رمان دونی -
رمان

رمان نبض سرنوشت پارت۹

ولی فقط به نگاه کردن نبود .چند بار جلومو گرفت بیرون دانشگاه .ولی من رامو کج میکردم و بهش اهمیت…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان نبض سرنوشت پارت۸

دختره که رفت پسره نشست صندلی روبروم. مریم با استرس کنارم نشست . خوب میدونست وقتی که عصبی بشم نمیفهمم…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۳

چرا نمیفهمید من همینجوریشم رو به جنونم و دارم از عشقش میمیرم ؟ فکر میکردم بعد این همه سال دیگه…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت ۳

به سمت لپم رفت وگاز محکمی ازش گرفت. خودش میدونست من از گاز بدم میادا ولی عمدا همش منو گاز…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان نبض سرنوشت پارت۷

آرشام سرشو میخارونه و میگه :جالبه سوالی نگاش میکنم که میگه : تازه فهمیدم به کی رفتی.خانوادتا مشکل دارید لبخند…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان نبض سرنوشت پارت۶

گوشیمو در آوردم و عکس دست جمعی که سینا گرفته بود نشونش دادم و گفتم:هر کدوم به نظرت آشنا اومد…

بیشتر بخوانید »
رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۱۱

  ::::مهتاب:::: کنار زهرا نشسته بودم ولی توی فکر بودم… فکر اینکه فرهاد بخواد زندگی منو خراب کنه و از…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۸

  دیگه حرفی نزدم و این بار اون به سمت من اومد و گفت _عزیزم این شک های که داری…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان نبض سرنوشت پارت ۵

آیلین یکی از گوجه های سالم رو به طرفش پرت کرد که سینا جاخالی داد و خورد به دیوار ماهان…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان نبض سرنوشت پارت۴

با ذوق میگه :باشه .پس بهار حواست باشه سوتی ندی ها . سوار ماشین میشم و نگاهی به ماهان میندازم.…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۰

مرده شور تو رو ببرن با این خبر دادنت … حسام عصبیه … سینا هم … اصلا جو خوبی نیست…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان نبض سرنوشت پارت۳

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم . آیلین خنده ای کرد و گفت:به دیار باقی شتافتی؟ خندیدم و گفتم :نه هنوز…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان زندگی شیرین ومبهم من۲

منتظر بابا شدیم تا ماشینش رو پارک کنه. بابا ماشینش روکنار ماشین های عمو اینا پارک کرد و به سمتمون…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان نبض سرنوشت پارت۲

_علاقه ای به باز کردن اتفاقات گذشته ندارم _حتی اگه باعث شه حقایقی رو بفهمید که ممکنه مسیر زندگیتون رو…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۶۳

  وقتی چشم باز کردم داخل اتاقم بودم به سختی بلند شدم ، مثلا میخواستم امروز برم دیدن آریا و…

بیشتر بخوانید »