codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۰

 

اما همان موقع ، درست موقعی که مشتش را برای هزارمین بار بلند کرده بود تا در را بکوبد ، در با ضرب باز می شود . مشتش را آرام پایین می آورد و نگاهی به ملوک خانم می اندازد که دست دختر شش ساله اش فریده را گرفته و چادر به بغل سیمین را نگاه می کند . سیمین لب باز می کند تا چیزی بگوید که ملوک خانم مانع می شود _ اینجا خوبیت نداره با هم حرف بزنیم …بیا تو .
بعد از چهارچوب در کنار می رود و سیمین مردد وارد حیاط خانه می شود . حیاط ، در اصل حیاط نبود زیادی کوچک تر از یک حیاط بود . نگاهی به دیگ پر از آش رشته گوشه ی حیاط می اندازد . دو چرخه های جورواجوری بغل حیاط افتاده بودند . بوی خوش عطر آش مستش می کند اما استرسی که در دلش بود مانع لذت از بوی آش و نگاه کردن به آن رشته های رقصان در دیگ آش بود . نگاهش را به سمت ملوک خانم سوق می دهد که به همراه دخترش به سمت دیگ آش می رود و آن را با ملاقه ای بزرگ و فلزی شروع به هم زدن و صلوات زیرلبی فرستادن می کند . با قدم های آرام و آهسته به سمت ملوک خانم می رود و حرکاتش را ماره می کند . ملوک خانم از توی کابینت کوچکی که بغل حیاط بود سه کاسه بیرون می آورد و شروع به کشیدن آش با آن ملاقه ی فلزی می کند . گویی که در خاطراتش غرق شده باشد می‌ گوید _ درست یادم نیست ۱۶_۱۵ سالم بود که با رحیم ازدواج کردم . بچه بودم چیزی نمی فهمیدم که …بابام رحیمو دید ، پسندید و منم زنش شدم اوضاع مثل الانا نبود که فرشیدو موقعی‌که ۱۷ سالم بود باردار شدم . خیلی سخت بود یادمه اون اولای ازدواجمون اصلا بلد نبودم یه تخم مرغ ساده درست کنم . همیشه دستام سوخته بود و زخم از بریدن با چاقو رحیمم اون زمان فقط کتکم می زد که چرا یه غذای خوب نمیذارم جلوش‌ . آه پر سوزی می کشد انگار که از بی کسی سفره ی دلش را برای یک غریبه باز کرده است .اولین کاسه ی آش را با کشک تزیین می کند . با مکث قاشق کوچکی به دخترش می دهد و کاسه را به دستش می دهد _ برو بخور داغه حواست باشه نسوزی ! فریده با ذوق و دقت با کاسه دوان دوان به سمت خانه می رود . سیمین لبخندی به روی فریده می پاشد و ملوک خانم ، شروع به ریختن آش در کاسه ی دوم می کند . _ خلاصه ، روزای سختی داشتم من با مادر شوهرم زندگی می کردم از همون خدا بیامرز آشپزی و خونه داری رو یاد گرفتم و بالاخره اولین غذایی که برای رحیم درست کردم آش رشته ای بود که مامانش اون موقع بهم یاد داد . خدا بیامرزدش زن خوبی بود . بهم کنایه می زد ، تیکه مینداخت اما هوامو داشت .فرشید همون موقع ها به دنیا میاد ، بعد به دنیا اومدنش انگار خدا یه ورق تازه تو زندگی منو رحیم رو کرده بود . زندگیمون از این رو به اون رو شد پولدار شدیم و خونه ی آنچنانی و ماشین خریدیم اون زمان فولکس داشتیم . یه فولکس قرمز و براق …یادمه چقدر با عقده های پنهونه توی قلبم بدنه اش رو لمس می کردم …
همه چیز خوب بود عالیه عالی تا زمانی که فرشاد رو باردار شدم . خیلی سخت بود خیلی …ماه پنجم بودم که فهمیدم رحیم یه مرگیش هست . شبا دیر به دیر خونه میومد ، بوی دود و دم از پیرهنش سرازیر بود همش منو کتک می زد یا دم به دم با هم دعوا می کردیم …اوضاع اصلا خوب نبود توی کارش پسرفت کرده بود و طلبکارا مدام مزاحممون می شدن حق هم داشتن بدبختا …کاسه ها را با نعناع داغ و پیاز داغ و کشک تزیین می کند . _ صبحیه آش بار گذاشتم بیا با هم بخوریم من تنها خوردنو دوست ندارم ولی زحمت چیدن میز با تو همه چیز هم تو کابینت هست اب هم الان فریده میاره. سیمین نخودی و پر درد می خندد و به طرف میز کوچکی می رود و درست کنار دیگ بود . سفره ی یک بار مصرف را از روی همان کابینت کوچک بر می دارد و برش می زند و شروع به چیدن میز می کند . ملوک خانم همانطور که کاسه های پر از آش داغ را روی میز می گذارد ادامه می دهد _ خلاصه اوضاع روز به روز بدتر و بدتر می شد از عرش به فرش رسیده بودیم طوری‌که خونه و اون فولکس قرمز رو فروختیم و برگشتیم پله ی اول پیش مادر شوهرم رحیم اخلاقش بدتر و بدتر می شد اولا فکر می کردم بخاطر فشار کار و رقابتیه که تو شغلش داره اما نه اینطورا نبود . صبح به صبح دعوا و شب به شب کتک کاری منم ادمم بخدا خسته میشم فکر کن یه مرد چقدر می تونه پست باشه که دستش راه به راه روی زن حامله بلند بشه ؟ خودش روی صندلی پلاستیکی قرمز رنگ می نشیند و سمین هم به تبعیت از او روی صندلی رو به رو می نشیند . ملوک خانم قاشقش را پر از آش می کند و آن را فوت می کند . _ بخور دیگه تعارف نکن تو هم جای دخترم ! سیمین باز لبخند می زند و آرام آرام قاشق های کوچک کوچک آش را مزه می کند . فریده از پله ها خنده کنان پایین می آید و در حالی که پارچ بزرگ آب یخ را در دست دارد روی میز قرار می دهد . ملوک خانم چادرش را گلوله می کند _ بچه یواش الان شطک میشی انقدر اینور اونور میری ! مواظب باش . سیمین مزه ی آش مخلوط شده با کشک را دوست دارد و با ولع قاشق های بیشتری از ان را می خورد . ملوک خانم برای اینکه ببیند سیمین به حرف هایش گوش کرده است یا نه می پرسد _ خب ، کجا بودم ؟ سیمین آرام و مشتاق می گوید _ اونجا که همیشه با رحیم آقا دعواتون می شد و خسته شده بود از روند زندگی تون . ملوک خانم ابرویی بالا می اندازد و می گوید _ خیلی وقت بود کسی انقدر با دقت به حرف هام گوش‌نکرده بود . احساس سبکی می کنم که باهات حرف زدم ! سیمین طمیمانه لبخندی به رویش می پاشد _ منم تا حالا انقدر به کسی احساس نزدیکی نکرده بودم ، ادامه بدید ملوک خانم !
ملوک خانم دستی به برگ های گیاه سانسوریای روی میز می کشد و خیره به سانسوریا می گوید _ خب آره خیلی اذیت می شدم بعضی وقتا با خودم می گفتم شاید من یه ایرادی دارم که انقدر از من گله داره و راه به راه باهام سر جنگ داره تا اینکه یه شب غافل از همه جا خواب بودم و فرشید هم بغلم خواب بود احساس کردم دستی دور گردنم پیچیده شده بود خیلی ترسیده بودم چشمامو که باز کردم رحیمو بالا سرم دیدم . غمگین سر پایین می اندازد _ سعی داشت خفم کنه . داد می زد و می گفت بهم شیشه بده .فرشیدو از خواب بیدار کرده بود و اونم ونگ می زد خیلی حال بدی داشتم اون موقع تازه فهمیدم دلیل این همه رفتار بدش من نیستم معتاد شده بود …در اصل من ایرادی نداشتم اون بود که ایراد داشت منه بدبخت بخاطر حماقت بابام که منو شوهر داد با یه بچه و یه بچه ی تو دلی به پای ی یه مرد معتاد سال ها سوختم و ساختم …اولا می خواستم طلاق بگیرم اما می دونی که جامعه اونقدر با یه زن مطلقه بد رفتار می کنن که بابام گفت اگه طلاق بگیری خودم سنگسارت می کنم ! من اونقدر جسور نبودم که رو حرف آقام حرف بزنم پس به قول خودش ساکت نشستم سر جام و بچه هامو تر و خشک کردم تا الان تا بوده همین بوده …بابام زندگی منو تباه کرد . من پای رحیم سوختم بعضی وقتا میگم ای پیشونی منو کجا میشونی ؟ از عرش به فرش می بری و خاکم می کنی . من زندگی نکردم ، بچگی نکردم همه اش تباه شد…مغموم و پر حسرت قاشقی از آش می خورد و می گوید _ خب من داستان زندگیمو گفتم تو از خودت بگو ! اصلا چیشد که با فرشاد آشنا شدی ؟

آمریکا / سان فرانسیسکو
زمان حال
پله های منتهی به طبقه ی سوم را آرام بالا می رود . صدای جیغ های متعدد زن برایش خوشایند است. درد را احساس می کرد . درست در قفسه ی سینه اش این درد شکستن قلبش بود چند سال است که این درد لعنتی را تحمل می کند .
ژتون قرمز در انگشتان دست راستش جست و خیز می کند . صدای جیر جیر پله ها با صدای جیغ و گریه ی زن مخلوطی اعصاب خرد کن را برایش فراهم کرده بود اما لبخند داشت . نه از روی خوشحالی ؛ نه ! این لبخند انتقام بود.این لبخند بیان گر زجر هایی بود که در دوران نوجوانی و کودکی اش کشیده بود.ژتون را سریع تر تکان می دهد از انگشت سبابه به انگشت وسط ، از انگشت وسط به انگشت شست و دوباره از اول .پله ها تمام می شود و وارد راهروی طبقه ی سوم می شود.نیوراد اما هنوز لبخند داشت .چشم هایش باز ان حالت خبیث خود را سرسختانه حفظ کرده بودند. نگاهی به
دیوار های راهرو می اندازد . دیوار ها با زغال خط خطی شده بودند.لامپ هایی که طبق معمول روشن و خاموش می شدند . پارکت های شکلاتی رنگی که صدای جیر جیر و تق تق کتانی هایش را به رخ می کشید کمی زیادی آزار دهنده بود.جیغ های زن گوش هایش را هم نوازش و هم خراش می داد . پارادوکس عجیبی بود.خوشحالی در حین خشم و ناراحتی در حین خنده …پاک سلامت روانش را از دست داده بود ! از این فکر تک خنده ای می کند او همیشه روانی بود این تعجبی نداشت . طبقه ی سوم یک اتاق بیشتر نداشت . یک اتاق در ته راهروی تاریک که در کرم رنگ چوبی اش هزاران خراش داشت و زهوار در رفته بود . آن لبخند اما حال جایش را به یک زهرخند داده بود.نمی خواست اینطوری شود. نمی خواست …حتی در خواب هم نمی دید که به همچین اشغال شیطان صفتی تبدیل شده باشد که به جیغ های یک زن بخندد . اما او هر زنی نبود نه ؟ جایگاهش برای نیوراد خاص بود اما نه خاص از لحاظ احساسی خاص از لحاظ انتقامی ! این زن باعث شده بود که یک عمر انگ ترنس بودن را تجربه کند . این زن باعث شده بود پدرش را از دست دهد . این زن باعث شده بود شیطان شود .این زن باعث شده بود پای آن مهراب عوضی به زندگی اشان باز شود .نمی بخشد نیوراد دیگر مثل بچگی اش بخشنده نیست . دستگیره ی فلزی سرد در را با آرامش ترسناکی می چرخاند . زن را می بیند . زیبایی هایش را…آن چشمان آبی رنگ زن را …و زن دیگر مثل گذشته به خود نمی رسید … شلخته وآشفته بود !زن نفس نفس می زد . دانه های ریز و درشت عرق ، رقصان از روی پیشانی اش پایین می آمدند . پتو را به سینه ی خود چسبانده بود و چشمانش ، آن آبی های دریایی پر از اشک شده بودند . نیوراد نیشخندی می زند و کنار زن روی تخت می نشیند _ کابوس دیدی ؟ زن جواب نمی دهد و ساکت نیوراد را نگاه می کند . نیوراد چشم از نگاه پر نفوذ و اشک آلود زن می دزدد _ اینجوری بهم نگاه نکن خودت خواستی اینطوری بشه ! من مقصر نیستم این تویی که داری تقاص پس میدی ! زن باز نگاهش می کند اما این بار پشیمان و شرمنده . نیوراد با همان نیشخند خود را به زن نزدیک تر می کند و دست بر موهایش می برد و موهای زن را نوازش می کند _ هنوز هم نمیخوای باهام حرف بزنی ؟ فکر نمی کنی جاهامون عوض شده ؟ من باید باهات حرف نزنم ! قطره ای اشک سرکش از چشمان زن چکید . نیوراد دست برد و آن را پاک کرد _ نمیتونم دردی که می کشی رو از چشمات بخونم ولی میدونی نقطه ی اشتراک ما کجاست ؟ دست زن را می گیرد و روی قلبش می گذارد _ اینجاست این نقطه ی مشترک منو توئه !
زن فین فین می کند و تلاش می‌کند دستش را از روی سینه ی نیوراد بر دارد . نیوراد اما سر زن را می گیرد و روی سینه اش می گذارد زن صدای تپش قلبش را می شنود و آرام اشک هایش پیراهن سرمه ای نیوراد را خیس می کند .نیوراد پر کینه می خندد _ خوب‌ گوش‌ کن . چه صدایی میده ؟ صدای شکستن قلبه نه؟ بعد زن را با نفرت از خود جدا می کند زن با صدایی تحلیل رفته دست های نیوراد را میگیرد _ نیوراد ؟ نیوراد چشمانش را لحظه ای می بندد و دست هایش را از حصار دستان ظریف و پر چین و چروک زن خشونت بار بیرون می کشد چشمانش مثل دو کاسه پر از خون شده بود _ اسم منو نیار . از اسمم متنفر میشم وقتی صدام میزنی ! زن هق هق می کند و چیزی نمی گوید . نیوراد از روی تخت بلند می شود پتو را روی زن می کشد و با صدای دو رگه اش خش دار زمزمه می کند _ مامان من هیچ‌وقت همچین آدم شیطانی نبودم ! بعد سریع از اتاق نیرا خارج می شود ! …

همان موقع ، شاید درست یک یا دو سال بعد از مرگ پدرش سیروان ، نیرا با مهراب ازدواج می کند . در واقع عقد می کنند به دور از چشم آرتمیس ، نیرا از وجود آرتمیس خبر نداشت و آرتمیس هم از وجود کسی به اسم نیرا خبر نداشت . نیوراد خوب به یاد دارد زمانی را که مهراب ، آن بی صفت چطور مادرش را با یک دسته گل لیلیوم قرمز و یک جعبه شیرینی تر خامه ای ، فریب داد . مهراب آن زمان می دانست برای اینکه بخواهد ثروت خانواده ی راد را بالا بکشد ، باید نسبتی با آن ها داشته باشد و چه چیزی بهتر از ازدواج با نیرا ؟ از اول هم نقشه اش همین بود خودش را نزدیک نیرا می کرد ، سروان را می کشت و با قبول کردن مسئولیت سرپرستی نیرا و نیوراد شوهر نیرا می شد و می توانست اموال راد را بالا بکشد . بعد نیرا را از دور خارج می کرد و او را هم مثل یک زباله دور می انداخت و همین کار را هم کرد . نیرا آن زمان از مرگ سیروان پریشان و پشیمان بود و نظارتی بر کار های شرکت نداشت .در واقع کار هایش حساب شده نبود برای همین نصف سهام شرکت را بی فکر به نام مهراب می کند. به خیال اینکه مهراب شوهر فعلی اش محسوب می شود و می توانند با هم در یکجا کار کنند و اینطور ، نیرا نصف سهام شرکت را از دست می دهد و با یک شیاد ، شریک می شود . نقشه ی حساب شده ای بود نیرا آن موقع آنقدر کور و کر شده بود که به حرف های نیوراد گوش نکند و آن قدر بی فکر هم شده بود که تمام کار های شرکت را به دست مهراب بسپارد و خود فقط در جلسات مهم ظاهر شود . نظارتی هم بر روی کار های مهراب نداشت آنقدر از افسردگی اش گیج و منگ بود که وقتی برای این محکم کاری ها نداشت . نه وقتش را و نه حوصله اش را …در یکسال هم پسرش و هم همسرش را از دست داد . نیوراد اصلا نمی خواست دیگر این خاطرات صد من یک غاز را دوره کند . آنها را از بر بود.خاطرات زیادی ترسناک اند.می توانند حتی یک انسان را بکشند .می توانند کاری کنند که آدم درست در قلبش درد را حس کند .( و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه) …حالش ؟ بد بود ، کلافه بود.دوست داشت بخوابد و دیگر بیدار نشود .فکر کردن به مهراب حالش را بد می کرد و ریشه ی انتقام را محکم تر . آتش جهنم شیطان در چشمانش زبانه می کشید و لازم نبود با حرف به کسی توضیح دهد تا چه حد این انتقام برایش مهم است . از راهرو به سرعت عبور می کند و پله ها را تند تند پایین می آید.( من درد و حس می کنم ، حسش می کنم برای نگه داشتنش …) لارا ! باز هم دخترک سرکشانه تصویرش جلوی دید چشمان نیوراد قرار می گیرد . اما این بار ، نه خود تصویر چهره اش …دخترک مرده اش را می بیند …
نم اشک چشمان نیوراد را خیس می کند . چشمانش می سوزد و قرمز تر می شود . خوب یادش است .آن شب ، باران می آمد و هوا سرد بود . کیسه های خرید را محکم تر گرفته بود تا از دستش نیفتد . کلید را با وجود آن کیسه های خرید مزاحم باز می کند . سرخوشانه می گوید _ لارا ؟ لارا بابایی ؟ ببین برات چی خریدم اوم ، پاستیل خرسی ، هوم ، دیگه چی خریدم ؟ شیر خریدم ، روغن خریدم ، چیپس خریدم نمیای بهم کمک کنی ؟!؟! خانه ساکت ساکت بود . با خود آن موقع گفت شاید لارا خواب باشد اما وروجک و خواب این موقع شب ؟ محال بود . شاید این یک بازی بود قایم شده بود ! نیوراد می خندد و می گوید _ می خوای بازی کنی باهام ؟ باشه نیم وجبی ! صبر کن ، الان پیدات می کنم ! رعد و برقی آسمان را لحظه ای بیمناک روشن می کند . خانه ، سرد سرد بود . کیسه های خرید خیس را روی سرامیک های آشپزخانه می گذارد و چنگی به موهایش می زند . لبخندی سرخوش می زند و بلند می گوید _ خب دختر بابا آماده ای ضایع ات کنم ؟ همه جا را می گردد . حمام ، دستشویی ، اتاق خودش ، آشپزخانه و پذیرایی لارا نبود که نبود ! نیوراد خسته باز می خندد _ نیم وجبی حرفه ای شدی ؟ می دونم کجا پیدات کنم ! به سمت اتاق خواب لارا می رود باران عحیب تند و وحشتناک می بارید . دستگیره را آرام می چرخاند و در را باز می کند . صحنه …با دیدن آن صحنه نعره ای می کشد و … چشمانش از یادآوری این خاطرات می سوزد نم اشک بیشتر خود را نشان می دهد دخترش را پیدا کرد ! اما نه زنده ، آویزان به سقف …مرده بود ،طناب دار روی گردنش بود ، لب های کوچکش از خفگی کبود شده بود ، موهای بلندش آویزان مانده بود ، پاهایش از زمین جدا مانده بود ، بدتر از همه چشمانش بود ، بسته نبودند باز بودند و درست به نیوراد خیره شده بود .نفس نمی کشید ، نه نفس نمی کشید …( از گریه کردن برای آدم های مرده تا در هم
شکستن ها …) صورتش داغ بود و دستانش یخ … به سرعت به ریو تنه ای می زند و به سمت اتاق خودش می رود . در را محکم می کوبد . آن حس جنون همیشگی با یادآوری چهره ی مرده ی لارا به سراغش آمده بود …ولی خاطرات دوست نداشتند به این زودی از جلوی چشمانش محو شوند .نه ؛ هنوز مانده بود . قلبش بین درد های مختلف محاصره شده بود اما باز به یاد آورد که چطور نعره کشان طناب را از دور گردن دخترش باز می کرد ، به یاد آورد که چقدر تن مرده ی دخترش سرد بود ، به یاد آورد که چطور با گریه با دختر مرده اش حرف می زد ، التماسش می کرد که این بازی قشنگی نیست ، داری بابا رو ناراحت می کنی این بازی خوب نیست … به یاد آورد آن قلبی را که دیگر نمی زد ، به لارا می گفت که قلبش مثل قلب یک گنجشک می زند اما دیگر آن قلب گنجشکی نمی زد ، تپشش حس نمی شد …همان لحظه که بدن بی جان و سرد لارا را به بغل داشت یادداشتی را میبیند که روی زمین افتاده بود . سینه خیز همان طور که لارا را به بغل داشت و گریه می کرد یادداشت را برداشت … دست خط کج و معوج آشنایی ، حالش را بدتر کرد . خاطرات ظالمانه متن یادداشت را به او گوشزد می کند ._ نمی خوای به دختر مرده ات سلام بکنی ؟ م . د
کار مهراب بود ، مهراب ، قاتل دخترش بود . دخترش را کشت … مهراب دریانی ، دختر نیوراد را دار زد …

حس می کرد داشت کلمات را از دست می داد . کلمات سرکشانه از دستش فرار می کردند و دیگر نمی توانست توضیح دهد . آن موقع شوکه بود . دور از چشم سیروان و نیرا ، آن موقع ها یک خانه ی مجردی خریده بود . بعد ها که مهراب هم با مادرش ازدواج کرد ، از وجود این خانه خبر نداشت . فقط نیوان بود که می دانست . وقتی که نیوان هم فوت کرد دیگر کسی نبود که از وجود این خانه و لارا با خبر باشد …مهراب چطور پیدایش کرده بود ؟ ضربه ی عمیقی به نیوراد وارد کرده بود . با قدم های سست و نامحکم به سمت صندلی چرخدارش می رود و نور لامپ ها که خاموش و روشن می شد
کمی از حس خشم و وحشت درونی اش کاسته بود . ( دخترم وقتی توی ذهنم پرسه می زنی اصلا احساس تنهایی نمی کنی …) همان شب ، درست همان شبی که لارا را می کشد ، برای همیشه غیبش می زند . ثروت شرکت و خانواده ی راد را بالا کشید و شناسنامه اش را سوزاند . شناسنامه اش از المثنی حاضر بود پس دیگر نیازی به شناسنامه اش نداشت .
درست یک ساعت قبل پروازش ، به سراغ لارا می آید و …از انتقامش پا پس می کشید ؟ نه ؛ دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت . زندگی اش پوچ بود و توخالی …دیگر چیزی یا کسی را نداشت که بخواهد دلواپس باشد . تنها مانده بود .
نبودن لارا انگار یک نیستی را در قلبش به وجود آورده بود ، یک پوچی بزرگ . ( حس سربازی رو دارم که روی طمع این احمقا حرکت می کنم …) ژتون قرمز هنوز در دستش بود . آن را می فشارد . قرمز رنگ خون بود . نیوراد هم می خواست حمام خونی در زندگی مهراب ایجاد کند . بوی خون همه جا را گرفته است . نه ؛ اصلاح می کرد به مزه ی خون مهراب تشنه بود . آن مزه ی آهن خون را دوست داشت . رنگ قرمزش را که نماد قدرت و سرزندگی بود را دوست داشت .
جای تیغ روی گلویش را لمس می کند . لحظه ی خودکشی اش را به یاد می آورد ، ان روز درمانده بود ، خسته بود . دلیلی برای ادامه دادن این زندگی نکبت بار نداشت …خودکشی می کند ، درست جلوی ارسلان و مادرش …از همان موقع ، تار های صوتی اش آسیب دید . اوایل ، حتی نمی توانست حرف بزند اما بعد ها ، با دستگاه حرف می زد و صدایش مثل ربات شده بود . حال که بهتر شده ، صدایش فقط ترسناک ر و خش دار تر شده است . دیگر نیازی به دستگاه نداشت . صدایش از او یک تندیس مقتدر و ترسناک ساخته بود ، یک شیطان . فقط دو شاخ کم داشت که نشان دهد چقدر بی رحم شده بود . فقط دو شاخ … این مرد امشب می میرد ، اسم یک رمان بود نه ؟ اما واقعیت داشت این مرد ، نیوراد همان شب می میرد …
__________________________
ارسلان به چهره ی مات و ترسیده ی ریو زل می زند _ تو دیگه چته ؟ چرا هنگی ؟
ریو با لکنت می گوید _ د..دوب..دوباره ایکس …ر..روانی ش..شده !
ارسلان کلافه پوفی می کشد و لپش را باد می کند _ همین ؟ یه چیز جدید بگو بابا ایکس مادرزاد روانیه !
نیوراد صدایشان را می شنود هر چند واضح نه اما شنید . پوزخندی می زند . روانی ؟ ( من روانی نبودم ، اونا منو روانی کردن ، این آدمای بکن درو که باز با ماسکای بی گناهی ، ادامه می دن …) دستش را روی میز طرح چوب قهوه ای رنگش می گذارد و دکمه ی روان نویسش را یک بار فشار می دهد . صدای لارا پخش می شود . _ بابا ؟ بابایی ؟ داره بارون میاد یوهوووووو ! و صدا قطع می شود …دوباره از اول فشار می دهد و صدای لارا پخش می شود . دوباره و دوباره
پژواک صدای لارا را می شنود . صدای کودکانه اش ، آن لحن شیرین و پر هیجانش …آنقدر به این صدا گوش می دهد که حتی بالا و پایین شدن تن صدای لارا را هم حفظ شده بود …
شیطانی می خندد خنده هایش هیستریک بود . با درد می خندید …خنده اش زهر آلود بود . روانی شده بود ! حس می کرد گویی اسکیزوفرنی گرفته است ، چون صدای لارا مدام در ذهنش در حال پخش بود حالات روحی اش را درک نمی کرد…تلخی ایام این روز هایش با کشتن مهراب پایان خواهد یافت .صبر کن …! روی نقشه اش متمرکز شد . هدفش آرس بود . برای سرگرمی هم که شده ، دوربین های مداربسته ی خانه ی آرس را فعال می کند و به اسکرین کامپیوتر خیره می شود . اول ، دوربین مداربسته ی اتاقش را فعال کرد ، نه نبود . بعد آشپزخانه ، حمام ، و در آخر پذیرایی .
در کمال تعجب آرس را دید که روی صندلی کرم رنگ میز ناهارخوری اش نشسته است و دارد شام می خورد . ابروهایش بالا پرید . چقدر هم که خودش را تحویل گرفته است ! شمع های پایه بلند قرمز رنگی را روشن کرده بود و داشت استیک با پوره ی سیب زمینی می خورد ،صدای آهنگ لایتی از گرامافون به گوش می رسید . به آرس دقت کرد . داشت با کسی حرف می زد ؟ صدای زمزمه و خنده ی آرس نیوراد را مشکوک می کند در دستش تلفنی نبود با کی داشت حرف می زد ؟
دوربین زاویه ی F2 را روشن می کند . حال آرس را از رو به رو می دید داشت با یک عکس حرف می زد کمی دقت کرد عکس یک مرد بود ! تصویر را زوم می کند . عکس مهراب ؟ با عکس مهراب حرف می زد ؟!؟!!؟؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫79 دیدگاه ها

  1. بچه ها ، پارت جدید رو بعد سال ها دارم می نویسم شرمنده 😐 مشغله هام اجازه نمیدم راحت فر فر پارت بدم 😑
    ولی اما آیلین و الناز چشم به اونا هم میرسیم ولی اول باید بهتون تلفظ یاد بدم اگه کلمه هایی که تو درس الفبا یاد دادم رو حفظ و یادداشت کنید مشکلی نیست و راحت تر یاد می گیرید اوکی ؟ یه جلسه دیگه تلفظ داریم و بعد هم میریم سر این اصطلاح ها و کلمات راستش ذره ای حوصله ی گرامر اسپانیایی رو ندارم ولی اون هم اگه می خواین یاد می دم

  2. اره آیلین مثل اون دوستم .باهاش حرف زدم گفت نه بابا دلگیر نشدم عادت کردم به این احساسات عمیقت😂😂

    1. یاسی من به این خوبی😌
      الناز منو ترسوند منم خواستم تلافی کنم واسه شما فرستادم😛😄
      شات گرفتم از دعاهای خیر دوستان بقول الناز واسه الناز فرستادم😂😁

  3. نسترن شماها خواهرام هستید این حرفا چیه آخه خواهر با دوست فرق داره خیلیم فرق داره خواهر یه چیز فراتر از دوسته یه ارتباط نزدیک تره مگه ما بهم نمیگیم آبجی ؟

    1. گاهی دلت به راه نیست
      ولی سر به راهی
      خودت را میزنی به آن راه و میروی
      و همه چه خوش باورانه فکر میکنند
      که تو رو با راهی…..

        1. اندازه “لیاقت” ادما باشید،
          واسشون بیشتر که باشین حس میکنن اونی که لیاقت نداره شمایین سوء تفاهم پیش میاد ….

  4. وای کیمیا من عاشق نیوراد شدم …چکار کردی تو با من …مثل همشه خوب بود …راستی میگم ا،ر من جای نیوراد بودم تا حالا مرده بودم نه خودکشی بلکه طبیعی …

  5. خوب کیمی بریم واسه درس اول 😅
    یک بگرد از این کلیپ های چند دقیقه ای ترسناک پیدا کن بعد بفرست واسه دوستان اونم نصف شب 😂😂😂
    دو پیام بده به اون دوستانی که شمارتو ندارن بعد مثلا بهشون بگو سلام خانم دکتر وقت دارین واسه سه شنبه و این چیزا ایسگاه کن 😆😂

        1. تو دوستم نیستی یاسی ، خواهرمی ! شما ها خواهرای کنید ، یه چیزی فرا تر از دوست

    1. الناز خدا لعنتت نکنه الناز😂😂
      فیلمو که دیدم خودم سکته کردم هیییچ ،واسه بقیه هم فرستادم کلی دعام کردن😂😂

      1. خخخ دعاهای خیر من که تعدادشون قابل شمارش نیست😂
        بعد پایینشم من استیکر خنده میفرستادم که یعنی طنزه 😂😂😂

        1. در عوض دیشب واسه خودم یکی فرستادی ولی چون میدونستم قراره قلبم بیاد تو دهنم دادم داداشم نگاه کرد 😂😂😂

            1. آره دیگه شب نزاشت نه من بخوابم نه خودش توبه کار شدم 😂😂همش میگفت الان یارو میاد ها بخوابی😂😂😂

                1. الناز دلم نخواد باید کیو ببینم 🙄🙄🤣

                  یعنی با یه کرفس رفاقت میکردم عقل و احساسش بیشتر از تو بود الی 🤣🤣

  6. دلارا جون اینجا جوابت رو میدم اول اینکه مررررسی ازت که رمانمو می خونی و برام کامنت میذاری
    راستش چرا باید برن کانون اصلاح اما ماجرا هایی رو هنوز به تصویر نکشیدم که توی کانون اصلاح چه اتفاقی میوفته من حتی جرم دیاتا رو هم هنوز نگفتم کمی‌ صبر کن خواهر جون😘😘😘😘😘

    1. سلام عزیزم…ببخشید من عجله کردم بعدش رفتم تحقیق دیدم اوین بازداشتگاه موقته…عذر میخوام بازم

    1. منم عاشق توام که رمانمو می خونی 😘
      به شدت قبول دارم دیر پارت گذاری می کنم انشا… تمام سعیم رو می کنم که زود تر پارت بذارم چشم

  7. بچه ها طبقه ی سوم هم مشخص شد تقریبا توش کیه 😁 به نظرتون روند رمان چطور هست ؟ اگه حوصله سر بره بگید یه دستی به سر و روش بکشم

      1. مررررسی ولی بی شوخی اگه کاستی دیدی بگو یا اگه پیشنهادی داشتی …من حتما حتما می نویسم

  8. پایانی برای قصه ها نیست
    نه بره ها گرگ میشوند نه گرگ ها سیر
    خستم از جنس قلابی آدم ها
    حالم خوب است
    اما گذشته ام درد میکند….

      1. مرسی کیمی ولی فکر نکنم اونقدر هاهم خوب باشه ها .میدونی فعلا من با سرنوشت در حال جنگم قبلا افتادم الان پاشدم .شاید واسه بعضیا مسخره بیاد که دختره ۱۵ ساله رو چه به این حرفا و شما چه میدونید غم وغصه چیه و از این حرفا ولی درد که سن نداره .غم از دست دادن عزیز خیلی سخته درکت میکنم عزیزم

        1. ساکت شو عاااالی بود من حتی این نوشته ات رو تو کاغذ نوشتم چسبوندم به دیوار اتاقم راستش آره درست میگی درد سن نداره …بزرگ شدن هم از نظر من سن نداره آدم باید عقلش بزرگ باشه

            1. حقيقته عالي بود واقعاااا استعداد داري تو رمان نوشتن ازش به راحتي نگذر گلي بازم از اين چيزا داري بفرستياااااا

                1. سلاممممممم بروبچچچچچچچ خوبید اجی کیمیا مثل همیشه عالی . اجی کیمیا ما وقتی دوستت نیستیم چیکارت هیتیم اصن ناراحتم کردی من برم دوسه روزی نیام اینورا فعلا شکست دوستی خوردم هییییی روزگار خیلی پستی

  9. مثل همیشه بی نظیر ابجی
    کیمی واسه هر چی واست مونده بجنگ حتی اگه اون خیلی کم باشه .حتی اگه واسه لذت انتقام باشه هر کاری بکن واسه اروم کردن خودت .میگن با سرنوشت نباید جنگید اما من اعتقادی ندارم من جنگجو بودن رو دوست دارم دوست دارم غم هامو پشت خنده هام مخفی کنم دوست دارم فکر کنن راجبم قویم دوست دارم دوست دارم فکر کنن که هیچ غمی ندارم چون اگه بدونن هم فایده ای نداره نهایتش ترحم که من متنفرم و نه واسه کسی خرج میکنم نه دوست دارم کسی خرج کنه

    1. مرسی عزیزم…منم از ترحم بدم میاد ولی دیگه به ته خط رسیده بودم کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم خیلی سخته که هیچ کسی رو نداشته باشی که باهاش حرف بزنی کسی‌که درکت کنه و به حرفات کامل گوش‌کنه و مسخره ات نکنه …خیلی بهم انگیزه دادی مرسی که انقدر خوبی …

      1. سلام
        از نظر من یه دستی روش بکشید خوب میشه😁
        واینکه بابت از دست دادن عزیزتون نهایت تاسف رو دارم کیمیا خانوم،کاملا درسته وقتی شخصی نباشه که کمک حالت باشه چه قدر سخته ،درک می کنم .ولی خوب واقعیتا نظر من اینه که شاید درک ما خیلی خیلی پایینه ،چرا که از دست دادن عزیز یه درد معمولی نیست که بگی خدا بیامرزتش ،توام برگرد سر زندگیت به خودت فکر کن داری خودتو داغون می کنی .کلمه ی مرگ خودش چنان ترسی رو پنهان کرده که ما نمی بینیم حالا چه برسه به اینکه به کسی که غمخواره یه همچین حرفی رو بزنیم .من خودم درک می کنم در این شرایط واقعا نیازه یه نفر باشه که بگه بیا سرت رو بزار رو پام ،گریه کن ،خودتو خالی کن با من حرف بزن ، نه اینکه هی بگه فراموشش کن ،چون اون موقع فرد سعی می کنه به تظاهر کردن به خوب بودن تا تنهاش بزارن واین جز اسیب روحی هیچ نتیجه ای نداره حتی شاید بعد از مدتی به اسیب جسمی هم تبدیل بشه .کاش واقعا ما ای که اینقدر ادعا داریم یکم بهتر ،فکر کنیم یکم بهتر درک کنیم .چون وقتی درک نکنیم ،مدتی بعد شخص کاملا از اجتماع دور میشه هزاران مشکل براش پیش میاد.راستش به نظر من خیلی سخته که از فکر عزیزت دور بشی ابجی جان ،ولی باید در کنار اینکه به فکر عزیزت هستی برای اینکه اونم بهت افتخار کنه باید سعی کنی ،به درجات خوبی برسی .
        سخته که درد هات رو بریزی توی خودت ،بهترین چیز برای خالی کردن نوشتنه ،حتما بنویس .واگه یکی رو پیدا کردی که همه جوره روش حساب کنی نترس ،حتما ازش به عنوان دوست کمک بگیر ،باهاش درد و دل کن ،تا یواش یواش حالت بهترو بهتر شه .توی زندگی هم همیشه نکات مثبتی هست ،همیشه یه حمکتی هست شک نکن .باید تا می تونی محکم باشی .امیدوارم همیشه موفق باشی

          1. وقتی برای نویسندگی بیستو خورده ای صفحه رو بنویسی و خط بزنی واز نو بنویسی ،اینکه دیگه چیزی نیست.😁

        1. مرسی داداش گلم ، مرسی ازت که انقدر خوب احساس منو به تصویر کشیدی .آره خیلی سخته وقتی که چهره اش رو توی خواب همش مرور می کنم حالم بد میشه احساس میکنم من چقدر تنهام من نمی تونم اینو مخفی کنم و همین باعث میشه ترس از اجتماع به سراغم بیاد و نتونم حرفامو بیان کنم . من کسی رو ( نزدیک به خودم نه اینجا ) ندارم که باهاش راجع به این مسائل حرف بزنم . احساس خلا و پوچی وجودمو فرا می گیره و بدتر نمی تونم راجع به اینا حرف بزنم من دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم شاید بخاطر همینه که با کسی راجع به دردام حرف نمی زنم . مرگ داداشم ، افسردگی ، ترس از اجتماع و … اوضاع خیلی جالبی ندارم . همه ازم انتظار دارن تو این شرایط دیگه دردی به درداشون اضافه نکنم خب ؛ منم سکوت کردم و راجع به اینا تاحالا با هیچ کس صحبت نکردم ریختم تو خودمو و شدم این …واسه همینه همش به بقیه میگم مثل من نباشید و درداتونو به یکی بگید …اونوقت سلامت روانتون مثل من بهم می خوره…داداش راد ، این چیزایی که میگم مال یه روز دو روز نیست …هفت ساله که من دارم درد می کشم و جالب اینه که هنوز هم یه سریا هستن که بهم بگن تو داری دروغ میگی … این دردا واقعی نیست …نمونه اش مشاورم بهم میگه تو اگه بخوای میتونی داداشتو فراموش کنی …
          آخه مگه میشه ؟ آدم برادرش فراموش کنه ؟ …توی جامعه ای زندگی می کنیم که موقعی ادم رو درک می کنن که دیگه اون آدم مرده …تو خیلی چیزا همینه
          راجع به رمانم هم مرسی که خوندیش و نظرتو گفتی ، چشم فعلا دارم سر و سامون می دم که سریع بریم تو داستان اصلی

          1. درک می کنم ،ولی ایا راضی هستی داداشت هم مثل تو ناراحت باشه؟
            من نمی خوام بگم داداشتون رو فراموش کنید اصلا ،می خوام بهتون بگم با یاد داداشتون ایندتون رو بسازید .دقیقا درک می کنم شما به نفر احتیاج دارید که خودتون رو خالی کنید .افرادی مثل شما کسایی هستند که دنبال اینن خودشون توی عذاب باشن ولی درد دیگران رو بیشتر نکن .
            من اصلا از ترحم این حرف هارو نمی نویسم ،فقط چون خودم یه زمانی داغون بودم وکسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم دارم می گم تا سعی کنم شما رو به زندگی برگردونم .همه ی ما باید یاد بگیریم نحوه ی درست زندگی رو ،هیچکدوم ما زندگی درست رو بلد نیستیم کاری که ما می کنیم ،گذروندن زندگیه .
            سعی کنید هیچوقت از خدای بالای سرتون غافل نشید .چون اونه که معجزه هارو به وجود میاره .درد و دل کردن با خودش بعضی وقتا تسکین دهنده ی همه درد هاست .وقتی که تو با بنده اش حرف می زنی و اون دلت رو میشکونه،نباید از ادم ها انتظار داشته باشی.باید خودتو بسپاری به خودش تا یواش یواش با یاد برادرتون ،و خدا بتونید خوش حال زندگی کنید .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان