codebazan

رمان آشوب

رمان آشوب پارت ۳

#پارت۱۰

#آشوب

-خسته بودم از حجاب واز در نیومدن ورنگ جامعه ندیدن .

باید دختر باشى تا بدونى چه دردى داره بگن: مهریه دختر دیپلمه انقدره، لیسانسه بیشتر، فوق لیسانس انقدر و… به خدا تو بقالى و سوپرمارکت هم اینجورى رو اشیاء قیمت نمیذارنباید دختر باشى تا بدونى چه دردى داره که تنها موندن رو به زنگ تفریح شدن و دم دستى بودن ترجیح بدى بعدش بهت بگن “بى عرضه”باید دختر باشى تا بدونى چه دردى داره که موى سر و قوسهاى بدنت و مانیکور و پدیکورت بیشتر از افکار قشنگت به چشم بیادباید دختر باشى تا بدونى چه دردى داره که ایمان و طرز فکر و معنویات همسر آینده ات برات تو اولویت باشه ولى هیچ پسرى نفهمه چى دارى میگىباید دختر باشى تا بدونى چه دردى داره که سن ات از سى سالگى بگذره و مجرد باشى و همه سرک بکشن تو زندگیت که چرا فلانى شوهر نمى کنه و از اون دردناک تر اینکه هر کسى واسه ات یه نسخه اى بپیچهباید دختر باشى تا بدونى چه دردى داره که خانواده خواستگار به خودشون حق بدن که از میزان درآمد باباى دختر اطلاع داشته باشن و رسما” برآورد کنن چقدر جهیزیه تو خونه پسرشون میره، بعد اگه همون دختر بخواد فقط از حدود درآمد پسرشون خبر داشته باشه بگن: دختره گیس بریده چشمش دنبال مال دنیاستباید دختر باشى تا بدونى چه دردى داره که یکى هى بهت ابراز علاقه کنه، بعد که تو رو به خودش وابسته کرد بذاره بره فقط به این دلیل که خواسته حس اش رو نسبت به محک بزنه ببینه مى تونه یه عمر باهات باشه یا نه و اصلا هم احساسات و غرور تو براش مهم نباشهباید دختر باشى تا بدونى چه دردى داره هیچ کس اینو درک نکنه که اگه سکه برات مهم نیست از روزى که اولین خواستگار اومد خونه ات واست مهم نبوده نه حالا که سى و چند سالتهباید دختر باشى تا بدونى چه دردى داره که مطابق با استانداردهاى عرف جامعه ات خوب باشى و آخرش هم بگن: اى بابا، دختر خوب که پیدا نمیشه

بعضى دردها رو فقط باید دختر باشى تا بدونى…

میداند چه میگوید. واقعا چه کرده بودند با دختران سرزمینم .

ادامه میدهد:

-من خو بچه بودم بابام گفت نه تا۱۹سالم شد .

اولین سال دانشگاهم بود که دوباره بحث خاستگاری مطرح شد .از اون ور پسر دوست مامانم خاستگارم بود .من پسر دوست مامانم رو دوست داشتم .
#پارت۱۱

#آشوب

-ولی خُب پسر عمو کجا؟!…..

پسر دوست مامان کجا؟!….

من وپسرعموم نامزد کردیم همه چی خوب بود ……..

ولی خُب سخت گیر بود …

دانشگاه اجازه نداد برم ….

بدون چادر اجازه نداشتم بیرون برم…

لباس عروس اجازه نداشتم بپوشم !..

مگه رویای یک دختر لباس عروس پوشیدن نبود؟!….

آرایش هم که نگو دیگه تا سه ماه قهر ومکافات وحرف وحدیث ….

شکاک بود گیر میداد….

مدام گوشیم رو چک میکرد ….

اگه با یه پسر حرف میزدم میگفت بگیر که این دوستشه وروی زنم نظر داره

این رفتاراشو تأمل کردم گفتم ما قراره یک عمر زندگی کنیم درست میشه…..

بخاطر دوست داشتن زیاده ….

حتی بیرونم که میرفتیم با مردا درگیر میشد ومیگفت شما به زنم نظر دارین …

همه چی رو ریختم توی دلم…

میدانست مشکل شوهرش چیست مشکلی که نصف جوانان درگیر آن بودند روبه او میکند ومیگوید:

-شغل همسرتون چیه؟!…

– اول که نامزد بودیم.. پیش خدمت رستوران هخامنش بود .پول خوبی هم داشت ..

اونجا با یکی از همین بچه پولدارا دوست شد …

یه اکیب ۶نفره بودن…

از همون اول دلم راضی نبود …

با حرف زدن وگفت پول خوبی داره منو راضی کرد ….

ازدواج کردیم اول رفتارش خوب بود …

ولی کم کم سرد تر میشد از همه لحاظ شب ها تا دیر وقت بیرون بود …

اها راستی از وقتی که وارد این کار شده بود دیگه به لباس پوشیدنم گیر نمیداد …میتونستم هرجور دوست دارم لباس بپوشم ….

بهترین خونه رو خرید بهترین ماشین …

ولی هر روز سردتر میشد …

چندبار حس کردم سر گوشش می جنبه …

بهش گفتم انگار مچش رو گرفته باشن منو به باد کتک گرفت …

#پارت۱۲

#آشوب

-باعث شد دماغم ودست چپم بشکنه …اول عذاب وجدان گرفت وهر روز گل میگرفت …وهدیه …

ولی انگار کتک زدن عادتش شده باشه هر وقت عصبی میشد …هروقت دستش خالی بود سرمن خالی میکرد میزد میزد تا هروقت اروم میگرفت..

ولم میکرد ….

اینجا که میرسد زیر گریه میزند ومیگوید‌:

-حتی یبار منو زد که بچم مرد بچم سقط شد …

حالش خراب میشود …

اخ که حال الناز را درک میکند بلند میشود وپشت کمرش را ماساژ میدهد …

واروم میگوید :

-عزیزمم اروم باش ….

من الان باید با شوهرت هم صحبت کنم …

حتما شنبه صبح بهش بگو اول وقت بیاد مطب …وعزیزممم باید شنبه بعداز حرف زدن با شوهرت بریم پزشک قانونی نامه میدن وبرای دادگاه لازم میشه ….

راستی چرا هیچ وقت اول وقت نمی اومدی‌؟!……

-الناز با دستمال زیر چشم هایش را تمیز میکند ومی گوید:

-اول وقت همیشه خونه است …ومن اجازه بیرون اومدن ندارم …حتی خونه بابام نرفتم …اخرین بار ۵ماه پیش بود …..

موبایلش شروع به لرزیدن میکند .

اسم ایلین را می بیند .

واییی میگوید ..

قرارش با ایلین را به کل فراموش کرده بود

سریع موبایلش را جواب میدهد
#پارت۱۳

#آشوب

وشرمند می گوید:

-ببخشید ایلین …مراجع کننده داشتم…انشالله برای یه روز دیگه …..

ایلین درجوابش می گوید:

-مشکلی نداره ..پایین منتظرتم …کارت که تموم شد بیا بریم …

قراره پنج شنبه شب نباید هیچ وقت کنسل بشه …..

باشه ای میگوید که الناز روبه او می کند ومیگوید:

-شرمنده که وقتتون رو هم گرفتم …

لبخندی میزند کیفش را بر میدارد دمی گوید:

-من همیشه وقتم برا مراجمع کننده هام ازاده …راحت باش …

پس از حرف زدن با ایرین وسفارشات بیرون میرود .

سوار ماشین ایلین میشود.

-سلام …ببخشید توهم معطل شدی …

ایلین حرکت می کند ودر جوابش می گوید:

-نه بابا این چه حرفیه راحت باش ….این دختره کی بود ؟!

آشوب که موبایلش را در کیفش در می اورد می گوید:

-یه مراجع کنند جدید!!

ایلین با کنجکاوی می گوید :

-مشکلش چی بود؟!…

با اخم نگاهش میکند ومی گوید:

-یک روان شناس هیچ وقت راز بیمارش رو پیش هرکس جار نمیزنه !!!…..

ایلین با خنده بلند اوههههه ای میگوید .

سریع برای آشور تایپ می کند:

-ماشینم پارکینگ مطبه …زحمتش رو بکش …

وسند را میزند.

*******************

-دوست دارم!!…….

با شیطنت نگاهش میکند ومی گوید:

-چندتا؟!…..

شیطنت در نگاهش را میخواند ومی گوید:

-یکی‌!……

نگاهی به چهره وا رفته اش می اندازد وبلند زیر خنده میزند

دلخور میشود رویش را بر میگرداند

جثه ریزش را درآغوش میگیرد وچتری هایش را برهم میزند ..

عاشق برهم زدن چترهایش بود به او آرامش تزریق میکرد.

با آرامش شروع به توضیح دادن میکند :

-میدونی چرا گفتم یکی دوست دارم؟!

-نهه!؟….

نه اش انقدر بلند ومحکم است که دوباره خنده اش میگیرد ولی سریع جمعش میکند .

دوباره ادامه می دهد:

-یک از نظر من بزرگتر وقدرتمند ترین عدد دنیاست .

اگه یک نباشه دوهم نیست وسه هم نیست

من یک رو بیشترین عدد میدونم به اندازه یک جهان …
پس بخاطر همین یکی دوست دارم!…..

بعداز حرفش نگاهی به چهره اش می اندازه که بزرگترین لبخند وزیباترین لبخند روی لب هایش نقش بسته است .

دنیایش رنگی میشود با دیدن لبخندش .

*****************

+آشوب؟!

گیج نگاهش میکند .

ایلین میداند دوباره غرق گذشته شده است چیزی به رویش نمی اورد ومی گوید:

-رسیدیم ؟!

نگاهی به پاتوق هشت ساله اشان میکند .

اینجا همه ان دو را میشناسند

به جایی همیشگی یشان می روند.

Artamis

To the world you may be one person, but to one person you may be the wo ❤❤❤♥❤❤❤

‫43 دیدگاه ها

        1. سلام عزیزم ..

          یاسی وقتی اول پارتم میزارماااا نمیشه باید پارت که گذاشتم دربیام اونوقت برم ویرایش کنم وعکس بزارم ..

          مرسی از راهنمایتت قشنگمم فدای تو بشم،!!

  1. آه مشکلات دختر بودن را دوست دارم چون ….
    دلم گرفت ولی خیلی عالی بود خسته نباشی قلمت مانا
    نسترن ای عشق من

    1. واقعااا چرا ما دخترامون این کارو میکنینم چرا باعث رنجشون میشیممم چون دختره؟!…

      فدای تووو شیرینممم تو رو خیلی دوست دارمم❤❤❤😍😍

      1. فقط خانواده ها نیستن نسی…
        نقش جامعه رو دست کم نگیر-
        من بشخصه با خانوادم مشکلی ندارم ولی فقط یه خیابون گردی ساده میتونه ذهن منو تا روزها درگیر کنه و حالمو خراب~

  2. این مشکلات هس ولی نه همه جا!
    جاهایی که از فقر فرهنگی برخوردارن دختراشونم آینده آنچنان خوبی ندارن چون همیشه عقده بعضی از کارا رو دارن و افسرده میشن!
    .
    .
    خسته نباشی گلی قلم خوبی داری!
    یکی دوستت دارم…💙

    1. نه آجی…
      جامعه مریضع
      تفکرات خرابع
      تعصبات بیجا و مزخرفع
      خودخاهی و بدبختی اسمش شده غیرت
      هرکی موهاش معلوم باشع باعث تمام بلایایع زمینی و آسمونیع
      هرکی یکم پوشش راحت باشع هرزه اس
      هرکی دنبال آزادی باشی غرب زده اس
      هرکی معترضه جاسوسع
      .
      .
      .
      همه جا هس…
      تهران هست
      مشهد هست
      تبریز هست
      اصفهان است
      چلغوز آبادم هس!

  3. نسی جان همینه که رمانتو دنبال می کنم هم قلم عالی داری هم اینکه مشکلات جامعه رو خیلی خوب توصیف می کنی افرین عزیزم واقعا ما داریم به کجا می رسیم؟! مگه پدر مادرا ارزوی خوشبختی بچشونو ندارن پس چرا با ازدواج های اجباری که تهش به خودکشی و طلاق ختم میشه خوشبختی و از اونا می گیرن نظر شخصه من اینه که فقط تو رمانا اخر ازدواج اجباری خوبه😒 در کل اجی واقعا رمانت جذاب هست و من و خیلی دیگه رو به سمت خودش جذب می کنه افرین به قلمت❤️❤️🌹

  4. بسیار عالی نسی بانو خیلی قشنگ بود ممنون ک درمورد مشکلات زنا گفتی خیلی لایک داری نازاااارررر😍♥️👍👍👍👍👍😘😘😘😘

      1. نه اجی…
        حالمو خراب کرد-
        تازه اینایی ک تو اشاره کردی بخشه خعلی کوچیکی از مشکلات جامعه دختراس ک همش بخاطر بی فرهنگی و بیشعوری و تعصبات احمقانه افراده!
        ارزو میکنم بزرگ بشیم…
        جامعمون…
        طرز تفکراتمون…
        تحصیل کرده های پرادعامون…
        ادم بزرگای بچمون…
        همه و همه~
        کاش بشه اون روزو جشن گرفت…
        هرچند اگه وجود داشته باشع!

        1. دقیقاااا بخاطر همین رمانم رو اجتماعی انتخاب کردم مشکلات که دخترااا رو کلافه کرده وباعث خودکشیییی میکنن ازدواج های اجباری وخیلی مشکلات دیگه!!

          واقعا ما داریم به کجا میرسیممم؟!

  5. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان