رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۳۴

_ مریم درست حرف بزن ببینم ، چیزی نشده پس چرا نگرانی ؟ عسل خونه تنهاست نمیتونم بیام پوفی کرد…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۳۳

چپ چپ نگام میکنه و میگه : نکنه توقع داشتی بزاره بمونه؟ پسری که دختری هم سطحش نیست رو هوایی……

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۳۲

ماهان _ ماهان حواست باشه چی میگی . این همه وایستادم چی حل شد ؟ _ این همه فرار کردی…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۳۱

با دیدن لیلا گفت : لیلا خانم این ماشین ما چی شد؟ لیلا همون طور که گوشه ابروش رو می…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۳۰

با صدای عسل از فکر بیرون اومدم. _ماهان _جان دلم? آب دهنشو قورت داد و با صدای لرزونی که قلبمو…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۹

بیشتر غذام مونده و من دیگه میلی به خوردنش ندارم . پولو حساب میکنم و میام بیرون . هر چه…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت ۲۸

مامان با نگرانی میگه : آخه این چه کاری بود کردی ماهان؟ خدا رو شکر پسره بهوش اومد وگرنه معلوم…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۷

ابروهام بالا پرید . پسر عموی عسل و برادر سوگل اینجا چی کار میکرد؟ پوشه ای رو به طرفش گرفتم…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۶

_سلام عزیزم کجایی ؟ بی حوصله گفتم : خونه ، چطور ؟ _ هیچ همین جوری. امشب میای دیگه؟ _…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۵

بلاخره امثال لیلا میفهمن که این چیزا زندگی کردن به سبک رویایی نیست . اولش قشنگه ولی بعدش همون آدمای…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۴

با صدای علی از خاطراتم کشیده شدم بیرون . سریع نشستم که گفت : ببخشید نمیخواستم مزاحمت بشم شالم رو…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۳

شونه ای بالا میندازم . یکدفعه یادم میاد کجا دیدمش . با ذوق میگم : یادم اومد کجا دیدمت .…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۲

“عسل ” _ببخشید خانم . سرش رو برگردوند طرفم و گفت : جانم ؟ _ یه ماشین میخواستم واسه آلاشت…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۱

امیر با دیدنم میگه : چیزی که نگفت نه ؟ درو بستم و گفتم : نه . میشه یه کمکی…

بیشتر بخوانید »
رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۰

حسام دستشو رو شونم گذاشت و غمگین گفت : چقدر طول میکشه تا آروم شم؟ دستمو رو دستش گذاشتم و…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن