رمان آفرودیت و شیطان پارت 13 - رمان دونی
رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۱۳

ایران / تهران
ضربه ی آخر و بوم !
صدای تشویق ها پایانی نداشت . نیم دستکش های چرمش را در پوشید و به حریفش نزدیک شد .
حریفش نیمه جان به رینگ تکیه داده بود . خون از بینی و لبش جاری شده بود .
و دانه های عرق از پیشانی اش سرازیر می شد .
آرام به حریفش نزدیک شد . زانو زد چشم های خمار قهوه ای اش را به حریفش دوخت و زمزمه کرد: روحت شاد !
میان تشویق ها از رینگ پایین پرید . از میان جمعیتی که برایش دست می زدند رد شد . باز هم برنده شد …
نیشخندی به شهراد زد و زیر نگاه شوکه ی او ، سوار موتورش شد .
فرهاد بود و بوکس …
حریفش مسعود بود . شاخ محله که چندین بار جرات کرده بود برای فرهاد شاخ و شانه بکشد .
بخاطر همین به مسعود لقب شاخ محله را داده بودند . از بس قلدر بود و شاخ و شانه می کشید .
با فرهاد شرط بسته بود . با کی ؟ فرهاد !
دیوانه ی محله ، همه ی محله از روانی شدن فرهاد می ترسیدند .
فرهاد تعادل نداشت رفتار های مرموز و عجیب غریب بود .
حال مسعود را با یک ضربه منهدم کرد و خونسرد و بی توجه به داداش بزرگه سوار موتورش شد و رفت !
اهالی محل کم کم متفرق شدند . کسی به داد مسعود نرسید اینجا محله ی گم و گور ها بود .
کسی به کار کسی کار نداشت . عاقبت شاخ و شانه کشیدن برای فرهاد همین بود .
شهراد دستی به صورتش کشید .
فرهاد کی می خواست دست از این دنبال شر بودن بردارد ؟
با قدم هایی آرام به سمت رینگ رفت و رو به روی مسعود ایستاد .
_ خوبی ؟
مسعود بی حال لب زد . از دهانش خون می آمد و با هر کلمه خون ها به پیرهن شهراد می پاچید : دا…دا…داداشت
سرویسم کرد …ب…ب.بعد می ..می پرسی خوبی ..
شهراد سری به نشانه ی تاسف تکان داد : خب حالا ، دستمو بگیر پاشو مرد گنده !
شهراد دستمالی از جیب شلوار پارچه ای اش در آورد و به سمت مسعود گرفت .
مسعود خون های بینی و لبش را با دستمال پاک کرد و با بی حالی زمزمه کرد : حالا کجا رفت این خان داداشت ؟
شهراد شانه ای بالا انداخت _ نمی دونم…فرهاد حتی به بابا هم توضیح نمی ده می خواد چیکار کنه بعد اینجا جار بزنه ؟
مسعود با یادآوری مشت محکمی که از فرهاد خورد گفت : داداشت بهم گفت روحت شاد !
شهراد سری تکان داد : باشه ولی امیدوارم برات درس عبرت شده باشه که دور و بر فرهاد زیاد نچرخی .
مسعود بی حال سری تکان داد و هر کسی رفت سوی خودش .
شهراد راه خانه را پیش گرفت .
خانه ها همه قدیمی بودند . پسر بچه ها فوتبال بازی می کردند و دختر بچه ها در حالی که دست مادر هایشان را گرفته بودند قدم می زدند .
محله گم و گور ها پر سر و صدا بود .
در حالی که رد می شد هر کس سلامی به شهراد می کرد . هر چه نباشد پسر ارشد محمد خان بود .
او نیز طمیمانه جواب سلام ها رامی داد و در حالی که تسبیح سبز رنگ را در دستانش می چرخاند به سمت خانه می رفت .
نزدیک خانه بود که ناگهان دختری چادری را دید که صورتش را با چادرش پوشانده بود و از سوپر فرشاد بیرون می آمد و با عجله به سمت خانه ی محمد خان می رفت .
سیمین !
اینجا چه غلطی می کرد ؟ با فرشاد جیک تو جیک بود ؟
مگر قرار نبود از زهرا خانم مادرشان مراقبت کند ؟ چرا از خانه بیرون آمده بود ؟ چرا صورتش را پوشانده بود ؟
تسبیح را در دستش مشت کرد و با سرعت بیشتری به سمت خانه رفت .
سیمین …وای …خدا به دادت برسد …
دستش را روی زنگ قدیمی خانه فشرد . عصبانیت در چهره ی شهراد بی داد می کرد .
سیمین با همان چادر آمد و در را باز کرد .
با عجله و من و من گفت : س..سلام خا…خان داداش!
شهراد ابرویی بالا انداخت _ علیک .
سیمین پا تند کرد و مسافت حیاط به خانه را طی کرد .
شهراد دست و صورتش را در حوض شست .
تسبیح هنوز در مشتش بود .
وای بر حالت سیمین اگر دروغ بگویی …وای بر حالت …
وارد خانه شد . زهرا خانم خواب بود . سیمین در آشپزخانه بود .
وقتش بود که سر در بیاورد .
سیمین با دست هایی لرزان در استکان شهراد از سمار چای می ریخت .
می خواست از کابینت قند بیاورد که سینه به سینه ی شهراد شد .
سیمین با ترس خنده ای کرد : عه خان داداش اینجا چیکار می کنی ؟
شهراد ابرویی بالا انداخت : حق ندارم بیام تو اشپزخونه ؟
سیمین تته پته کرد : ن..نه ا…این چ..چه ح..حر..حرفیه ؟
شهراد با دقت به سیمین زل زد : کجا بودی ؟
رنگ از رخسار سیمین پرید : م..من ؟ ت..تو خونه از مامان مواظبت می کردم .
_ دروغم که می گی !
_ وا خان داداش دروغم کجا بود ؟
شهراد نزدیک سیمین شد .
_ من فرامرز نیستم که منو بپیچونی خودم دیدم از سوپری فرشاد بیرون اومدی داشتی چه غلطی می کردی اونجا ؟
_ هی…هیچی به خدا !
شهراد داد زد : اسم خدا رو به دروغ نیار حیووون !
سیمین لرزان چشم بست .
_ می دونی اگه فرهاد می دیدت چیکارت می کرد ؟ امروز زد مسعودو داغون کرد !
_ مسعود شاخو ؟
شهراد بی حوصله گفت : مگه ما چند تا مسعود شاخ داریم ؟ زد با یه مشت پسررو غرق خون کرد !
_ ا..الان ک…کجاست ؟
شهراد شانه بالا انداخت: چمی دونم شانس آوردی من دیدمت سیمین این غلط کاریا به تو نیومده این وصله ها به خاندان مستوفی نمی چسبه حد خودتو بدون تا فرهاد حالیت نکرده ! چایی منم بده !

آمریکا / سان فرانسیسکو
آرس نگران بود . دقیقا دو هفته بود که از دیاتا خبری نداشت .
دستی به موهای مواج دارش کشید و آنها را به بالا هدایت کرد .
هر چقدر که به گوشی اش زنگ می زد ، جواب نمی داد . به خانه اش رفته بود و در را روی آرس باز نکرده بود.
چه بلایی بر سر دیاتا آمده بود ؟
روی مبل آبی رنگ نشسته بود و کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کرد .
تلفنش زنگ می خورد .
نگاهی به اسکرین گوشی می اندازد …
نباید خودش را ببازد ، یک گزارش ساده است دیگر …
_ بله ؟
_ پیداش کردی ؟
_ نه انگار آب شده رفته تو زمین صبح رفتم دم در خونه اش باز نکرد . از سرایدار هم پرسیدم گفت من خبر ندارم .
_ تلفنش هم لابد جواب نمی ده !
_…
_ آرس ببین ، من تو رو کردم مدیر برنامه ی دیاتا که ببینی لحظه به لحظه چیکار می کنه ، با کیا معاشرت می کنه ، چی می پوشه تو رو مسئول کردم که حتی رنگ لاکش هم بهم بگی اونوقت تو دو هفته ازش خبر نداری ؟
_ می دونم مهراب ، می دونم …انقدر گذشته رو نکوبون تو سرم .
_ باید بکوبم تا سر عقل بیای و بفهمی هر چی داری از من داری . اگه من نبودم تو هنوز هم تو هلفدونی داشتی
آهنگ فرار از زندان سر می دادی !
_ می دونم …می دونم پیداش می کنم خب ؟
مهراب انقدر منو روانی نکن خب ؟ پیداش می کنم .
_ زود تر ! ….
آلمان / برلین
مهراب داشت قهوه اش را سر می کشید .
آیپدش را روی پاهایش گذاشت و به چشم های کهربایی دیاتا خیره شد .
با دستش موهای دیاتا را از همان آیپد ناز و نوازش کرد .
شومینه ی رو به رویش هیزم ها را به طرز عجیبی می سوزاند .
آتش شومینه ، مثل برق چشمانش بود .
موقعی که دیاتای سرکش را نگاه می کرد …چشمانش برق می زد .
دیاتا کوچولو کی انقدر بزرگ شد که بشود آفرودیت ؟
کی انقدر بزرگ شد که موهایش را هایلایت آبی رنگ کند ؟
الان کجا بود ؟
اخمی از این موضوع کرد .
آرس باید دیاتا را پیدا می کرد . هر چه باشد آرس نوچه ی مهراب بود …
دیاتا چه فکری کرده بود ؟ در این زمانه کسی بی دلیل مدیر برنامه ی یک دختر رپر که در کاباره می رقصید نمی شود .
آرس ؟ مدیر برنامه ؟
همه ی این ها نقشه ای برای نزدیک شدن به دیاتا بود .
هیچ وقت دیاتا نمی تواند از دست مهراب فرار کند …
_ گفته بودم مال من می شی …یادته ؟
خب ، الان وقتشه که خودتو نشون بدی دیاتا کوچولو !
ایران / تهران
محله ی گم و گور ها ؛ از ده شب به بعد ساکت بود . زیادی ساکت…
سیاهی شب بر محله ی گم و گور ها غلبه کرده بود…
اینجا کسی نمی ترسید …ترس ؟ نه اینجا همه مادرزادی جنگ بلد بودند . همه مادرزادی کلاه بردار بودند .
چاقو رفیق همیشگی اشان بود …
تسبیح های رنگارنگ در مشت های همه می چرخید …
ذکر نمی گفتند . نه …اینجا کسی واقعا مومن نبود …شاید هم بود ولی موضوع موقعی یک لقمه نان برای خوردن در سفره نبود تغییر می کرد .
از میش های مظلوم به گرگ های وحشی تبدیل می شدند . اینجا غارت کردن عادی بود .
رینگ های بوکس سرگرمی بود .
همه چیز در محله ی گم و گور ها عجیب است .
مردم اینجا نازک نارنجی بودن را کنار گذاشتند .
اینجا ابرو مهم است ، ناموس مهم است ، اما رحم ؟
نه کسی اینجا نمی داند معنی رحم چیست …
کسی اینجا نمی داند معنی خواب راحت چیست …
کسی اینجا نمی داند معنی اعتماد چیست …
نه تنها اعتمادشان حاجی ، محمد خان است و بس .
سیمین داشت شاه های پدرش را مالش می داد . فرامرز داشت دارو های مادرش را می داد و شهراد هم داشت طبق معمول با آن زبان چرم و نرمش با تلفنش حرف می زد .
ساعت از ده شب گذشته بود و کسی هنوز نمی دانست فرهاد چرا نیامده .
برای کسی مهم نبود اینجا در اصل زندگی بیرون از چهاردیواری است …
فرهاد بعد از نفله کردن مسعود در رینگ بوکس گویی غیب شده بود .
همیشه همین بود . از یازده به بعد سر و کله اش پیدا می شد . با همان چشم های خمار قهوه ای ، حاله ی قرمز زیر چشمانش و موهای تیره رنگش که مدلی ساده داشت …
فرهاد ، از آن پسر های سوسول نبود که سر یک دعوا بخواهد برود و پیدایش نشود . پررو بود ، دنبال شر بود …
اما حال ، کسی از خانواده ی محمد خان مستوفی نمی دانست که فرهاد کجاست .
سیمین از بعد اینکه شهراد او را هنگامی که از سوپری فرشاد می رفت دیده بود زنگ بر رخسار نداشت .
هر یک دقیقه یک بار شهراد را نگاه می کرد تا مبادا چیزی به حاجی بگوید .
یک چشمش به شهراد بود و یک چشمش به ساعت …نگران فرهاد نبود نه نگران خودش بود .
می ترسید فرهاد باز روانی شود . هیچ کس از محله ی گم و گور ها نمی خواست دم پر فرهاد شود مخصوصا موقعی که روانی بود .
سیمین خوب یادش است فرهاد چطور استاد دانشگاهش را با موتورش زیر گرفت !
آن هم سر چی ؟
سر توهین به فامیلی اش !
فرهاد مستوفی زیادی بی اعصاب بود ! حساس نبود ، اما عزت نفس داشت . دوست نداشت توهین بشنود .
اما اگر می شنید ؛ روحت شاد !
شهراد داشت زبان می ریخت و یک بند مثل دایره دور خانه راه می رفت : چشم ، چشم رو تخم چشمم ، حتما شما نگران نباشید…زود می رسه به دستتون ، ای جان ؛ سلام به فیروزه خانم برسونید …
چاکرم ، چاکرم خداحافظ…
بعد از اینکه قطع کرد فحش ناموسی بار مرد پشت تلفن کرد : مردک دیو…
_ عهههه دختر اینجا نشسته ها مواظب حرف زدنت باش .
شهراد سر تکان داد _ چشم حاجی .
محمد خان : سیمین بسه دیگه نمی خواد مادرتو ببر تو اتاقش .
سیمین مطیعانه در حالی که آخرین نگاه را به شهراد می انداخت زمزمه کرد : چشم آقا جون .
بعد به سمت مادرش رفت و با ویلچر ، زهرا خانم را به سمت اتاق کوچکش برد که روزی اتاق مشترکش با محمد خان بود برد .
خانه ی حاجی یک اتاق بیشتر نداشت .
آن هم برای زهرا خانم بود تا در آنجا استراحت کند . بقیه ؟ هر جا که گیرشان کی آمد می خوابیدند .
در پذیرایی ، آشپزخانه ، راهرو ، حیاط …
در محله ی گم و گور ها این چیز ها ذره ای مهم نبود .
شهراد و حاجی و فرامرز در پذیرایی می خوابیدند و سیمین در راهروی کناری‌ و گاهی کنار زهرا خانم …
که اگر چیزی لازم داشت برای مادرش فراهم کند .
و فرهاد ؟
کسی تا به حال خوابیدن فرهاد را به چشم ندیده بود . خیلی کم پیش می آمد که می دیدند .
بیشتر در بهار خواب بود یا اصلا خانه نبود …
شاید قرمزی چشمانش بخاطر همین بود اما نه چشمانش از همان بچگی خمار بود .
محله ی گو و گور ها جای خواب نبود اگه خواب بمونی ، گلوتو می برن !

فرهاد کلاه هودی مشکی رنگش را روی سرش گذاشت. نوک موهای قهوه ای شکلاتی رنگش بیرون کلاه بودند .
شب ، یعنی آرامش …شب یعنی خفه شدن روز …
شب یعنی صدای درونت را ساکت کن و تمرکز کن …
شب های تهران و دید زدن برج میلاد …
خیلی از شب ها می آمد اینجا …
اینجا دور از محله ی گم و گور ها بود ، خیلی دور …
همیشه نیمه های شب را در اینجا ، اکباتان می گذراند . اینجا اکباتان بود .
پاتوق علی و امیر و فرهاد …
نگاهی به علی و امیر انداخت . علی سر تکان داد . امیر دستش را به نشانه ی شروع تکان داد .
اسپری رنگ را تکان داد .
اسپری مشکی رنگ را گرفت و شروع کرد …دیوار اول !
فرهاد یک گرافیتی کار بود .
روی دیوار نقش و نگار می کشید . دیوارنگاری می کرد .
پوزخندی زد و ادامه داد .
علی و امیر دوستانش بودند . گرافیتی یک کار است یک عادت غیرقانونی …
خودش هم غیر قانونی بود اصلا کدام کار فرهاد با قانون جور در می آمد ؟
شش بار از دست پلیس فرار کرده بود . چهار بار بخاطر دعوا و زیر گرفتن استاد دانشگاهش و دو بار هم بخاطر این دیوارنگاره ها .
حاجی روحش هم خبر نداشت که پسرش یک گرافیتی کار است .
یک گرافیست فارس !
علی اسپری بنفش را تکان داد و خطوطی در هم می کشید و امیر هم با رنگ آبی و قرمز خطوط معروف گرافیتی را می کشید …
فرهاد با همان چشم هایش به اسپری مشکی نگاه کرد روی خطوط علی و امیر با خط مخصوص گرافیتی می نوشت .
فرهاد دل و جرات داشت . این کار جرم بود ولی کی بود که گوش کند ؟ فرهاد ؟!؟!
دست هایش رنگی بود . با اسپری آبی کلتی را کشید که داشت یک گلوله ی خونی را شلیک می کرد .
علی لبخندی به شاهکارشان زد و به امیر چشمک زد .
فرهاد نیز نیمچه لبخندی زد . این بیستمین دیواری بود که با شاهکار های فرهاد نقاشی می شد .
دیوار نگاره های باحالی که می کشید …
امیر یک آدمک چوبی را کشیده بود که جای قلبش خالی بود و به جای قلبش سنگ کار گذاشته بودند.
علی هم روی همه ی آنها خطوط درهم و برهم می کشید و فرهاد با دست خط گرافیتی که یک خط درشت و پیچیده به هم بود روی آنها می نوشت .
اسم هایشان را نمی نوشت از نظر فرهاد نوشتن اسم روی نقاشی سوسول بازی بود .
دوست داشت گمنام باشد مثل اسم محله ی گم و گور ها !
فحش هم نمی نوشت . خز بود !
کلماتش خاص بودند مثل رفتارش …
گرافیتی یک حرفه بود . و او هم یک گرافیتی کار حرفه ای !
نیم دستکش های چرمش مانع این می شد که دستانش با اسپری های رنگ رنگی شود .
امیر : هوم ، دوسش دارم !
فرهاد نیم رخ جوکر را بغل کلت آبی کشید که انگار گلوله ی خونی داشت به دهان جوکر شلیک می شد .
و علی فکر کرد چه هوشمندانه !
انگار این گلوله بود که لبخند معروف جوکر را می ساخت . لبخندی که از خون بود و کلت آبی نمادی از غم و غصه بود .
چون ابی در فرهنگ گرافیتی نماد غم بود . کلت غم شلیک گلوله ی خونی می کرد و جوکر درد گلوله را با لبخند خونی نشان می داد .
علی به شانه ی فرهاد زد : داداش عجب چیزی شد ! ایده اش از کجا در اومد ؟
فرهاد با نیشخند به سرش ضربه زد : از اینجا !
کارشان تمام شده بود . علی یک کف دست را کشیده بود که رویش یک صورت بود …یک صورت که چشم سوم داشت و بنفش بود و امیر هم خطوط دست و انگشتان را برجسته می کرد …
کارشان که تمام شد اسپری ها را علی جمع کرد و در کوله اش گذاشت .
امیر سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و با فندک نقره ای رنگ روشنش کرد .
علی سیگار را کشید و زیر پایش مچاله اش کرد .
_ خسته نشدی از بس این لعنتیو کشیدی ؟ می رینی به ریه هات احمق ! به خدا این گ..و…ه خوری ها کلاس نداره !
امیر فحش رکیکی داد .
علی رو برگرداند سمت فرهاد .
فرهاد آرام و سرد گفت : امشب برنامه داریم .
علی _ آخه داداش من چه برنامه ای نصفه شبی ؟
امیر سر بالا کرد و سیگار دیگری اتش زد : ناموسیه ؟
علی غرید : ناموسیه ؟
فرهاد آرام غرید : ناموسیه !
امیر قولنج گردنش را شکست: اسم ؟
فرهاد سرو و آرام گفت : کیان .
علی این بار در حالی که کوله ی حاوی اسپری را در صندوق عقب تیبا می ذاشت گفت : فامیل ؟
_ کوشان .
امیر پک محکمی زد : تا چه حد ؟
فرهاد نیشخند زد و دست در جیب هودی اش کرد : بره پیشواز مرگ و برگرده !
علی ترسناک گفت : آدرس ؟
فرهاد هم سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و آتشش زد : اندرزگو !
علی و امیر سر تکان دادند .
امیر چند ضربه به تیبای علی زد و گفت : ردیفه فردا از به دنیا اومدنش پشیمون میشه !
علی سری از تاسف برای امیر و فرهاد تکان داد و گفت : بریم پیست ؟
فرهاد نیشخند زد .
یک کار ناتمام داشت .
_ نه ، شما برید . کار دارم .
علی لوتی وار گفت : کار داداش کار ما هم هست . تو کار بگو اماده تحویل بگیر کارت چیه ؟
که ناگهان صدای دادی را شنیدند . سه چهار تا پسر بیست و هفت ، هشت ساله داشتند ه سمتشان می آمدند .
و مدام داد می زد . تا اهالی اکباتان را از وجود این سه نفر با خبر کند .
از بین ساختمان های پیچ در پیچ و قدیمی اکباتان که پر بود از دیوارنگاره های فرهاد و امیر و علی به سمتشان می آمدند
فرهاد سرش درد می‌کرد برای دعوا . پسرک کله شق ، لوتی دعوا می کرد سوسول بازی در کارش نبود .
حساسیت در کارش نبود . جرات داشت . درس هایش را در دعوا پس می داد .
پسرک و روشن فکری ؟
سه پسر بودند .
هر شش نفر شانه به شانه ی هم ایستادند .
امیر دود سیگارش را توی صورت پسر وسطی فوت کرد : فرمایش ؟ نصفه شبی اون صدای خروسکیتو انداختی رو سرت جوجه ماشینی ؟
پسرک زد به سینه ی امیر و او را هل داد که علی دست های پسر را گرفت : هووش ، آرام حیوان .
فرمایش رو بنال و هری !
پسر سمت چپی دست های علی رو کنار زد : خوش ندارم سه تا کودک درون رو دیوارای خونمون نقاشی بکشن زوره ؟
امیر یقه اش را گرفت : هر موقع تونستی شلوارتو بکشی بالا بیا اینجا واق واق کن توله !
سیگار فرهاد هنوز کنج لبش می سوخت .
خونسرد به سه پسر رو به رویش چشم دوخت .
گفته بودم دنبال شر است و خونسرد ؟

محله ی گم و گور ها ، در نزدیکی البرز بود . یک آبادی که مختص آدم های فقیر است . نزدیک یک زندان .
همه ی آدم ها از در قرض و قوله غرق بودند .
همه اشان از دم در جرم و جنایت…همه قاتل بودند . قاتل رویا هایشان …
قاتل احساس و رحمشان …همه ی مغز ها اینجا کوچک بود از فرط نداری زنگ زده بود . مغزی که در فشار روانی باشد مثل یک تکه آهن زنگ زده می شود ، به درد نخور و پوچ و لایق سطل زباله…
آهن زنگ زده مفید نبود . هیچ کدام از آدم های محله ی گم و گور ها مفید نبودند .
هیچ کس خودش نمی خواست جوانی اش با فقر گذر کند ،هیچ کس نمی خواهد در فقر بمیرد …
این آدم ها جز همین هیچ کس ها محسوب می شوند . بلند پرواز و تنوع طلب ، حریص …
اینجا کسی حتی نمی دانست گوشت بوقلمون یا بره چه مزه ای دارد …
اینجا جای کرکس ها و لاشخور هاست . همه از باقی مانده ی غذای پولدار ها تغذیه می کنند .
تعجب نکن این ها واقعی است ، فقر واقعی است …درد واقعی است …همیشه همه ی داستان ها در اوج پولداری رخ نمی دهند …؛ یکم طعم نداری بکش …
یک بچه پولدار صبحانه خاویار می خورد و اینجا ، همین جا در محله ی گم و گور ها روزی یک بچه از گرسنگی می مرد .
فرهاد ؛ یکی از همان آدم هایی بود که رحم و احساسش را نذر گرگ بودنش کرد .
یکی از همان آدم ها که دیگر مثل بچگی اش دنبال عدالت نبود .
عدالت و اصالت در محله ی گم و گور ها جایی نداشت .
قصه ی این مردم با مقدار نان شبشان متغیر بود . اگر نان در سفره بود ، عدالت و اصالت برایشان ارزشمند بود ولی اگر نبود ، قصه عوض می شد . عدالت و اصالت تبدیل به وقاحت و جنایت می شدند …
فرهاد سیگارش را در دستش مچاله کرد و روی زمین انداخت.
علی با پسر سمت وسطی درگیر شده بود .
پسر سمت چپی برای امیر شاخ و شانه می کشید و داشت قلدر بازی در می آورد .
( مارو از مشت می ترسونن نمی دونن ما برای ما مشت مقدسه ! )

 

30 دیدگاه

  1. سلام خانم نویسنده ،خیلی وقت بود رمان ت رو نخونده بودم …
    کاش زود به زود پارت بذاری،رمانت خیلی قشنگه
    یه نکته فقط یکم از جزئیات کم کن …

    1. کسایی که روی دیوارا نقاشی می کشن با اسپری رنگو می گن گرافیتی کار کارشون هم غیرقانونیه تو اینترنت سرچ کن کاراشونو ببین گلکم

      1. تو ایران غیر قانونی نیستا حتی توی تبلیغا هم گرافیتی کشیدنو نشون میدن تازه تو خیابونای شهر ما پر گرافیتیه
        بچه بود یکی از آرزو های من این بود رو دیوار گرافیتی بکشم

  2. کیمیا مطمئنی ۱۴ سالته؟
    نوشته هات خیلی پخته ست..
    انگار ۲۰ ساله داری مینویسی!
    ..
    .
    یه خواهش دیگه،
    لطفا دیاتا و نیوراد باهم باشن
    بر علیه مهراب، خواهش میکننننننم

    1. خخخ تو لطف داری آیلین جونم خوشحالم که دوست داری
      اوم ، نمی دونم والا دیاتا یه آدم بالغه خودش باید ببینه می تونه عاشق نیوراد شه یا نه 😂😂😂

      1. ناموسا ۱۴ سالته اجی؟
        نوشته هات مو به تن ادم راست می کنه
        به نظر من حیفه عشق و عاشقی کنی ماجرارو هر رمانی سبک خودشو داره به نظرم حیفه دیاتا عاشق نیوراد شه، می دونی زیاد با عقل جور درنمیاد ولی باز صاحب اختیار تویی.

  3. کیمیا اجی پس دیگه چیکار میکنی شعرم میگی ؟
    اجی اگه پیش هم بودیم میذاشتم تو به جام امتحان بدی 😂

    1. بیخود از این فکرا نکن اول رمان رو تموم کن بعد😂😂
      نه شوخی میکنم .بعدم من حقیقتو گفتم ایندفعه حقیقت شیرینه نه کیمیا جون

  4. کیمیا خواهر خیلی خوب بود

    باشه پس بعد دوباره هماهنگ میکنیم خوببب چه خبر چه میکتی امتحان ها خوبن

    1. مارال خواهری مرسی
      امتحانا هم خوبن سلام دارن مال تو چطوره ؟ والا ما رو رها کردن به امان خدا هفته ای یه امتحان می گیرن 😂

      1. سلامت باشن مال من هم دست بوستن خوشبحالت ما در هفته چنتا امتحان میدیم کیمیااااااا اخه چرا من جای تو نیستم چرا من نمیتونم در هفته فقعت یه امتحان بدمممم

        1. خدایی بیا جاهامون عوض شه من الان دارم تو پیوی معلما خواهش می کنم امتحان بگیرن دریییییغ از یه امتحان .
          جا ها عوض ؟!؟!

          1. ار ار بیا عوض کنیم جا هامون من که کاملا موافقم

            کیمیا چیی یعنی من موندم به تو چی بگم اخه هم از خداشون تو پیام میدی بیا بیا جاهامون عوض کنیم که این طوری بهتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *