codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۱۷

 

( دوستان ، اول از همه مرسی از اینکه این رمان رو می خونید و دوم اینکه لازم دونستم بگم که رقص سما زاییده ی ذهن بنده هست و زمین تا آسمون با رقص سماع فرق داره توصیف حرکات رقص سما در این رمان با سماع فرق می کنه و رقص سما وجود خارجی نداره و باز هم میگم زاییده ی ذهن من هست …ممنون از اینکه این رمان رو دنبال می کنید
ک.)

نیوراد لگدی به در زد . دیاتا با آن چشمان وحشی کهربایی پررو خیره شد . در همان طور باز ماند …چه خوب !
میوراد کلافه گفت _ سی ثانیه بهت فرصت می دم بگی چه مرگته .چرا صدای نکره اتو رو سرت انداختی ؟ هان ؟
دیاتا نزدیکش می شود . آرام و با یک لبخند اغوا گرانه .نیوراد گیج به او زل می زند .
دیاتا حال پنج انگشت صورتش با صورت نیورد فاصله داشت . نوراد اما ابروهایش را بالا انداخته بود و منتظر حرکت بعدی دیاتا .
دیاتا دست راستش را بر گردن نیوراد انداخت روی پنجه های پاهایش بلند شد تا هم قد نیوراد شود .در گوشش نجوا کرد _ عشقت پی جان آمده صبرم به پایان آمده !
نیوراد شوکه نگاهش کرد .
دیاتا اما از حیرتش استفاده کرد و با پایش لگدی به شکم نیوراد زد و با دستش مشتی به بینی نیوراد زد و کنارش زد…
پا تند کرد و از اتاق قرمز به بیرون دوید …
نیوراد عربده می کشد و به دنبالش می دود …دیاتا جیغی از ترس می کشد و ارسلان را می بیند که یک دختر بچه را می خواباند …لنا ! ارسلان دیاتای فراری را می بیند و پی به ماجرا می برد …
حال به غیر از نیوراد ارسلان نیز لنا به بغل دنبالش بودند …بدو دیاتا !
راهش را سریع کج می کند و نگاهی به پشت سرش می اندازد …نیوراد همانطور عربده زنان دنبالش بود و ارسلان ؟
نبود ! کجا مب توانست رفته باشد ؟ مهم نبود …حال باید از این جهنم دره فرار می کرد !
باید می رفت …باید فرار می کرد …او یک کولی بود …نمی توانست خود را تغییر دهد …یک رپر کولی !
کولی ها نمی دانند عشوه چیست همیشه در حال فرارند …مثل دیاتا !
چطور از آن دختر تیتیش مامانی به یک کولی تبدیل شد ؟
پله ها !
همان پلکانی که آن شب نفرین شده همراه با ارسلان ازشان پایین آمد ..یکم مونده …تحمل کن !
در قدمی پله ی اول بود که دستی دور کمرش حلقه شد …جیغی از ترس کشید و تقلا کنان گفت _ ولم کن ولم کن روانی بذار برم !
نیوراد سرش را خم می کند و گردن دیاتا را بو می کشد در گوشش زمزمه می کند _ رپر کوچولو ، یادته بهت گفتم وقتی که توی جهنمی فقط شیطان می تونه نجاتت بده ؟ بعد خشمگین دیاتا ی لرزان را برمی گرداند و سیلی به گونه اش می زند …
دیاتا بیهوش و منگ می شود و تعادلش را تا بخواهد از دست دهد ، ارسلان می گیرتش .
_ ببرش توی اتاق مشکی ! ثابت کرد دیگه آماده اس!
_ اما …
_ مگه نشنیدی چی گفتم ؟
_ با..باشه !
💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀
محمد خان کلافه دستی به ریش پرپشت شیری رنگش می کشد .
_ آخه پسر تو تاوان کدوم گناهمی ؟ واسه چی زدی صادق جمالی رو ناکار کردی ؟ میومد مثل دو تا آدم بالغ دو کلوم حرف حساب می زدیم این کارا چیه دیگه آخه پسره ی کله شق ؟
شهراد مثل قاشق نشسته گفت _ آره حاجی منم همینو بهش گفتم .
فرهاد با آن چشمان خمار به شهراد زل زد _ تو خفه شو آقا کوچولو !
شهراد دلخور نگاه می گیرد و به حاجی اش زل می زند .
محمد خان با انگشتش میان دو ابرویش را مالش می دهد _ آخه پسر تو کی می خوای آدم شی ؟
فرهاد نیشخند زد _ آدما کی می خوان دست از گاو بودنشون بردارن ؟ جواب منم همونه !
فرامرز شوکه می خندد _ بابا ایول داداش دیگه جدی جدی باید ازت ترسید !
فرهاد با پوزخند نگاهی به شهراد انداخت _ مثه سگ !
تیکه انداخت ! آن هم به شهراد و حاجی ! به پدرش تیکه انداخت !… فرهاد زیادی خونسرد بود …
در میان نگاه های گاه و بی گاه زهرا خانم به جدل و ستیز همسر و پسرانش و سیمین …زنگ در به صدا در می آید.
سیمین زمزمه می کند _ من باز می کنم !
اما همان لحظه فرهاد نیم نگاهی به سیمین می اندازد _ این وقت شب واسه چی تو بری درو باز کنی ؟ شهراد چلاقه ؟
بعد با تمسخر نگاهی به پاهای شهراد می اندازد _ هوم ، چلاقم که نیست ولی مثل اینکه یه مشکلی هست نه شهراد ؟
شهراد و حرص نگاهش می کند و فرهاد در حالی که بازوی سیمین را گرفته بود نیشخند زد و گفت : مشکل اینه که رگ ک.و.ن گشادیت گل کرده نمیری درو باز کنی !
فرهاد راحت غرور برادر بزرگ ترش را پیش برادر کوچک ترش خدشه دار کرد …بی هیچ ترسی …او زیادی رک بود .
حرف دروغ در منطق فرهاد جایی نداشت …صغری کبری نمی کرد و یک راست ایراد کار را می گفت …
فرامرز دست پاچه به زمین خیره شد و سیمین هینی کشید…
آین پسر پاک دیوانه بود …
یک شیطان به تمام معنا !

محمد خان به پیشانی اش کوبید .
و شهراد ، مات و مبهوت فرهاد را نظاره می کرد …
دوباره زنگ در مثل یک مزاحم سکوت نفس گیر جمع را شکست.
سیمین سعی کرد بازویش را از دست فرهاد رها کند _ داداش ، ول کن خودم میرم شهراد خسته اس …
اما شهراد بدتر با این جمله ی سیمین بدتر جری شد و به سوی فرهاد هجوم آورد .
سیمین جیغ کشید و فرامرز با آن دل و روده ی آش و لاش ، به سمتشان آمد تا میانجیگری کند .
شهراد یقه ی تیشرت سفید فرهاد را گرفت .
فرهاد خونسرد بازوی سیمین را ول کرد و دستانش را روی یقه اش درست روی دستان شهراد گذاشت . طبق معمول نیشخندی زد _ چیه ؟ رم کردی آقا کوچولو ؟ باز بلاتکلیف شدی ؟ نکنه سرت به تنت زیادی کرده هوم ؟
شهراد داد زد _ حواست به رفتارت باشه ها !!!
بعد با انگشت سبابه اش چند ضربه به سینه ی فرهاد زد _ رفتارت دیگه داره بیشتر از حدت میره کاری نکن حرمتارو بشکنم فرهاد !
فرهاد در همان حالت نیم نگاهی به زهرا خانمی انداخت که قلبش لحظه به لحظه از دیدن پسرانش که با هم ستیز داشتند به درد می آمد …
_ اوهو اقا کوچولو تو خطرناک ترین چیزی که شکستی پنجره ی ملوک خانوم بوده .بعد جدی شد و مچ دست چپ شهراد را گرفت _ رو اعصابم ندو قولی نمی دم که نزنم مچاله ات کنم !
فرامرز دست فرهاد را گرفت _ داداش فرهادم ؟ شیر رشید خونه ی مستوفی ؟ با داداشت نباید دعوا کنی !
فرهاد پس کله ی فرامرز را گرفت و فشار داد .
_ اخ اخ اخ غلط کردم ! ببخشید گوه خوردم …ولم کن روانی ! پاره ام کردی !
محمد خان عاصی داد زد _ بسه فرهاد ! شهراد برو اون درو باز کن خودشو کشت !
شهراد دوان دوان به سمت در می دوید و داد می زد اومدم …اومدم …
حقا که غلام حلقه به گوش حاجی بود …
فرهاد پس سری به کله ی فرامرز زد _ تا‌ تو باشی منو سگ نکنی ! دفعه ی بعد که چرت و پرت از دهنت اومد بیرون
قولی بهت نمی دم که از دندونات گردنبد درست نکنم !
فرامرز سرش را تند تند تکان داد و به سمت ویلچر زهرا خانم رفت .
محمد خان طبق عادت سیبیلش را در انگشتان شست و سبابه اش چرخاند _ آخه پسر مشکل تو با شهراد چیه ؟ از دار دنیا یه پسر سر به راه دارم اونم مثل خودت شر کن !
فرامرز از پشت ویلچر‌ زهرا خانم گفت _حاجی این خود شیطونه از شر دیگه گذشته !
و سرش را تا بلا آورد که زبان درازی کند فرهاد دمپایی لا انگشتی سیمین را به سمت سرش پرتاب کرد _ کاری نکن دندونات رو از دست بدی فرامرز …جدی می گم !
محمد خان تسبیح اش را که مهره ی کهربایی داشت را در دستش چرخاند _ لا اله الا ال…فرامرز ببند دهنتو !
سیمین برو یه شربت بهارنارنج برای من درست کن از بس حرص خوردم شبیه لبو شدم !
همان موقع صدای فریاد بلند شهراد آمد …

صدای فریاد شهراد به خوبی شنیده می شد …آنقدر واضح که گویی داشت در گوشت حرف می زد !
بعضی فریاد ها خیلی بلند هستند و بعضی فریاد ها آرام بعضی از فریاد ها نیز خموش هستند …
بسته به میزان دردی که می کشی دارد …هر چقدر دردت عمیق تر باشد فریادت نیز آرام تر است…هر چقدر هم فریادت برای حفظ آبرو باشد ، بلند تر و گوش کر کن تر است …
فریاد شهراد نیز از درد نبود …از آبرو بود …از اینکه نکند خدایی ناکرده غرور خانواده و آوازه اش خدشه دار شود ..
_ مرتیکه تو غیرت حالیت نی ؟ می فهمی داره چی‌ از اون دهنت میاد بیرون آخه ؟ خواهر منو چه به توی پاپتی ؟
گمشو نبینمت !!!
سیمین بی اختیار با جیغ گفت _ فرشاد !
محمد خان جلیقه بافتنی اش را به تن کرد و ذکر گویان به سمت شهراد پا تند کرد .
زهرا خان اه کشید . یک آه سوزناک و عمیق …بریدن را در بند بند وجودش حس می کرد …این بخت سزاوارش نبود …این سکوت …این روزه ی سکوت همیشگی ، لایقش نبود …
قصه ی کودکی و نوجوانی اش خیلی زود جایش را به زندگی در بزرگسالی داد .
دیگر حتی حالش از این محله و بوی نمش متنفر بود .
محمد خان چطور زهرا خانم پر شور را اینگونه آشفته دل کرد ؟
➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿
زهرا خانم به فرهادش نگاه کرد .
به آن دو تیله ی قهوه آی رنگش که از خشم قرمز شده بودند .
سعی کرد با دهانش با آسمانش با اشک در نگاهش به فرهاد حالی کند که نرود دیگر دعوا بس است …قیل و قال بس است …
اما فرهاد نزدیک آمد و تنها گونه ی زهرا خانم را بوسید و گفت _ نمیشه …این دفعه رو نمی تونم دعوا نکنم خودت که می دونی من دنبال شرم !
موهای شکلاتی اش که بلند تر شده بود را به عقب هدایت کرد و به سیمین که داشت گریه می کرد نزدیک شد .
_ فکر نکن از تو هم می گذرم ، باید یه دور چپ و راستت کنم که از این پسره فاصله بگیری ؟ احمق !
سیمین هق هق کرد و زهرا خانم دلش برای دخترک جوانش خون شد …سیمین اشک ریخت و زهرا خانم ذره ذره آب شد …سیمینش دل آشفته ی فرشاد بود …
سیمین می دانست که دارد روی آتش عشق می رقصد و می سوزد اما عشق است دیگر وقت نمی شناسد که …
فرهاد نفسش را کلافه بیرون داد و با پوشیدن کت چرمش‌ به سمت در حیاط رفت .
سیمین گریه کنان سرش را روی زانو های مادرش گذاشت و مادرش در حسرت دست زدن و نوازش موهای دخترش‌جان داد …فلج بود …نمی توانست دستانش را تکان دهد گویی با طناب آنها را بسته بودند .
_ مامان من مگه چیکار کردم ؟ مگه دست منه آخه ؟ دل دادم …مگه دست من بود ؟ مامان تو بگو من تقصیر دارم ؟
گناهم چیه ؟ اینه که تو این محله ی کوفتی به دنیا اومدم ؟ یا اینکه دختر حاج مستوفی ام ؟ هان کدومش ؟
من مگه آدم نیستم ؟ بابا منم آدمم یه دخترم حق دارم عاشق بشم …حق دارم دل بدم به اونی که می خوام …
` دختر روز نمی خواهد کمی به او امنیت دهید آن وقت تمام روز ها دختر می شود `
➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿
شهراد خون روی لبش را تف کرد .
_ آخه بی ناموس تو روز روشن میای خونه امون خواهرمو اغفال کنی ؟ روزگارتو سیاه نکنم شهراد نیستم !
_ بابا مگه حرف بدی زدم ؟ اومدم دو کلوم حرف حساب بزنم بگم …فرشاد صدایش را بلند تر کرد و نعره کشید : بابا دل صاب مرده ی من گیر این دختر حاج آقاست …می خوامش از خودم بیشتر اومدم خواستگاری بد حرفیه ؟
چرا تا‌ حرف پسر مروه خانم میاد به به ولی فرشاد اه اه ؟ من چیم از اون پسره ی پیزوری کم تره ؟ تیپم ؟ قیافم ؟ مرامم ؟ هان کدومش یه دلیل بگو من نامرد عالمم اگه دوباره اینجا آفتابی شم یه دلیل بگو که من چیم از اون کمتره خودم دمم رو می ذارم رو کولم گم میشم تو ناکجا آباد…د بگو دیگه چی‌ منه صاب مرده کمتره ؟؟؟؟!
نفس نفس زنان روی زمین حیاط نشست …
فرهاد همان لحظه در خانه را بست و از پله های منتهی به حیاط پایان آمد و فرشاد را بیحال روی زمین نشسته دید …محمد خان مات و مبهوت نگاهشان می کرد …شهراد خون روی بینی اش را با شیلنگ حیاط می شست و فرامرز هم به زمین خیره شده بود و فکر می کرد . سکوت عجیبی بود و فقط صدای حرکت مهره های تسبیح حاج مستوفی به گوش می رسید که پی در پی به هم می خوردند و تق تق صدا می دادند …
فرهاد به سمت فرشاد قدم برداشت _ بلند شو …
فرشاد اما گویی کر نیز شده بود . فرهاد بازوی فرشاد را گرفت و او را بلند کرد _ مگه نمی گی‌دوستش داری چرا انقدر زود تسلیم میشی ؟ می ذاری میری ؟ تلاش نمی کنی براش این بود اون عشق رومئو و ژولیتت فرشاد خان ؟
فرشاد بی کال با آن چشمان بی روح فرهاد را نگاه می کند و زمزمه می کند _
تو مرا آزردی که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت ! می روم از قلبت
می شوم دور ترین خاطره در شبهایت
تو به من می خندی و می گویی که باز می آید و می سوزد
از این عشق ولی بر نمی گردم نه ؛
می روم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد …
عشق زیباست و حرمت دارد …

فصل پنج : آشفته دل
➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿
آن شب ، بدترین شب عمر سیمین بود …
شبی که شکسته شدن و خمیده شدن کمر فرشاد را به چشم دید …یک هفته از آن روز شوم می گذرد .
در این یک هفته حتی کلامی با شهراد حرف نزده …حالی از‌ او نپرسیده …
فرهاد منطقی‌تر از او با فرشاد برخورد کرده بود .اما تهدید نیز در لا به لای جملاتش بود …
مواد دلمه ها را روی برگ های مو قرار می داد و تند و فرز می پیچید .
پیام‌ها و گوجه سبز های در قابلمه به چشم هایش چشمک می زدند .
یک هفته بود که فرشاد را نه دیده بود و نه با او حرفی زده بود …
یک هفته ی تمام بی خبر از عشقت باش …چه حالی بهت دست می دهد ؟
حس معتادی را داری که مواد را از او منع کردند .
موادی‌ که با وجود اینکه مخدر است اما آرامش به تو تزریق می کند …عشق او نیز مثل‌ مواد مخدر بود …
همان قدر آرام بخش و همان قدر خطرناک …
محمد خان بعد از آن شب هیچ صحبتی با سیمین نکرد …دریغ از یک نیم نگاه ! ….
دلش برای فرشاد می تپید اما …
امان از این اما های لعنتی …
چقدر آن شعر آخر ، سوزناک بود …با اشک دلمه می پیچید و شعر را زمزمه می کرد آن روز ها را یادش است .
فرشاد همان موقع که اعتراف کرد دوستش دارد این شعر را برایش خواند .گفت اگر قسمتم نبودی ، اگر مال من نشدی از این شهر و خونه می رم …
فرشاد داشت می رفت ؟ هق هقش را خفه کرد و دلمه های کوچک تری را پیچاند …
تو مرا آزردی که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت می روم از قلبت
می شوم دور ترین خاطره در شبهایت
تو به من می خندی و به خود می گویی که می آید و می سوزد از این عشق ولی
برنمی گردم نه ؛
می روم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد …
حالش خراب بود . فشارش پایین آمده بود دیگر توانایی پیچیدن آن دلمه های کوچک و بزرگ لعنتی را نداشت .سینه اش از درد می خس می کرد هوای نم دار و آفتابی محله ، حالش را بد تر می کرد …
دلمه ی آخر را پیچاند و در قابلمه را گذاشت . بدون هیچ شال و روسری به سمت پشت بام رفت .
شاید باز فرشاد را دید …شاید باز چهره اش را فقط از پنجره ی سوپر به سختی ببیند …
مگر نمی گفت دوستش دارد ؟ چرا پا پس کشید ؟
مگر فرشاد نمی دانست عشق در محله ی گم و گور ها یعنی مرگ ؟ یعنی جرم ؟
چرا ؟ …چرا ؟….
➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿
صادق گره ی کراواتش را سفت می کند و ساس بند هایش را تنظیم می کند .
مهدی ، نفس گیر شده بود . کت و شلوار مردانه اش اصلا به محله ی گم و گور ها نمی آمد …
حال که دختر حاج مستوفی رسوا شده بود که دلدار فرشاد سوپر محل است ، به راحتی می توانستند از سیمین خواستگاری کنند .
صادق گل و جعبه ی روبان زده ی شیرینی دانمارکی را به بغل زد .
_ من خوبم ؟
مهدی ساعت مچی اش را می بندد _ آره خوبی حواست باشه تا قبل اینکه من بهت علامت ندادم حرف نا مربوطی نزنی اگه به هر دلیلی امشب خوب پیش نرفت ، از چشم تو می‌بینم پس حواستو جمع کن صادق !
مهدی با اینکه شاید پنجاه سال را داشت زیادی خوش تیپ به نظر می رسید …
مهدی نگاهی به کراوات کج و معوج صادق انداخت _ اون اسمش کراواته نه دراز آویز تزیینی که اینجوری می بندیش احمق ! بیا برات درستش کنم …!
_ حاجی‌ من از این ماسماسک ها نمی دونم چی به چیه من اوج تیپ زدنم شلوار پارچه ای با کتونی و پیرهن چروک بوده چه انتظاری ازم داری آخه ؟
مهدی سر تاسف تکان می دهد و کراوات صادق را شل می‌کند و از اول می‌بندد _ همینه دیگه به روز نیستی اون ساس بند دیگه چیه بستی آخه ؟ می دونی ما به ساس بند چی می گفتیم ؟ سوسول بند !
خدایا با این تیپای ضایعی که می زنی داری رو مخم با اون سوسول بندت یورتمه می ری جهنم و ضرر برو یکی از کت شلوار های منو بپوش این فاجعه چیه دیگه …
صادق به گل و شیرینی پزی دستش اشاره کرد _ دمت گرم با مرام ولی اینا رو کجا بذارم حاجی ؟
_ بذارش روی صندلی عقب دختر حاج سرمدی ! من چه بدونم بذارش رو سنگ قبر ممد سگ سیبیل بدو دیگه ماستی صادق ماست بدو احمق ! عطر منم استفاده کردی ؟
صادق دست پاچه گفت _ آقا به خدا فقط دو تا پیس‌ زدم !
_ آره معلومه ولی هنوز بوی سیر می دی لامصب چی‌ خوردی خوبه بهت گفتم از این آت و آشغالا کوفت نکن بو سگ مرده می گیری !
_ آقا چهار تا حبه بیشتر با دم پتختک نخوردم به خدا !

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫18 دیدگاه ها

    1. مرسی از اینکه رمانمو خوندید
      خخخ جدا ؟ منم خیلی تو اون قسمت موقع نوشتنش خندیدم حالا سوتی هایی که صادق تو خواستگاری می ده بمااااند 😂😂😂😂😂

        1. واینکه رمانتون رو همین طوری ادامه بدیدو
          پشتکارتون رو توی نوشتن حفظ کنید .با این روند من مطمئنم که به مقاطع خوبی دست پیدا می کنید.همچنین رمانتون در بعضی جاها همچنان کمی کاستی داره که با کمی دقت وتمرکز بالا حل میشه واینکه دوره کردن پارتی که می نویسید هم می تونه قطعا کلمات بهتر و زیبا تری رو براتون به ارمغان بیاره .به نظر من (بازم بسته به نظر خودتون داره )اگه توضیحات از جانب راوی کمی بیشتر بشه هم خوبه به دلیل نیاز دیاتا به قرص و اینا شاید یهتر باشه کمی توی فکر فرو بره و بهتر عمل کنه .موفق باشید.

          1. بله درست می گید رمانم خیلییییییی کاستی داره ( گفتم که هنوز ناشی ام ) بخاطر اینکه هم رمان اولم هست و هم اینکه توی نظرات بیشتر همه می گفتن که مبهمه داستان برامون .من بخاطر موضوعی که انتخاب کردم دستم خیلی بسته اس و احساس کردم اگر توصیفات رو کمتر کنم بهتر میشه .
            خیلی خیلی ممنونم ازتون که اینارو بهم میگید چشم حتما توضیحات رو بیشتر می کنم . بعد حالا اونا به کنار من دارم داستان رو از سه جای مختلف بیان می کنم اگر توضیحات رو بیشتر کنم ممکنه خواننده گیج بشه ( خودمم گیج میشم چه برسه به خواننده 😐😑😑😑) بعد دیاتا الان گروگانه فعلا شاید کمترین چیزی که بهش اهمیت بده اینه که معتاده ! البته در بعد ها همچین چیزی رو براش در نظر میگیرم اما خب بازم میگم موضوع سختی هست چون هم باید به روز باشه و یه فضای شهری رو توصیف کنه و هم باید یه محله ای رو توصیف کنه که اصلا به روز نیست و کلا مثل اسمش گم وگوره …
            راستی ! گفته بودید رمانم رو می خوام منتشر کنم اینجا می خواید من بهتون چند تا نکته بگم ؟
            شما باید چهار تا پارت برای ادمین ارسال کنید که توی پارت اول بنویسید
            اسم رمان :….
            نویسنده :…..
            ژانر رمان :…..
            یعنی چی ؟ یعنی هر پارت توی اینجا میشه چهار پارتی که ما براشون می فرستیم .
            ( بازم مرسی که اینارو بهم گفتید من واقعا واقعا خوشحال میشم و سعی می کنم اینارو به کار ببرم توی رمان )
            مرسیییییی

            1. متوجهم .اگه دقت می کردیدمن گفتم که کمی بیشتر اونم برای بیان حالات مختلف و دقیق تر .واینکه شما در کارتون ناشی نیستید چرا که در اون صورت نمی تونستید رمان رو تا اینجا خوب و خواننده هارو راضی از رمان نگه دارید
              به عنوان رمان اولتون هم واقعاکارتون خیلی خوبه 👏👏
              درباره ی رمان :اون نکان اولیه رو می دونستم تنها مقدار ارسال پارت رو نمی دونستم که اطلاع دادید ممنونم

              1. بله بله متوجهم چشم کمی بیشتر میکنم توی پارت هیجده بخونید ببینید خوب شده یا نه …
                شما لطف دارید …و من هم لی صبرانه منتظرم که رمانتون رو بخونم 😆

                1. متشکردم
                  بیشتر رمان من اجتماعی هست
                  حالا بسته به نظر بقیه امیدوارم هم بخونن هم دوست داشته باشن

        2. نه بابا من همین رمان رو برسونم به یه جایی کلاهم رو میندازم بالا یه پس سری هم به داداشم میزنم 😑😂😂😂😂
          اونقدری حرص خوردم سرش که احساس کنم تو ۱۴ سالگی پیر شدم حالا اگه رمان طنز باشه که دیگه بماند 😑😶😶😶
          😂😂😂😂😂

  1. هعیییییییی خیلی از چیزی که در حمایت از دخترا نوشته خوشم اومد. اصلا کلا از اینجور رمان ها خوشم میاد. قلمتت عالیه عالیییی.

  2. ایییییییی قلبم شکست..
    بیچاره سیمین…
    حالشو بدجوری درک میکنم…
    چقد شعری که فرشاد خوند قشنگ بود، مال کیه؟
    هعییی فرهاد باید از سیمین حمایت میکرد، ولی نکرد…
    من این صادقو ببینم….!
    هعییی

    1. مرسی که خوندی عزیزم 😘
      شعرش رو یه جا شنیده بودم خیلی خوشم اومد از شعرش …راستش نمی دونم شاعرش کیه
      ولی پیدا می کنم بهت می گم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان