codebazan

رمانرمان گرگها

رمان گرگها پارت ۸

۲۳)

تا ظهر چیزی نمونده بود ولی خبری از کامیار نبود.. منم بهانه ای برای بالا رفتن نداشتم.. رفتم پیش نگار جون و منیره.. منیره داشت گردگیری میکرد و نگار جون هم کتاب میخوند..
منو که دید گفت
_بیا بشین لیلی عزیزم، یکم با هم حرف بزنیم
رفتم نشستم روی مبل کناریش و با لبخند گفتم
_میخواستم به منیره جون کمک کنم
منیره خودش از اونطرف گفت
_کار زیادی ندارم، تو بشین حرف بزنین دوتام چایی بیارم براتون
نگار جون عینکشو برداشت و کتابو گذاشت روی میز..
کتاب اشعار سید علی صالحی بود.. خیلی دوست داشتم بعضی از شعراشو و از ذهنم گذشت که یه روز بخونم این کتابشو..

_دختر نازم همش میخوام باهات یه موضوعی رو صحبت کنم فرصت نمیشه
_چه موضوعی نگار جون؟.. مشکلی که برای آقا کامیار پیش نیومده
_نه عزیزم، راجع به خودته.. لیلی من میخوام تو در مقابل زحمتی که برای کامیار میکشی حق خودتو بگیری.. بالاخره جوونی و داری وقت میزاری برای این کار، نمیشه که بدون توقع بمونی تو این خونه و پرستاریشو بکنی
منظورش این بود که ازشون حقوق بگیرم.. خودم الکی به کامیار گفته بودم که بخاطر پول راضی شدم پرستارش بشم..
_نگار جون خواهش میکنم دیگه این حرفو نزنین.. من بخاطر کسب درآمد این کارو نکردم، اگرم اصرار کنین ناراحت میشم
_ولی آخه….
نزاشتم حرفشو ادامه بده..
_البته از شما یه چیزی میخوام.. من به آقا کامیار گفتم که بخاطر نیاز مالی حاضر شدم پرستارش بشم.. خواستم فکرش مشغول دلیل این کار من نباشه و همه چی بنظرش نرمال بیاد.. شما هم لطفا اگه پرسید همینو بگید
_چی بگم مادر.. نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که بدون هیچ چشمداشتی خواستی به ما کمک کنی
دستامو گرفت توی دستاش و با محبت بهم نگاه کرد..

همه حواسم پیش کامیار بود.. بعد از ماساژ دیشب احساس میکردم یک قدم بهش نزدیکتر شدم.. بیصبرانه منتظر بودم برای ناهار بیاد پایین چون شرطو باخته بود و قرار بود برای هر وعده غذا بیاد پایین پیش ما..

دیس پلو دستم بود و داشتم از آشپزخونه خارج میشدم که سینه به سینه کامیار دراومدم.. زود خودمو کشیدم عقب و گفتم
_سلام
یه نگاه لحظه ای سردتر از یخ بهم کرد و زیر لبی چیزی گفت که انگار سلام بود..

این چش شده بود باز.. دیشب که خوب بودیم باهم.. بازم کوه یخ نفوذناپذیر شده بود..
نشستم روی صندلیم و بدون توجه بهش ظرف خورشتو کشیدم طرف نگار جون..
_بسه منیره
صدای بم و جدیش پیچید تو گوشم..
_بس نیست اینکه غذای یه بچه ست، با این هیکل سیر نمیشی با اینهمه غذا قربونت برم
_سیر میشم منیره، نریز دیگه

زیر چشمی نگاش کردم.. حوصله نداشت و به زور حرف میزد.. ولی با اینهمه شرطمون یادش بود و برای ناهار اومده بود پایین..
اصلا نگاهم نمیکرد.. نمیفهمیدم چرا.. طوری نگاهشو ازم میدزدید که معلوم بود از قصد اینکارو میکنه.. خیلی کنجکاو شدم ولی نمیتونستم که بپرسم..

بعد از ناهار بلند شد که بره.. بدون نگاه بهم گفت
_قرصمو بده
_وقتش نیم ساعت بعده، شما برین بالا میارم براتون
_نمیخواد بیای.. الان بده

ای بابا این چش شده بود.. میگفت نیا بالا.. بعد از دیشب که پیشونیشو ماساژ داده بودم اتفاق دیگه ای بینمون نیفتاده بود که بگم برای اون ناراحته..
حالمو گرفته بود، منی که بعد از دیشب، منتظر یک قدم جلوتر اومدنش بودم، حالا میدیدم اون ده قدم رفته عقب..
بیحوصله و دمغ رفتم و قرصشو آوردم.. دادم دستش و تو صورتش نگاه کردم.. یه نگاه آنی بهم کرد و قرصو گرفت و رفت بالا..
یه چیزیش بود ولی نفهمیدم..

چهار روز از اون شب گذشته بود و کامیار هنوزم با من سرد بود.. قرصاشو موقع غذا ازم میگرفت و یه بارم تک زنگ نزده بود که برم بالا..
خیلی پکر و تو خودم بودم.. ولی کاری از دستم برنمیومد.. دوست نداشتم برم بپرسم چته چرا اینطوری میکنی..

۲۴)

کامیار

سالها بود که به تنهایی خو کرده بودم.. عمیق ترین تنهایی آدما اونوقتی بود که از خودشون به خودشون پناه میبردن.. و من به خودم پناه برده بودم و کسی رو توی دنیای خودم راه نمیدادم..
این دختر سمج میخواست مرزهای منو رد بشه و بیاد داخل دنیای تاریکم.. ولی من نه به اون نه به هیچ کس دیگه ای این اجازه رو نمیدادم.. به چیزی که سالها بود سبک و فلسفه زندگیم کرده بودم، عادت کرده بودم و ترک عادت موجب مرض بود.. میترسیدم از چیزی یا کسی که آرامش و عادت زندگیم رو ازم بگیره..

وقتی با نوازش دستاش آروم شدم و سردردم کمتر شد، حیرت زده شدم از خودم و فهمیدم که باید حذفش کنم از زندگیم..
قلب سنگ شده و یخبندان من احتیاج به گرما و نوازش نداشت.. بعد از اون روزی که گرگها منو تبدیل به تلّی از یخ کردن، دیگه گرما برام به منزله زهر بود.. حرارت محبت آبم میکرد و از بین میرفتم.. باید کاری میکردم که اون دختر از این خونه بره.. حضورش برام غیر قابل تحمل بود..

لیلی

امتحان داشتم ولی ذره ای تمرکز نداشتم و تموم هوش و حواسم به رفتار عجیب و سرد کامیار بود.. از بسکه به دلیل رفتارش بعد از اون شب فکر کرده بودم مغزم هنگ کرده بود..

۱۱ شب بود و نگار جون و منیره خوابیده بودن و منم تو اتاقم بودم که تلفنم زنگ زد.. قلبم از هیجان به تپش افتاد و مثل تیری که از چله کمان رها بشه از جام جستم و پرواز کردم به طبقه بالا.. حتما حالش خیلی بد بود که بالاخره مجبور شده بود صدام بزنه..
خونه تاریک بود و فقط چراغ اتاقش روشن بود.. نگران شدم و بدون اجازه با هول رفتم تو اتاقش..

خدای من……
از دیدن چیزی که مقابلم بود خشکم زد و آب دهنمو به زور قورت دادم..
پیرن تنش نبود و روی بدنش رد زخمهای عمیقی بود که فهمیدم حتما کار گرگهاست..
یه رکابی مشکی دستش بود و با بالاتنه لخت و یه شلوارک وایساده بود مقابل دراور..
روی کتف راست و سرشونه ش نزدیک به گردنش و پهلوی چپش رد زخم های عمیقی بود که خدا میدونه چندتا بخیه خورده بودن و بعد از گذشت ۵ سال هنوز تا این حد باقی بودن..
گرگها با این مرد چه کرده بودن.. جسمش، مغزش، قلبش، زن و بچه ش، داغونش کرده بودن خدایا..

هنوز همونطوری تو چهارچوب در اتاقش خشکم زده بود و بدنشو نگاه میکردم که ناگهان گویا حضورمو احساس کرد..
سریع برگشت و نگاهم کرد.. رنگش از عصبانیت تیره شد و چشماش یه حالت ترسناک پیدا کرد..
داد زد
_تو اینجا چه غلطی میکنی؟
تا خواستم بگم زنگ زدی، فرصت نداد و عربده کشید
_گفتم اینجا چیکار میکنی لعنتی؟ مگه نگفتم نیا اینجا
با تته پته گفتم
_زنگ زدین به گوشیم
با عصبانیت اومد طرفم، طوری که فکر کردم میخواد بزنتم..
_من به هیچ کس زنگ نزدم گمشو بیروووون

از صدای فریادش و اونطوری نزدیک شدنش چنان ترسیدم که عقب رفتم و پام گیر کرد به ریشه فرش اتاقش و افتادم..
دردی تو ناحیه سرم احساس کردم و جاری شدن یه مایع گرم لای موهام..
داشتم از حال میرفتم ولی صدای فریاد کامیار هنوزم میومد..
_چیکار داری میکنی؟ پاشو لعنتی

احساس میکردم زیر پام خالی میشه و دلم ضعف میره که صدای نگران و بلند نگار جونو شنیدم که سر پسرش فریاد زد
_چی شده کامیار؟ چرا داد میزنی؟.. یا اباالفضل، لیلی
و با منیره اومدن نشستن کنار من..
_مامان بردارین این دختره رو ببرین پایین وگرنه همین الان برمیگردم تیمارستان
هنوزم داد میزد..

_بایدم برگردی تیمارستان، خجالت نمیکشی از اون هیکلت که دست بلند کردی رو این دختر بیچاره؟

فکر میکرد کامیار منو هول داده و انداخته رو زمین..
_من بهش دست نزدم ولی قول نمیدم اگه بازم دور و برم بپلکه اینکارو نکنم

_بسه کامیااااار.. جواب محبتاشو اینطوری میدی؟.. من تو رو اینجوری تربیت کردم؟.. منیره کمک کن بلندش کنیم
میخواستن منو بلند کنن ولی من نا نداشتم حتی دستمو تکون بدم..
رفته رفته نیروی بدنیم تحلیل میرفت..

منیره دستاشو انداخت دور بدنم ولی نتونست بلندم کنه..
_نگار خاتون نمیتونم بلندش کنم.. کامیار پسرم بیا کمک کن ببریمش پایین
_من نمیبرمش.. خودش میتونه بره، چیزیش نشده.. فقط زودتر برین که دیگه دارم قاطی میکنم
_کامیاااااار

صدای فریاد نگار جون خفه ش کرد که دیگه صداشو نشنیدم.. سعی کردم به زور بلند بشم.. سرمو بلند کردم و دستامو گذاشتم روی زمین که پاشم وایسم..
_خدای من منیره از سرش داره خون میاد
_یا حضرت عباس

نتونستم بلند بشم و سرم گیج رفت و بازم افتادم روی زمین..
دیگه نه صدایی شنیدم نه چیزی دیدم..
کمی بعد با احساس گرمای آغوش کسی به خودم اومدم و سعی کردم موقعیتمو بفهمم..

چشمامو که باز کردم نگاهم افتاد به نگاه نگران کامیار که منو تو بغلش گرفته بود و پله هارو پایین می رفت..
مثل بچه ای که کار خطایی کرده و تو بغل مادرش بغض میکنه، بغض کردم و تو چشماش نگاه کردم..
شرمنده بودم که بی اجازه وارد اتاقش شدم و زخمای تنشو دیدم و ناراحتش کردم..

۲۵)

میدونستم از اینکه بدن لخت و زخماشو دیده بودم معذب شده بود و عصبانیت شدیدش به اون دلیل بود..
ناراحت بودم که آرامششو به هم زدم و منم بار دیگه ای شدم روی شونه های درد کشیده ش..

نگاه شرمنده و متاسفمو خوند بنظرم، که اونم نگاهش رنگ پشیمونی و شرمندگی گرفت و ناراحت نگام کرد..
سعی کردم چیزی بگم.. با صدایی که انگار از ته چاه میومد زمزمه کردم
_معذرت میخوام

نگاهشو ازم گرفت و گفت
_حرف نزن
منو برد توی اتاقم روی تختم گذاشت و دنبالمون منیره و نگار جون هم اومدن..
_منیره بدو زنگ بزن آژانس ببریمش بیمارستان

نگار جون نگرانم بود و هول شده بود.. ولی من کمی بهتر بودم و نمیخواستم برم بیمارستان.. از بیمارستان بدم میومد..
آروم گفتم
_خوبم نگار جون.. بیمارستان لازم نیست
_نه مادر باید بریم، سرت خورده زمین خونریزی کرده نمیشه ریسک کرد
_من خوبم، سرمم به زمین نخورد، خورد به لبه دیوار برای همونم زخم شد و خون اومده، ضربه بدی نبود نگران نباشین
_مادر تو امانتی تو خونه من
و با عصبانیت به کامیار نگاه کرد..
گوشه اتاق وایساده بود و دستاشو روی سینه ش گره کرده بود..
_واقعا که من از طرف کامیار ازت عذر میخوام دخترم
_آقا کامیار منو هول نداد نگار جون.. خودم پام گیر کرد به فرش

دلم نمیخواست تاوان کاری رو که نکرده پس بده..
_با اون عربده هایی که میکشید گفتم الان همسایه ها میان.. معلومه طوری ترسیدی که خواستی فرارکنی پات گیر کرده
راست میگفت ترسیده بودم ازش.. ولی بعدش که دلیل عصبی شدنشو درک کردم دیگه نترسیدم و دلم سوخت براش که انقدر از دیده شدن زخمهاش ناراحت و معذب شده..
احتمالا اون زخما رازها و دردهای کامیار بودن و از همه مخفیشون کرده بود..

منیره وسایل پانسمان آورد و با نگار جون سرمو بستن..
_باید سعی کنی تا صبح نخوابی و چک کنیم که تهوع داری یا نه.. اینا علائم ضربه به مغزه و خطرناکه، با منیره میشینیم پیشت لیلی جان

به کامیار نگاه کردم که بدون حرفی از اتاقم رفت بیرون.. درد خودمو ول کرده بودم و دلم برای اون میسوخت.. شنیده بودم ترحم حس قدرتمندیه و میتونه با گذر زمان به احساسات دیگه ای تبدیل بشه..

ساعت ۳ بود که احساس کردم نگار جون دیگه قدرت بیدار موندن نداره و چشماش همش بسته میشه..
_نگار جون برای آخرین بار ازتون خواهش میکنم برین بخوابین وگرنه قسمتون میدم به جون آقا کامیار
_آخه مادر نگرانتم میترسم خوابت بگیره
_منیره هست منم اصلا حالت تهوع ندارم برین بخوابین خواهش میکنم
_باشه مادر ولی اگه حالت خوب نبود بیدارم کنین
_چشم

منیره برامون قهوه دم کرده بود که بخوریم و خوابمون بپره.. ولی روی صندلی کنار کتابخونه که نشسته بود همش خمیازه میکشید و بالاخره نشست روی زمین و پاهاشو دراز کرد..
هر چقدر بهش گفتم برو بخواب قبول نکرد و آخرشم ۴ صبح بود که صدای خر و پفش دراومد و من به حالتش خندیدم..

خودم خواب نداشتم و فکرم پیش کامیار و اتفاقای امشب بود.. بعد از پایین اومدن، گوشیمو که نگاه کردم دیدم یه شماره غریبه ست.. راست میگفت اون زنگ نزده بوده.. یاد عصبانیتش، منو بیرون کردنش و بعدم گرمای آغوشش افتادم.. بغلش با اون هیکل و قد بلند امن و دلچسب بود.. بوی سیگار میداد ولی طوری نبود که بد باشه.. دلم خواسته بود سرمو تو سینه ش فرو ببرم و از این خواسته خودم متعجب شده بودم..

خوابم برده بود که احساس کردم صدایی شنیدم..
_هی.. بیدار شو.. هی.. دختر
چشمامو باز کردم و دیدم کامیار وایساده بالای سرم..
نیم خیز شدم و خواستم روی تخت بشینم که گفت
_دراز بکش.. تهوع نداری؟
_نه.. اصلا
_پس بخواب
خواست از اتاق بره که صداش زدم
_آقای کیان

برگشت و نگام کرد..
گفتم
_بخاطر امشب.. من.. من واقعا متاسفم
چیزی نگفت.. برگشت که بره ولی انگار پشیمون شد و دوباره نگام کرد.. گفت
_باید بری.. اینطوری بهتره

و رفت بیرون از اتاق.. با حرفی که زد دلم گرفت و بغض نشست توی گلوم.. از من خواست که برم..

Ebham

کوله باریست پر از هیچ، که بر شانه ماست، گله از دست کسی نیست، مقصر دل دیوانه ماست...

‫22 نظرها

  1. وای مهری ناز اونجا که اومد بالا سر لیلی ببینه تهوع داره یا نه خیلی خوب بود…
    .
    راستی ناشناس اومدن اونشبم خوب بودااااا….فدات گلم خوب داره پیش میره رمانت…

  2. ابهام جان خیلی دیر دیر میزاری رمانتو. اگه امکانش هست پارت هارو یکمی سریعتر بزار. جون به لبمون کردی 😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن