codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۱۸

 

مهدی نگاهی عاقل اندر سفیه به صادق انداخت و نگاهی با دقت به گل های گلایل سفید کرد _ ای من گل بگیرم اون مخ فندقیت رو صادق گلایل ؟؟؟ مگه می خوای بری ختم احمق ؟
صادق منگ گفت _ گل گله دیگه ایرادش چیه ؟
مهدی دستش را به علامت خاک بر سرت تکان داد و دکمه ی پیراهنش را بست .
_ میگم حاج مهدی نمی شد از سن کوشا برادرزاده اتو تشخیص بدی کدومه ؟
_ باید مطمئن بشم .
_ خب حاج مهدی ریاضی رو بخاطر مطمئن شدن تو اختراع کردن دیگه . یه جمع و تفریق کن ببین کی به کیه …
_ چقدر خنگی تو صادق محمد خان اونقدر احمق نیست که شناسنامه اش رو تغییر داده یعنی سن ها رو هم دست کاری کرده کسی شک نکن یه سن اینور اونور می دونی یعنی چی ؟
خودم باید ببینم کدومه …
_ حالا رو کدومشون شک داری ؟
_ شهراد و فرهاد … محمد اونقدر باهوش هست که تفاوت سنیشون رو یه جوری تخمین بزنه که کسی شک نکنه واسه همین نمی دونم …
➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿
فرهاد نگاه قهوه ای خمار و پر تمسخرش را به افسر انداخت _ من ولتون کنم شما ولم نمی کنین نه ؟!؟!
برای بار چندم بود که دستگیرش کرده بودند ؟ دیگر برایش پاتوق شده بود . این صندلی آشنا این اتاق نیمه تاریک و مهتابی سفید و سیبیل های مشکی رنگ افسر …
افسر با حرص گفت _ اسم ؟
فرهاد نیشخند زد _ اینجا بهم میگن بیدار ترین !
افسر تک خنده ای تمسخرآمیز کرد _ سن ؟
_ بیست و پنج دقیق !
_ جرم ؟
فرهاد با نیشخند روی صندلی لم می دهد _ هوم ، پاره کردن دل و روده هم جرمه نه ؟ چون دل و روده ات بدجور می خوان چاقومو توشون فرو کنم !
افسر بد خلق تر می شود _ ادبت و نگه دار تا نفرستادمت انفرادی !
فرهاد با آن چشمان ترسناک وحشی نگاهش می کند _ من تو انفرادی با پلیسا حکم بازی می کنم منو از چی می ترسونی ؟
_ داری زیادی از حدت بی احترامی می کنی .
شانه بالا می اندازد _ به یه ورم !
افسر یقه اش را می گیرد _ بچه سوسول شاخ و شونه واس پلیس مملکت جرات می خواد !
_ جرات می خوای ؟ من جراتو قورت دادم یه چیزی فراتر از جرات جلوته !
صدای فرهاد فرهاد کردن فرامرز و محمد خان از دور به گوش رسید .
محمد خان به افسر رسید . فرامرز به خاطر زخمش نمی توانست زیاد راه برود روی یکی از صندلی های انتظار در راهرو نشست و منتظر ماند …
_ سلام جناب .
افسر سری تکان داد .
_ چیکار کرده ؟ جرمش چیه ؟
فرهاد با پوزخند به دستبندی که به او زده بودند نگاه کرد . به خاطر آسیب رساندن به اموال عمومی گرفته بودنش !
نقاشی کشیدن روی دیوار ها با اسپری رنگ !
افسر کاغذ های جلویش‌ را مرتب کرد و با نفسی عمیق گفت _ آسیب زدن به اموال عمومی و بی احترامی به افسر مملکت !
محمد خان نگاه تاسف باری به فرهاد انداخت و سری تکان داد _ من از شما معذرت میخوام این پسرم یکم مشکل اعصاب داره نمی فهمه داره با کی چطور حرف می زنه شما ببخش‌ !
ابرو های فرهاد بالا پرید حاجی مسلمان و دروغ ؟
گفته بودم اینجا همه جا نماز اب می کشیدند ؟هیچ کس واقعی نیست …همه خیالی اند …همه نقاب دارند باطن ها همه از دم سیاه و فقط تظاهر و ظاهر مهم است …
_ خیله خب من میذارم به پای خامی‌ و مشکل اعصاب ولی آسیب رساندن به اموال عمومی و دعوا رو نمی تونم نادیده بگیرم !
محمد خان رمزی به افسر با همان کلمه ی اول رشوه داد . مگر می شود یک افسر از بی احترامی بگذرد ؟
گفته بودم نفوذ زیادی داشت ؟ محمد خان پلیس ها را هم خریده بود .
محمد خان باز سری به نشانه ی تاسف تکان داد _ چقدر‌ ؟
_ ازش شکایت کردن . نقاشی روی دیوار های شهرک اکباتان اونم نه یه دیوار همه شون …
فرهاد با بی روح نگاه کرد حاله ی قرمز چشمانش زیادی در چشم باد آن پوست کمی رنگ پریده بی شباهت به خون آشام نبود …
لویش داده بودند.. خیلی جالب بود نه ؟ آدم را بخاطر هنرش دستگیر می کردند ! ادم را بخاطر نقاشی روی دیوار دستگیر می کردند . آن وقت هر چه متجاوز و دزد بود آزادانه در خیابان های تهران با قدرت به جرمش ادامه می داد .
محمد خان مهره های تسبیح کهربایش را جوری تکان می داد که گویی دارد ذکر می گوید …ظاهر طلب !
_ راه نداره ؟
افسر با طمع در چشمانش گفت _ تا باشه راهش چی باشه …
_ نگران نباش راهش سریعه !
صحبت های رمزی راجع به رشوه …آدم ها گویی فروشی شده بودند . هر کدام قیمتی داشتند گران یا ارزان ربطش به عزت نفس طرف داشت اینکه احساس ارزشمندی داشته باشد یا نه …
افسر مردد گفت _ چی بگم والا …موندم سر دو راهی !
محمد خان طمیمانه چشم می بندد _ نگران نباش هواتو دارم !
فرهاد روی صندلی لم می دهد _ جووون اگه منم بهت بگم چند میلیون بهت میدم باهام میخوابی ؟
مسخره اش کرده بود …آن هم به بدترین شکل ممکن او دیوانه بود …
محمد خان سریع میانجی‌گری کرد _ افسر جان شما بهش توجه نکنید گفتم کلش گرمه نمی فهمه چی از دهنش در میاد شما ببخش من بیشتر می کنم !
_ حاجی این پسرت دیگه داره رو مخم یورتمه می ره داره راهو سخت میکنه !
_ نه …نه ..ولش کن توجه نکن مبلغ و بگو فردا تو حسابته !
➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿
همان موقع آزادش کردند . و حال ، هر سه اشان پیاده راه خانه را در پیش گرفته بودند .
_ من چند بار بهت بگم پسر انقدر شر نباش ؟ خیلی سخته ؟ نگاه جلو افسر چقدر خجالت کشیدم پوستم داغه داغه
فرامرز همانطور که لنگان لنگان راه می رفت نگاهی به ساعت مچی اش کرد _ وای خواستگاری سیمین هم هست که !
گردن فرهاد از آن چرخش ناگهانی به سمت محمد خان تق صدا داد !
محمد خان زیرلب گفت _ دهن لق !
_ خواستگاری ؟
کسی جوابش را نداد .
با داد گفت _ من الان باید بفهمم ؟
فرامرز از ترس لرزید فرهاد واقعا ترسناک شده بود . آن اخمش و زخم روی ابرویش زیادی موقع عصبانیت ترسناک می شد .
_ کدوم خری جرات کرده بیاد خواستگاری ؟
باز هم سکوت …
نگاه ترسناکی بار فرامرز کرد و فرامرز از ترس قفل دهانش در مقابل نگاه شماتت بار فرهاد باز شد _ صادق جمالی !

➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿
آمریکا / سان فرانسیسکو
تارا ، ساکت روی تخت نشسته بود . موهای طلایی رنگش دور و بر شانه هایش را گرفته بودند .
از چشم هایش جنون و خستگی معلوم بود .
ارسلان صندلی را رو به رویش گذاشت و رو به رویش نشست _ حالت چطوره خانم دکتر ؟
تارا فقط نگاهش کرد . نگاهی معصوم و خمار از روانگردان …
نیوراد ارسلان را فرستاده بود که به تارا یک دز قوی تر از روانگردان تزریق کند. اما ارسلان نمی دانست چطور شد که خواست یکم با این دختر مو طلایی حرف بزند .
زیادی مظلوم بود …
ارسلان سرش را خم کرد تا سر پایین افتاده ی تارا را واضح تر ببیند _ چرا حرف نمی زنی خانم دکتر ؟
_ میشه خواهرمو ببینم ؟
ارسلان بی حرف به او فهماند که غیر ممکن است …تارا باز نگاهش را مظلوم تر کرد .قطره های اشک در چشمان درشت
قهوه ای اش حلقه زد _ شیش ساله از نزدیک ندیدمش …شیش ساله موهاشو ناز نکردم … بذار ببینمش فقط یه دقیقه بعد اون هر کاری می خوای باهام بکن ولی بذار ببینمش …
بغضش شکست و بلند بلند زد زیر گریه _ براش خواهر خوبی نبودم …حرفاشو باور نکردم …با بقیه مقایسه اش کردم .خردش کردم …مسخره اش کردم ، موقعی که کمک می خواست پیشش نبودم …بذار الان پیشش باشم بذار براش خواهریم رو جبران کنم …بذار ببینمش …از نزدیک …دیگه هیچی نمی خوام فقط بذار ببینمش …
هق هق می کرد و ارسلان به خرمن موهای طلایی و آن صدای مظلومش فکر کرد …به حتم نیوراد تکه پاره اش می کرد .
_ خیله خب باشه ؛ دیگه گریه نکن خب ؟
تارا آرام هق هق می کرد نفس کشیدن برایش سخت شده بود چه برسد به حرف زدن …
ارسلان طاقت نیاورد و بغلش‌ کرد .
نمی دانست چه چیزی در این دختر وجود داشت که ارسلان دوست داشت ساعت ها تارا را در بغلش بفشارد و عطر موهایش را استشمام کند …
غیر ممکن بود …نه امکان نداشت عاشق شده باشد …عاشق تارا ؟
وای …چه فاجعه ای !
نمی دانست این حس کوفتی چیست اما می دانست تحمل ندارد از آن قهوه ای های درشت اشکی بریزد …می دانست تحمل ندارد که آن لب های کوچک به لبخند باز نشود …
برای همین دور از چشم نیوراد ان در های قوی دارو را نیست و نابود می کرد و در خیلی ضعیف تری به تارا تزریق می کرد .
ارسلان آرام دست برد لای موهای تارا و نوازش کرد …
_ الان می بریم تا خواهرمو ببینم ؟
_ الان نه مو طلایی یکم صبر کن نیوراد جرم می ده اگه بفهمه …یکم صبر کن اوضاع رست بشه بعد می برمت خب ؟
تارا از بغلش به آرامی فاصله گرفت _ نیوراد دیگه کیه ؟
وای ! چه سوتی بدی ! هیچ کس اسم نیوراد را نمی دانست و ارسلان به تارا لو داده بود !
برای اینکه حواس تارا را از اسم نیوراد پرت کن گفت _ امشب ساعت دوازده شب میام دنبالت تا خواهرتو ببینی .
ذوق چشمان تارا را پر کرد آری ارسلان همین را می خواست …تارا بخندد و ارسلان ذوق کند از نده اش عشق همین است نه ؟
_ ولی پنج دقیقه بیشتر وقت ناری من نمی تونم همچین ریسکی رو قبول کنم می فهمی که !
تارا سر تکان می دهد و زیرلب ممنونی می گوید .
ارسلان پیشانی اش را نرم می بوسد و به طرف در اتاق بنفش می رود …عشق چقدر عجیب است ! کاری می کند که دزد عاشق گروگانش شود !
➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿
آلمان / برلین
مهراب به عکس دیاتا زل می زند . با دقت آن چشمان کهربایی رنگ ، آن موهای مشکی که حال آبی رنگ بود را زیر نظر می گذراند . فضای کلاسیک خانه اش و بوی عود و چهره ی دیاتا ، مستش می کند … چراغ های نئون زرد فضایی عاشقانه میان مهراب و عکس دیاتا ساخته است . کاش واقعی بود …
آهنگی از دیاتا پخش می شود …معروف ترین آهنگش … guardian angel ( فرشته محافظ ) با این آهنگ معروف شد خوب یادش است …چطور عکسش به یک آن در تمام مجلات و بیلبورد های تبلیغاتی جاده ها و بزرگ راه ها پخش شد کارش اینطور راحت تر بود … حداقل عکسش را می دید …از همان موقع که با آرتمیس ازدواج کرد چشمش دیاتا را گرفت …آن سرکشی و حاضر جوابی اش …آن مظلومیت کودکانه اش …زیادی کوچک بود برای با مهراب بودن پس مهراب برایش پدری کرد تا خود را به او نزدیک کند …بعد که بزرگ شد دست دیاتا را می گرفت و از آرتمیس طلاق می گرفت و با دیاتا فرار می کرد اما …
صدای تند خوانی دیاتا و صدای خش دارش که اصلا ظریف و ناز دار نبود پخش شد .
Ohhhhh don’t take my heart
( قلبمو بر ندار )
Guess I’m in the loss words
( حدس می زنم دارم کلمات رو از دست می دم ( دیگه نمی تونم توضیح بدم ))
To feel so close to someone and for them to be gone the next day
( اینکه به یه نفر احساس کنی زیادی نزدیکی و اون روز بعدش بذاره بره )
تکه ی آخر آهنگ را با دیاتا زمزمه می کند .
And I guess you never realize how permanently damaging that is
( و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه)
_ کم مونده بهت برسم دیاتا کوچولو…یادته بهت گفتم یه روزی مال من میشی ؟ اون روز خیلی نزدیکه …خیلی …بیخودی داری ازم دوباره فرار می کنی …من پیدات می کنم حتی شده زیر سنگ هم باشی می کشمت بیرون دختره ی سرکش من ! …
➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿
ایران / تهران
سیمین چشمانش دیگر شوق نداشت …فرشاد از محله ی گم و گور ها همان موقع رفت …ترکش کرده بود همان موقع که با شهراد دعوایش شد …همان موقع که آن شعر لعنتی را خواند رفت …
سیمین را تنها گذاشت و رفت …
استکان های پایه بلند چای را در سینی گذاشت و گره ی چادر گل دارش را سفت تر کرد .
روز خواستگاری اش بود آن هم که می آمد خواستگاری اش ؟ کسی که به برادرش چاقو زده بود ؛ صادق جمالی !
میوه ها را در پیش دستی ها چید و چاقو های میوه خوری جهاز مادرش را روی آنها گذاشت …
چقدر سخت بود که مادرت باشد اما انگار نباشد …
به حرف هایت گوش‌کند اما خود حرف نزند …چقدر سخت بود که مادرش حتی نمی توانست به او گوشزد کند که چطور
رفتار کند …یا چطور سینی چای را تعارف کند …
آهی کشید و از آشپزخانه بیرون رفت . کوسن های مبلمان ساده ی طوسی و زرشکی رنگ را درست کرد و خود روی قالی رو به روی ویلچر مادرش نشست …
سرش را طبق عادت روی پای زهرا خانم گذاشت و درد دل کرد .
_ مامان دیدی رفت ؟ مامان دیدی تنهام گذاشت ؟ مامان ببین سیاه بختی دخترتو ببین که چطور می خواد دستی دستی زن یه اراذل اوباش بشه …مامان ببین دخترت داره با اون کسی که به پسرت چاقو زد عروسی می کنه …
یادته بچه بودم همیشه چادر سفیدتو به دور خودم می بستم می گفتم عروس شدم عروس شدم ؟ چه دورانی بود
الان فقط می خوام اون چادر سفید ، کفنی باشه که موقع مرگم به دورم می پیچن مامان … انقدر حالم بده که حتی نمی تونم بغض کنم …شوکه ام هنوز دیدی فرشاد تنهام گذاشت ؟
مامان این دنیا خیلی وحشتناکه …ولی تو خوب باش …تو همیشه باش تا من باهات درد و دل کنم …تو باشی دیگه غم ندارم نه اینکه نداشته باشما نه ولی اروم میشم …دوست دارم مامان !…از پیشم نرو فقط تو موندی برام …
همان موقع صدای زنگ در بلند شد صدای زنگ صدای بلبل بود یک زنگ بلبلی !
قبلا سیمین سعی می کرد مثل بلبل زنگ ، سوت بزند اما حال این صدای بلبل برایش مثل صدای ناقوس مرگ بود …

دمپایی های لا انگشتی را با عجله به پا می کند . روی سنگ فرش های خیس لخ لخ کنان راه می رود و در را باز می کند .
در همان ثانیه اول با چشمان خشمگین فرهاد ، چهره ی نگران فرامرز و چهره ی خنثی حاجی مواجه می شود .
سیمین نگاهی به لباس های خاکی فرهاد میندازد _ سلام دادا…
در حرفش با غضب می پرد .آن چشمان وحشی پتانسیل کشتن و تیکه پاره کردن سیمین را داشتند . مثل یک گرگ شده بود درنده و وحشی …_به خواست خودت بود ؟
سیمین مغموم سر پایین می اندازد چیزی نمی گوید چه می گفت ؟
بعضی اوقات حرف ها را باید خورد …بغض ها را باید قورت داد باید فریادت را خفه کنی …خفه شی و به گند زدن ظالمانه تقدیر به زندگی ات خیره شوی …
بعضی اوقات باید با چشم هایت حرف بزنی …
جلو می آید و بازوی سیمین را می فشارد _ سوالم جواب نداره ؟ به خواسته ی خودت بود ؟
باز هم سکوت …حرف ها به گلویش چنگ می انداختند میگفتند ما را به زبان بیاور ساکت نشو از حقت دفاع کن ….
اما سیمین به روزه ی سکوتش ادامه می دهد …بغضش آزارش می داد …
بعد فرشاد ؟ زندگی مگر بود ؟ مگر فرشاد نمی گفت نفسم به نفست بند است؟
فرشاد چقدر خوش خیالی ! سیمین دیگر نفس نمی کشد …سیمینت دارد پر پر می شود…
فرهاد تکانش می دهد _ سیمین اگه خودت می خوایش من حرفی ندارم اما اگه اون شهراد یا هر خر دیگه مجبورت کرده اسم بده تا دهنشو سرویس کنم انقدر ساکت نباش بگو خودت می خوایش ؟ آره ؟ صادقو می خوای ؟
سیمین سنگینی نگاه خیره ی محمد خان و فرامرز را حس می کند …چه می گفت ؟ می گفت آره فرهاد مجبورم کردن نذاشتن با عشقم باشم به زور دارن میدنم به صادق …
فرهاد چه کار می خواست بکند ؟
با بغض آرام گفت _ آره خودم خواستم !
حرفش مثل حناق در گلویش بود . نفس نمی کشید …زندگی هرکس مثل یک کتاب است …فرشاد شعر میشی در کتابم یک غزل غمگین …یک شعر نافرجام که ناتمام ماند …هیچ وقت نخواندمت فرشاد …
فرهاد معلوم بود باور نکرده است _ منو نپیچون …آخه تو و صادق ؟ خر نکن منو !
فرهاد می خواست چه کار کند ؟ فرشاد رفته بود …بر نمی گردد نمی آید …نمی شود …این امید عبث باید خفه می شد …کورسوی نورش را خاموش می کرد …
سیمین لرز صدایش را خفه کرد _ نه راسته باورش کن .
_ تو چشمام زل بزن بگو من صادقو می خوام اون وقته که دیگه منم راضیم .
خودش می دانست زل زدن به آن تیله های قهوه ای وحشی چقدر سخت است …
آن حاله ی قرمز زیر چشمانش …قیافه ی جدی اش …
سیمین نفسی عمیق می کشد . فرامرز و محمد خان نیز داخل می آیند و فرامرز در را می بندد حال همه به سیمین زل زدند . غم مثل یک بختک روی سینه اش آوار شده بود . بغض با آن چنگال های سیاه گلویش را فشار می داد .چنگ می انداخت …چنگ می انداخت اما آخر سر حضور خود را با یک قطره اشک به سیمین نشان داد و رفت پایین …
بین درد ها ، آرام خوابید …
زل می زند _ من صادقو می خوام …
بعد این حرفش محمد خان دست روی شانه ی فرهاد می گذارد _ دیدی گفتم ؟ من بدی دخترمو نمی خوام !
بدی اش را نمی خواهی اما ناخواسته نابودش کردی ! بدی اش را نمی خواهی اما احساسش را لگد مال کردی !
توی کوچه ها نسیم می میرد …در باغچه ی حیاطشان پاییز می آید …آسمان با اشک هایش ان باران شدید ماه را دق می دهد و اینجا ؛ درست در محله ی گم و گور ها سیمین اشک هایش با باران یکی می شود …
فرامرز و محمد خان و فرهاد به سمت خانه می روند …
نم اشک چشمانش را پاک می کند .
شلنگ اب را باز می کند و شروع به آب پاچی حیاط می کند . انگشت شستش را برای فشار شتاب آب رو سر شلنگ می گذارد و آب را به سمت دار و درخت ها و بوته های هندوانه می گیرد .
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند …
گفته بودم مردم اینجا بدند….
دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست …
آن عزیزت عهد و پیمانت شکست …
دیدی ای دل حرف من بیجا نبود …
از برای عشق اینجا جا نبود …
دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست …
کمترین چیزی که می یابی وفاست …

➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿
شیرینی هایی دانمارکی را در ظرف می چیند . سینی چای را در دستانش می گیرد و به طرف پذیرایی می برد .جو سنگینی بود .

دیدن گل های گلایل سفید روی کانتر باعث می شود یک پوزخند بزند. خوب است دیگر انگار امده ند مراسم ختم سیمین ! سینی چای را اول به سمت آقا مهدی می گیرد . زهرا خانم در اتاق بود حتی نبود که مراسم خواستگاری یا نابود شدن ذره ذره ی دخترش را نظاره کند …
سینی چای را دور می گرداند و آخر سر سینی را به طرف صادق می گیرد . صادق کمی بلند می شود و استکان را می گیرد با لبخندی پر غرور سر جایش می نشیند .همه ر سر جایشان نشسته اند . سیمین کنار فرامرز می نشیند و فرهادی را نگاه می کند که روی صندلی طبق معمول لم داده و با اخم آقا مهدی را نگاه می کند
محمد خان بحث را شروع می‌کند _خب ، پسر جون واضح می پرسم چرا دختر من ؟
مهدی به جای صادق جواب داد _ خب راستش حاج..
محمد خان سریع پرید وسط حرفش _ نه مهدی جان ، بذار خودش بگه حرف یه عاشق همیشه بیشتر به دل میشینه !
مهدی در دل می دانست صادق می خواهد یک گندی بزند اما با این حال ساکت شد و نفسی عمیق کشید .
_ والا حاجی دختران رو که توی بازار دیدم یه دل نه صد دل عاشقش شدم ماشا…اونقدر پاک و نجیبی توشون موج می زد که اصلا عقل و دلمو باختم!
سیمین آن موقع اما به موقعی فکر کرد که برای اولین بار فرشاد را دید که داشت نوشابه های گازدار سوپر را بغل هم می چیند …
وقتی که تو را دیدم کلمات بی اختیار در دهانم جان دادند و مردند … سکوت غریبی میان من و چشمانت حاکم بود .زمان متوقف شده بود و من در این خاموشی مطلق زیبایی چشمانت را در بوم خاطراتم با قلم موی ذهنم کشیدم …
مهدی از دروغ گویی ماهرانه ی صادق ابرو بالا انداخت خوب بود اسمش صادق بود و این همه در دروغ گویی مهارت داشت !
محمد خان ابرویی بالا انداخت _ عجب ! جالب شد حالا این سیمین ما رو تو کدوم بازار دیدی ؟!؟!
وای …! خدا لعنتت کند صادق ! این دیگر چه بود که گفتی ؟
صادق دست پاچه می خندد _ والا موقعی که داشتن نون سنگک می گرفتن دیدمشون !
در دل خدا خدا می کرد که محمد خان دیگر پا پیچ نشود …
تا به حال دیده بودی خدا را برای درست اجرا کردن دروغ قسم دهند ؟آدم ها واقعا عجیب اند …در عجبم چرا هنوز هم ما اشرف مخلوقاتیم !
اشرف ؟ نه ؛ ما شریف نیستیم …انسان نیستیم …ما تنها موجودات زنده ای هستیم که در کالبد مخلوقی به اسم انسان زندگی می کنیم …ما تنها نقابی هستیم که روی چهره ی انسانیت زده ایم .
مهدی خنده کنان جرعه ای از چای می خورد _ خب حالا این پسره هم یکم مغروره نمیخواد بگه چطور عاشق شده میگم چطوره این دو تا جوون برن با هم سنگاشون رو وا بکنن ببینن به تفاهم می رسن یا نه ؟ تا اون موقع ما هم راجع به مهریه و سور و سات عروسی حرف می زنیم چطوره ؟
محمد خان خنده کنان گازی به موز تکه شده ی در چنگالش می زند ._ چرا که نه …سیمین جان می خوای با آقا صادق برین بالا تو بهار خواب .
چقدر جالب اینجا سیمین جان بود و در تنهایی اشان دختره ی بی صفت ! از جایش سر به زیر بلند می شود و بدون نیم نگاهی به صادق به سمت راهرروی منتهی به پله های پشت بام می رود …
آن موقع احساس می کرد می خواهد هر چه زودتر از این شهر و این محله برود …برود دیگر هم پشت سرش را نگاه نکند …از همه ، از فرشاد ، حاجی ، مادرش …همه دل بکند …
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستوشویش دهم از رنگ نگاه
شستوشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا ازین پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد می رقصد اشک
اه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم ، صد افسوس
که لبم باز به آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫20 دیدگاه ها

      1. مرسی واقعا ازتون چشم شرمنده از اینکه ضعیف شده سعی می کنم بهتر کنم فقط بهم بگید از آه لحاظ که بهترس کنم بعد تو پارت نوزده بهم بگید بازم ضعف داره یا نه مرسیییییی ازتون

  1. بچه ها بریم سراغ درس دو ؟ یه دوره برید تو اون کلمات اول داشته باشید می خوام بپرسم 😂

  2. شعر اخرم از فروغ فرخزاده،
    خیلی قشنگه…
    کیمیا عااالی بود، همینطوری باقدرت ادامه بده

    1. مرسی عزیزم
      آره شعرش مال فروغ فرخزاده واسه کتاب اسیر عشقه عشق
      خیلی ازت ممنونم که رمانمو دنبال می کنی بوووووس از لپ سمت راستت😘😘😘😘😘😘

  3. واااااااااااااااای
    فرهااااااد، خیلی خوبه!
    سیمین بیچاره،
    اه
    اشرف مخلوقاتو خوب اومدی…

      1. خانوم کیمیا این شعر ای بی تو دلتنگم بازیچه ی توفان ها مال خودتون هست؟موندم تو خماریش بگید خیلی خوب میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان