رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۱۷

 

آریا با دیدن صورت وحشت زده ی منشی ابرویی بالا انداخت و گفت
_چخبر شده
_آرمیتا خانوم تموم اطلاعات شرکت رو به شرکت رقیب دادند و همه مشتری هامون دارند میرند چون شرکت رقیب از کار های ما به اسم خودش استفاده کرده و ما ….
آریا با عصبانیت از اتاق رفت بیرون و منتظر ادامه ی حرف منشی نشد بهش خیره شدم و گفتم
_واقعیت داره؟!
_آره
_حالا چی میشه ؟!
_نمیدونم.
منشی از اتاق رفت و من تموم طول روز داشتم به این فکر میکردم ک حالا قراره چی بشه اوضاع شرکت ، تموم طول روز شرکت عین میدون جنگ بود همه در حال جنب و جوش بودند، آریا انقدر عصبی بود ک دو سه بار صدای فریادش اومد وقتی ساعت کاری تموم شد وسایلم رو برداشتم و از شرکت خارج شدم رفتم تا تاکسی بگیرم ک ماشینی جلوی پام ترمز کرد سرم رو بلند کردم تا چند تا حرف بارش کنم ک با دیدن آریا حرف تو دهنم ماسید بهش خیره شدم ک صداش بلند شد:
_زود باش سوار شو!
با شنیدن این حرفش بدون معطلی سوار شدم ک حرکت کرد ولی انقدر با سرعت داشت میروند ک پشیمون شده بودم از اینکه سوار ماشینش شده بودم
_آریا
با شنیدن صدای ناله مانندم به سمتم برگشت نمیدونم تو صورتم چی دید ک ماشین یکجا ایستاد به سمتم برگشت و گفت:
_خوبی؟!
_آرومتر برون.

وقتی رسیدیم خونه انقدر خسته و بیحال بودم ک تا روی تخت خوابیدم چشمهام زود گرم شد و خوابم برد.
_طرلان بیدار شو!
با شنیدن صدای آریا کنار گوشم آروم چشمهام رو باز کردم ، با دیدن آریا کنار خودم گیج لب زدم
_تو اینجا چیکار میکنی
با شنیدن این حرفم پوزخندی زد و گفت
_تو اتاق خودمون هستم فکر نمیکنم انقدر تعجب آور باشه درسته؟!
با شنیدن این حرف تازه از گیجی در اومدم روی تخت نیم خیز شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_چرا من و بیدار کردی اول صبح؟!
_اول صبح!؟
سرم رو بلند کردم و در حالی ک چشمهام رو میمالیدم گفتم
_آره
پوزخندی زد و گفت
_لنگ ظهر خانوم از دیشب ک اومدیم مثل خرس گرفتند خوابیدند
با شنیدن این حرفش خواب از سرم پرید و هول بلند شدم و داد زدم
_شرکت دیر شد اخرا…
صدای خنده ی آریا بلند شد ، سرجام ایستادم بهش خیره شدم و با حرص گفتم
_چرا میخندی خنده داره؟!
_به تو دارم میخندم!
با شنیدن این حرفش بیشتر حرصم گرفت تا خواستم دهن باز کنم حرفی بزنم صدای تلفنش بلند شد نگاهی به گوشی انداخت اخماش تو هم رفت و جواب داد:
_سلام آقاجون بله ؟!
نمیدونم آقاجون چی بهش گفت ک متعجب شد و بعد از چند ثانیه گفت:
_آقاجون چیزی شده؟!
با شنیدن این حرفش به دهنش چشم دوختم ک بعد از گذشت چند دقیقه گفت:
_باشه آقاجون خداحافظ
بعد از اینکه گوشی رو قطع کرد به سمتم برگشت و گفت:
_زود باش آماده شو!
_چیزی شده؟!
_نمیدونم آقاجون گفت زود بیاید عمارت.
نگران به آریا خیره شدم و گفتم
_نکنه برای کسی اتفاقی افتاده؟!
_نه
با شنیدن این حرفش خیالم راحت نشد سریع لباس هام رو برداشتم و داخل حموم شدم بعد از اینکه یه دوش سر سری گرفتم لباس هام رو پوشیدم و اومدم بیرون آریا داخل اتاق نبود با مو های خیس رفتم تلفنم رو بردارم ک صدای خشک و خشدار آریا از پشت سرم بلند شد:
_زود باش موهات رو خشک کن
کلافه به سمتش برگشتم و گفتم
_خودش خشک میشه زود باش باید بریم
با جدیت و اخم بهم خیره شد و گفت
_زود باش موهات رو خشک کن
خواستم اعتراض کنم ک با دیدن اخمای درهم رفته اش ساکت شدم و در حالی ک زیر لب غر میزدم به سمت سشوار رفتم و مشغول خشک کردن موهام شدم.

نمیدونستم چرا انقدر دلشوره داشتم یه حس بدی بهم دست داده بود انگار قرار بود اتفاق بدی بیفته داخل عمارت شدیم همه بودند نفس و آریانا عمه نیلو و نرگس دوتا دختراش مامان شهین بابا آرسین و یه زن و مرد مسن ک اصلا هیچ شناختی ازشون نداشتم و نمیدونستم کی هستند چون تا حالا ندیده بودمشون یه سلام آرومی دادم ک همه جز بابا و آرسین جوابم رو دادند روی مبل دو نفره نشستم آریا هم اومد کنارم نشست ک صدای عمه نرگس بلند شد:
_چخبر شده باز آقاجون همه رو جمع کرده؟!
عمه نیلو با صدایی ک تعجب توش موج میزد گفت:
_منم نمیدونم چیشده ولی انگار چیز مهمی هست ک همه رو خواسته.
_خوش اومدید!
با شنیدن صدای آقاجون همه جوابش رو دادند ک اومد نشست و بقیه هم همه یه گوشه نشسته بودند آقاجون نگاهی به همه انداخت و گفت:
_هنوز یکی نیومده!
صدای بابا بلند شد:
_کی نیومده!؟
_من!
با شنیدن صدای آرمیتا بهت زده به سمتش برگشتم اون اینجا چیکار میکرد؟نگاهم به آریا افتاد ک بی هیچ حسی خیلی سرد نشسته بود و اصلا حتی به آرمیتا نگاه هم نمیکرد
نگاهم به آقاجون افتاد ک به آرمیتا گفت:
_بیا بشین
آرمیتا لبخند ملیحی زد و گفت
_ممنون آقاجون
و اومد روی مبل خالی روبروی من و آریا نشست ک آقاجون تک سرفه ای کرد و گفت:
_من بخاطر این خواستم همتون اینجا باشید چون یه وصعیت نامه دارم و میخوام قبل مرگم بهش عمل بشه.
همه بهش خیره شده بودیم ک بعد از مکث چند دقیقه ادامه داد:
_همونطور ک میدونید آرمیتا و آریا خیلی وقت پیش از هم طلاق گرفتند.
ساکت شد ، ابرویی بالا انداختم چرا داشت از آرمیتا و سعید آریا حرف میزد مگه وصعیت نامه اش چه ربطی به اینا داشت
_الان خیلی وقت ک از جداییشون میگذره آریا با طرلان ازدواج کرده اما…
صدای عمه نیلا بلند شد:
_ببخشید ک حرفتون رو قطع میکنم آقاجون خوب اینا چه ربطی به وصعیت نامه ی شما داره؟!
_اگه ساکت باشی توضیح میدم.
عمه نیلا دیگه حرفی نزد ک آقاجون ادامه داد:
_من میخوام آریا با آرمیتا ازدواج کنه!

با شنیدن این حرف خشکم زد چی داشتم میشنیدم اون میخواست آریا با آرمیتا ازدواج کنه ، آریا ک با من ازدواج کرده بود بچه ی اون داخل شکم من بود پس الان این حرف آقاجون یعنی چی! بی اختیار قهقه ی بلندی زدم ک همه به سمتم برگشتند انقدر خندیدم ک اشک از چشمهام در اومد صدای نگران مامان بلند شد:
_طرلان دخترم
بدون توجه به حرف مامان با عصبانیت از سرجام بلند شدم ک صدای آقاجون بلند شد:
_بشین!
عصبی گفتم
_چرا باید بشینم ک به حرف های بی سر و ته شما گوش بدم ک بگید وصعیت دارید شوهر من با این دختره ازدواج کنه مگه عهد بوق ک یه مرد دوتا زن دوتا زن بگیره هان؟!
آقاجون زل زد به چشمهام و سرد گفت
_این خواسته ی منه و باید اجرا بشه
تا خواستم چیزی بگم صدای خشک و خشدار آریا بلند شد:
_بهتره این حرف رو ادامه ندید آقاجون من هر کاری بخواید براتون انجام میدم جز این من هیچوقت با زنی ک شاهد معاشقه هاش و همخواب بودنش با بهترین دوستم بودم ازدواج نمیکنم مطمئن باشید.
صدای آرمیتا بلند شد
_عجیبه تا دیروز التماس میکردی باهات باشم حالا بهم انگ هرزه بودن میزنی؟!
آریا با خونسردی به سمتش برگشت و گفت
_اگه منظورت از دیروز یکسال پیش ک باید بگم اون حرف هام بخاطر عشقی بود ک قبلا از سر خریت بهت داشتم وگرنه الان پشیزی برام ارزش نداری نمیخوام با زدن این حرف ها همسرم ناراحت بشه.
قلبم داشت تند تند میزد نمیدونستم بخاطر حرف های دلگرم کننده ی آریا بود یا استرسی ک بهم وارد شده بود اما میخواستم سریع از این خونه برم بیرون.
صدای عصبی آرمیتا بلند شد؛
_اما تو مجبوری باهام ازدواج کنی!
آریا پوزخندی زد و گفت
_هیچکس نمیتونه من و به کاری اجبار کنه فکر کنم این و بهتر از همه بدونی.
آرمیتا هم مثل خودش پوزخندی زد و گفت:
_حتی اگه بهت بگم من هنوز زن تو هستم!
با شنیدن این حرفش خشکم زد منظورش چی بود ک زن آریا اونا ک خیلی وقت طلاق گرفتن

آریا با شنیدن این حرف آرمیتا شروع کرد به خندیدن وقتی ک خنده اش بند اومد به آرمیتا خیره شد و با صدای یخ زده اش گفت
_خوب گوش کن دختر جون من مهر طلاق رو زدم به اون برگه حتی اسمت رو هم از شناسنامه ام خط زدم و عوضش کردم ک ردی ازت نباشه درضمن کدوم قانون میگه تو هنوز زن منی تا جایی ک یادمه تو بعد از من با سعید ازدواج کردی پس بیخود حرف های چرت و پرت نزن درضمن عهد بوق نیس ک من بیام این و بگیرم به عنوان زن دوم من زنم رو دوست دارم هیچ جوره ازش دست نمیکشم من دایی سیاوش نیستم ک دوتا دوتا زن بگیرم!
نگاهم به بابا افتاد ک داشت به آریا نگاه میکرد ، صدای آقاجون بلند شد
_از ارث محروم میشی آریا
آریا پوزخندی زد و گفت
_انقدری دارم ک محتاج ارث شما نباشم احترامی هم ک براتون قائلم فقط بخاطر حرمت سن و سالتون نه ارث و میراث.
دستم رو گرفت و قبل از اینکه بریم برگشت سمت آرمیتا و پوزخندی بهش زد و گفت
_این کلکات قدیمی شده من تو رو بیشتر از همه میشناسم نمیتونی با گفتن اینکه هنوز زن منی به سمتم برگردی اگه زن من بودی نمیتونستی زن سعید بشی اگه زن من بودی آقاجون رو با تهدید به کشتن خودت وادار نمیکردی ک بگه باهات ازدواج کنم
بهت زده به آریا خیره شده بودم اون اینارو از کجا میدونست واقعا نمیتونستم درک کنم تموم این اتفاقات رو انگار یه کابوس بود!
آریا دستم رو گرفته بود و حرکت کرد من هم دنبالش کشیده میشدم بدون اراده وقتی از خونه خارج شدیم سوار ماشین آریا شدیم هنوز گیج و منگ بودم
_خوبی؟!
با شنیدن صدای خشدار آریا بدون اینکه به سمتش برگردم با صدای گرفته ای گفتم:
_آقاجون چرا همچین درخواستی کرد چجوری تونست من تازه فکر میکردم یه حامی پیدا کردم اما اون تموم تصورات من رو بهم ریخت
آریا ماشین رو گوشه پارک کرد ، به سمتش برگشتم ک خیره به چشمهام شد و گفت:
_آقاجون فقط میخواسته با اینکارش مثلا حال آرمیتا رو خوب کنه.
_یعنی چی؟!
پوزخندی زد و گفت
_آرمیتا جلوش نقش بازی کرده خودش رو زده به افسرده بودن عاشق بودن جنون وار من ادای ادمایی ک خودکشی میکنند رو در آورده و بعد مثل همیشه آقاجون هم ک خیلی عاشق نوه هاش و حساس آرمیتا از این نقطه ضعفش استفاده کرده ، اما نمیدونست اینبار تیرش به خطا میخوره چون من همه اینارو از برم.

_تو اینارو از کجا میدونی؟!
_مثل اینکه یادت رفته من با اون زن زندگی کردم تموم کار هاش رو از برم اون نمیتونه سر من رو کلاه بزاره و خامم کنه.
با شنیدن این حرفش لبخند محوی روی لبهام نشست با دیدن لبخند روی لبهام چشمهاش روی لبهام ثابت موند سرش داشت نزدیک میشد ک چشمهام رو بستم طولی نکشید ک لبهای گرمش روی لبهام نشست و شروع کرد به آرومی بوسیدن لبهام حس خوبی بود بوسیدن لبهاش بعد از اون همه تنش به این بوسه نیاز داشتم ، همراهیش کردم ک با شدت بیشتری شروع کرد به بوسیدن لبهام بعد از یه بوسه ی طولانی ک دید دارم نفس کم میارم ازم جدا شد و با صدای خشدار شده ای گفت:
_طعم لبات بدون رژ بهتره مزه ی عسل میده
به چشمهای قرمز و تبدارش خیره شدم ک کنترل خودش رو باز از دست داد خم شد و بوسه ی محکمی و عمیقی روی لبهام زد و ازم جدا شد و با صدای خماری گفت:
_دیگه طاقت ندارم!
ماشین رو روشن کرد و با سرعت رانندگی کرد حال خودم هم خراب شده بود و بهش نیاز داشتم پس سکوت رو ترجیح دادم اصلا حرفی بینمون زده نشد تا رسیدن به خونه آریا دستم رو گرفته بود و محکم داشت فشار میداد با ایستان ماشین پیاده شدیم جفتمون نمیدونم کی به اتاق خواب رسیدم ، وقتی به خودم اومدم جفتمون داشتیم نفس نفس میزدیم و لباس هایی ک پایین تخت افتاده بود آریا از پشت چسپید بهم بوسه ای روی لاله ی گوشم زد و با صدای خشداری گفت
_درد داری!؟
زیاد درد نداشتم برای همین با صدای گرفته ای گفتم
_نه
صدای خمارش بلند شد
_من بازم میخوام
ناله مانند گفتم
_آریا بسه من نمیتونم
بوسه ای روی موهام زد و با مهربونی گفت
_بخواب
از این کارش خوشم میومد خودش بهم نیاز داشت اما برای رفع نیاز خودش وقتی میدید من نمیتونم بهم نزدیک نمیشد لبخندی روی لبهام نشست و با حس خوبی ک ناشی از رابطه ی عاشقانه ای ک با آریا داشتم روی لبهام بود چشمهام گرم شد و خوابم برد

صبح با شنیدن صدا هایی چشمهام رو باز کردم روی تخت نیم خیز شدم ک با دیدن بدن برهنه ام ملافه رو دور خودم پیچیدم آریا داخل اتاق نبود لباس هام رو ک هر کدوم یه ور افتاده بودند برداشتم و پوشیدم از اتاق خارج شدم به طبقه پایین ک نزدیکتر میشدم صداها واضح تر میشد وقتی رسیدم پایین آقاجون و بابا آریا رو دیدم ک نشسته بودند و داشتند بلند بلند بحث میکردند متعجب گفتم
_سلام
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند فقط آقاجون جوابم رو داد بابا ک مثل همیشه فقط با نگاه سردش نظاره گر بود کمی به مخم فشار آوردم ک با یاد آوری اتفاقات دیشب اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_اومدید باز شوهرم رو مجبور کنید زن بگیره؟!
نمیدونم چیشد ک با شنیدن این حرفم سه تاشون شروع کردن به خندیدن با دیدن خنده هاشون بیشتر کفری و متعجب شدم ، اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_چرا میخندید
صدای آقاجون بلند شد
_نیومدیم برات هوو بیاریم نگران نباش
همچنان داشتم با اخم بهش نگاه میکردم ک صدای آریا بلند شد:
_برو یه چیزی بخور آقاجون برای اتفاقات دیشب یه دلیل داره بهت میگم
با شنیدن این حرف به آقاجون خیره شدم و گفتم
_چه دلیلی؟!
_اول صبحانه
حرصی به سمت آریا برگشتم و چشم غره ای بهش رفتم تا ساکت بشه هی پارازیت نیاد وسط
_میشنوم
آقاجون تک سرفه ای کرد و گفت
_برای اینکه آرمیتا داشت خودکشی میکرد!
با شنیدن این حرف پوزخندی روی لبهام نشست همون حرفی ک آریا زده بود ، اما خودکشی میکرد خوب به ما چ بخاطر اون ما باید نابود میشدیم اون ک خودش زندگی خودش رو خراب کرد حرفی ک تو دلم بود رو به زبون آوردم
_یعنی بخاطر اون ما باید تاوان میدادیم درسته ؟!
_نه
_پس چی؟!
_من فقط میخواستم جلوش اینجوری بگم تا آروم بگیره اما سر یه فرصت مناسب با جفتتون قضیه رو مطرح کنم اما دیشب همه چیز بهم خورد و من فهمیدم ک آرمیتا حتی خود من رو هم بازی داده پدر بزرگش رو کسی ک بخاطرش همه کاری کرد.

_اما اینا اصلا قانع کننده نیست شما بخاطر اون دختره داشتید با زندگی ما بازی میکردید اگه حتی یه درصد احتمال میدادیم آریا قبول میکرد چی به سر من میومد هان شما به من فکر کردید نه چون مثل همیشه اولویت اول نوه های عزیزتون بودند.
با ناراحتی بهم خیره شد و گفت:
_دخترم من برات توضیح میدم
_نمیخوام چیزی بشنونم من به شما اعتماد کرده بودم تازه فکر میکردم یکی رو دارم شما حامی من هستید اما شما چیکار کردید به بدترین شکل ممکن من و خورد کردید.
بعد تموم شدن حرف هام بدون اینکه منتظر حرف هاش بشم به سمت اتاق خودمون حرکت کردم داخل اتاق ک شدم خودم رو روی تخت پرت کردم قطره اشکی روی صورتم افتاد ک با لجاجت پسش زدم ، صدای باز شدن در اتاق اومد با صدای گرفته ای گفتم
_آریا لطفا تنهام بزار
_فکر نمیکردم انقدر ضعیف باشی!
با شنیدن صدای بابا روی تخت نشستم به سمتش برگشتم و با چشمهایی ک اشک توش حلقه زده بود بهش خیره شدم و گفتم
_بابا
لبخندی زد و گفت
_جان بابا
بلند شدم و به سمتش پرواز کردم خودم رو داخل بغلش انداختم و شروع کردم به گریه کردن در حالی ک موهام رو نوازش میکرد با صدای آرامش بخشش میگفت:
_هیش گریه نکن پرنسس بابا
با هق هق نالیدم
_بابا من و بخشیدی
ازم جدا شد دستش رو زیر چونم برد و سرم رو بالا آورد اشکام رو پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت:
_مگه میشه دخترم رو نبخشم
با شنیدن این حرف لبخند عمیقی روی لبهام نشست ک محکم دوباره بغلم کرد بعد از ابراز دلتنگی و گریه کردن های من همراه بابا روی تخت نشستیم ک صداش بلند شد:
_هنوز از پدر بزرگت ناراحتی؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم
_خیلی
_اما میدونی ک آقاجون مجبور شد اون واقعا نمیخواست آریا با آرمیتا ازدواج کنه فقط ترسیده بود آرمیتا دیوونه بازی دربیاره ، وگرنه همه میدونن آریا هیچوقت به اون برنمیگرده مخصوصا با بلاهایی ک سر آریا در آورده قبلا و الان داره میاره با گند هایی ک تو شرکت زده.

_نمیتونم ازش ناراحت نباشم بابا برام سخته درکم میکنی؟!
خیره به چشمهام شد و گفت
_میفهمم چی میگی اما آقاجونت نیت بدی نداشت بهتره دلخوریت رو فراموش کنی حتی اگه تو جای آرمیتا بودی باز آقاجون هم همینکارو میکرد اول خوب فکر کن به تموم اینا.
با شنیدن حرف های بابا آروم و سبک شده بودم واقعا حس خوبی داشتم دیگه احساس تنهایی نمیکردم حتی دلخوری و ناراحتیم نسبت به آقاجون هم کمتر شده بود
_بابا
با شنیدن صدام گفت
_جان بابا
لبخند عمیقی روی لبهام نشست
_دوستت دارم.
با شنیدن این حرفم لبخندی زد و محکم بغلم کرد چقدر خوب بود داشتن یه پدر ک تو بدترین لحظات زندگیت کنارت بود و ترکت نمیکرد چقدر لحظه ی خوبی بود وقتی ک من رو بخشید و کنارم بود تو این لحظه ، با باز شدن در اتاق ازش جدا شدم آریا اومد داخل اتاق نگاهی به من و بابا انداخت و گفت
_آقاجون منتظره
با شنیدن این حرف بابا بهم نگاهی انداخت ک با لبخند بلند شدم حالا ک میدونستم آقاجون قصد بدی نداشته حس بهتری داشتم بخاطر این موضوع ، از اتاق خارج شدیم آقاجون داخل نشیمن نشسته بود با شنیدن صدای پاهامون به سمتمون برگشت با پشیمونی داشت بهم نگاه میکرد لبخندی زدم و گفتم
_امشب برای شام باید اینجا بمونید آقاجون
با شنیدن این حرفم برای چند لحظه ماتش برد و با تعجب بهم خیره شد اما طولی نکشید ک به خودش اومد لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_باشه دخترم
به سمت بابا برگشتم و گفتم:
_به مامان و آرسین بگو بیان بابا سحر و سامان رو هم بیارن.

شب برای شام همه اومده بودند حتی شهین هم بدون دعوت اومده بود اما انقدر خوشحال بودم ک اصلا حضورش من رو ناراحت نمیکرد ، آرسین اومده بود اگرچه سرد برخورد میکرد اما رفتارش نشون میداد فقط ازم ناراحت و دلخوره ک باید تو یه فرصت مناسب از دلش دربیارم همه نشسته بودیم و مشغول بگو بخند بودیم ک صدای شهین بلند شد:
_حالا ازدواج آریا و آرمیتا چی میشه؟!
با شنیدن این حرف همه ساکت شدند اخمام تو هم رفت این زن دست از اذیت کردن ما برنمیداشت براش عادت شده بود حرف هاش ، صدای محکم آقاجون بلند شد:
_هیچ ازدواجی در کار نیست آریا و طرلان ازدواج کردند یه بچه هم تو راه دارند ، آرمیتا چند سال پیش خودش زندگیش رو خراب کرد پس دیگه هیچ فرصتی نمونده ، دیگه هم حرفی در این مورد نشنوم.
دیگه همه ساکت شدند ک بابا بلند شد و گفت
_دیر وقته ما باید بریم
همه بلند شدند ک گفتم
_الان ک زوده بیشتر میموندید بابا
_یه وقت دیگه دخترم
همراه آریا همه رو همراهی کردیم ، داخل سالن شدم و مشغول جمع کردن وسایل ک صدای آریا بلند شد
_نمیخواد جمع کنی زنگ میزنم فردا بیان خونه رو تمیز کنند
_نمیشه زیاد نیست خودم جمع میکنم
به سمتم اومد و قبل از اینکه بدونم میخواد چیکار کنه دستش رو زیر پاهام برد و بلندم کرد ک جیغی از ترس کشیدم و گفتم
_داری چیکار میکنی ؟!
_یه حرف رو میزنم باید عمل کنی وگرنه به روش خودم بهش عمل میکنم
چشمهام رو باز و بسته کردم و گفتم
_زورگو
در حالی ک من رو به سمت بالا میبرد گفت
_تو هنوز زورگویی های من و ندیدی خوشگلم
با فرود اومدن روی تخت بهش خیره شدم ک بلوزش رو در آورد و اومد روی تخت کنارم دراز کشید من رو تو بغلش کشید ک گفتم
_چرا من و بغل میکنی دستت و بردار
با صدای خشداری گفت
_زنمی تو رو بغل نکنم برم دخترای مردم رو بغل کنم هوم!؟
با شنیدن این حرفش از حسادت بازوش رو گاز گرفتم و گفتم:
_غلط میکنی دخترای مردم رو بغل کنی.

با شنیدن این حرفم محکمتر بغلم کرد و در گوشم زمزمه کرد
_پس انقدز صدا نده بچه بگیر بخواب تا بقیه ی دخترا رو بغل نکنم
با حرص گفتم
_تو غلط میکنی بقیه ی دخترا رو بغل کنی میکشمت اصلا
بوسه ای روی لاله ی گوشم زد و گفت
_حسود خانوم من جز همسر خودم هیچ زن دیگه ای رو نمیبینم ک بخوام بغلش کنم
با شنیدن این حرفش لبخندی از سر ذوق روی لبهام نشست و با خیال راحت چشمهام رو بستم حس خوبی بود دوست داشتن کسی و اینکه حس خوشبختی داشته باشی بخاطر وجودش.
* * * *
داخل شرکت بودیم داخل اتاق همراه فاطمه و مریم بودیم داشتیم میخندیدیم ک صدای داد منشی اومد
_چخبره آقا گفتم نمیتونید برید داخل اتاق
صدای متعجب فاطمه بلند شد
_باز چخبر شده
مریم شونه ای بالا انداخت ک من حرکت کردم و از اتاق خارج شدم ببینم چخبره ک با دیدن سعید ماتم برد اون اینجا چیکار میکرد ، با دیدن من به سمتم اومد پوزخندی زد و گفت
_جلوی اون شوهر بی غیرتت رو بگیر ک داره برای زن من نقشه میکشه
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم
_درست صحبت کن شوهر من به زن هرزه ی تو چیکار داره ….
هنوز حرفم کامل نشده بود ک سیلی محکمی بهم زد مصادف شد با باز شدن در اتاق آریا ، دستم رو روی گونه ام گذاشته بودم ، بهت زده و شکه بهش خیره شده بودم ک صدای داد آریا بلند شد
_تو چه غلطی کردی!؟
سعید به سمتش برگشت ک مشت محکم آریا روی صورتش نشست و سعید تعادلش رو از دست داد پرت شد روی زمین صدای جیغ و هین کشیدن بقیه بلند شد آریا شروع کرد به کتک زدن سعید از شدت ترس زبونم بند اومده بود و حتی قادر به حرف زدن نبودم ،حسام اومد جداش کرد همچنان صدای داد آریا داشت میومد
_مرتیکه ی کثافط میکشمت دست روی زن حامله ی من بلند میکنی جفت دستات رو خورد میکنم زنده ات نمیزارم پدر سگ

سعید پوزخندی زد و گفت
_هیچ گوهی نمیتونی بخوری عوضی رفتی به زن من گفتی طلاق بگیره تا عقدش کنی بیغیرت حالا نشستی برای زن موقتت جلز و ولز میکنی اینم مثل من بازیچه اس
با شنیدن حرف های سعید خشکم زده بود یعنی چی این حرفش مگه آرمیتا طلاق نگرفته بود پس الان چی داشت میگفت ، صدای فریاد آریا بلند شد
_مگه من مثل تو بیناموسم با کسی ک یه بار من و قال گذاشت وقتی زنم بود زیر رفیقم خوابید باشم هان؟!
_هه فکر کردی باور میکنم تو بهش گفتی از من طلاق بگیره تا باهاش ازدواج کنی
_من به زن هرزه ای مثل اون حتی نگاه هم نمیکنم چه برسه به اینکه بخوام باهاش ازدواج کنم گمشو از اینجا دیگه نه تو رو نه زن پتیاره ات رو نمیخوام این دور اطراف ببینم بابت اون دستی هم ک رو زن من بلند کردی تاوان پس میدی حالا هری.
با رفتن سعید آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید و داد زد
_همه برید سر کارتون
با شنیدن این حرف همه ی کارمندا به سمت اتاق هاشون رفتند ، آریا نگاهش به من افتاد ک مات و شکه داشتم بهش نگاه میکرد کمی نگاهم کرد و یهو دستاش رو از عصبانیت مشت کرد به سمتم اومد دستم رو گرفت و به سمت اتاقش برد بدون هیچ حرفی دنبالش داشتم حرکت میکردم
داخل اتاق ک شدیم من رو روی مبل نشوند و با صدای خشدار ناشی از عصبانیت گفت
_کی بهت گفت با اون مرتیکه دهن به دهن بزاری هان
بدون توجه به حرفش با صدایی ک انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم:
_آرمیتا طلاق نگرفته
با خشم گفت
_بدرک زنیکه ی کثافط
_تو بهش قولی داد….
هنوز حرفم کامل نشده بود ک عصبی غرید
_من به اون هیچ قولی ندادم من همچین زنی رو هیچوقت قبول نمیکنم از اون متنفرم میفهمی ؟!

به صداقت حرفش اعتماد داشتم این و میتونستم از چشمهاش بفهمم لبخندی زدم ک دستش رو روی گونه ام گذاشت و نوازش کرد با عصبانیت گفت
_جفت دستاش رو خورد میکنم
_آریا لطفا
دستش رو روی لبم گذاشت و گفت
_هیش ، هیچکس حق نداره دستش رو روی زن من بلند کنه
از اینکه تعصب خاصی روم داشت خیلی حس خوبی بهم دست میداد ، در اتاق باز شد بی هوا ک از آریا فاصله گرفتم و جمع و جور نشستم حسام بود با نگرانی به آریا خیره شد و گفت
_آرمیتا باز چیکار کرده داداش
_زنده اش نمیزارم زنیکه ی سگ صفت و باز اومده گوه بزنه به زندگی من اما کور خونده من اون آدم قبلی نیستم ک بابت دوست داشتنم بهش باج میدادم.
حسام سری تکون داد و گفت
_آرمیتا زیاد داره دردسر درست میکنه باید یه فکری به حالش بکنیم
_به زودی درستش میکنم
از سرجام بلند شدم و گفتم
_من برم سر کارم
حسام با شنیدن این حرفم بهم چشم غره ای رفت و گفت
_نباید باهاش کل کل میکردی طرلان خانوم
شونه ای بالا انداختم و گفتم
_من نمیتونم هر کسی درمورد شوهرم چرت و پرت گفت در مقابلش سکوت کنم.

🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن