رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۶۷

  _ فردا باید بریم خونه ی عمو گویا باهامون کار داره ! متعجب شده بودم چون بابا بهم گفته…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۶

  نمیتونستم جایی برم چون پسرم واسم مهم بود ، دوست نداشتم هیچ بلایی سرش بیاد نمیدونم چقدر گذشته بود…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۵

  پرستو بخاطر مرگ بهادر بیشتر از همه صدمه دیده بود و حالا داشت دنبال مقصر میگشت که به من…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۴

  با شنیدن این حرفش زدم زیر خنده با صدای بلند داشتم بهش میخندیدم رسما دیوونه شده بود _ ببینم…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۳

  وقتی چشم باز کردم داخل اتاقم بودم به سختی بلند شدم ، مثلا میخواستم امروز برم دیدن آریا و…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۲

  دوست نداشتم جلوی کیانوش یه جوری رفتار کنم انگار واسم مهم هست قراره چی بشه ، اسمم رو صدا…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۱

  بوسه ناراحت شد مشخص بود ، کیانوش که متوجه ناراحتی بوسه شده بود گفت : _ زن عموم ناراحت…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۰

  یعنی بهادر من زنده بود اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند ، دوباره تماس گرفتم با همون شماره…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۹

  چشمهام گرد شد چی داشت واسه خودش میگفت ، با صدایی بهت زده گفتم : _ چی داری میگی…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۸

  _ کیانوش رو دوست داری ؟ خیره بهم شد و گفت : _ آره سرم رو تکون دادم و…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۷

  با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام چشمهام بسته شد و خودم رو بهش سپردم دیگه هیچ چاره ای جز…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۶

  جفتمون رفتیم سمت پایین تا شام بخوریم دوست نداشتم احساس بدی داشته باشه یا فکر کنه بخاطر حضور اون…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۵

  _ با آریا دعوام شد حسابی بعدش آریا از دستم عصبی شد گذاشت رفت _ میتونی بیای خونه پیش…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۴

  آهسته خندید : _ نیاز نیست از دست کیانوش عصبی بشی من خودم بهش گفته بودم باهام تماس بگیره…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۳

  من هیچ علاقه ای نسبت به کیانوش نداشتم اما مجبور بودم باهاش ازدواج کنم چون بهم تجاوز کرده بود…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن