رمان آفرودیت و شیطان پارت 15 - رمان دونی
رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۱۵

فرهاد پوزخندی می زند .
از جایش بلند می شود و به سمت فرامرز می رود . دستش را به سمت بانداژ چسبی شکم فرامرز می برد و فشارش می دهد که فرامرز دادی می زند _ روانی این چه کاریه دیگه ؟ فشارش نده …نمی بینی دارم می میرم از درد ؟
فرهاد سرد نگاهش می‌کند شم های قهوه ای اش زیادی تو خالی بود .
_ فشارش دادم تا بفهمی درد واقعی یعنی چی .انقدرم رو اعصاب من ندو …
بعد در حالی که داشت به طرف در خروجی خانه می رفت گفت : بزرگ می شی یادت می ره !
فرامرز هاج و واج برادرش را نگاه کرد .سیمین رفت تا دستانش را بشوید .به خون دست زده بود و دستش نجس …
شهراد سرش را گرفته بود و به آمدن حاجی فکر می کرد …
جالب اینجای ماجرا بود که زهرا خانم نمی دانست پسرش چاقو خورده ! کسی نمی خواست او بفهمد .
وگرنه سنگ کوب می کرد …مخصوصا با داد و فغان های فرامرز …
فرهاد کلاه کاسکتش را سرش کرد . باز هم موهایش روی اعصابش بودند .
موتورش را روشن کرد و با تک چرخ از خانه دور شد .
شهراد شماتت وار فرامرز را نگاه کرد _ می مردی لال مونی بگیری ؟ انقدر سخته خدایی ؟ الان میره دهن صادقو سرویس می کنه تو هنوز نفهمیدی فرهاد اعصاب درست حسابی نداره ؟ممکنه قاتل شه !
فرامرز پشیمان نگاهش را به حیاط خانه دوخت .
و به جای خالی موتور فرهاد نگاه کرد . پشیمانی سودی نداشت .
شهراد شقیقه هایش را مالش داد _ اگه حاجی بفهمه !
فرامرز عاصی شده با آن چشم های پر از حرص گفت _ اه تو هم با این حاجیت . بعد ادای شهراد را با لحنی زنانه درآورد:
وای خاک عالم حاجی جون …وای اگه حاجی جونم خبر داشته باشه …وای پروردگارا حاجی خوشگلم هنوز نگفته باید از کدوم گوه بخورم ! بعد جدی شد _ بسه دیگه بابا فرهادم با همین حاجی حاجی کردن عاصی کردی اتفاقا تو باید اون دهن گشادت رو ببندی تا من !
شهراد عصبی و با چشم هایی روشن از آتش خشم گفت : اون روی منو بالا نیار فرامرز خودت معلوم نیست چه غلطی کردی که صادق بهت چاقو زده . چقدر بهش بدهکار بودی هان ؟ د بنال دیگه چرا لال شدی ؟
فرامرز در حالی که از درد زخم چاقو نفس نفس می زد گفت : چند بار بگم من بهش بدهکار نبودم ؟ بابا این صد بار منه فرامرز به اون لاشی بدهکار نبودم . خودش بی دلیل این کارو کرد .
شهراد با تمسخر زمزمه کرد _ بی دلیل ؟!؟!
🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆
فرهاد رو به روی گاراژ ترمز کرد . شاید در عرض سه دقیقه این همه مسافت طولانی را طی کرده بود .در کوچه های پیچ در پیچ محله ی گم و گور ها می راند …کوچه هایی که هزاران داستان را در کالبد خود جای داده بودند …
پیراهن مشکی رنگش را تکاند . آستین های پیراهن را تا زده بود و رگ های دستش معلوم بود .
روی ساعدش یک خالکوبی داشت . خالکوبی صلیب …با دیدن خالکوبی پوزخندی زد . بی حوصله نفس عمیقی کشید
و چند تقه ی محکم اما کوتاه به در گاراژ زد .
در گاراژ با صدای قیژ قیژ با بلا رفتن کرکره اش باز شد .سمیر بود که کرکره را برایش بالا کشیده بود . سمیر دوست صادق جمالی بود .
_ سلام داداش فرهاد .
فرهاد یک تای ابرویش را بالا انداخت . چقدر جالب به کسی داداش می گفت که تا دو دقیقه دیگر پتانسیل کشتن رفیقش را داشت !
در جواب سمیر سری تکان داد و گفت : صادق کجاست ؟
_ با صادق کار داری ؟
فرهاد سرد نگاهش کرد و جوابش را نداد وقتی می پرسید که صادق کجاست یعنی کارش دارد دیگر ! آین دیگر چه سوالی است ؟
فرهاد دستی به شانه ی سمیر زد _ هیچ موقع سوالی که برات سودی نداره رو نپرس …تو دردسر میوفتی !

سمیر سر تکان داد : باشه داداش الان بهش میگم که اومدی .
_ نمی خواد می خوام سورپرایزش کنم !
سمیر مشکوک باشه ای گفت : از پله ها پایین برو در سمت چپ داره پوکر بازی می کنه خدا رو چه دیدی شاید خوشت اومد .
فرهاد نیشخند زد _ هوم ، خدا رو چه دیدی شاید دوستت همون موقع چشماشو بهم می ده تا پوکر رو مثل اون ببینم .
شاید هم من با چاقو چشماشو ازش گرفتم !
سمیر مات و مبهوت نگاهش کرد …
فرهاد ازش چشم گرفت و به سمت پله ها رفت .
پله ها ساده اما کثیف و گلی بودند.بوی نم و هوای شرجی فضای آنجا را اصلا دوست نداشت .
چشم هایش آن قهوه ای های خمار، کدر شده بودند. حاله ی قرمز زیر چشمانش کمی ترسناکش می کرد .
صدای آهنگ های جلفی را از همان اتاق سمت چپ می شنید .
آهنگ های شادی که برگه ی سفید اعصابش را خط خطی می کردند . پله ها تمام شد و اما بوی نم بدتر شده بود.
بدون در زدن در را با ضرب باز کرد .
صادق ابرویی بالا انداخت _ به به ببین کی اینجاست ؟ فرهاد مستوفی ! بچه ها چرا ساکتین ؟ دست بزنید برای آقای مستوفی !
صدای دست زدن چند مردی که دور میز دایره ای سبز رنگ نشسته بودند عصبی اش کرد . صادق علامت داد که دیگر دست نزنند .
و با خونسردی ادامه داد _ چه عجب ما چشممون به جمالتون روشن شد آقای مستوفی ! اومدی انتقام داداشتو
بگیری یا اومدی پوکر بازی کنی ؟ هوم ، همیشه از آدمای لارج خوشم میومد !
فرهاد می دانست که او عاشق بازی کردن است و فرهاد را دارد به یک دوئل دعوت می کند . دوئل بازی با کلمات …
یا اینکه کدام زود تر دخل آن یکی را می آورد …
_ یه چیزی تو مایه های هر دوتاش !
صادق چشمانش اما خبیثانه برق زد _ واو متاثر شدم ! معین ؟ مگه نشنیدی چی گفت ؟ صندلی بیار برا آقا !
معین سریع اطاعت کرد : به روی چشم آقا الان براشون میارم …
صندلی از گوشه ی اتاق آورد . یک صندلی پلاستیکی سفید رنگ و آن را رو به روی صادق قرار داد …
فرهاد نیم نگاهی به معین انداخت و با پوزخند روی صندلی نشست . خونسرد بود …زیادی خونسرد و آرام و این کمی‌ صادق را به شک و تردید می انداخت . انتظار داشت با خشم پسرک رو به رو شود اما تنها چیزی که از فرهاد دید پوزخند و نیشخند های خونسردانه ای بود که می زد …
بازی جالبی بود . کدامشان می برد ؟ صادق یا فرهاد ؟!؟!
پسرک دیوانه می توانست انتقام برادرش را از گردن کلفت ترین آدم محله بگیرد ؟
صادق دست هایش را بهم مالید .
همه ی کسانی که در اتاق بودند به فرهاد و صادق خیره شده بودند صدا از کسی در نمی آمد ..همه مشتاق ادامه اش بودند و گفته بودم که محله ی گم و گور ها دعوا را سبک زندگی می دانست ؟
_ خب شرط سر چی باشه آق فرهاد ؟
فرهاد خونسرد به صندلی تکیه داد _ سر جونت !
نفس ها در سینه حبس شد .
صادق اما خونسرد گفت : می دونی که شرط باید دو طرفه باشه من به داداشت چاقو زدم برام کاری نداره تو رو هم ناقص کنم آق فرهاد !
فرهاد با پوزخند خمار زل زد _ برای منم فرقی نداره کسی رو که می کشم تو باشی یا بابات !

رنگ از رخسار صادق پرید . فرهاد خونسرد به صادق خیره شد _ می دونی من چجوری قمار می کنم ؟
از روی صندلی بلند شد . صدای قیژ پایه های پلاستیکی صندلی روی اعصابش رفت اما اهمیت نداد و آرام آرام به سمت صادق ، به آنطرف میز رفت همه تن چشم شده بودند تا ادامه و یا شاید آخر این دوئل تن به تن را نگاه کنند …
فرهاد حال رو به روی صادق بود . صادق از جایش بلند شد و رو به روی فرهاد ایستاد _ نه چجوری ؟
فرهاد از جیب شلوار جینش چاقویی در آورد و قبل از عکس العمل نشان دادن بقیه چاقو را درست همان جایی زد که صادق به فرامرز زده بود . درست همانجا …
_ اینجوری ! من با چاقو قمار می کنم با مرگ بازی می کنم !
🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆
مهدی ، کلافه داشت راه می رفت . فامیلی اش را از دریانی به جمالی تغییر داده بود .
همه چیز داشت طبق نقشه پیش می رفت . صادق خوب داشت پیش می رفت و مهدی که خود را پدر صادق جا زده بود امیدوار بود نقشه خوب پیش برود .
خیلی دوست داشت بداند برادرش حال در برلین چه کار می کند . جالب نیست ؟ برادرت در آلمان باشد و تو در پایین شهر آن هم محله ی گم و گور ها !
می دانست که برادرش زنی به نام آرتمیس را قال گذاشته …کوشا ، برادرزاده اش هم جوان مرگ شده بود .
مهراب ، برادرش چقدر زندگی اش پر فراز و نشیب بوده است !
مهدی ، برادر مهراب بود .
برادر بزرگ تر مهراب . قبلا در حال چایی خوردن در عمارت نیاوران بود و حال در محله ی گم و گور ها در حال
پیدا کردن برادر زاده اش !
صادق در اصل نوچه ی مهدی بود ولی مهدی او را پسرش معرفی کرده بود . چه کار ها که برای استتار نکرد فامیلی تغییر داد ، مجبور شده بود یک لباس فروشی جعلی در محله ب گم و گور ها باز کند و …مهراب قبل از ازدواج با آرتمیس با زنی به نام آنا ازدواج کرده بود که از آنا دو پسر داشت .
پسر اولش کوشا نام داشت و پسر دومش ؟
آنا بعد از به دنیا آوردن پسر دومش می میرد …
مهراب پسر دومش را مسبب مرگ آنا می دانست برای همین آن را به دایه ای داد . درست همان نوزادی اش …
و الکی به همه گفت که بچه در شکم آنا مرده و انا نیز بخاطر زایمان دوام نیاورده …
اما در اصل بچه ی دوم زنده بوده است .در همین محله ی گم و گور ها بزرگ شده و قد کشیده است …مهدی برای پیدا کردن برادر زاده ی گمشده اش خیلی سختی کشید …خیلی …
بالاخره بعد از تحقیقات فهمیده بود که یکی از پسران محمد خان مستوفی برادر زاده ی او است . نمی شد خود را نزدیک کند …خطرناک بود اما صادق را چرا می شد او را به عنوان پسرش معرفی کند و صادق خود را به پسران مستوفی نزدیک کند .
اما کدامشان ؟
فرامرز ؟ شهراد ؟ یا فرهاد ؟
کدامشان پسر مهراب است ؟ کدامشان برادرزاده ی مهدی است ؟؟؟
کدامشان وارث یک ثروت باورنکردنی است ؟

مهدی ، پولدار بود.در اصل خود را به نداری جا زده بود تا بیاید به محله ی گم و گور ها.
از همان اول یک واحدی از ساختمان با نمای تراورتن سفید خرید تا جلب توجه کند .
از همان اول که وارد محله ی گم و گور ها شد ، فهمید که باید هم رنگ جماعت باشی تا آنها قبولت داشته باشند .مثل کاری که محمد خان انجام می داد و همه سرش قسم می خوردند …
خیلی فکر کرده بود . کدام از یک از پسران مستوفی برادرزاده ی حقیقی او بود ؟
تشخیصش سخت بود چون پسران مستوفی فاصله ی سنی چندانی نداشتند . شاید دو یا سه سال …
فرامرز سه سال از فرهاد و چهار سال از شهراد و فرهاد نیز یک سال از شهراد کوچک تر بود .
شکی که داشت بین شهراد و فرهاد بود .
چون فرامرز با منطق جور در نمی امد . سن فرامرز با سن کوشا مطابقت نداشت …
پس باید چه کار می کرد ؟
صادق را اجیر کرد که با چاقو زدن به فرامرز هم فکر محمد خان را به هم بریزد و هم خود را به فرهاد و شهراد نزدیک تر کند .
مهدی مطمئن بود که محمد خان خودش هم می دانست که کدام از پسرانش ، ناتنی است .
اما به حتم حاجی نمی دانست عمو دارد دنبال برادرزاده اش می گردد …
🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇
آمریکا / سان فرانسیسکو
دیاتا داشت با شک و تردید نیوراد را نگاه می کرد .
نیوراد کله ی سحر دیاتا را بیدار کرده بود و خود رو به روی او روی تخت نشسته بود.
_ حالت خوشه کله سحری ؟
نیوراد جوابش را نداد و با لحنی مرموز گفت_ منتظرم !
دیاتا حرصی گفت _ من چند بار بگم من خبر ندارم اون مرتیکه ی سگ پدر کجاست یا چه غلطی می کنه ؟
نیوراد عصبی گفت _ منو سگ نکن !
دیاتا با پوزخند گفت _ هستی اونم از نوع پا کوتاه ! ببین من هیچی نمی دونم خواهرمو لنا هم به دردت نمی خورن دست از سر ما بردار !
نیوراد شانه ای بالا انداخت _ باشه پس می کشمت !
دیاتا با چشم هایی گرد شده خیره خیره نگاهش کرد . پسرک انگار داشت راجع به انداختن یک پاکت به سطل زباله حرف می زد !
دیاتا با حرص گفت : اگه می تونی بکش !
نیوراد خونسرد کلتش را به سمت دیاتا گرفت و ماشه را کشید .
دیاتا جیغی کشید چشمانش را وقتی دید اتفاقی برایش نیوفتاده با تعجب باز کرد .
نیوراد با نیشخند و آن چشمان خبیث گفت : آخ اشتباه شد ! دوباره امتحان می کنیم !
تا خواست دوباره ماشه را بکشد دیاتا با جیغ گفت : نه …نه صبر کن لعنتی باشه …باشه …
می دونی یه چیزایی همیشه می‌گفت که می خواست بره فلوریدا …که ساختمان سازی راه بندازه …
خود دیاتا هم می دانست دارد چرت و پرت می گوید اما برای زنده ماندن خود و خواهرش و لنا مجبور بود با دروغ سر ایکس را گرم کند .
نیوراد بی حوصله گفت : ادامه !

 

15 دیدگاه

  1. خیلی خوب بودا من تو کف رابطه محله گم و گورها با دیاتا اینا بودم!خیلی باحال بود خسته نباشی

    1. هنوز مونده ماجرا اصلی 👿👿👿
      ممنون از اینکه رمانمو می خونی و بهم انرژی می دی دلارا جونم

    1. مرسی خواهری خیلی بهم لطف داری
      راستی از کی جاهامونو عوض کنیم 😂😂😂😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

      1. از همین الان دستت درد نکنه خواهر جونم

        اجی نگفتی کدوم رمان اول شروع کنیم تو گفتی داری خاطر میخونی خوب اول این میشه خوند

        1. 😂😂😂😂😂
          من کلا رمان نمی خونم دیگه …ولی اگه یه رمان باحال دیدی بگو با هم بخونیم من بیشتر کتابهای چاپی می خونم

    1. مرسی ایلین جون .
      خیلی خوشحالم می کنی که حدس می زنی 😘😘
      😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

    2. سلام رمان خوبی هستش بر عکس بر عکس نویسنده های دیگه که چرت می نویسن بعضی اوقات با لحن ادبی و بعضی اوقات با لحن عامیانه می گن تو نوشته های سوم شخصت ادبی و حرف های شخصیت هات عامیانه تو بعضی از داستان حتی افراد هم ادبی صحبت میکنن که درست نیست تو این رمان افراد دارن به درستی حرف میزن که یعنی خلاقیت شما
      با قدرت ادامه بده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *