codebazan

رمان

رمان گرگها پارت ۲

انگار یه چیزی تو اون مرد بود که منو میکشید به خودش.. توی چشمای تاریکش.. توی نگاه سردش.. یه چیزی بود که نمیذاشت بیخیالش بشم..

پیش دکترش نرفتم، چی باید میگفتم، شاید میگفت تو چیکاره شی که اطلاعاتشو میخوای..
مستاصل و سلانه سلانه راه افتادم طرف خونه.. ماجرای زندگی کامیار کیان منو بدجور به هم ریخته بود.. فکرش یک لحظه از سرم بیرون نمیرفت.. صحنه ای که توی ذهنم مجسم میکردم، زجرم میداد.. منظره حمله گرگها به زن و بچه کامیار و جلوی چشم اون دریده شدنشون..

۵)
وااای.. چه عذابی، چه دردی میکشید این مرد.. حق داشت که دیوونه بشه.. حق داشت که تو چشماش فروغ زندگی نباشه..
منی که فقط با تجسم اون اتفاق سرمو بین دستام میگرفتم و عذاب میکشیدم، درک میکردم اون که خودش اونجا بوده و اون لحظات بهش گذشته چی کشیده..
دلم براش میسوخت.. بیشتر از هر کسی که تا حالا براش ناراحت شده بودم و دل سوزونده بودم، برای اون مرد دلم سوخت و خاکستر شد..

چند روزی مثل روح سرگردان رفتم دانشگاه و اومدم خونه.. تو خونه هم اوضاعم خوب نبود و مادرم مدام غر میزد که چرا حرفمو گوش نکردی و رفتی اونجا و به این روز افتادی..
تو اتاقم روی تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره بودم..
اونروز اونم روی تخت دراز کشیده بود که من وارد اتاقش شدم.. ولی تخت و اتاق اون با مال من خیلی فرق داشت..
اونکه ظاهرش نرمال بود و مثل دیوونه ها نبود، چرا به خوابیدن روی تخت اتاق تیمارستان راضی شده بود..
اون پیرمرد خدمتکار گفته بود که تنها پسر یه خانواده اصیله، پس چرا اجازه داده بودن پسرشون با اون شدت غم و عذاب ازشون دور باشه و کنج یه تیمارستان مچاله بشه روی یه تخت کهنه..
فکر اینکه نکنه خونواده ش تو خونه نمیخوانش و مجبورش کردن اونجا بمونه اعصابمو خرد کرد..
پاشدم نشستم و کلافه دستی لای موهام کشیدم..
این مرد از ذهن من نمیرفت و اذیتم میکرد..
شب ها آخرین چیزی که بهش فکر میکردم قبل از خواب و صبح اولین چیزی که تا چشممو باز میکردم میومد به ذهنم، اون بود.. کامیار..

_لیلی
با صدای پدرم به خودم اومدم و بلند شدم از اتاق رفتم بیرون..
پدرم سالها بود که از بیماری دیابت رنج میبرد و این اواخر حالش بقدری بد شده بود که یکسال بود خونه نشین شده بود و نمیتونست بره سر کار..
پدرم بازنشسته آتش نشانی بود و سه سال بود که با یکی از دوستاش یه بنگاه معاملات ملکی داشتن که بعد از وخامت حالش دیگه اونجا هم نتونسته بود بره..
خواهر سه سال بزرگتر از خودم ازدواج کرده بود و ساکن ترکیه بود.. مادر مهربونم و پدر دلسوزم خیلی روی من حساس بودن و همش بخاطر کارهایی که میکردم دلواپسم بودن..
رفتم توی هال پیش بابام و گفتم
_بله بابا
یه نگاه دقیقی بهم کرد و گفت
_خوبی بابا؟
میدونست خوب نیستم.. تابلو بود که ناراحت و بهم ریخته م..

نشستم روی مبل پیش بابام و گفتم
_خوبم بابا
_چرا به حرف مامانت گوش نکردی و بازم رفتی تیمارستان؟
هیچی نگفتم.. راست میگفت منی که میدونستم حساس و آسیب پذیرم اونجا چه غلطی میکردم..
مامانم با اخم و تخم از آشپزخونه اومد بیرون و سینی چای رو گذاشت روی میز مقابل بابام و نشست روی مبل همیشگی خودش و بدون نگاه به من گفت
_۲۳ سالته بچه که نیستی، دخترای مردم چشمشون دنبال خواستگارای پولداره و به فکر آینده شونن، دختر من تو دیوونه خونه پرسه میزنه

ناراحت بودن بخاطر وضع من، حق هم داشتن ولی دست خودم نبود دو سال بود که انگار یه نیرویی منو میکشید به اون بیمارستان..
الانم که دیدن و شناختن کامیار قوز بالا قوز شده بود..
غم و رنج اون فراتر از بقیه بیماران اونجا بود و چون عقلش رو مثل اونا از دست نداده بود، مدام در عذاب بود و درد روحی میکشید..
درد یه مرد غریبه شده بود درد من..

ساعت ۷ صبح بود که با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم.. کمتر از سه ساعت بود که خوابم گرفته بود و خوابالود و گیج بلند شدم و نیم ساعت بعد تو راه دانشگاه بودم..
ماشینو تو قسمت پارکینگ دانشکده پارک میکردم که صدای دکتر صداقت رو شنیدم
_سلام
_سلام استاد
_صبحتون بخیر حالتون خوبه خانم ستوده؟
_صبح شمام بخیر، ممنون بد نیستم
دزدگیر ماشینو زدم و تقریبا کنار دکتر راه افتادم طرف ساختمون دانشکده مون..
_بنظر میاد که حالتون زیاد خوش نیست خانم ستوده، درسته؟
_تاثیر کسر خوابه استاد
_شما از روزی که رفتیم بیمارستان حالتون خوب نیست
متوجه شده بود.. یعنی انقدر بهم توجه داشت که حال بدمو فهمیده بود؟!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم
_بله، حال و روز اون بیمارها و اینکه چرا بجای خونشون باید اونجا باشن ناراحتم کرده
_زندگیه دیگه خانم، اون بیمارستان و بیمارانش هم مثل بقیه مسائل ناراحت کننده تو این دنیا، جزو این زندگی هستن و ناگزیر
همینطور که دکتر صداقت حرف میزد ناگهان چیزی به ذهنم خطور کرد..
_راستی استاد شما بین دکترهای اون بیمارستان دوستی آشنایی ندارین؟
_روانپزشک آشنا برای چی میخواید؟ مشکلی دارین خانم ستوده؟
_نه استاد، در مورد یکی از بیماران اونجا کمی اطلاعات میخواستم و گویا فقط دکترشون میتونه کمکم کنه
_اتفاقا دکتر محمدی دکتر مسئول همون بخشی که رفتیم دوست صمیمیه منه، بگید صداقت سفارش منو کرده حتما کمکتون میکنه
از خوشحالی میخواستم بغلش کنم ولی فقط دستامو محکم به هم قفل کردم و گفتم
_ممنون استاد.. واقعا خیلی ممنونم ازتون
_فقط یه شرط دارم و اونم اینه که کاری نکنید که باعث ناراحتی خودتون بشه

۶)
_چشم استاد
نگاه معناداری بهم انداخت که منو یاد نگاهش زمانی که ازم خواستگاری میکرد انداخت.. عمیق و پر از حرف نگام کرد و وقتی من سرمو انداختم پایین، اون از کنارم رد شده و رفته بود..
از اینکه راهی پیدا کرده بودم برای بدست آوردن اطلاعات کامیار کیان، خوشحال بودم و تا پایان درس به زور سر جام نشستم..
بعد از کلاس بدون وقت تلف کردن میرفتم بیمارستان.. مگه میتونستم جلوی خودمو بگیرم و نرم..
میخواستم بازم چند پاکت سیگار براشون بخرم.. فروشنده وقتی پاکتها رو بهم میداد نگاه دقیقی بهم کرد شاید فکر میکرد همشو برای خودم میخوام، ولی برام مهم نبود و فکرم فقط معطوف گرفتن اطلاعات کامیار بود..
دلم میخواست اون پسری که اونروز آواز میخوند و بهم گفته بود مریم رو هم پیداش کنم و بگم که بدقول نبودم و بازم اومدم..
وقتی از ورودی بیمارستان رد شدم و رفتم داخل محوطه، به امید دیدن کامیار توی حیاط چشم گردوندم ولی نبود.. قد و هیکلی داشت که با یک نگاه بین صد نفر میشد پیداش کرد..
هوای لطیف و آفتاب دل انگیز ظهر اردیبهشت، فضای سرسبز و پر از درخت تیمارستان رو زیبا جلوه میداد..
رفتم داخل بخش و گفتم که میخوام دکتر محمدی رو ببینم.. مرد نگهبان راهنماییم کرد سمت یه کریدور که جهت مخالف اتاق کامیار بود..
راه افتادم طرف جایی که اون مرد نشونم داده بود، ولی قلبم میخواست که برم جهت مخالف..
یه قدم میرفتم و می ایستادم.. دو قدم میرفتم و پشت سرمو نگاه میکردم..
پاهامو به زور دنبال خودم میکشیدم تا اینکه دلم افسار صاحبمرده مو گرفت و کشید به سمتی که خودش میخواست..
رفتم سمت سالنی که بیمارها اونجا پلاس بودن و انتهاش هم اتاقها بودن.. دکتر رو بعدا میدیدم، دلم میخواست اول کامیارو ببینم.. هر چند از دور..

سالن نسبت به دو بار قبلی که اومده بودم شلوغ تر بود و بیمارها بلبشویی راه انداخته بودن دیدنی..
یه گوشه وایسادم و بهشون نگاه کردم..
مردانی از هر سن و سال که علیرغم سنشون مثل بچه ها بودن.. بیشترشون میخندیدن و فقط سه چهار نفرشون دپرس بودن.. همونطور که رفتارهاشون رو آنالیز میکردم چشمم خورد به همون پسره که براش سیگار پرت کردم..
داشت تلویزیون میدید.. رفتم پیشش، بنظر آروم میرسید و اگه آسیبی به کسی میرسوند اجازه نمیدادن تو سالن عمومی بشینه..
کمی با فاصله ازش ایستادم و گفتم
_سلام
نگاهشو از تی وی گرفت و دوخت به من.. انگار منو نشناخت.. دور و برو یه نگاهی کردم، حواس پرستارا و بهیارها به ما نبود، یه پاکت سیگار از تو کیفم درآوردم و دادم بهش.. چشماش برق زد.. سر جاش صاف نشست و زود ازم گرفت.. گفتم
_زیاد نکشیا، هر روز دوتا بکش، باشه؟
خندید و گفت
_اگه دوتا بکشم بازم میاری؟
_آره میارم
با محبت تو چشمای خوشحالش نگاه کردم و دلم لرزید برای اون حجم زیاد خوشحالیش که یه پاکت سیگار ناقابل تونسته بود تو قلب ساده و قانعش به وجود بیاره..
خواستم از پیشش برم که صداشو شنیدم
_مریم

بازم بهم گفت مریم.. پس یادش بود
نمیدونستم از لحاظ روانشناسی درسته که بهش توضیح بدم من مریم نیستم یا اینکه بزارم تو خیالش منو مریم تصور کنه..
درستش به نظر خودم این بود که نه تایید کنم نه انکار.. چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم، گفت
_بازم بیا
و دوباره مشغول تماشای تلویزیون شد که پخش یه مسابقه والیبال بود..

برگشتم از پیشش برم که یهو خوردم به چیزی، یا کسی..
دستپاچه گفتم
_ببخشید
و سرمو بلند کردم که ببینم کیه..

خودش بود.. همونی که روزها بود فکرمو به خودش مشغول کرده بود و منو میکشوند به این تیمارستان..
از دیدنش دلم شاد شد و به روش خندیدم و گفتم
_سلام، ببخشید حواسم نبود
با چشمهای سیاه یخیش، به سردی نگاهم کرد و بیتفاوت رفت نشست پیش همون پسره..
انگار از من بدش میومد که توجه نمیکرد بهم..

زد به بازوی پسره و گفت
_چه خبرا دکتر؟
اونم نگاش کرد و گفت
_به همشون دوا دادم دیگه داد نمیزنن، توام داد نزن

با حرفی که پسره زد حالش گرفته شد و دستی به موهای کوتاهش کشید و آروم زمزمه کرد
_کاش منم مثل تو بودم رضا
پسره که فهمیدم اسمش رضا بود منو نشونش داد و گفت
_مریم منه

کامیار نگاهم کرد و یه پوزخند زد.. چرا از من خوشش نمیومد، یا شایدم از هیچ زنی یا از هیچ آدمی خوشش نمیومد و همینطوری رفتار میکرد..
به خودم جرات دادم و گفتم
_آقای کیان
متعجب نگام کرد و گفت
_اسممو از کجا میدونی؟.. اصلا تو کی هستی چرا هی میای اینجا، چرا گیر دادی به من؟
_اومدنم اذیتتون میکنه؟
_آره

نمیدونستم دیگه چی بگم بهش.. خواستم برم که یادم افتاد بهش سیگار بدم.. یه پاکت دراوردم و گرفتم طرفش..
با همون نگاه مغرورش بهم نگاه کرد و دو دلی رو توی چشماش دیدم.. غرورش نمیذاشت بگیره ولی دلش اون سیگارو میخواست..
گفتم
_بگیرینش، دیگه نمیام که اذیت بشین
سیگارو از دستم گرفت و گفت
_آره، دیگه نیا
دلم از حرفش گرفت و خواستم برم که یه مردی اومد و دستشو دراز کرد طرف کامیار و گفت
_سیگاااار.. به منم بده

۷)
سه چهار تا نخ بهش داد و اونم نشست پیش اونا..
چقدر دلم خواست منم بشینم پیششون و بیشتر کامیارو ببینم..
چقدر عجیب بود که برای بودن کنار یه بیمار روانی انقدر مشتاق بودم..
با این افکار نگاهم به کامیار بود که با صدای اون مرد سومی به خودم اومد
_این کیه اینطوری نگات میکنه آقا کامی؟
معذب شدم و سر جام یه تکونی خوردم که شنیدم کامیار بهش گفت
_سیریشه

این حرفش دیگه بهم برخورد و ناراحت رو بهش گفتم
_دست شما درد نکنه
اصلا محلم نذاشت و منم بی حوصله راهمو کشیدم و از بیمارستان رفتم بیرون..
طوری دمغ شده بودم که اصلا یادم رفت میخواستم با دکترش حرف بزنم..

دو سه روزی ازش ناراحت بودم و دیگه نمیخواستم ببینمش.. وقتی فکرش میومد تو ذهنم عصبی میشدم و به خودم فحش میدادم و میگفتم ولش کن دیگه سیریش..
ولی بعد از گذشت چهار پنج روز عصبانیتم بهش فروکش کرد، بازم هوایی شدم و خواستم برم دکترشو ببینم..

دیگه سیگار نخریدم براشون چون با این وضع رفت و آمد من و سیگارایی که بهشون میدادم، همشون دودی میشدن و مضر بودم براشون..
وارد بیمارستان که شدم موقع ناهار بود و بیمارا مثل روز اولی که اومده بودم، تو صف گرفتن غذا وایساده بودن..
نمیخواستم اینبار کامیارو ببینم، با اینکه دلم میخواست ولی غرورم میگفت نبینش مستقیم برو پیش دکتر..
داشتم از سالن رد میشدم که صدای یکی رو شنیدم که گفت
_آقا کامی سیریش اومده

با شنیدن این حرف هم عصبانی شدم هم خنده م گرفت.. از طرفیم خوشحال شدم که فهمیدم کامیار تو سالنه..
برگشتم و نگاهشون کردم.. کامیار تکیه داده بود به نرده های جلوی پیشخوان آشپزخونه که غذاهارو یه نفر از اونجا بهشون میداد..
چه ژستی داشت، چقدر مغرور بود این آدم.. چطور میتونست با لباسای رنگ و رو رفته و زشت تیمارستان اینقدر جذاب باشه..
با همون نگاه سرد همیشگیش زیرزیرکی نگام میکرد.. بازم دلم خواست برم پیشش ولی حرفی نداشتم که بهش بزنم..
مجبور شدم نگاهمو ازش بگیرم و برم سمت دیگهء سالن که اتاق دکتر محمدی اونجا بود..
قبلش فکرامو کرده بودم که چی باید بهش بگم که راضی بشه اطلاعات کامیارو بهم بده.. باید دروغ میگفتم راه دیگه ای نبود..
چند تقه به در اتاقش زدم و با شنیدن بفرماییدش درو باز کردم و رفتم داخل..
اتاقش مثل همه مطب ها بود و خودش یه مرد حدود ۴۵ ساله بود..
_سلام آقای دکتر
_سلام خانم بفرمایید
اشاره کرد به صندلی روبه روی میزش و رفتم نشستم.. استرس داشتم بخاطر جفنگیاتی که میخواستم سر هم کنم و میترسیدم گند دروغام دربیاد ولی بخاطر کمک به کامیار دلو به دریا زدم..
_من میخواستم در مورد وضعیت آقای کیان اطلاعاتی بگیرم دکتر
به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت
_نسبتی با آقای کیان دارید؟
_من دختر یکی از دوستان قدیمی خانواده کیان هستم.. سالهاست که خارج از ایران بودیم و از اتفاقی که برای کامیار افتاده خبر نداشتیم.. مادرم خیلی اصرار کرد که بیام از شما که دکترش هستین بپرسم که آیا امیدی به سلامتی کامل پسر دوست قدیمیش هست یا نه

اوووه.. نفسم داشت به شماره میافتاد از ترس اینکه سوتی بدم و اون دکتر باهوش و تیز که با چشمای نافذش دقیق نگاهم میکرد، جریانو بفهمه..
اصلا نمیدونستم مادر کامیار زنده هست یا نه.. ولی ریسک کردم و گفتم
_مادر من و کامیار دوستای دوران بچگی هستن و مادرم از وقتی قضیه رو فهمیده خیلی ناراحته.. امیدوارم شما خبرای خوشی بدین بهمون
_پس شما نگار خاتونو میشناسین

یا ابالفضل نگار خاتون دیگه کی بود.. حتما مادر کامیار بود، گزینه دیگه ای وجود نداشت..
_بله

بنظرم رسید که حرفامو باور کرده و سر جاش یه تکونی خورد و گفت
_کامیار پنج سال پیش اومد تو این بیمارستان.. اعصابش کاملا بهم ریخته بود و مدام فریاد میکشید و به خودش آسیب میرسوند.. ما اونوقتها مجبور میشدیم دستاشو ببندیم چون به سرش مشت میکوبید.. وضعیت بدی داشت و جزو بیماران حاد روانی ما بود که قویترین آرامبخشها و داروهای خواب آور رو براش تجویز میکردم که آروم بشه.. بعد از پنج سال الان میشه گفت تا حد زیادی درمان شده ولی هنوزم هر از چندگاهی حمله های عصبی میاد سراغش
از چیزهایی که در مورد کامیار شنیدم دلم به درد اومد.. چی کشیده بود این مرد..
گفتم
_وضعیتش طوریه که حتما باید اینجا بستری باشه دکتر؟
_نه، من کامیارو دو سال پیش مرخص کردم ولی اون رفت و برگشت.. الانم گاهی وقتا میره خونه ولی بازم برمیگرده اینجا
تعجب کردم از اینکه فهمیدم خودش برمیگرده به تیمارستان.. و فکری که قبلا در مورد خانواده ش و اینکه حضورشو توی خونه نمیخوان کرده بودم، با این حرف توی ذهنم قوت گرفت..
عصبی شدم و گفتم
_خانواده ش نمیخوان کامیار تو خونه باشه؟
دکتر محمدی موشکافانه نگام کرد.. گاف داده بودم!!
ناراحتی باعث شد که تمرکزمو از دست بدم و توپوق بزنم.. منی که دوست خانوادگی کامیار بودم باید خودم اینو میدونستم نه اینکه از دکترش بپرسم..

۸)
خودمو جمع و جور کردم و قبل از اینکه دکتر بگه مگه شما نمیدونید، سریع گفتم
_البته تا جایی که من میدونم نگار جون از اینجا بودن پسر یکی یه دونش ناراحته
نگاه مشکوک دکتر با این حرفم به حالت اطمینان قبلی برگشت.. اینکه میدونستم کامیار تک پسر خانواده کیانه یه پوئن مثبت بود برای من و من اینو مدیون آقای رجب پور خدمتکار بودم که اینو بهم گفته بود..
_بله نگار خاتون هر بار که به دیدن من میان اصرار میکنن کامیارو بفرستم خونه، ولی وقتی خودش میخواد بمونه من نمیتونم به زور بفرستمش.. در ضمن حالش هم بطور کامل خوب نیست که بگم یه آدم سالم و عادیه و نمیتونیم اینجا نگهش داریم

اطلاعاتی که میشد از دکتر در مورد کامیار کیان درآورد رو درآورده بودم و دیگه بیشتر از این نم پس نمیداد.. پس از جام بلند شدم و گفتم
_ممنون دکتر واقعا متشکرم ازتون که خیال مارو کمی راحت کردین
_خواهش میکنم خانم
خواستم از اتاقش برم بیرون که یاد استادم افتادم
_راستی دکتر صداقت بهتون سلام رسوندن
با شنیدن اسم رفیقش خنده اومد تو چشماش و گفت
_شما آشنای پرهام هستین؟ چرا زودتر نگفتین؟
_بله استاد من هستن و ایشون گفتن بیام پیش شما و ازتون در مورد کامیار بپرسم

ته دلم دعا کردم یادش رفته باشه که گفته بودم سالهاست که ایران نبودیم.. وگرنه میگفت تو که ایران نبودی چطور دانشجوی صداقتی..
ولی گویا شانس با من بود و دکتر محمدی حواسش نبود
_لطفا بنشینید بگم براتون یه قهوه بیارن
_نه دکتر به اندازه کافی وقتتونو گرفتم، با اجازه رفع زحمت میکنم
داشتم از اتاق خارج میشدم که گفت
_راستی اسم شریفتونو نپرسیدم

خواستم بگم اسم شریفمو ندونی بهتره چون اگه از نگار خاتون بپرسی میگه که همچین آشنایی ندارن.. ولی هر چه باداباد نمیشد که اسم دروغ بگم چون در اونصورت هم قضیه از ناحیه دکتر صداقت میلنگید..
عجب شیر تو شیری راه انداخته بودم ولی به خیر گذشت بعد از اینم انشاالله گندش درنمیومد..
_ستوده هستم دکتر.. لیلی ستوده
_خوشحال شدم از آشناییتون خانم
_منم همینطور دکتر، با اجازه تون، روز خوش

وقتی از اتاق دکتر بخش بیرون اومدم انگار از یه ماراتن سخت و طاقت فرسا خارج شده بودم.. ولی ماموریتم هنوز تموم نشده بود..
رفتم سمت سالن.. چشم گردوندم پی کامیار ولی نبود.. تعداد کمی از بیمارها تو سالن بودن و بقیه احتمالا تو اتاقاشون بودن..
رفتم بیرون و توی حیاط بیمارستان کامیارو دیدم که روی یه نیمکتی نشسته و سیگار میکشه..
دو تا دستاشو باز کرده بود و گذاشته بود روی پشتی نیمکت و پاهاشو انداخته بود روی هم.. سرشو عقب داده بود و آسمونو نگاه میکرد..
سیگارش لای دوتا انگشتش بود و گاهی یه پک عمیق بهش میزد..
معلوم بود که تو عالم خودشه و حواسش به اطراف نیست..
همونطور سر جام وایسادم و نگاهش کردم.. از سر و روی این مرد غم میبارید..
ته دلم گفتم چه درد بزرگی تو سینه ت داری کامیار کیان.. ولی من بیخیالت نمیشم.. من کمکت میکنم به زندگی برگردی مرد

‫12 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن