codebazan

رمان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۳۲

 

آمریکا/ سان فرانسیسکو
_ مطمئنی باور می کنه ؟
نیوراد کلاه هودی اش را روی سرش می گذارد و حلقه حلقه های موهای مجعدش روی پیشانی اش می ریزد. موهایش از نظر دیاتا ان لحظه واقعا نرم و لطیف به نر می رسیدند طوری که دوست داشت دست لا به لای آن خرمن شکلاتی بکند.
_اینو یادت باشه ؛ من هیچ وقت کارامو با شک نمی برم جلو.
امروز روز موعود بود ! قرار بود بالاخره بعد از یک ماه خودش را نشان بدهد. بالاخره می توانست آزاد شود مثل قبل و بخواند مثل گذشته. دوباره صدایش را آزاد کند و جملات را با چاشنی رپ فریاد زند.
ارسلان از دور مواظبشان بود و شرایط را کنترل می کرد قیافه ی دیاتا دیدنی بود هنگامی که فهمید نیوراد در خانه ی آرس هم دوربین و شنود کار گذاشته است…!
نیوراد ، تا آنجایی که دیاتا فهمیده بود بیت سازی حرفه ای بود چند بار دیده بود که داشت با میدی کیبورد ور می رفت و
داشت روی تنظیم افکت پلاگین ها ، کار می کرد پس زیاد کار سختی نبود که او را به عنوان بیت ساز به آرس معرفی کند چون می دانست که آرس در انتخاب هم گروه کمی سخت گیر و نکته سنج است. تنها مشکل اینجا بود که آیا دیاتا کی توانست بعد از فهمیدن اینکه آرس مهراب ، ناپدری اش را دوست دارد با او مثل قبل صمیمی و گرم برخورد کند یا نه ؟
آیا می توانست مثل قبل پیش آرس احساس اطمینان کند ؟ به حتم نه ؛ نمی توانست.
حال ، پشت در خانه ی آرس با نیوراد ایستاده بودند و دیاتا نمی دانست چرا نیوراد هیچ کاری نمی کند.
سوالش را بلند پرسید اما بی جواب ماند تنها نیوراد به گفتن این جمله اکتفا کرد.
_ یادت نره از این به بعد باید عرفان صدام کنی کج بری یا بخوای گاف بدی ، با تیغ گلوی تارا و لنا رو خط خطی می کنم متوجهی که ؟
دیاتا تند تند سر تکان می دهد اما همان لحظه ی آخری ، اختیار زبانش از دستش خارج می شود

_ تو هم یادت نره که جلوی آرس باید با من خوب رفتار کنی متوجهی که ؟
نیوراد با انگشت اشاره چند ضربه ی نه چندان به پیشانی دیاتا می زند. نیشخند سماجت وار روی لبانش خودنمایی می‌کند

_ من متوجه نمی‌شم بقیه رو متوجه می کنم…متوجهی که ؟
هودی مشکی اش چشمانش را سرد تر نشان می داد و گاهی این سردی چشمانش حس جالبی را به دیاتا القا نمی کرد.حس ناامنی را در تیله های سرد و بی رحم او به مراتب حس می کرد.
نیوراد انتظار را به پایان می رساند زنگ را می فشارد و چندی بعد آرس در را طبق معمول بدون نگاه کردن به آشکی باز می کند و با دیدن دیاتا و نیوراد زبانش بند می آید…
نگاه شوکه اش را به سمت دیاتا و پسر ناشناس کنارش می دوزد …
صدایش از ته چاه در می آید

_ کجا…بودی این…مدت ؟!؟!
دیاتا شیطنت مصنوعی که سعی می کرد طبیعی باشد را به کار می گیرد

_ تعارفمون نمی کنی تو ؟
آرس با اخم هایی درهم به فارسی ، با فکر اینکه نیوراد آمریکایی است و فارسی نمی فهمد می گوید

_ آقا کی باشن ؟
دیاتا می خندد و می خواهد جواب بدهد که نیوراد وسط حرفش می دود

_ خوشبختم !
برخلاف شخصیتش باید خود را بذله گو نشان می داد چون شخصیتش هر چه سرد تر می بود ، آرس را کنجکاو تر به خود می کرد.

آرس گره ای از اخمانش را باز می کند

_ منم همینطور. افتخار آشنایی با کی رو دارم ؟
این با این دیاتاست که وسط حرف نیوراد می پرد

_ با دوست پسرم آشنا شو آرس ! عرفان ، آرس . آرس ، عرفان !
بعد نگاهی پر از شیطنت به آرس می اندازد و شوخی می کند

_ آرس زیر پامون علف سبز شد برو کنار دیگه !
بعد با پررویی آرس خشک شده را کنار می زند و دست نیوراد را به داخل خانه می کشد. نیوراد از این پررویی رپر کوچولو گوشه ی لبش به سمت بالا می رود.
آرس به خودش می آید و در خانه را می بندد.
خانه ی آرس ، خانه ی نسبتا جمع و جور و ساده ای بود. کاناپه های طوسی رنگ به همراه کوسن های آبی آسمانی اش حس راحتی را به خوبی القا می کردند. کف خانه پوشیده شده از پارکت های شیری و شکلاتی رنگ بود و درست رو به روی پذیرایی آشپزخانه ی جمع و جور اما مجهزی دیده می شد و درست کنار آشپزخانه ، بار کوچکی وجود داشت.
معلوم بود که اهل مطالعه نیز هست چون قفسه های پر شده از کتاب سرتاسر خانه ، با سلیقه چیده شده بودند.
دیاتا زیر چشمی نگاهی به نیوراد می اندازد. خونسرد بود. زیادی خونسرد بود نگاهش نه سرد و خشک بود و نه وحشی و درنده…مات نگاه می کرد و چیزی نمی شد از نگاهش فهمید. دیاتا اما برعکس او نمی توانست زیاد حفظ ظاهر کند. وقتی که فهمیده بود مهراب همین نزدیکی ها ، درست همین نزدیک ، تحت نظرش دارد ناخودآگاه یاد گذشته می افتاد. گذشته ای که داشت در آینده ی دیاتا دخالت بی جا می کرد…
آرس حال خرابی داشت شوکه و متعجب بود ولی حفظ ظاهر کرد و رو به نیوراد و دیاتا کرد

_ خب ! خبرهای جدید می شنوم دیاتا باید همه چی رو مو به مو برام تعریف کنیا ولی قبلش ( مکث کوتاهی کرد ) چی می خورین ؟
نیوراد به زور پوزخندش را کنترل کرد آرس همچین هم در حفظ ظاهر موفق نبود و از نگاهش می شد فهمید که چه خشم و تعجبی را دارد متحمل می‌شود.
باز هم دیاتا بود که مکالمه را ادامه داد و نیوراد ترجیح داد تا قبل از آشنایی خیلی حرف نزند.
_ هر چی میخوای بیار دستت درد نکنه ولی خنک باشه گرما جهمنی شده.
آرس خندید

_ دیاتا ، از کی تا حالا انقدر شیطون شدی ! از سینگلی دراومدن بهت ساخته نه ؟
بالاخره زهرش را ریخت. آرس خائن …
دیاتا سعی کرد به تکه ای که آرس پرانده بود بی تفاوت باشد تا کنجکاوی آرس را تشدید کند

_ آرس قبلا ها مهمون نواز تر بودیا من رفتم کله ات به سنگ خورده بود ؟
آرس گویی با آین حرف دیاتا آتشی بر پیکر جانش زبانه کشید چون خشم نگاهش فوران کرد

_ روانی رو ببین ! می دونی تو این چند وقت من چی کشیدم ؟ بخاطر این که رسانه ها واست حرف در نیارن مجبور شدم نرم پیش پلیس…هر چی به گوشیت زنگ زدم جواب ندادی انگا نه انگار تو رفتی عشق و حال من حتی از ترس اینکه اسم واقعیت لو نره یا شایعه پراکنی برات نکنن تا کجا ها که نرفتم.
بعد با دلخوری نمایشی رو برگرداند و به سمت آشپزخانه رفت.
دیاتا سر برگرداند و با دیدن چهره ی نیوراد گویی زیرش آتش روشن کرده باشند ، حرصی شد.
خونسرد روی کاناپه لم داده بود و موهای حلقه حلقه اش او را مانند پسر بچه های تخس کرده بود.
آرس یخ های خرد شده به همراه انبه و پرتقال های خرد شده را در مخلوط کن ریخت و صدای سرسام آور مخلوط کن سر و صدایی ایجاد کرد که دیاتا می توانست آرام با نیوراد حرف بزند.
_ الان چیکار کنم ؟
نیوراد لبی کشید

_ برو از دلش دربیار بعدم مثه آدم بیا بشین اینجا.
دیاتا چشم غره ای به او رفت و از روی مبل بلند شد

_ فرشته ها آدم نمیشن !
گوشه ی لب نیوراد کمی بالا رفت اما به لبخند باز نشد و حالت نگاهش آرام و جدی بود

_ اشتباه نکن تو فرشته نیستی تو یه شینیگامی • هستی !
دیاتا پوزخندی به نیوراد زد و بلند شد بدون اینکه اهمیتی به نیوراد بدهد به طرف آشپزخانه رفت. نادیده گرفتن ، بهتر از جواب دادن بود آن هم توی این وضعیت.
آرس مشغول تزیین کردن لیوان های اسموتی انبه-پرتقال بود و پشتش به دیاتا بود. نیشگانی محکم از پهلوی آرس گرفت که صدای داد و هوار آرس درآمد. همیشه نیشگان های ریز و دردناکی می گرفت …آن موقع ها که کوشا زنده بود ، با هم شیطنت می کردند و نصفه شب ها وقتی که همه خواب بودند به طرف آشپزخانه روانه می شدند و ناهار فردا را می خوردند. قیافه ی ملاحات خانم آن موقع دیدنی بود…مانند یک توپ قرمز گرد و قلنبه ، آتشی می شد و دنبال دیاتا و کوشا می کرد. همیشه ، دیاتا کند تر و آرام از کوشا می دوید و دست ملاحات خانم آخر سر به او می رسید. همیشه یادش است از آن زیر چه نیشگان هایی از پهلوی گوشتی ملاحات خانم می گرفت و در می رفت…بعد هم خنده کنان با کوشا برای دل جویی از او ، کیک سیب می پختند.
با یادآوری کردن خاطرات بچگی اش اه کشید و دق و دلی عصبانیتش از مهراب و خائن بودن آرس را ، نامحسوس با همین نیشگان های متعددی که از پهلو های ارس می گرفت جبران کرد…
_ پهلوم رو سوراخ کردی خدا پهلوت رو سوراخ کنه !
دیاتا خنده کنان اسموتی ها را برای کمک به ارس داخل سینی صورتی رنگ گذاشت.
_ خب ، چه خبر مدیر برنامه ، ما رو نمی بینی خوشی ؟
بعد جدی شد و گفت

_ چه خبر از آلبوم جدید ؟
آرس سری تکان داد و گفت

_ این غیبت یهویی تو خیلی بهمون ضرر زده دیاتا.
_ چرا ؟
_ بعدا برات تعریف می‌کنم.
این اشاره ی مستقیم او به وجود نیوراد بود.

_ خب والا من اونقدر شوکه شدم که نمی دونم از کجا شروع کنم…خودتون تعریف کنید !
این ، سوال اصلی بود. دیاتا باید مثل آن موقع هایی که در آن اتاق کذایی با نیوراد تمرین کرده بود با آرس حرف بزند. با همان شوق و ذوق از سفر دروغین اش ، با آب و تاب تعریف کند.
_ واسه من و عرفان هم خیلی یهویی شد. یادته یه چند وقتی همش سرم تو گوشی بود ؟ اون موقع ها تو اینترنت یه برنامه بود به اسم چت باکس منم از بیکاری رفتم توش ببینم چی به چیه ، کی به کیه…اون جا با عرفان آشنا شدم یه دو سه ماهی با هم چت می کردیم تا اینکه قرار گذاشتیم همو ببینیم…( بعد تظاهر کرد که انگار چیز مهمی یادش آمد) راستی ! مارگارت چند وقتی همسایه ی عرفان بوده و با هم دوست بودن اون واسطه ی دوستی ما شد…!
آرس چشمانش از تعجب گرد می شود و نیوراد همین را می خواست…می خواست که ناباوری و باور را یکجا در چشمان منگ و گیج آرس نظاره کند.
_ مارگارت ؟ عجب .
_ آره …یه چند باری با هم قرار گذاشتیم و حرف زدیم تا اینکه دوستیمون عمیق تر شد و این شد که با همیم …عرفان می دونستم من چقدر از فرانسه و پاریس خوشم میاد واسه همین اون شب ، سوپرایزم کرد. دو تا بلیط فرانسه گرفته بود نمی دونی چقدر خوش گذشت آرس خیلی خیلی خوب بود !
آرس گویی که زیاد باور نکرده باشد گفت

_ خب چرا مارگارت بهم خبر نداد ؟
_ گفتم که سفرمون یهویی شد هیچکس خبر نداشت…
آرس باز نامطمئن گفت

_ خب تو نباید یه زنگ به من می زدی می گفتی که کجایی ؟
نیآراد انتظار همین سوال را داشت…انتظار تمامی این سوال ها را داشت. برایش تکراری بود و گویی داشت به نمایش نامه ای که خود نویسنده ی ان بود گوش می داد.
_ آرس باور کن اگه بهت بگم تا هفتاد سال سوژه ی خندیدنت میشم !
آرس تک خنده ای کوتاه کرد

_ چرا ؟
_ چون گوشیم از دستم لیز خورد افتاد توی چاه توالت رستوران!
آرس قهقهه ی بلندی زد و مشخص بود که خنده هایش واقعی است …
دیاتا نمایشی قهر کرد

_ کوفت ! نخند ایشالا گوشیت بیفته تو چاه توالت !
آرس رو کرد سمت نیوراد و به شوخی گفت

_ از کی اینجا زندگی می کنی آق عرفان ؟
نیوراد برای این لحظه از هر لحظه ای آماده تر بود. خونسرد دستش را دور شانه ی دیاتا انداخت و او را به خود نزدیک تر کرد. به وضوح لرزیدن نامحسوس دیاتا را متوجه شد اما طبق معمول ، واکنشی نشان نداد.
_ من از ۱۸ سالگی اینجام …بعد از مرگ بابا و مامانم …
آرس وسط حرفش می دود

_ متاسفم.
نیوراد سر تکان می دهد

_ ممنونم.
بعد ادامه ی حرفش را از سر می گیرد

_ بعد از مرگ مامان و بابام توی تصادف ، دیگه تنها شدم. راستش همه دوست و آشنام تو ایرانن اینجا ، کار بیت سازی انجام میدم بعضی وقتها هم کارای فری لنسری گرافیکی …
آرس گویی که مشتاق تر شده دستش را زیر چانه اش برد و همان دستش را تکیه به زانویش داد

_ پس خودساخته ای !
_ عی …بگی نگی !
_ از کی بیت سازی می کنی ؟
نیوراد اینجا دیگر دروغ نمی گفت همه ی این حرفها راست بودند …گویی داشت سرگذشت خودش را تعریف می کرد…
_ از بچگی توی انباری خونمون روی وکال های مختلف بیت میذاشتم تنها کاریه گه بهم آرامش میده .

دیاتا بالا و پایین شدن قفسه سینه ی نیوراد را حس کرد…این پسر چه دردی را متحمل می شد که انقدر حرف هایش مرموز و سوزناک بود ؟ هر گاه که از گذشته حرف می زد حرف هایش رنگ درد را به خود می گرفتند… نه لحنش چیزی را لو نمی داد ، او نیوراد بود. استاد بازی با کلمات …طوری کلمات را به بازی می گرفت که عمدا کلمات سوزناک می شدند بدون هیچ لحن ناراحت گونه ای…
_ این کارای فری لنسری که میگی چی چی هستن ؟!؟!
نیوراد به شانه ی دیاتا فشار مختصری وارد کرد که انقدر وول نخورد و باز هم خونسرد گفت

_ خب ، طراحی لوگو های مختلف ، پوستر و خیلی چیزهای مرتبط با برنامه ی فتوشاپ رو فری لنسری انجام میدم. مثلا طراحی گروه و پوستر های تبلیغاتی یه شرکت رو با فتوشاپ و افکت های ادیت در میارم …
_ درآمدش چطوره ؟
نیوراد نیشخندی زد

_ یه نون و بوقلمونی میاد و میره …زیاد نیست.
_ تمام وقت کار می کنی ؟
_ نه طراحی های گرافیکی کاره پاره وقت منه ولی بیت سازی رو تمام وقت روش کار می کنم.
_ عجب …پس از هر انگشتت یه هنر می باره نه ؟
نیوراد و خودش خنده ای کردند.
آرس خوش رو ، رو به دیاتا گفت

_ دیت ، از دوست پسرت خوشم اومده بهم چند روز قرضش میدی ؟!؟!
این …این جمله ….منظور دار بود ؟!!؟!
با قلبی ایستاده از تپش ، نگاهی به چهره ی آرس انداخت …اما از حالت نگاهش چیزی نمی شد فهمید. زیادی مرموز بود…
آرس بعد از چندی مکث گفت

_ خب کبوترای عاشق ، من میرم یه چیز میزایی برای شام بخرم میام شما راحت باشین…
بعد به تندی و ضربتی بعد از پوشیدن کت تک قهوه ای رنگش و برداشتن گوشی موبایل ، سوییچ و کیف پولش به طرف در رفت و بعد از خداحافظی بیرون رفت…
نیوراد دستش را از دور شانه ی دیاتا باز کرد و بالاخره از روی کاناپه بلند شد.
_ فکر می کنی حرف آخرش منظور دار بود ؟
نیوراد پوزخندی زد

_ شک نکن.
بعد طوریکه انگار با خودش حرف می زد گفت

_ الانم رفت به اون حروم لقمه خبر بده که برگشتی…
دیاتا خوب می دانست نیوراد برای کی لفظ ( حروم لقمه) را به کار برده بود اما حتی تنش هم از به یاد آوردن این اسم می لرزید…مهراب !

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫35 نظرها

  1. آیلین گفته بودی ادرس بده ندیده بودم😅
    رسیدی کرمانشاه همون دور میدان امام حسین وایسا خود مجید رو میفرستم یکمم باهاش اختلاط کنی تا برسین . نظرت چیه ؟ کیمیا گوگولی من تو هم ییا میخوام مراحل بعدی آزار و اذیت رو دوباره شروع کنیم . 🤣😜

      1. نه بابا رحمت چیه بیاد تو راه حرفتان رو بزنین ایشالا منم زودتر عروسی بی افتم که عروسی ندیده نشم 😂😂

    1. ممنون مهدیه جانم خیلی خیلی خیلی با کامنتت خوشحالم کردی …زدی به هدف 😉 اینم یه ترفنده نباید در هر سه لوکیشن با یه سبک قلم بنویسم و چون داستان می خواد سه تا لوکیشن رو که هیچ ربطی به هم ندارن رو ربط بده ،
      وقتی به هم ربط داده شدن قلم سبکش یه شکل میشه.
      یه چیزی بگم ؟ خودمم از این لوکیشن ها محله ی گم و گورها رو خیلی بیشتر دوست دارم 😅🤪
      یه دنیا ممنون از کامنت زیبات گلم 😘

      1. اره محله گم و گور ها هم خیلی قشنگه ولی من لوکیشن امریکا_ سانفرانسیسکو رو بیشتر دوست دارم . محله گم و گورا چون فرهاد مرموزه اذیت میشم سر از کارش در نمیارم حرص میخورم😅😂 اولم از دست نیوارد موهای سرم رو داشتم میکندم ها ولی خب الان یکم بیشتر معلوم شده کیه کارش چیه بارش چیه . ولی هر سه لوکیشن بسی زیبا و جذابه .

  2. الناز دست تو هم درد نکنه با کامنتات پر انرژی و مصمم تر میشم که تا آخرش بنویسم مررررسی ازت شوهر خوشگلم 😘😘😘😘😘😅☺️

  3. کیمیااااااااااااااا
    خیلی جذااااااب شده
    وااااااای
    من میمیرم تا پارت بعد بیاد!
    .
    .

    این تیکه ی رمانتو ( داستان نیوراد و دیاتا)
    از همشون بیشتر دوووووووست دااااااااااااااااااااارررررررررررم!
    عااااالی
    چطور انقد خوب مینویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    1. حق با آیلینه این پارتت خیلی باحال بود ! 😍😍
      عاشق موهای نیوارد شدم .ولی عجب هفت خطی این پسر انگار نه انگار خونسرد جوری حزف میزنه که اگه دروغ شاخ دارم بگه باورت میشه!
      وای کیمی خیلی قشنگ بود عزیزم . من به شدت منتظر ادامه اش هستم !تو هم لطف کن به ما حداقل تا چند روز آینده پارت جدید رو بده . منم به آیلین تنفس دهان به دهان میدم نمیره (اییییی!)

        1. خخخ بیزو !
          به به چشمون روشن آیلین خانم حرفای تازه میزنی ! که پسر بودم قبول میکردی ! باید گوشت رو بگیرم بپیچونم
          وای رنگ موهاشو دوست دارمم 😘

                1. اه پس آیلین تو رو باید واس خودمون بگیریم . بر عکس من زیاد خوشم نمیاد دور و اطرافمم پره . بزار بکی رو انتخاب کنم برات بیایم خواستگاری!

                    1. آفریییین بیا اینو ببر مادربزرگم رو راحت کن . همش میگه سماها به فکر نبستید داره سنش میگذره دیگه چرا براش استین بالا نمیزنید .

                    2. من با مادربزرگت به شدت موافقم!
                      اصلا ادم باید به حرف بزرگترش گوش کنه!
                      منو معرفی کن بهش
                      ببین نظرش چیه؟!

                    3. خخخ آیلین سرمون رو خورده. پدربزگمم که میگه پس خواهر واس چی داره یعنی ذله شدیم انگار خودش چلاقه نمیتونه پیدا کنه😐😂😂
                      باش بهش معرفی میکنم دلشم بخواد دختر به این ماهی . پس آماده باشید دیگه ایشالا به زودی خدمت میرسیم

      1. مررررررسی النازم تو عشق منی اخه ممنونم ازت🥰🥰🥰😘
        خخخخ پس مجعد دوست داری ؟ برم فر کنم موهامو برات😈😅😁
        اره نیوراد از فرهاد هم خونسرد تره … فرهاد خیلی جوشی و عصبیه ولی نیوراد همیشه خونسرده 😅😑
        منم به شدت منتظر رمان توام مرسی که انقدر با کامنتات انرژی میای بهم چشم حتما سعی می کنم زود تر پارت بدم مررررررسی بازم از کامنتت🥰😍😘

    2. ای جاااااااااااان من میمیرم برا کامنتای شماااااا 😍😍
      چشم پارت بعد رو سعی می کنم یکم زود تر بدم
      گفتم یه خورده زمان بره برسه به جاهای جذابش 😅😈
      جدا ؟ منم تو رو اززززززز همه بیشتر دوست دارممممم
      تو هم چطوری انقدر می تونی به من انرژی بدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!؟؟
      خیلی خیلی خیلی حالم خوب شد ممنونم ازت یه دنیاااااا 😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
      همیشه کامنتاتون یه دنیا انرژیه اگه حالم بد باشه می‌رم از اول همه رو می خونم توپ میشه حالم قربون همه اتون 😘

        1. من از شما ممنونم 🥰😍😘
          اره این پارتا فقط برای قابل هضم تر شدن سه تا لوکیشن بودن و گفتن گذشته ی شخصیت ها از این به بعد دیگه روند داستان فقط رو به جلو حرکت می کنه مرسی که تا اینجا با من بودین 😘

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن