رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۴۱

کلید انداختم و در رو باز کردم . همینکه رفتم تو با بوی غذایی که تو کل خونه پیچیده بود…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۴۰

لبخندی خجولی زدم و گفتم : خودت که شرایط رو بهتر میدونی حالا عیب نداره ببنیم کی وقت کنم، میرم…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۳۹

آروم کلیدمو در آوردم و درو باز کردم . کفشامو تو جاکفشی گذاشتم . پاهام دبگه جونی نداشت انقدر راه…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت ۳۸

بعد رفتن ماهان فرانک یه نفس راحتی کشید و گفت : انقدر که من از این میترسم از بابام نترسیدم…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۳۷

_ ماهان من واقعا حوصله دردسر جدید ندارم . اونم تو این وضعیت که همه چی به اندازه خودش داغون…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۳۶

اخمی کرد و گفت : معلومه که باید بگی . اگه نگفتم هم واسه این بوده که کم فکر و…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت ۳۵

پوزخندی زد و ادامه داد : آوا متفاوت ترین عروسی بود که دیدم . ساده ی ساده . نه اون…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۳۴

_ مریم درست حرف بزن ببینم ، چیزی نشده پس چرا نگرانی ؟ عسل خونه تنهاست نمیتونم بیام پوفی کرد…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۳۳

چپ چپ نگام میکنه و میگه : نکنه توقع داشتی بزاره بمونه؟ پسری که دختری هم سطحش نیست رو هوایی……

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۳۲

ماهان _ ماهان حواست باشه چی میگی . این همه وایستادم چی حل شد ؟ _ این همه فرار کردی…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۳۱

با دیدن لیلا گفت : لیلا خانم این ماشین ما چی شد؟ لیلا همون طور که گوشه ابروش رو می…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۳۰

با صدای عسل از فکر بیرون اومدم. _ماهان _جان دلم? آب دهنشو قورت داد و با صدای لرزونی که قلبمو…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۲۹

بیشتر غذام مونده و من دیگه میلی به خوردنش ندارم . پولو حساب میکنم و میام بیرون . هر چه…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت ۲۸

مامان با نگرانی میگه : آخه این چه کاری بود کردی ماهان؟ خدا رو شکر پسره بهوش اومد وگرنه معلوم…

بیشتر بخوانید »

رمان نبض سرنوشت پارت۲۷

ابروهام بالا پرید . پسر عموی عسل و برادر سوگل اینجا چی کار میکرد؟ پوشه ای رو به طرفش گرفتم…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن