codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۷۲

  _ ناراحت نیستم نیاز نیست تو خودت رو ناراحت کنی عزیزم چند دقیقه سکوت شده بود تا اینکه صداش…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۷۱

  _ پس پسرت چی میشه ؟! پوزخندی بهش زدم : _ اگه تا الان این وضعیت مزخرف رو تحملش…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۷۰

  من و دنبال خودش کشید پرتم کرد داخل اتاق و سرم داد کشید : _ ببین داری چه بلایی…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۹

  _ اما داری از ناامیدی صحبت میکنی پس معنیش چی میتونه باشه ؟ نفسم رو غمگین بیرون فرستادم :…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۸

  مگه میشد گرفته نباشم من بشدت نگران پسرم بودم ، وقتی ازش جدا شدم نگاهم به نگاه خشمگین بوسه…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۷

  _ فردا باید بریم خونه ی عمو گویا باهامون کار داره ! متعجب شده بودم چون بابا بهم گفته…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۶

  نمیتونستم جایی برم چون پسرم واسم مهم بود ، دوست نداشتم هیچ بلایی سرش بیاد نمیدونم چقدر گذشته بود…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۵

  پرستو بخاطر مرگ بهادر بیشتر از همه صدمه دیده بود و حالا داشت دنبال مقصر میگشت که به من…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۴

  با شنیدن این حرفش زدم زیر خنده با صدای بلند داشتم بهش میخندیدم رسما دیوونه شده بود _ ببینم…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۳

  وقتی چشم باز کردم داخل اتاقم بودم به سختی بلند شدم ، مثلا میخواستم امروز برم دیدن آریا و…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۲

  دوست نداشتم جلوی کیانوش یه جوری رفتار کنم انگار واسم مهم هست قراره چی بشه ، اسمم رو صدا…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۱

  بوسه ناراحت شد مشخص بود ، کیانوش که متوجه ناراحتی بوسه شده بود گفت : _ زن عموم ناراحت…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۶۰

  یعنی بهادر من زنده بود اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند ، دوباره تماس گرفتم با همون شماره…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۹

  چشمهام گرد شد چی داشت واسه خودش میگفت ، با صدایی بهت زده گفتم : _ چی داری میگی…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۸

  _ کیانوش رو دوست داری ؟ خیره بهم شد و گفت : _ آره سرم رو تکون دادم و…

بیشتر بخوانید »

کدبازان

بستن