رمان دونی -
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۰۱

  کاری می کنم تک تکتون به پای ما بیفتین و بخواین جون تو نو ببخشم اما من تا چشمای…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۶۵

  جا می خورم و آریا زودتر از من کیفم رو برمی داره از روی میز … بازش میکنه و…

بیشتر بخوانید »
رمان پرتگاه مرتفع

رمان پرتگاه مرتفع پارت ۳

  قدم هایش روی آسفالت ،با ریتم سرعت خود حرکت می کرد ولایه ی نازک اخم ،مانند همیشه روی ابروانش،…

بیشتر بخوانید »
رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۰

  اما همان موقع ، درست موقعی که مشتش را برای هزارمین بار بلند کرده بود تا در را بکوبد…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۸

  از اونجایی که ما بین حرفاشون مدام به من نگاه میکردن متوجه شدم مخاطب همشون منم… خسته از این…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۰۰

    آرمین که رگ گردنش بیرون زده بود و عصبانیت از صورتش می بارید خواست به سمتش حمله کنه…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۶۰

  یعنی بهادر من زنده بود اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند ، دوباره تماس گرفتم با همون شماره…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۶۴

نگاهم به سقف می مونه …. دلخور و دلگیر میگم : میگه دوسم داره … حواسش بهم هست … مراقبمه…

بیشتر بخوانید »
رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۷

  از کنارم رد شد و رفت طبقه ای پایین… اینقدری که از این یاشار میترسم از مسیح نمیترسم ……

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۲

  لبخندی بهش زدم و گفتم نگران نباشین مادر به زودی بچه دار میشم و به ارزوتون میرسین. سرشو بالا…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۹۹

    پسرم رو بیشتر به خودم فشار دادم و گفتم بعدا همه چیز رو براتون توضیح میدم هانا نگران…

بیشتر بخوانید »
رمان پرتگاه مرتفع

رمان پرتگاه مرتفع پارت ۲

  نفسی که روی گلویش سنگینی میکرد را بیرون فرستاد نگاهش روی شیشه خورده هایی که کل به ظاهر اشپز…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۷

بی توجه به اینکه توی تاکسیم صدامو بردم بالا _مامان چی داری میگی؟ با اجازه ی کی گذاشتی بیان؟ _دختر…

بیشتر بخوانید »
رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۱۹

  # دیاتا چشم هایش مشکی بودند چیزی به اسم سفیدی در چشمانش وجود نداشت . یک موجود کریه بود…

بیشتر بخوانید »
رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۶

با نگاه هیزی که داشت گفت: عه..تازه اومدم که…نگاهی به سر تا پام انداخت و با همون نگاهش گفت: بد…

بیشتر بخوانید »

codebazan