رمان آفرودیت و شیطان پارت 19 - رمان دونی
رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۱۹

 

# دیاتا
چشم هایش مشکی بودند چیزی به اسم سفیدی در چشمانش وجود نداشت . یک موجود کریه بود مایع مشکی رنگی از چشمانش می ریخت او را می ترساند .صورتش سوخته بود وحشتناک بود …ناخن های بلند و سیاهی داشت .آرام نزدیکش می شد …چیزی به اسم عجله در کار است موجود نبود …
در دستش یک عروسک بود …یک عروسک چشم دکمه ای که موهایش آبی بود . شاخ داشت …دو شاخ سیاه …با اینکه صورتش سوخته بود اما درماندگی و زبانه های آتش انتقام در صورتش هویدا بود . لباسش عجیب بود .آستین نداشت و دست های خونی و خط خطی شده اش با تیغ را به خوبی نشان می داد.
مدام زمزمه میکرد _ تو کشتی …تو منو کشتی !
دیاتا ترسان گفت _ من کاری نکردم …من کاری نکردم اشتباه می کنی …
سرش را دیوانه وار به چپ و راست تکان می دهد _ دروغ نگو …شیش ساله داری دروغ میگی بس نیست ؟
پای عروسک را با دستش می کند و به گوشه ای پرتاب می کند تنها دو قدم تا دیاتا فاصله دارد _ چرا منو کشتی ؟
تو مقصری ! منو کشتی …نداشتی خانواده ام رو ببینم ! تو مقصری !…
یک قدم مانده …
دیاتا جیغی می زند _ من کاری نکردم تقصیر خودت بود به خدا نمی خواستم …نمی خواستم …تو می خواستی بهم آسیب بزنی از قصد نبود چرا نمی فهمی ؟
موجود موهایش را می کشد و به یک آن جیغ می کشد …عروسک را به گوشه ای پرت می کند و آن ناخن های بلندش را به صورت سوخته اش می کشد !
_ تو بهم چاقو زدی …دخترمو بی مادر کردی نمی بخشمت …نمی بخشمت!…
دیگر فاصله ای میان دیاتا و او نبود . دست دور گلوی دیاتا می اندازد و فشار می دهد …دیوانه می شود ، جنون آمیز گلوی دیاتا را فشار می دهد …
دیاتا تقلا می کرد … جیغ های نامفهوم می کشید …دست هایش را چنگ انداخت پاهاش را تکان تکان داد …اکسیژنی برایش نمانده بود …داشت خفه می شد .
به یک آن چشمان موجود از آن سیاهی محض ، سفید سفید می شود …عنبیه اش سفید شده بود بی هیچ رنگی و در گوش دیاتا زمزمه می کند _ و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه!…
نعره ای می کشد و از جا می پرد …
چشمانش ترسان دور و برش را کنکاش می کند …نفسی عمیق می کشد باز هم آن کابوس …باز هم آن خاطره ی لعنتی …
کجا بود ؟
نمی دانست . همیشه بعد از این کابوس همیشگی ، درکی از محیط اطرافش ندارد . بعضی از خاطرات آنقدر دردناک هستند که به جای خاطره باید به آنها گفت خورنده ی روح …
بعد از این کابوس درد ها از گوشه و کنار قلبش به سراغش می آمدند …زجر می کشید …قیافه ی سوده از ذهنش نمی رفت …
من قاتل نیستم …من سوده رو نکشتم !
____________________
شش سال قبل
ایران / تهران
چند هفته گذشته بود ؟ یک هفته ؟ دو هفته ؟ سه هفته ؟ساکت بود .آرام …دیگر حتی نمی خواست حرفی بزند . کینه داشت . کینه اش او را مجبور به یک اعتصاب کرده بود .
اعتصاب سکوت ! …حال انقدر از خود و این آدم ها متنفر بود که حتی نمی خواست کلمه ای حرف بزند یا نیم نگاهی بیندازد . به بند ۷ زندان اوین منتقلش کرده بودند . زندانیان جرایم مالی ، بخش زنان .یک بند که در آن ۷ سالن وجود
داشت و یک سالن کوچک تر موسوم به سالن جهاد . کی کارش به اینجا کشید ؟ کی زندگی اش به لجن کشیده شد ؟
از آن موقع که فرار کرد ؟ از آن موقع که کوشا مرد ؟ از کی ؟ نمی دانست .
همین ندانستن او را مصمم تر به ادامه ی اعتصابش می کرد . اینجا زندان است . تنها جایی که سابقه ات تعیین می کند در چه درجه ای هستی .هر چقدر سابقه دار تر باشی درجه ات و نفوذت بیشتر ! بیزار بود .از زندگی اش ..از این سکوت لعنتی …از اینکه نمی توانست ثابت کند او بی گناه است…
همیشه همین است نه ؟ بی گناه گناهکار و گناهکار بی گناه . از هشت سالن بند هفت ، هفت سالن مختص به زندانیان غیر سیاسی بود . می شد گفت با کیفیت ترین بند زندان بود .
زندانی ها احساس زندانی بودن نمی کردند …اینجا دنیایی بود …اگر پول داشتی ، می توانستی دنیایت را خودت بسازی
دستش را روی پیشانی اش می گذارد و فشار می دهد . چشمانش می سوخت از حرص ، از کینه …
چند هفته بود که حرف نزده بود . همه فکر می کردند لال است .کسی کاری به کارش نداشت . یک لال بی آزار بود .
کسی هم فکر نمی کرد که آینده‌اش لال تظاهر به لال بودن می کند و اینها همه اعتصاب است .
اتاق ها معمولا ۳۰ تا ۷۰ متر بودند . اتاق آنها یک اتاق ۴۰ متری بود که هفده نفر از جمله دیاتا در آنجا بودند .
پانزده تخت داشت و بقیه کف خواب بودند .
قرار گذاشته بودند هر شب با قرعه کشی آن دو نفر انتخاب شوند و امشب قرعه به نام دیاتا و ( ل.م ) افتاده بود .
به سقف اتاق خیره شد صدای خر و پف ( س.خ ) لحظه ای امان فکر به او نمی داد .
اینجا کسی ، کسی را به اسم صدا نمی زد . جای عجیبی بود اینجا نامش ( د.ک ) بود اول اسم و فامیلش ؛ دیاتا کیانی حداقل هم دیگر را اینطور صدا می زدند معدود کسانی اینجا بودند که هم را با اسم صدا می زدند و صمیمی بودند .
چشمانش را کمی مالد کلافه است . ساعت از سه شب هم گذشته است اما خوابش نمی برد .
بالش را از زیر سرش برمی دارد و روی سرش می گذارد چه می شد کمی فشار دهد و خود را خفه کند ؟
شاخه های درخت امید و خوشحالی در قلبش خشکیده بود …امیدی به زنده بودن نداشت چه می شد اینجا خود را خلاص می کرد ؟
پوزخندی می زند اگر جرات این کار را داشت همان زمانی که مهراب جسمش را تصاحب کرد این کار را می کرد .از جا بلند می شود و به سمت پنجره ی اتاق می رود .شب های اینجا زیادی ترسناک است . پنجره های زندان و دزدگیر های آن چاره ای جز نگاه کردن به آسمان را بهت نمی دهد .
آسمان شب پوشیده از ستاره بود .ستاره های دور دست مثل چشمه های نور نقطه ای بودند …
ابر ها ارغوانی بودند و ماه ، خاکستری بود …
ساکت به ماه خیره شد . ماه هم ساکت به او زل زده بود . مثل یک ارتباط چشمی …با زل زدن حال هم را می فهمیدند .
ماه ، درکش می کرد نه ؟ او هم مثل دیاتا تنها بود نه ؟ فضای زندان خفه بود . دوستش نداشت …
سرخورده شده بود … دنیز چقدر راحت گولش زده بود ! چقدر راحت برایش پاپوش ساخت و دیاتا را به زندان انداخت !
در این سه هفته هیچ کس به ملاقاتش نیامد …کسی را نداشت !
چه انتظار و امید عبثی ! تارا و آدرین که سایه اش را با تیر می زدند ، مادرش که او را از مادری منع کرده بود ، ملاحاتی که با تحقیر و تمسخر نگاهش می کرد …
دیگر کسی را نداشت …بی کس بود مثل ماه !
نور ماه به دیوار های زندان مستقیم می تابید و باعث می شد دیوار های سبز اتاق کمی معلوم شود .
دیوار هایی که دست نوشته های زندانیان را در خود جای داده بود …
شعر ها …تاریخ ورود و خروج …دلتنگی ها … گاهی هم نقاشی های جورواجور…علت زندانی شدنشان …
گاهی فکر می کرد این دیوار ها مثل یک جور دفتر هستند .دفتر های خاطرات هر طرف دیوار را که نگاه می کردی یک خاطره از زندگی یک زندانی را می خواندی .
جالب بود .بعضی اوقات که حوصله اش سر می رفت آنها را دانه به دانه می خواند …
شاید از همه اشان کم سن و سال تر بود . کسی را زیاد نمی شناخت … همه کمی احساس غریبی می کردند .
فقط ( ل.م ) و ( س.خ ) و ( ح.ت.پ) بودند که با هم صمیمی بودند و هم دیگر را به اسم صدا می زدند …لادن ، ساناز و حمیده …
یه خاطر احتکار کالا دستگیر شده بودند و منتقل شده بودند به بخش جرایم مالی … لادن یا همان ( ل.م ) زنی حدود سی ساله بود اما درشت هیکل بود . خوش خنده و شوخی بود اما برعکس او ساناز ، ( س.خ ) کمی سرد بود ولی مهربان بود …اذیتت می کرد ، تیکه می انداخت اما چیزی در دلش نبود … حمیده ، ( ح.ت.پ ) باردار بود ! شوهرش به او خیانت کرده بود و فرار کرده بود . بخاطر همین خیلی حساس بود اما هوای دیاتا را داشت . ساید هم بخاطر حس مادرانه ای بود که به دیاتا داشت . خیلی بد است نه ؟ در هفده سالگی بشوی یک سابقه دار !
حمیده برای دیاتا بعضی اوقات از پول خودش بستنی یا بیسکوییت می خرید .
بوفه ی اوین ، چیز های ساده ای در اختیار زندانی ها می گذاشت . مثل بیسکوییت ، تحم مرغ یا خرما …دیاتا تازه وارد بود و پولی نداشت . اما حمیده برای اینکه سر صحبت را باز کند ، چند باری برایش از این تنقلات خرید .
بعضی از شب ها با حمیده بیدار می ماندند و حمیده برایش درد و دل می کرد .نه ؛ دیاتا حرف نمی زد …ساکت به حمیده زل می زد و حرف هایش را گوش می داد …

لگدی به تشکش می خورد .
_ هوی پاشو ! …
پلک های خسته اش تکانی می خورد اما بی اعتنا به خوابش ادامه می دهد .
یک لگد دیگر _ مگه با تو نیستم ؟ هوی خونه خاله نیستا زندانه اینجا پاشو ببینم میخوایم صبحونه بخوریم !
چشمان خمارش را باز می کند و ( س.م ) را می بیند که بالای سرش با غضب ایستاده است .
اخمی می‌کند و از جایش بلند می شود . ( س .م ) ابرویی بالا می اندازد و با نیشخند می گوید _ ظهرت بخیر حاج خانوم !
بالاخره از خواب ناز بیدار شدی ؟ امروز شهردار تویی یادت نرفته که ؟
سکوت جواب همیشگی اش است . تشک را جمع می کند و زیر یکی از تخت های سمت راست می گذارد .
نگاهی به اطراف می اندازد _ حمیده دارد گوجه خرد می کند و ( ط.و ) که زنی نسبتا مسن است دارد املت می‌پزد .
بقیه یا در تخت هایشان نشسته و دارند حرف می زنند و یا مشغول آماده کردن صبحانه اند .
هر اتاقی در زندان اوین یک شهردار دارد در واقع کسی که عهده دار خدمات نظافت و پذیرایی برای بیست و چهار ساعت شبانه روز می شود ، شهردار نام دارد .
مسئول اتاق که ( ط.و ) است شهردار شدن را نوبتی کرده است . هفته ای تعیین می کنند که چه کسی شهردار بشود .
در هفته ی اول ماه ، سه شنبه ها ، دیاتا شهردار بود . و امروز هم هفته ی اول ماه اردیبهشت ، سه شنبه بود.
حمیده نگاهی مهربان به او می اندازد _ عه بیدار شدی ؟ اشکال نداره این دفعه رو من درست کردم دفعه ی بعد که نوبت من شد جبران می کنی !
بعد چشمکی می زند و گوجه های خرد شده را در کاسه ی پلاستیکی می ریزد .
دیاتا بی حرف لبخندی به حمیده می زند و با پوزخند این بار نگاهش را به ( س.م ) می اندازد که او را هنوز با آن خشم
آتشین نگاه می کرد .
لادن متعجب ( س. م ) را نگاه می کند _ سوده حالا یه صبحونه اینور و اونور چی میشه ؟

جالب شد . ابرویی بالا می اندازد . پس اسم ( س .م ) سوده بود . چه اهمیتی داشت ؟ کسی از جرم ( س.م ) خبری نداشت حداقل او نمی دانست اگر می پرسید ، اعتصابش دیگر معنایی نداشت . اصلا چه دلیلی داشت که بپرسد ؟
این سکوت را دوست داشت …این اعتصاب برایش خوشایند بود .باعث می شد دیگر نخواهد صدای منفور خودش را بشنود این لال بودن برایش خوب بود . ( س.م ) به لادن نزدیک می شود لبخند عجیبی روی لبانش جا خوش کرده است دستش را روی شانه ی لادن می گذارد و با خوش رویی می گوید :هیچی نمیشه بهتره دیگه بحثو کش ندیم نه ؟
لادن گیج سر تکان می دهد و جواب لبخندش را با لبخندی کج و معوج می دهد .فضای اتاق سلول جوری بود که نمی توانستی روز و شب را تشخیص دهی . خوب یادش است اولین باری که اینجا آوردنش چند روز در بند یک بود .
بند یک مخصوص زندانیان جدید الورود است . بعد از چند روز قرنطینه به بند پنج منتقل شد . بند زنان اوین .
بعد از اینکه حکم قطعی اش صادر شد ، به بند هفت آمد .بند عمومی زندانیان قطعی که ظرفیتی بیش از ۱۰۰۰ نفر داشت . اطلاعات زیادی از بند های زندان نداشت . شاید ۱۲ بند بودند . مهم بود ؟ نه نبود . کاش می شد صدای مغزش را هم مثل صدای دهانش خفه کند آن وقت می شد سکوت مطلق . از کی انقدر از خودش متنفر شد ؟ از کی عشق آدم ها در قلبش تبدیل به سرطان شد ؟ از همان موقع که از خانه فرار کرد … یا همان موقع که با دنیز دوست شد ؟عشق مثل سرطان است . حیف که تمام وجود این سرطان ، ردش در سینه ی داغ و پر زخمش است . کینه ای که مثل یک دندان تیز است . رد این دندان تیز روی سینه ی داغ دیده اش عجیب به دل می شیند . این سه هفته با این درد خوشایند عجین شده بود . صدای جیر جیر تخت ها آزارش می دهد . اعصابش را به هم می ریزد. زیر سنگینی نگاه بقیه سفره ی پلاستیکی ساده را روی زمین پهن می کند . همه دور هم می نشینند . وکیل بند زندان که ( ط.و ) بود سر سفره می نشیند و دستان خود را به حالت دعا بالا می برد . همه به مطابق او این کار را می کنند و صبحانه به همین ترتیب صرف می شود. ( ط.و ) سر زبان دار بود ، زنی مسن و منطقی که از دیدگاه بقیه لارج بود . بخاطر همین هم مسئول بود هم وکیل بند . املت در سکوت خورده می شود و دیاتا بلند می شود تا سفره را جمع کند و به این فکر می کند که باید استقلال مالی داشته باشد . اینجا ، زندان اوین جای عجیبی بود . بعضی از زندانیان شاغل بودند . می توانست در سالن جهاد شاغل شود . حقوق دار می شد و می توانست خود را از این منجلاب تیره رنگ بیرون بکشد . هر چند ، نمی خواست هنوز هم از این اعتصاب سکوت دست بکشد اما باید از یک جایی شروع می کرد نه ؟ می شد برود و در بخش خدماتی و تاسیساتی کاری ردیف کند . این استقلال مالی لازم بود . باید زندگی اش را نجات می داد . هنوز هم از خودش متنفر بود هنوز اعتصابش را نشکسته بود اما نمی شد دست روی دست بگذارد . می توانست به ( ط.و ) خبر دهد اما الان نه . باید با نقشه پیش می رفت . اینجا ، جای عجیبی بود. سایه ات را بی تعلل با تیر می زدند . این حس ترس خفه می شد ، از ریشه کنده خواهد شد . جای پایش را‌ خاک می کند …این جای پا ثبت می شود . شاید شروع خوبی بود نه ؟ امتحانش ضرر ندارد . کار کردن عار نیست . قرار نبود بخاطر تنفر از خود و صدایش خود را ببازد . انتقامش سر جایش بود و کار هم به وقتش . کله اش از خشم و انتقام به داغی خورشید بود اما این داغی یک جایی باید سرد می شد . هفده سالگی اش و آنقدر اتفاق ؟ سفره را مچاله می کند و در سینک کوچک می اندازد . آب شیر را باز می کند و شتاب آب او را به یاد شتاب زمان می اندازد . سفره را آب می گیرد و تکه گوجه های املت را از روی ان پاک می کند . سفره را خشک می کند و تا می کند . شش استکان دیگر مانده . اسکاچ را به دست می گیرد و کمی مایع ظرفشویی به آن می زند و اسکاچ را دورانی به دیواره ی داخلی استکان محکم و تند تند می کشد . سر و صدا ها و حرف زدن ها مانع تمرکزش می شود . چقدر دوست داشت سر تک تکشان را زیر این آب بگیرد و خفه کند . اصلا چرا به خود زحمت دهد ؟ کاش سیل می آمد و همه ی این آدم ها را غرق می کرد . یک سیل پر خروش و پر حاشیه ! چند ضربه ی کوچک به کمرش می خورد . اسکاچ را توی سینک می اندازد و دستانش را آب می کشد . آرام بر می گردد و ( س.م ) را می بیند . ابرو بالا می اندازد و منتظر زل می زند . _ سیندرلا فکر نمی کنی داری فس فس می کنی ؟
جوابش همان سکوت همیشگی است . آن سکوت که گویی ساده را عصبانی کرده است . _ لالی نه ؟
باز هم سکوت اختیار می‌کند . به اپن تکیه می دهد و دست به سینه ( س.م ) را نگاه می کند . سوده پوزخند می زند و بالا تنه اش را کمی خم می کند تا به او نزدیک تر شود : ببین بچه اینجا جای یللی تللی نیست به خودت بیا تا خودم به خودت نیاوردمت . توجه بقیه جلب می شود .این بار ( ط .و ) است که جلو می آید _ سوده بس کن دیگه داره کارشو می کنه . فردا خودت شهردار میشی شما بهش یاد بده . ( ط . و ) لبخند مهربانی می زند و می گوید _ امروز قراره نون و سبزی برامون بیارن . خودم سفارش دادم لبنیات هم لازم داریم نه ؟ می خواست بحث را عوض کند تا حواس ( س.م ) و دیاتا را پرت کند . سوده سری برای ( ط.و ) تکان می دهد _ هوم ، جدا ؟ چه زود یه هفته گذشتا . میگم ( د.ک ) با یه
چک افسری خوب چطوری من خوب چک می زنم !

لبش را با زبانش تر می کند . چشم هایش عجیب خبیث شده بود . آن سینه پر زخمش ، آن دندان تیز کینه عجیب می خواستند خشمشان را بر سر سوده خالی کنند . اما این راهش نبود . اگر دیوانه بازی در می آورد به انفرادی منتقل می شد . نه آن وقت تمام نقشه اش به هم می ریخت . نمی شد . لبی می کشد و باز هم آن سکوت را ادامه می دهد .
( ط.و ) عاصی شده دست سوده را می کشد _ اهه بسه دیگه کوتاه بیا این بیچاره که کاری به تو نداره باهاش لج افتادی قاسمی رو خبر می کنما .
سوده مقنعه ی سفید را روی سرش تنظیم می‌کند . موهای جو گندمی اش را به داخل مقنعه هدایت می کند . قاسمی ، زندان بان بود . پسر سی ساله ای که موهایش را از ته تراشیده بود و اخلاقش جدی بود . حق هم داشت . کار در محیطی مثل اوین ، زیاد جالب نبود . معاشرت با آدم های هفت خط … ( ط.و ) ، رابط آنها با قاسمی و زندان بانان بود .
اینجا حرف ، حرف او بود . حداقل در بند هفت .سوده چشمانش را درشت می کند _ وا طنین ؟ انقدر سخت نگیر من داشتم فقط به دوست تازه واردمون راه و چاه رو یاد می دادم انقدر ماست بازی در بیاره خار میشن تو چشمش از من گفتن بود ! بعد از اتمام حرفش شانه ای بالا می اندازد و به سمت تخت دوستش ( س.گ ) می رود . دختر درون گرا و کم حرفی که کمی مرموز بود . شاید سوده برای همین دوستش داشت که شنونده ی خوبی برای حرف هایش بود .
اینجا همه مرموزند . زندان مثل یک سلسله ی حکومتی است . حاکم دارد ، شاه دارد ، سرباز و وزیر دارد و زندانی های ساده ای مثل دیاتا ، نوچه هایی هستند که اسمی ازشان در این سلسله به یاد نمی ماند . آنها مهره ی سوخته ی بازی اند . پس اسم ( ط.و ) هم طنین بود . باید سر فرصت به او می گفت که می خواهد در بخش خدماتی کار کند . می توانست برود و در بخش خیاطی کار کند . از قدیم خرده دوزی می کرد در بخش خیاطی ، پتو ، لباس برای زندانیان ، ملحفه و رو بالشی می دوختند . می توانست برود و در بخش ملحفه دوزی کار کند و از درآمدش استفاده کند . اینجا باید پول داشته باشی تا بتوانی حرفی برای گفتن داشته باشی . درست است که نمی توانست در اینجا خوشحال باشد . درست است که نمی تواند خودش را بخاطر حماقت هایش ببخشد اما باید از یک جایی شروع می کرد . زندگی ادامه داشت اگر به همین روش پیش می رفت دیوانه می شد . از این همه تمیز کاری ، احساس خستگی و کوفتگی می کند .
کثیف شده بود . دیاتایی که هر روز حمام بود ، حال هفته ای یک بار به زور می رفت . حمام حالش را جا می آورد .شاید احساس قطرات ریز و درشت آب سرد احساس نشاط و سرزندگی قبل را به او القا کند . حمام و دستشویی با یک پرده زرد از اتاق جدا شده بود . رنگ های مضحکی در اینجا به کار رفته بود همه چیز یا سبز لجنی کم رنگ یا زرد بی حال بود .
وارد حمام می شود و لباس سفید زندان را از تنش در می آورد . آن مقنعه ی سفت که کمی برایش تنگ بود ، روی چانه اش جا انداخته بود . موهایش ، زیادی بلند بود . مجبور بود آنها را بی کش ببافد و زیر لباس بندازد تیرک کمرش با احساس طره های موهایش خارش می گرفت و اعصابش را ضعیف تر از قبل می کرد اما مگر چاره ای هم بود ؟ مصبب حتی همین خارش کمرش هم دنیز بود . انتقام می گرفت …انتقام همین را هم از دنیز می گرفت . کشور به کشور ، شهر به شهر و خانه به خانه دنبالش می گشت…حتی از زیر سنگ دنیز را پیدا می کرد و آن موقع ؟ زجر کشش می کرد .
با حس کردن بوی شامپو ی تخم مرغی ، چینی به بینی اش می دهد و دو سه قطره از آن را روی موهایش می زند .
چنگ زدن های متعدد موهایش او را یاد چنگ زدن خودش در منجلاب زندگی می اندازد . مدام چنگ انداخت ، چنگ انداخت اما در آخر چه شد ؟ آدم های زندگی دستانش را با پایشان لگد می کنند او در منجلاب زندگی ما افتد ….
________________________
زمان حال .
ایران / تهران
ملوک خانم از این کوبیدن های متعدد به در خانه اشان کلافه می شود _ اومدم…اومدم اهه مگه سر آوردی ؟
در را باز می کند و چهره ی سیمین در چارچوب در ظاهر می شود . ملوک خانم ابرو بالا می اندازد و سر تا پای سیمین را برانداز می کند و به طعنه می گوید : به به دختر حاج مستوفی ! چشمم روشن ! کاری داشتید ؟ می گفتید یه گاوی ، گوسفندی ، سوسماری ، اژدهایی براتون قربونی می کردم چه عجب از این ورا راه گم کردین ؟!؟!
سیمین شرمنده سری پایین می اندازد : سلام ملوک خانوم ، شرمنده اتونم .
ملوک خانم چادرش را به زیر بغل می زند . گویی موضوع به آنجایی می رسد که منتظرش بود چون گفت : اصل مطلب رو بگو دختر حاج آقا مستوفی !
از قصد اینطور صدایش می زد و نمی دانست با این کارش دل سیمین را بیشتر به کشتارگاه تبدیل می کند …حیف نمی دانست که ر دل سیمین چه آشوبی بر پا است . شب قبل خواستگاری اش بود و ملوک خانم نمی دانست . دیشب پدرش مهر بدبختی اش را تایید کرد و خودسرانه بخاطر منفعت سیمین را زن صادق کرد … دستی دستی متاهل شده بود . سیمین نمی تواند لرز صدایش را مخفی کند : ملوک خانوم به پاتون میوفتم . تو رو خدا بگین فرشاد کجاست . دارم دیوونه میشم .تو رو خدا کمکم کنید …بابام داره بدبختم می کنه . بهم بگید فرشاد کجاست .
ملوک خانم نچ نچی کرد و نفرت مردمک توخالی چشمانش را پر کرد : دختر تو خجالت نمی کشی ؟ حیا میا رو قورت دادی یه آبم روش نه ؟ والا دخترم دخترای قدیم ! اومده پررو پررو بهم میگه فرشاد کجاست ! تو و اون داداش هفت خطت و بابات فرشاد منو دیوونه کردین . نبودین ذره ذره آب شدنش رو ببینید که . زجر کشید بچم جلو چشمم نبودی ببینی چقدر بعد اون حرفای داداش شهرادت بچم غرورش چقدر خرد شد … نه دیگه بهتره اینور ها دیگه آفتابی نشی فرشاد رفته دیگه از این محل بهتره فراموشش کنی دختر حاج مستوفی !
در را به ضرب می بندد و حتی اجازه ی کلمه ای حرف یا جواب را به سیمین نمی دهد . دلش پر بود ، خون بود و سیمین این را می دانست . حق هم داشت . شهراد و حاجی غرور فرشاد را له کردند ، تحقیرش کردند …چرا ؟ چون خانواده هایشان هم کفو نبودند . چون یکسان نبودند … چون فرشاد منفعتی برای حاجی نداشت .منفعت ! منفعت کلمه ای که هم خانواده ی نفع است . به معنی سود و ایا محمد خان درک می کرد که محبت بیشتر از هر چیزی منفعت دارد ؟ نه منفعت مادی اما منفعت معنوی که دارد. سیمین اما تسلیم نمی شود . نمی گذارد عشقش بخاطر منفعت حاجی و شهراد پر پر سود و به خاطره ها بپیوندد . نمی گذار منفعت عشقش پایمال شود . دوباره در می زند حتی محکم تر و مصمم تر از قبل . این بار فرق داشت اما

 

14 دیدگاه

  1. کیمیا جان بسیار عالی بود فقط یه چیزی ذهن منو درگیر کرد مگه متهمین زیر ۱۸ سال نمیرن کانون اصلاح؟راستش خودمم اطلاع درستی ندارم فقط براساس شنیده ها میگم.
    بازم میگم رمانت عالیه خسته نباشی.

    1. مرسیییییی که رمانمو خوندی 😘😘😘😘😘😘😘پلی خدایی دیگه این شکلی غیب نشو من مشکل قلبی دارم با رفتنت میمیرما

    1. سایااااااااااااااااااان لعنتی ، کجاااااااا بودی ؟ نمیدونی منو مارال چقدر دنبالت گشتیم ؟!؟! دیگه به یقین رسیده بودیم که مامانمون ولمون کرده رفته ! مادر سایان بیا بغلمممممم سایت بدون تو اصلا صفا نداشت لعنتی .چند وقت نبودی آخه ؟ نمیگی من دلم برات تنگ میشه ؟؟؟؟؟؟؟ دیگه نرووووووووو ! حیف که مامانمو وگرنه یه توسری حوالت می کردم که دیگه غیبت نزنه 😁
      راستی مارال ورپریده چند وقتی هست که ناپدید شده مادر سایان !

  2. بچه ها اگه رمان ایرادی داره بگید ممنون میشم
    این رمان صرفا جهت پیشرفت مهارت های نویسندگی من هست و ببخشید اگه ایرادی داره فقط لطفا بگید که از چه لحاظ ضعیف شده مثلا خیلی جزییات داره یا هدف نداره یا مبهمه و … ممنون میشم بگید

  3. کیمیا جونم عالی بودی خیلی بااستعدادیا دختر😍از این رمان های ابکی خسته شده بودیم این کلا با اونا فرق داشت مرسی

    1. خدایی ؟ مرسیییییی تو لطف داری هزاران سپاس بی کران از اینکه رمانمو خوندی مرسییییی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan