من امشب نگران امین بودم و فرامرز علاوه بر نگرانی عذاب وجدان هم داشت. با صدای آرومی گفتم:

– شبیه فرامرز نیستی!

لبخند کج و غمگینی نشست کنج لبش. اشکم روی گونه ام ریخت و گفتم:

– تنها دغدغه ی فرامرز … نداشتن پول توجیبیش و به هم خوردن دورهمی هاش بود!

تک خنده ی صداداری کرد و گفت:

– باور کن اون فرامرز دیگه برنمیگرده.

سرم رو آروم تکون دادم و گفتم:

– موبایلم رو بده به بقیه هم خبر بدم.

سرش رو تکون داد و با دست دیگه اش موبایل خودش رو از توی جیبش در آورد و در حالی که شماره می گرفت گفت:

– فکر کردی به این راحتی چنین موقعیتی رو از دست میدم؟ … خودم زنگ می زنم.

با اخمی سوالی نگاهش کردم که با فشاری که به دستم وارد کرد منظورش رو فهمیدم و چشم هامو براش درشت کردم و سعی کردم دست هامو آزاد کنم، که البته تا وقتی که خودش اجازه نداد هیچ کاری نتونستم انجام بدم.

***

فصل سی و سوم:

بدون اینکه خودم رو کامل خشک کنم لباسهامو تنم کردم و برای اینکه سرما نخورم ژاکت بافت پاییزه ام رو هم روی مانتو پوشیدم. کف دستم رو که به خاطر افتادن دیشب پوست پوست شده بود سرسری مرطوب کننده زدم و بعد از پوشیدن کفش هام از خونه بیرون زدم، یک ساعت قبل فرهاد منو رسونده بود خونه و حالا خودش رفته بود ترمینال دنبال مریم و رها و مامان؛ در حال قفل کردن در واحدم بودم که با صدای سهند برگشتم.

– سلام خانم ناظم.

لبخند عمیقی روی لبم نقش بست و گفتم:

– علیک سلام آقای پلیس.

دکمه ی آسانسور رو زد و گفت:

– کی اومدین خونه؟ امین حالش چطور بود؟

به سمتش رفتم و گفتم:

– یه ساعت پیش اومدم که یه سری وسایل بردارم و لباس ها و کفشم رو عوض کنم. امین هنوز بیدار نشده بود. 

با خنده سرش رو تکون داد و گفت:

– خیلی بی احتیاطی کردین که از ماشین در حال حرکت پریدین پایین.

آسانسور به طبقه هفتم رسید. سهند در رو باز کرد و بعد از من وارد اتاقک شد. با لحن غمگینی گفتم:

– دیشب بدترین و پر استرس ترین شب عمرم بود.

بدون حرف لبخند زد، نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

– واقعا نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم. بی احتیاطی من و پدرش …

حرفم رو قطع کرد و گفت:

– جناب آزاد دیروز حالی داشت که دلم نمی خواد هیچ پدری رو دیگه به اون وضعیت ببینم.

آسانسور توقف کرد و در حالی که هر دو خارج می شدیم ادامه داد:

– من بیست و چهار – چهل وهشت کار می کنم، دیروز توی چهل و هشت ساعت استراحتم بودم، اما وقتی ایشون سراغ امین رو از مادرم می گرفتن نتونستم بی خیال بشینم و خودم خواستم که کمک کنم و الان از ته دلم خوشحالم که امین صحیح و سالمه. 

لبخند غمگینی زدم و گفتم:

– البته با یه پای شکسته!

اخم بامزه ای کرد و گفت:

– ببخشید دخالت می کنم ولی فکر نمی کنین این ماجرا تا حدی حقشه؟! اون همه استرسی که شما و پدرش و بقیه ی خانواده تون تحمل کردن به خاطر یه لجبازی بچگونه با پدرش!

– فرامرز بهتون گفت که امین باهاش لجبازی کرده؟

لبخند معنی داری زد و بعد گفت:

– بله، من ازشون پرسیدم و ایشون هم توضیح دادن، خب باید می دونستیم ماجرا چیه تا بدونیم از کجا شروع کنیم به جستجو کردن! دیدین که … بیمارستان هم نزدیک به ترمینال بود!

ماشینش رو که ۴۰۵ بژ بود نشون داد و گفت:

– دارم میرم بیمارستان یه سر به امین بزنم و بعد میرم سر کار، اگر میرین اونجا برسونمتون.

از خدا خواسته لبخندی زدم و گفتم:

– مزاحم نیستم؟

چشماشو درشت کرد و با لحن بانمکی گفت:

– نفرمایید خانم ناظم!

با خنده به سمت ماشینش رفتم و روی صندلی جلو جا گرفتم. تا بیمارستان یک نفس حرف زد و نصیحت کرد که چجوری با امین برخورد کنیم بهتره! انگار که امین رو از بچگی ایشون بزرگ کردن و بنده نقش هویج رو ایفا می کردم! خواست ماشین رو کنار پیاده رو پارک کنه که نگهبانی تذکر داد ببره کوچه ی بغل. من از ماشین پیاده شدم و سهند هم رفت که ماشین رو پارک کنه. هنوز به در نرسیده بودم که محمد و فرامرز از پشت سرم بهم رسیدن. فرامرز با قیافه برزخی نگاهم می کرد، محمد سبد وسایل ها رو از دستم گرفت و اون هم اخماش تو هم بود. از نگهبانی که رد شدیم و محمد از ما دور شد فرامرز طاقت نیاورد و گفت:

– درسته که کمک کرد تا امینو پیدا کنیم ولی ازش خوشم نمیاد.

فهمیدم منظورش سهنده، اما متوجه اون اخمی که محمد بهم کرد نمی شدم! نفسمو فوت کردم و گفتم:

– من با خوش اومدن تو کاری ندارم. 

دسته کیفم رو کشید که مجبور شدم بایستم. با حرص تو صورتم نگاه کرد و گفت:

– چرا مسخره بازی در میاری؟! مثلا میخوای حرص منو در بیاری؟

با چشم های گرد شده گفتم:

– چه طرز حرف زدنه! من چرا باید حرص تو رو در بیارم؟ یادت رفته من اون دختر هجده ساله نیستم که غیرت تو برام خوشایند باشه؟! 

خب بخوام با خودم صادق باشم یک کمی ته دلم مالش رفت! نفسش رو با حرص از راه بینیش فوت کرد و گفت:

– برای چی با اون اومدی؟ اونم صندلی جلو!

اخمامو تو هم کشیدم و گفتم:

– باورم نمیشه چنین ذهن مسمومی داشته باشی!

صداش کمی بالا رفت:

– من ذهنم مسموم نیست! فقط دارم می پرسم. دلم نمی خواد حالا که مسیر درست زندگیم رو پیدا کردم و می خوام با چنگ و دندون به دستش بیارم یکی از راه برسه و گند بزنه به همه چیز. 

دندون هامو به هم فشردم و گفتم:

– اون چیزی که تو ذهن توئه نیست. اما جهت اطلاع!

نفسی گرفتم و ادامه دادم:

– هرچقدر هم چنگ و دندون نشون بدی، هیچ وقت توی قلبم جایگاه قبلیت رو پیدا نمی کنی چون من دیگه اون مژده احمق نیستم که واسه محبت های ظاهریت غش و ضعف کنم!!! 

و در مقابل چشم هایی که ازشون آتیش می باریدن پا چرخوندم و به سمت ساختمون بیمارستان راه افتادم. وقتی پشت در اتاق امین رسیدم با دیدن چشم های بازش هر چی غم و غصه داشتم از دلم رفت. دستش رو گذاشته بود توی دست پیمان و با هم حرف میزدن. محمد هم قدمی عقب تر دست به سینه و همچنان اخمو ایستاده بود. وارد اتاق شدم و سلام کردم، امین سرش رو پایین انداخت. به سمتش رفتم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم:

– پسر فراری من چطوره؟! 

فرامرز همون لحظه وارد اتاق شد و با لحن سرزنشگری گفت:

– عجب آخر هفته ی رویایی ساختی برامون امین خان!!

امین سرش رو بالا آورد و با لبخند غمگینی اول به پدرش، بعد به من نگاه کرد و گفت:

– حداقل الان مامان و بابام با هم بالای سرم ایستادن!

و تاکیدی که روی کلمه ی «با هم» داشت باعث شد عضلاتم سخت بشن. گردنم رو چرخوندم و به صورت پیمان که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. اخم غلیظی روی ابروهاش نشسته بود و به امین نگاه می کرد. سنگینی نگاه من رو که حس کرد نگاهش رو به من دوخت و بعد نفسش رو با قدرت بیرون فرستاد و با صدای آرومی گفت:

– الان برمیگردم.

و بعد به همراه محمد از اتاق خارج شدن. صدای قدم های فرامرز تو اتاق پیچید و بعد از چند ثانیه ای گفت:

– بگیر بشین. 

متوجه شدم صندلی پلاستیکی گوشه اتاق رو برام تا کنار تخت آورده. بدون حرف روی صندلی نشستم. خودش هم به لبه ی تخت تکیه داد و خطاب به امین گفت:

– درست نبود جلوی دایی هات این حرفو بزنی.

امین هم سریع لباشو جلو داد و با صدای بغض دار گفت:

– همه ش تقصیر توئه. اگر باهام می اومدی …

رو به فرامرز گفتم:

– کجا قرار بوده برین؟

پوفی کرد و در جواب من گفت:

– هیچ کجا!

و رو به امین گفت:

– ما با هم حرف زدیم امین!

امین با چشمایی که هر لحظه آماده باریدن بودن، رو به من گفت:

– من بهش گفتم با هم بیایم پیش تو، اما بابا گفت نمیشه. 

رو به فرامرز گفتم:

– اما تو نگفتی که امین میخواد با تو بیاد پیشم!

فرامرز با کلافگی گفت:

– اگر می گفتم تو اجازه می دادی که من با امین بیام پیش تو؟!

امین خطاب به من گفت:

– چرا بابا نباید با من می اومد؟!

با درموندگی گفتم:

– امین من اصلا خبر نداشتم! بعدشم اگر اینقدر دلت می خواست بابات پیشت باشه چرا فرار کردی؟!

زد زیر گریه:

– وقتی گفت باهام نمیاد پیش تو، دیگه می خواستم برم پیش آقابزرگ. نمی خواستم بیام پیشت، تو منو دوست نداری.

و هق هقش کل اتاق رو گرفت. اشک به چشم هام هجوم آورد. از روی صندلی بلند شدم:

– امین جان، مامان! این چه حرفیه که تو میزنی؟

در حالی که سر آستینشو به صورتش می کشید و هم چنان گریه می کرد گفت:

– اگه دوستم داری چرا همه با هم زندگی نمی کنیم؟

حرصم گرفته بود که فرامرز سکوت کرده و من مجبور بودم به تنهایی جواب بدم. 

– عزیزم آخه من و بابا از هم جدا شدیم.

با گریه فرامرز رو نشون داد و گفت:

– بابا که دوستت داره، چرا باهاش دوباره عروسی نمی کنی؟! 

با عصبانیت به فرامرز نگاه کردم و گفتم:

– چرا ساکتی؟! مغز بچه رو با حرفات شستشو دادی حالا وایستادی کنار و نگاه می کنی؟!

– من بچه نیستم! 

به امین که با جیغ این حرفو زده بود نگاه کردم، دلم می خواست با هر دو دستم یه دونه تو سر خودم بکوبم یکی تو سر فرامرز! امین با گریه ای که می دونستم الان هیچ کس دیگه نمی تونه آرومش کنه جیغ زد:

– تو منو دوست نداری … منم دیگه نمی خوام مامانم باشی.

مثل یخ وا رفتم، بالاخره فرامرز به زبون اومد:

– امین؟!!!

رو به فرامرز هم جیغ زد:

– من دیگه نمی خوام پسر شما باشم. چرا مامان و بابای من مثل بقیه ی بچه ها پیش هم نیستن؟ چرا همه نباید تو یه خونه زندگی کنیم؟

قطره های اشکم روی گونه ام می ریختن. صورتم رو جلو بردم:

– امین جان …. عزیزم این حرفو نزن مامانی … منو نگاه کن.

امین یه نفس جیغ می زد:

– برو … ولم کن…

فرامرز از شونه هام چسبید:

– مژده بذار آروم بشه.

دستاشو به شدت پس زدم و رو بهش توپیدم:

– خودم می تونم آرومش کنم.

و دوباره با التماس رو به امین گفتم:

– پسر گلم … یه لحظه جیغ نکش.

اما به هیچ عنوان به من توجهی نداشت، همون لحظه سهند وارد اتاق شد و با تعجب گفت:

– چی شده؟

دسته شالم رو جلوی دهنم گرفتم و با هق هق از اتاق بیرون دویدم. به خواسته اش رسیده بود … فرامرز به اونچه که می خواست رسیده بود … گفته بود کوتاه نمیاد… امینی که همه ی زندگی من بود حالا می گفت دیگه نمی خواد مامانش باشم.

با گریه از سالن بیرون زدم، محمد و پیمان توی محوطه بودن، با دیدن حال من به سمتم دویدن اما قبل از اونها فرامرز بهم رسید و بازوم رو چسبید:

– صبر کن مژده.

دستمو به ضرب بیرون کشیدم و رو بهش با گریه گفتم:

– ازت متنفرم فرامرز، حالا دلت خنک شد؟

صداش بلند بود اما لحنش فقط آروم کننده بود:

– امین توی شرایط بدیه، خودت که می دونی چقدر …

قبل از اینکه حرفشو کامل کنه دستهای پیمان دور یقه ی فرامرز مشت شد و صدای حرصی پیمان توی محوطه پیچید:

– چرا دست از سر خواهر من بر نمی داری؟!!

فرامرز بی هوا چند قدم دور شد، محمد دستهای پیمان رو چسبید و گفت:

– محمود ول کن، صبر کن ببینیم چی شده؟!

پیمان اما با عصبانیت گفت:

– چی شده؟! نمی بینی مژده داره گریه می کنه؟ 

و رو به فرامرز توپید:

– فکر کردی مژده عروسکته که هر غلطی دلت خواست بکنی؟ هر وقت بخوای بگیریش و هر وقت نخوای ولش کنی؟! آدم نباس گربه دست تو بسپره چه برسه به دخترش! دفعه اول در حقش کوتاهی کردیم، این دفعهنمیذارم.

فرامرز که حالا اخمهاش عمیق توی هم رفته بود دستهاشو روی دستهای پیمان گذاشت و گفت:

– آقا محمود احترام خودتو نگه دار. 

پیمان فرامرز رو تکونی داد و گفت:

– یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه اشک مژده رو در بیاری، بلایی به سرت میارم که …

– خدا مرگم…ولش کن مادر!

هر چهار تا سرمون رو برگردوندیم و متوجه مامان و رها و مریم و فرهاد شدیم. پیمان با اکراه دستهاشو از دور یقه ی فرامرز برداشت. مامان سرش رو به سمت من چرخوند و با اضطراب گفت:

– تو چرا گریه کردی؟!

لبهام لرزید و دوباره زدم زیر گریه و خودمو توی آغوش مامان انداختم، مامان در حالی که سر من رو نوازش می کرد خطاب به بقیه گفت:

– یکی بگه اینجا چه خبره؟!

صدای آروم و عصبی فرامرز سکوت نصفه و نیمه ی بینمون رو شکست:

– امین با مژده بد حرف زد … منم داشتم میومدم که بهش بگم امین منظوری نداشته…

مامان سرزنش آمیز گفت:

– محمود تو به همین خاطر داشتی دعوا راه مینداختی؟

پیمان هم با لحنی مشابه فرامرز گفت:

– من فکر کردم باز یه چیزی گفته و اشک مژده رو راه انداخته!

بعد از چند ثانیه ای که سکوت کل جمع رو گرفته بود سرم رو از شونه ی مامان برداشتم و اشک هامو پاک کردم. فرامرز بین جمع نبود و مریم و رها هم رفته بودن. پیمان قدمی به سمتم اومد وبا صدای آرومی گفت:

– باید با هم حرف بزنیم.

سرم رو تکون دادم و به همراه پیمان و محمد از مامان و فرهاد که حالا اونها هم به سمت ساختمون می رفتن، فاصله گرفتیم.

به سمت نیمکت ها رفتیم و من و پیمان نشستیم و محمد هم کنارمون سرپا ایستاد. اشکهامو پاک کردم و رو به محمد گفتم:

– تو چرا اخم کردی؟

محمد لبخند نصفه و نیمه ای زد و گفت:

– خب … درست نبود روی صندلی جلوی ماشین یه مرد مجرد نشستی. کاری با حرف مردم ندارم! فقط … ناراحت شدم، می دونم ته دلت هیچ چیز نیست. بذار به حساب غیرتم.

ناخواسته پوزخند زدم و گفتم:

– پس تو هم طرف فرامرزو می گیری! دیدم با هم دارین میاین …

حرفمو قطع کرد:

– بهمون تذکر دادن ماشین هامون رو بد جا پارک کردیم، فقط جای ماشین ها رو عوض کردیم، حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدیم.

از این که زود قضاوت کرده بودم، خجالت کشیدم اما چیزی نگفتم، پیمان شروع کرد به حرف زدن:

– نگفته بودی با فرامرز توی یه ساختمون زندگی می کنین؟!

یه ابرومو بالا دادم و گفتم:

– چطور این یکی رو دایی قاسم نگفته!؟

پیمان با لحن دلخوری گفت:

– دایی قاسم که خبرچین ما و تو نیست!

همیشه برام جالب بود که مریم و پیمان با اینکه از دایی قاسم بزرگتر بودن و محمد هم همسنش بود باز هم بهش دایی می گفتن! 

اخمی کردم و گفتم:

– وقتی ماجرای خواستگاری مجدد فرامرزو گفته! پس همچین عجیب نیست که همسایه بودنمون رو نگه!

محمد فورا گفت:

– دایی نگفته که!

وقتی نگاه متعجب من رو دید، با پیمان به همدیگه نگاه کردن و پیمان ادامه داد:

– هفته پیش فرامرز رفته بود مغازه بابا.

دهنم باز موند، پیمان نفسش رو فوت کرد و گفت:

– بابا براش یه سری شرط گذاشته.

ناخواسته صدام بالا رفت:

– پس بابا جواب بله رو داده؟!!

پیمان اخمی کرد و گفت:

– صداتو بالا نبر. داریم حرف می زنیم! … یه جورایی بابا فرستادش دنبال نخود سیاه.

حرفای بابا و مامان یادم اومد و حالا با این حرف پیمان یقین داشتم که مامان و بابا با ازدواج مجدد من و فرامرز موافقن. دست خودم نبود، ولی واقعا عصبانی بودم، پیمان با لحن نرم تری ادامه داد:

– من از ریخت این مرتیکه حالم به هم می خوره، مطمئن باش آخرین نفری که موافق ازدواج دوباره تو با اونه منم..

محمد با سرزنش پیمان رو صدا زد:

– محمود!

پیمان بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره خطاب به محمد گفت:

– یه لحظه ساکت باش.

و رو به من ادامه داد:

– الان صدات کردم که در مورد رفتارت با هم صحبت کنیم. حتما متوجه شدی که امین چرا فرار کرده بود! این چند روزی که امین باید استراحت کنه، خواه ناخواه مجبوری که رابطه مسالمت آمیزی با فرامرز داشته باشی، حداقل به خاطر این بچه، من خودم سر فرصت با امین حرف می زنم و قانعش می کنم تا تو رو تحت فشار نذاره، اما آخرش که چی؟ تاکی می خوای به این خاله بازی ادامه بدی؟! فرامرز همه جوره توی زندگیته، دیشب با هم دنبال امین گشتین، با هم تماس دارین، توی یه ساختمون زندگی می کنین، امین رو با هم سهیم شدین، حرف حسابت چیه؟ مشکلت فقط اینه که اسم فرامرز توی شناسنامه ات نباشه؟!!

لبهامو به هم فشار می دادم تا بغضم نشکنه، چرا کسی حرف منو نمی فهمید، پیمان با دیدن قیافه ی آماده به گریه ی من نفسش رو فوت کرد و گفت:

– مژده جان، خواهر من! حواست هست که هر تصمیمی که بخوای بگیری زندگی یک نفر دیگه رو هم تحت تاثیر قرار میدی؟ من نمی خوام مجبورت کنم … اصلا حرف من این نیست، فقط میگم مسیر زندگیت رو مشخص کن، یا کامل از فرامرز فاصله بگیر، یا کامل برو سمتش. اگر قراره تنها نقطه مشترکتون امین باشه، میتونید یه روز خاص مشخص کنید، مثلا نصف هفته با تو باشه و نصف هفته با پدرش، دیگه هم لزومی نداره توی اون ساختمون بمونی و با هم تماس داشته باشین، اگر هم نه که مثل بچه آدم با هم زندگی کنین اینقدر هم این بچه رو عذاب ندین … من الان می خوام بدونم واسه چی داری لب می لرزونی؟!! من حرف بدی میزنم؟

نگاهمو ازش گرفتم و با بغض گفتم:

– یه طوری حرف می زنی انگار اگر با فرامرز ازدواج کنم هیچ مشکلی ندارین و خیلی راحت با این قضیه کنار میاین!

محمد دخالت کرد:

– فرامرز یه مرد سی ساله و مستقله، چه عیبی داره به عنوان یه گزینه بهش فکر کنی؟!

اشکم روی گونه ام چکید، نگاهم رو بینشون چرخوندم و گفتم:

– یادتون رفته که نه سال قبل به خاطر همین آقا از خونه رفتم؟! اگر می تونستین اینقدر راحت کنار بیاین چرا اون موقع پشتمو خالی کردین؟

محمد خواست حرفی بزنه که دستم رو به نشونه ی سکوت بالا آوردم و گفتم:

– می دونین مشکل چیه؟ مشکل حرف دل منه که همیشه باید همه خلافش عمل کنن! 

پیمان با حرص گفت:

– چرا شلوغش می کنی؟! من فقط دارم میگم جهت زندگیتو مشخص کن.

رو بهش توپیدم:

– آره اما خودت خوب به حرفات دقت کن، از علت فرار امین میگی، امین به خاطر این فرار کرده که من و پدرش رو با هم داشته باشه، میگی یا کامل برم سمت فرامرز یا کامل ازش ببرم، الان که باهم یکم ارتباط داریم امین داره اینطور سرمون بازی درمیاره! اگر کامل با پدرش قطع رابطه کنم چی؟! 

از روی نیمکت بلند شدم و با حرص توی صورت پیمان ادامه دادم:

– داری با زبون بی زبونی ازم می خوای برم سمت فرا …

فورا بلند شد و با ابروهای درهم و صدای دورگه گفت:

– مژده از آرامش من سواستفاده نکن، کولی بازی هم در نیار که …

محمد باز خودشو انداخت وسط و رو به من با لحن صلح جویانه ای گفت:

– ناراحتی نداره که! فقط ازت می خوایم برای رد کردن فرامرز فقط به کینه و دلخوری خودت نگاه نکنی، تو از فرامرزی زخم خوردی که یه جوون بی مسوولیت و خوش گذرون بوده، اگر یک درصد احتمال میدی هنوز هم همون خصلت ها رو داره کافیه به زبون بیاری تا طوری پاشو از زندگیت ببریم که کلاهش هم افتاد سمتت، دیگه نزدیکت نشه.

حرف هر دوشون حق بود، ولی من عصبی بودم، امین گفته بود نمی خواد مامانش باشم، فرامرز بیخودی به خاطر سهند روی اعصابم ناخن کشیده بود، فهمیده بودم با پدرم ملاقات داشته و بابام هم با گذاشتن شرط و شروط یه جورایی موافقتش رو اعلام کرده، حالا هر چقدر هم که شرطهاش سخت و زمان بَر باشه، حالا هم که برادرهام مثل سیب زمینی بی رگ هیچ مشکلی با ازدواج مجددم با فرامرز ندارن! یکی بیاد به من بگه پس من واسه درد و بلا این همه سال از دیدن خانواده ام محروم بودم؟!!!

نمی تونستم به اعصابم مسلط باشم پس نگاه از هردوشون گرفتم و در حالی که ازشون دور می شدم گفتم:

– احتیاج دارم تنها باشم، اعصابم به هم ریخته.

فکر کنم ظاهرم کاملا گویای حالم بود که هیچکدوم جلومو نگرفتن. دلم نمی خواست برم خونه ی خودم، پس به فروزان زنگ زدم و بعد از دربست کردن تاکسی یه راست به خونه ی فروزان رفتم.

وقتی رسیدم شوهرش و بچه ها و دومادش هم خونه بودن و من به خاطر بی ملاحظگیم کلی خجالت کشیدم. اون از دیشب که همه رو زابراه کردم، این هم از ظهر جمعه که جفت پا اومدم تو خلوت خانوادگیشون!

با هم به اتاقش رفتیم، اول نیلوفر اومد توی اتاق و لباسی که برای جشن عقدش خریده بود رو نشونم داد و کلی در مورد مراسمش و خریداش حرف زد، بعد که فروزان انداختش از اتاق بیرون و ازم علت نگرانیمو پرسید سر درد و دلم باز شد و همه ی حرف های اطرافیان و حرف های فرامرز رو تعریف کردم و در آخر اضافه کردم:

– کاری ندارم که فرامرز عوض شده یا نه! ولی دلم نمی خواد دوباره شوهرم باشه؛ نه اینکه بگم می خوام با شخص دیگه ای ازدواج کنم، ولی واقعا دلم نمی خواد همسر فرامرز باشم … نمی دونم چه طوری حرفمو بهت بگم … 

حرفم رو قطع کرد و با صدای آرومی گفت:

– نمی خوای فرامرز باهات رابطه داشته باشه؟!

از اینکه فروزان اینقدر رک و صریح حرف ته دلم رو به زبون آورد خجالت کشیدم و با لبخندی از سر خجالت گفتم:

– حالا یه بخشش اونه! … در واقع حس می کنم … نه اینکه خودم رو خیلی سَر بدونم، ولی حس می کنم فرامرز لیاقتم رو نداره.

انگار داشتم جون می کندم واسه چهار کلوم حرف!! نفسمو فوت کردم و گفتم:

– از طرفی پای آینده ی امین وسطه، نمی خوام اشتباهم سر سهراب رو دوباره مرتکب بشم، یعنی ابدا فکر ازدواج مجدد با یه غریبه رو به ذهنم راه نمیدم.

فروزان دستهاشو به هم قلاب کرد و چند ثانیه ای متفکرانه نگاهم کرد و بعد گفت:

– به خود فرامرز بگو.

چشمامو درشت کردم، و فروزان ادامه داد:

– همین حرفایی که به من گفتی، تو که ماشااله هر حرف و ناسزایی به دهنت میاد به اون بدبخت میگی، اینم روش! یا سعی می کنه پسرش رو قانع کنه که به درد هم نمی خورین، یا قبول می کنه که بدون رابطه در کنار تو برای پسرش پدری کنه.

ناخودآگاه با صدای بلند خندیدم و گفتم:

– یعنی عملا برم به فرامرز بگم، آقا من تا قسمت رابطه اش هم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که نمی خوام با تو رابطه داشته باشم، دیگه تا این حد بی حیا نیستم به خدا!

فروزان هم خندید و گفت:

– پس قید دل امین رو بزن و به حرف برادرهات گوش کن … از فرامرز فاصله بگیر.

خنده روی لبم ماسید و در کسری از ثانیه لبهام آویزون شد:

– فکرم خسته اس فروزان! دیگه ذهنم به جایی نمیرسه … گاهی وقت ها با خودم می گم اگر حکمت این بود که سهراب بمیره چرا اومد توی زندگیم؟ من که دوستش داشتم چرا به خاطر من حداقل یه ذره تلاش نکرد تا با بیماریش بجنگه و دست به خودکشی زد؟!

فروزان با لبخندی به شونه ام زد و گفت:

– اولا دلت نمی سوزه و میگی برای فرامرز خودت رو نگه نداشتی، دوما به گناه نیفتادی، سوما از ارثی که برات گذاشت نمیشه چشم پوشی کرد …

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

– خیلی وقت ها به همه چیز فکر کردم، سهراب یه انتخاب عاقلانه بود، البته نه اینکه کاملا درست باشه ولی خیلی عاقلانه تر از ازدواجم با فرامرز بود، مجبور بودم تو زندگی با سهراب یه زن عاقل باشم، مخصوصا از وقتی موافقت کرد امین رو بیارم پیش خودم. سهراب و گیر دادن هاش و گاها سخت گیری هاش باعث شد بزرگ بشم، باعث شد به زندگیم نظم بدم. چیزی که اگر قرار بود خونه ی دایی بمونم هیچ وقت اتفاق نمی افتاد چون هرجور که برخورد می کردم دایی بهم سخت نمی گرفت.

نفسم رو فوت کردم. فروزان با لبخندی گفت:

– اینم حکمتش! 

منم متقابلا لبخند زدم و ادامه دادم:

– لابد حکمت مرگش هم این بوده، حالا که بزرگ شدم باید سهراب می مُرد تا حاضر و آماده به فرامرز برسم و تا آخر عمر با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنیم.

همون لحظه موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن، شماره خونه بابا بود، می دونستم باباست که به گفته ی پیمان پارسال کمرش رو عمل کرده بود و نمی تونست مسافت های طولانی توی ماشین بشینه و به همین خاطر نیومده بود. جواب دادم:

– بله؟

– سلام خاله، بهنازم، خوبی؟ امین خوبه؟

لبخندی روی لبم نشست:

– سلام عزیزم. قربونت، امین هم خوبه. خودت چطوری؟

– منم خوبم، خاله آقابزرگ میخواد باهات صحبت کنه، کاری با من نداری؟

– نه عزیزم. خداحافظ.

و لحظه ای بعد صدای بابام توی گوشی پیچید:

– سلام.

لبخندم کمرنگ شد و با غم به فروزان نگاه کردم و در جواب بابا گفتم:

– سلام بابا، خوب هستین؟

– ممنون، زنگ زدم به موبایل محمود و با امین صحبت کردم. این بچه گوشش پیچوندن میخواد. کجایی باباجان؟!

جمله ی اول بابا یعنی خبر داره بیمارستان نیستم و آقا پیمان هم گزارش دادن! نفسم رو به صورت آه بیرون فرستادم:

– خونه ی همکارم، دلم می خواست با یکی صحبت کنم.

بابا با لحن محکمی گفت:

– می خوای با هم حرف بزنیم؟

معذب به فروزان نگاه کردم، دستش رو گذاشت روی شونه ام و فشار آرومی داد و از اتاق بیرون رفت. با لحن غمگینی گفتم:

– می شنوم بابا.

– اگر بهت از اومدن فرامرز حرفی نزدم به خاطر این بود که اول می خواستم خیال خودم راحت بشه. می خواستم بدونم واقعا تغییر کرده یا نه! بعد تازه بهش اجازه می دادم که رسما بیاد خواستگاری، اون موقع تویی که تصمیم می گیری باهاش ازدواج کنی یا نه. 

نفسی گرفتم و گفتم:

– نظر شما چیه؟

بابا متفکرانه پرسید:

– چی میخوای از زبون من بشنوی ؟

با صدای لرزون گفتم:

– می خوام برام تصمیم بگیرین … من دیگه نمی دونم چی درسته و چی غلط!!

بابا بعد از چند ثانیه سکوت گفت:

– یکی از شرط هام این بود که اگر شده بدون حقوق! باید جایی بره سر کار که ساعت منظم داشته باشه و هر روز سر یه ساعتی بره و برگرده نه اینکه هر وقت دلش خواست! شرط دومم این بود که تحت هر شرایطی خواسته های تو رو به خواسته های خودش و دیگران ترجیح بده. سومیش هم این بود که قبول کنه که بعد از پایان این سال تحصیلی بیاین تو این شهر و نزدیک ما زندگی کنید. و البته یه سری خرده شرطهای دیگه که حالا اونها حرفی بود بین من و خودش.

مشکوکانه پرسیدم:

– خب؟!

نفسش رو فوت کرد و گفت:

– یک ساعت قبل مادرش با خونه تماس گرفت و خیلی محترمانه تو رو خواستگاری کرد. تقریبا یه ربع قبل هم با خود فرامرز صحبت کردم، گفت به چند تا دانشگاه مدارکش رو داده، برای این ترم که نمیشه اما شاید از ترم بعد بشه کاریش کرد، همین قدر که داره تلاش می کنه به نظرم خوبه.

لبخند غمگینی روی لبم نشست:

– میخواین بهش جواب مثبت بدم؟!

– ببین خودت چی میخوای؟

اشکم روی گونه ام ریخت:

– میخوام امین ازم راضی باشه، می خوام شما ازم راضی باشین. 

بابا آه بلندی کشید و ساکت موند و من هم به آرومی اشک ریختم، بعد از دقیقه ای گفت:

– اگر حرفی مونده که بهش بزنی، بهش بگو و بعد اگر جوابت مثبت بود، بهش بگو با من تماس بگیره. 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن