رمان آفرودیت و شیطان پارت 21 - رمان دونی
رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۱

 

ابروی سمت چپش بالا می رود . چشمانش به یک باره از آن درماندگی فاصله گرفته و جایش را به یک خبیثی می دهد . دریای چشمانش ، خبیث و حریص بود انقدر که می توانست با خیره شدن آرس را در دریای چشمانش غرق کند . آن حالت آبی یخی چشمانش با زوم کردن زاویه ی دوربین روی عکسی که در دست آرس بود تیره تر می شود. آرس خائن و تو زرد از آب در آمد ؟ بیچاره رپر کوچولو ! به چه کسی می گفت ناجی ؟!؟! کسی که نوچه ناپدری اش بود ! لب های آرس در حال تکان خوردن بود . بی وقفه صدای دوربین را روشن می کند و این بار روی قیافه ی آرس زوم می کند . صدایش ، درمانده و دلخسته بود ولی شیطان با آن لبخند مرموزش که درد ها را مخفی کرده بود به صدایش گوش داد : می دونم دوستم نداری ، سال هاست که باهاتم و پیشتم ولی منو نمی بینی ، حس نمی‌کنی اون حسی رو که من بهت دارم ؛ نه …می دونی بعضی اوقات به سرم می زنه دیاتا را بکشم ! یا شکنجه اش کنم …هم ازش خوشم میاد هم ازش متنفرم می دونی چرا ؟ ازش خوشم میاد چون مثله یه نقطه اتصال بین منو توئه و ازش متنفرم چون تو سال هاست که دنبالشی ، بهش حسودیم میشه . بار ها و بار ها شکسته شدن قلبمو تجربه کردم … می دونی مهراب ، منو تو هیچ وقت نمی تونیم زندگی خوبی رو تجربه کنیم چون تقدیرمون رو با قلم نا امیدی نوشتن ولی منفی با منفی مثبت میشه پس من حاضرم حسمو در اختیارت بذارم نذار حسمونو خراب کنن !…شوکه می شود ! درست حدس زده بود ! مهراب بود خود عوضی اش بود ! آنقدر شوک است که از صندلی چرخدار با ضرب بلند می شود ! در ورطه وحشتناکی گیر افتاده بود نقشه اش حسابی تغییر کرده بود ! آرس مهراب را دوست داشت ؟ چه مسخره ! چه امید عبثی ! پوزخندش عمق می گیرد دنیا حسابی عجیب است و خیلی هم کوچک ! مدیر برنامه ی رپر کوچولو که از قضا مرد است دل باخته ی ناپدری اش می شود ! وای بر حال رپر کوچولو که در اتاق بغلی دارد روز های اسارت را سپری می کند ! اما به یک آن ، تمسخر نگاهش جایش را به نفرت می دهد . بازی با احساس ، کار شرم آوری بود که فقط مهراب از پسش بر می آمد . سواستفاده و فریب رسمش بود ! آرس در کمال ناباوری قطره اشکی لغزان از گونه ی استخوانی اش می لغزد و با بغض می گوید : مامانم همیشه بهم می گفت توی فیلمای رمانتیک رقص می کنم ، منظورش این بود زیادی توی بهر این فیلما می رم اصطلاحش همین بود ، می گفت رقص چیز عجیبیه آدم رو توی خودش غرق می کنه ، اگه یه نفر غرق یه چیزی بشه ، انگار که داره توی اون سرزمینی که توش غرق شده می رقصه ! دوستم نداری نه ؟ می دونم می خوای ازم استفاده کنی و بعد هم ولم کنی ولی می دونی من به همینم راضیم واسم مهم نی ، بیخیال همچی میشم و پات هستم تا ابد و یک روز محکوم به دوست داشتنت حبس میشم توی چشمات .
نیوراد با اعصابی کلافه مانیتور را خاموش می کند . دو دستش را لای موهایش فرو می کند . ورطه ، درست در یک ورطه بود . یک مرداب هولناک میان خودش و نقشه هایش و …انتقام ! از این مرداب نمی توانست بیرون بیاید. لجن های انتقام بیشتر خود را در آینه مرداب نشان می دادند و گل و لای دردی که مهراب روی سینه اش کاشته بود ، مانع نجات از این ورطه بود . دستش را آهنگین روی میز می کوبد . ضربه های ممتد به میز طرح چوب صدا را اکو می کند و گویی می خواهد بیشتر این سکوتو تنهایی را به رخ او بکشد . کلافه است اما آرام ، خشمگین اما خوشحال ،خبیث اما فروتن !
و چقدر تضاد دارد احوالات امروزش ! خسته بود ، شیطان نیاز به کمی سرگرمی داشت . از جایش بلند می شود و به طرف آینه قدی کنار در می رود . هوا این روزها کمی سوز داشت . سرما را دوست داشت ، آستین های پیراهنش تا آرنج
بالا زده بود . از قصد دکمه ای از پیراهنش را باز می کند تا جای بخیه ی گلویش خود را بیشتر نشان دهد . هیکل لاغر و قد بلندش او را ترسناک تر می کرد . زیر چشمانش از بی خوابی کمی گود رفته بود انگشتر مشکی رنگ طرح اسکلتی که در انگشت وسطش داشت ، نماد مرگ بود . با همان دست انگشتر نشانش به جای بخیه دست می زند و آن را محکم ولی آرام فشار می دهد . درد را با تمام وجود حس می کند و خم به ابرو نمی آورد . بجای آن برعکس لبخندی ضمیمه ی صورت خبیثش می شود . درد ، کلمه آی بود که آوای آن عجیب به دلش می نشست و سال هاست که با معنی اش عجین شده بود . موهای شکلاتی اش را از پیشانی رنگ پریده اش کنار می زند و به راستی که رنگ پوستش بی شباهت به خون آشام ها نداشت ! از بعد مرگ لارا ، همیشه انگشت وسطش لاک داشت . لاک مشکی رنگ . عجیب بود اما نماد رنگ سیاه که خدای مرگ بود عجیب با احوالاتش برابری می کرد . از آن موقع ، هر بار با نگاه به رنگ مشکی رنگ لاک ، مرگ را به خاطر می آورد ، انتقام را به یاد می آورد و گویی برایش یک انگیزه خاطر شده است که پا پس نکشد ، که تسلیم نشود . در اتاق مشکی رنگ را با ضرب باز می کند و رپر کوچولو را می بیند که سرش پایین است و روی تخت نشسته . دیاتا با صدای باز شدن در حتی زحمت نمی دهد سرش را بلند کند . نیوراد زهرخندش عمق می گیرد و دیاتا تصمیم سر بلند کردن اما ندارد . نیوراد آرام روی صندلی می نشیند و جدی نگاهش می کند بی هیچ حرفی ! شیطان گفته بود سرگرمی می خواهد نه ؟ دیاتا کم کم سر بلند می کند ولی با چشم های بی روحو سردش به نیوراد زل می زند .
دیاتا بی حوصله لب می زند : فرمایش ؟ نیوراد اما بیخیال جوابش را نمی‌دهد و دست به سینه به صندلی بیشتر تکیه می دهد . دیاتا حرصی گفت : لالی خدا بخواد ؟ اون زبون یه گرمیت کار نمی‌کنه خدا رو شکر ؟؟؟؟ باز هم جوابش سکوت و نگاه شیطنت آمیز و خبیث نیوراد است . دیاتا با نیشخندی دست به سینه به دیوار تکیه می دهد _ خوبه حداقل ورژن لالت رو من بیشتر می پسندم ! نیوراد یک تای ابرویش را بالا می دهد : حداقل با حراف بودن کسیو آزار نمی دم ! دیاتا چشم غره ای می رود و با یاغی گری به چشمان نیوراد زل می زند _ آدما به اندازه کمبود هاشون بقیه رو آزار می دن
نیوراد لبی می کشد : همین آدمان که کمبود ها رو به وجود میارن ! دیاتا موهای آبی رنگش را به عقب می دهد اما باز موهایش جلوی دیدش را می گیرد . کلافه پوفی می کشد : ببین ، باز چه نقشه ای تو سرت داری ؟ منو بکشی واقعا راحت ترم تا اینکه بخوای ره به ره بیای اینجا و عذابم بدی ! خسته شدم از این روال کوفتی که برام ساختی !
_ بیخودی وقت تلف کردم ! حرف جدیدی واسه گفتن نداری .
نیوراد بدون دیدن عکس العمل دیاتا ، از صندلی با همان پوزخند بلند می شود و به سمت در می رود که دیاتا عصبی جلویش را می گیرد . انگشت سبابه اش را بالا می آورد و با همان صدای تیز به چشمان سبز آبی نیوراد زل می زند : دفعه آخرت باشه که اینجوری با من حرف می زنی تو اگه وقتت برات مهم بود انقدر بیخود و بی جهت از کسایی که حتی نمی شناسیشون انتقام نمی گرفتی اگه یه بار دیگه منو حبس کنی ، از زندگی سیرت می کنم ؛ فهمیدی حالا هم منوو هم خواهرمو لنا رو آزاد می کنی !
شاید مسخره بود که دیاتا با این لحن با ایکس حرف بزند اما دیگر به ته خط رسیده بود ، کلافه بود ، از زندگی سمجش خسته شده بود ، دیگر گذر روز های هفته را حس نمی کرد …از این روند بیزار بود. چرا باید گروگان گرفته می شدند ؟ مگر آرتمیس یا مهراب یا خود او با این پسر چه کار کرده بودند ؟ چه دخلی با این پسر داشت که خود بی خبر بود ؟ پوزخند نیوراد محو می شود نگاهش خونسرد بود . سرش را خم می کند و به چشم های دیاتا ترسناک خیره می شود . خونسرد ، ترسناک و عجیب آرام است .
_حتی به شوخی هم منو تهدید نکن ، من بی جنبم یهو دیدی زندگیمو دادم تا نابودت کنم !

دیاتا با آن چشمان ترسان نگاهی به چهره ی غلط انداز شیطان می اندازد . ظاهری شبیه به فرشته ها اما ذاتش هم شکل فرشته بود ؟ نیوراد خونسرد تر از قبل حتی دیاتا را کنار می زند اما صدای دیاتا مانع حرکتش می شود : بالاخره که آرس نجاتم میده ! آرس نجاتم میده هم منو ، هم لنا و تارارو !
نیوراد لبخند شروری می زند : چی باعث شده فکر کنی اون آرس واقعا یه مدیر برنامه اس ؟ واقعا کنجکاوم که بدونم !
دیاتا گیج نگاهش می کند : منظورت چیه ؟ نیوراد اما هنوز آن لبخند بد ذاتش را حفظ کرده . سری از روی تاسف تکان می دهد : رپر کوچولو چقدر حیفه که همیشه آخرین نفری هستی که همه چیزو می فهمی ! چقدر احمقی آخه ! بعضی موقع ها دلم می خواد یه گلوله حروم مخت کنم بس که احمقی ! هوم ، جالبه نه ؟ اون وقت خون که بریزه رو موهات میشه مثل دربی استقلال پرسپولیس ! بعد خودش به تیکه ای که به موهای آبی رنگ دیاتا انداخته است می خندد و دیاتا هنوز هم کیج نگاهش می کند . آنقدر گیج که تیکه ی نیوراد را به روی خود نیاورد و دم نزند .
_ چرا انقدر سربسته حرف می زنی ؟
نیوراد باز آن حالت جدی اش را حفظ می کند : یعنی تا حالا شک نکردی به اینکه آرس اصلا تا به حال دوست دختر نداشته ؟
دیاتا کلافه می گوید : چرا بخوام شک کنم ؟ خب لابد سرش اونقدر گرم کار بوده که وقتی واسه این مزخرفات نداشته
به من چه ها ؟ به من چه ربطی داره آخه ؟!!!! الان واسه تو مجرد بودن آرس خیلی مهمه ؟؟ نگران نباش می خوابونمش تو آب نمک واسه خواهرت!
نیوراد نیشخندی می زند : خواهر ؟ نمی خوای واسه برادرم بگیریش ؟
دیاتا گیج تر از هر لحظه نگاهش می کند این پسر شدیدا روانی بود ، دیاتا را هر لحظه بیشتر از قبل می ترساند . نیوراد بی حوصله تر از همیشه بازوی دیاتا را می گیرد و او را می کشد .در مابین این سکوت و مکالمه ای بین چشمان هراسان دیاتا و چشمان خبیث نیوراد ، صدای پژواک کتانی های نیوراد روی پارکت های طرح چوب است که به گوش می خورد .
دیاتا تقلا می کند و دست دیگرش را روی دست نیوراد که بازویش را گرفته می گذارد : شوخیت گرفته ؟ دوباره روانی شدی ؟ کجا می خوای منو ببری ؟ چرا جوابمو نمیدی ؟ آخ آروم تر ! به آرس چه ربطی داره ؟ اصلا تو کی هستی که منو اینور اونور می بری هان ؟
صدای خشک نیوراد روی اعصابش خط می اندازد : صدات رو اعصابمه بهتره زودتر خفه اش کنی !
دیاتا لجوج بحث را کش می دهد و دوباره تقلا می کند : ببین می تونی منطقی باهام حرف بزنی ، لازم نیست انقدر منو اینور اونور ببری . دردتو بگو ! داری یواش یواش خلم می کنی نمی ذاری حتی خواهرمو یا لنا رو ببینم این قضیه دخلش به آرس چیه ؟ فشار دست نیوراد روی بازویش بیشتر می شود : اههه چته ؟ ولم کن زبون آدمیزاد حالیته ؟ اتفاقا اونقدر حرف می زنم تا مغزت بپوکه !
نیوراد در اتاق را با شدت باز می کند و می کوبد حال که در راهروی اصلی بودند ، دیاتا نمایی بهتر از راهرو را می توانست ببیند هر چند گذرا بود و ایکس با عجله به سمت اتاقش رفت اما خب نگاهی اجمالی به آب کدر شده ی آکواریوم
ماهی های مرده انداخت این پسر همه چیزش عجیب بود،ایکس با اثر انگشت در اتاق خودش را باز می کند و دیاتا آن لحظه محتاط بودن ایکس را باز به چشم می بیند . همان اتاقی که اولین ملاقاتشان را آنجا سپری کردند و یا بهتر ، همان اتاقی که سرآغاز بدبختی هایش بود . نیوراد با غیض بازوی دیاتا را ول می کند و او را به داخل هل می دهد . در اتاق خود به خود بسته می شود و دیاتا پسرک شیطان صفت را می بیند که آرام اما مرموز با نیشخند به سمت میز بزرگ و آشنایی می رود و روی صندلی مشکی چرخدار می نشیند . صدای بیش از حد گرفته اش رعشه ای به جان روحش می اندازد و سوهانی می شود برای تراشیدن روح و روانش : قبل اینکه بخوای ور ور کنی خودم با سوزن دهنتو می دوزم ، بهتره خفه شی ! دیاتا بی توجه میز را دور می زند و رو به روی نیوراد می آید و تمسخر آمیز می گوید : اگه حرف بزنم ؟ اگه رو مخت راه برم چی میشه ؟ مثلا می خوای چیکار کنی ؟ می خوای بدوزی ؟ آخی مادربزرگ علاوه بر دهنم چشمام رو هم بدوز که قیافه اتو دیگه مجبور نشم تحمل کنم !
نیوراد شرور می شود . دیاتا هنوز آن روی دیگر شیطان را ندیده است . آن روی شروری که منجلابی است برای نابودی هر چیز …صندلی را به طرف دیاتا سوق می دهد و یک دستش را زیر چانه اش می گذارد و حال چشمانش عجیب سبز رنگ شده است : خرابه ؟
_چی‌ ؟
بی حوصله و با نیشخند سر تا پای دیاتا را برانداز می کند : زیپ دهنت !

دیاتا شوکه نگاهش می کند . چیزی مثل یک خوره به جان روانش می افتد چیزی شبیه به لجبازی ،‌حاضر جوابی و یا جسارت جواب دادن به این پسرک شیطان صفت. اما این خوره ، هر چند به روانش چنگ می اندازد اما دیاتا نادیده اش می گیرد و با چشمان میشی کهربایی اش به او زل می زند . نیوراد بازی رپر کوچولو را دوست دارد همانطور با آن چشمان
سبز آبی اش زل زدن دیاتا را ادامه می دهد . دیاتا در چشمانش هیچ حسی پیدا نمی کرد ، چشمانش مثل یک خلا بود .
یک خلا تاریک و مشکی …یک خلا که تو را عجیب صدا می زد که بی وقفه خیره شوی به آن دو تیله ی آبی رنگ . یک خلا که نمی گذاشت نفس بکشی …آرام آرام خفه ات می کرد ، تنگی نفس می گرفتی …روند نفس هایت را آرام آرام کند تر و کند تر می کرد حس بی حسی را تجربه کرده ای ؟ بی هیچ دستی ، طناب دار را روی گردنت می انداخت و حلق آویز شدنت را نظاره می کرد . یک خلا که بی هیچ حرفی بودنت را انکار می کرد …یک دریا که آب نداشت و اما تو را غرق می کرد …و دیاتا فکر کرد چه لحظه هایی را که این خلا سرد و بارانی کرده است…صدایش از ته گلویش در می آید : چرا منو اینجا آوردی ؟ نیوراد لب می زند : به آرس چقدر اعتماد داری ؟ دیاتا نیشخند می زند. نمی خواهد به یاد بیاورد خاطرات بیشتر عذابش می دهند . یاد آوری آن روز های فلاکتش را دوست نداشت ، یادآوری لحظه های آواره و بی خانمان شدنش سوز داشت ، یادآوری روز هایی که از نداری در کاباره ها آواز می خواند …صدایش لحظه به لحظه از آن حالت تیز در می آمد و گرفته تر و بم تر می شد : مهمه ؟
_ به نفع خودته !
_ فکر کن که به غیر از اون کسی رو ندارم ! کسی که واقعا بیشتر از خودم حتی بهش اعتماد دارم !
_ چرا ؟
_ چی‌ چرا ؟
نیوراد آرام لب می زند : اینکه انقدر بهش اعتماد داری !
_ تو که همه چیز راجب منو می دونی ، اینم روش !
_ ادامه بده !
کلافه چشم هایش را ثانیه ای روی هم فشار می دهد و داد می زند انگار که داشت برای اولین بار درد هایش را برای کسی فریاد می کشید ، انگار که داشت تازه به آن ریشه ی درخت غم توجه می کرد و محکم ترش می کرد : نجاتم داد ، از یه پرتگاهی به اسم حماقت نجاتم داد راحت شدی حالا ؟ اون موقع که سوت گوشام واسم لالایی می خوند ، اون موقع ها که خودمو یادم رفته بود ، اون موقع ها که مشت مشت سیگار می کشیدم ، اون موقع ها که له له یه لقمه نون رو می زدم ، اون موقع ها که حتی حوصله نگاه کردن خودم تو آینه رو نداشتم نجاتم داد ، اون موقع ها که داشتم دستی دستی توی وجودم خودمو می کشتم نجاتم داد ؛ راحت شدی ؟ کنجکاویت برطرف شد ؟ آره ، نجاتم داد بهش بیشتر از خودم اعتماد دارم اونقدر هم قبولش دارم که اگه روز باشه بگه شبه بگم باشه تو درست میگی شبه !

تا به حال شده است که به کسی بیشتر از خودت اعتماد داشته باشی ؟ او را از خودت بیشتر دوستش داشته باشی ؟ او برایت حکم یک اسطوره را داشته باشد ؟یا نه ؛ سوالم را جور دیگری مطرح می‌کنم . تا به حال شده است کسی را مثل یک بت بپرستی ؟ نیوراد چشم هایش گرد می شود . دیاتا نفس نفس می زند و قلبش اما تحمل این همه درد را ندارد .
_ که اینطور !
بعد اسکرین کامپیوتر را روشن می کند و هر دو منتظر لود شدن کامپیوتر به اسکرین زل می زنند . دیاتا گیج و منگ می گوید : می خوای چیکار کنی ؟
نیوراد جوابش را نمی دهد دوربین خانه ی آرس را روشن می کند . قلبش آرام می زد ، آرام تر از همیشه بود . می دانست اعتماد به کسی ، مثل ساختن اسطوره بود . اگر اعتماد کسی خراب شود ، و کسی نسبت به کسی بی اعتماد شود
آن اسطوره نابود می شود و آوار مجسمه اش هر بار محکم تر روی سرت می ریزد و هزاران بار به خودت می گویی : چرا اعتماد کردم ؟ نیوراد می دانست که چه ضربه ای به دیاتا می زند … ولی انتقامش مهم بود یا احساس رپر کوچولو ؟
دوربین ها روشن می شود دیاتا کمی با دقت نگاهی می اندازد قلبش از تپیدن می ایستد خانه ی آرس نبود ؟ بود ؛ به خدا که بود ولی چرا ؟… نفس هایش کند می شود . قلبش از حرکت می ایستد و آیا پسرک کمر به نابودی دیاتا بسته بود ؟ صدایش می لرزید و این را نمی توانست پنهان کند _ ا…ای..این چیه دیگه ؟
صدای سرد نیوراد حالش را بدتر می کند _ واضح نیست ؟ خونه ی فرشته نجات !
نیوراد باز نیشخند می زند و زاویه ها را دانه به دانه چک می کند و سرخوش و ترسناک و یا شاید آهنگین می گوید _ کجااایی ؟
یاس های باغ امید ، خسته اند از سرما و خزان …لحظاتی بدون شنیدن کمی دلگرمی …از همین جا صدای قلب دیاتا را می شنید . آن قدر صدای قلبش تند بود که حس کرد ضربات قلبش می خواهد برای آخرین بار بتپد . لحظه های انتظار طاقت فرسا تر از همیشه سپری می شد . انتظار مثل یک قفس نامرئی در لا به لای ابر های آسمان زندگی است . یک قفس نامرئی که رهایی از بندش نا ممکن بود …نیوراد بی حوصله دستش روی موس کامپیوتر حرکت می کرد و زاویه ها را عقب و جلو می کرد . با دیدن آرس که روی تختش نشسته بود با صدایی که دیاتا بشنود می گوید _ پیدات کردم !
تمام شد ، دیاتا هر لحظه مرگ را حس می کرد . قلبش ؟ دیگر نمی زد . روحش ؟ آزرده بود . حالش ؟ فاجعه بود .
زنده بود ؟ زنده به گور شده بود …زمزمه های دیاتا روانش را تسلی می بخشد _ باورت ندارم …دیگه باورت ندارم …
آشفته ام ، برگی از دفتر زندگی ام را ورق می زنم
به پایان دفتر نزدیکم …

 

97 دیدگاه

  1. کیمیااااااا خواهری میشه اون دنپایت به من قرض بدی
    میخوام باهاش بزنم تو سرت
    اخه چرا پارررت نمیدی

  2. خواهری کیمیا اینجا بهت میگم
    خیلی خوشحالم که حالت بهتر شد خیللللللیییییی امیدوارم روز به روز بهتر بشی و با انرژی بیشتررررررر خیلیییی خوشحال شدم که این گفت عزیزمم خواهر خوبم😘😘😘😙😍😍😊

    1. کیمیییی چرا پارت نمیدی😡اگه تو چنگیزی منم کونجو خاتونم میزنم از وسط دو نصفت میکنم ریز ریزت میکنم میندازم تو قابلمه باهات شام میپزم زود پارت بده بدو بدو😠😂

        1. جوووون مادرررررر سایان جون تو گفتی چشم رمانمو هم نوشتم ( هنر کردم بعد یه هفته 😅)
          اوهوووووو ایلین مادرمونو صاحب شدیااااا
          من از این به بعد بهت میگم بابا آیلین 🤣🤣🤣🤣
          نه مارال ؟؟؟😂😂😂😂😂

    1. قربووون تو برم من آیدای نازنینم 😘😘😘😘 مرررسی رمانمو خوندی و مرررررسی از نظرت😘

    2. کی آرززززززززززوکررررردامشب دللللم بگیییییرررههههههه
      به آرزووووووش رسییییییدداره گریییییم میگیررررررههههههههه
      ×~×

          1. خبه خبه نرو تو فاز چسناله 😂😂😂😂😂 می خواستی زود تر اقدام کنی 😂😂😂😂البته به جذابیت هم هستا 😂😂😂مارال خواهر بیا مادرمون رو جمعش کنیم
            😂😂😂😂😂😂سایااااااان اگه بخوای بهت زن میدما 😂😂😂😂ولی خرج داره

    1. خیلیم دلت بخواد شوهر به این خوبی فر فر شعر میگم واست از هجر دوریت گریه می کنم اونوقت میگی به زوووور ؟؟؟؟ شوهری ام به این ماهی ، خوشگلی ( هنوز قیافه امو ندیدی😂چه تعریفی می کنم 😂😂😂😂) ، کم حرفی ، خجالتی ، تازه ترس از اجتماع هم که داره شوهرت ، کلا یه درونگرا خدا گذاشته تو کاسه ات میگی نه 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂؟

    2. آیلین عزیزم میتونم آیدی تلتوداشته باشم اگه دوس داری البته اگه نخایم حق میدم
      هوی ناموس دزد توتل نداری😒

        1. اون روحیه ی چنگیزیمو هنووووز نشون ندادم ای سایان به داداش راد که دمپایی پرت کردم 😂😂😂به تو هم با کمال احترام آفتابه پلاستیکی صنعتی سبزمو پرت می کنم 😂😂😂😂😂😂😂 ( خشن کی بودم ؟؟؟😂😂😂)
          نه ندارم تلگرام نو 😂😂😂😂

  3. کیمیا جون مثل همیشه عالی فقط یکم توضیحاتو کم کن مثلا اونجایی که در مورد تلاقی نگاه ها و درمورد چشم نیوراد نوشته بودی یکم زیاد بود قشنگ بود ولی یکم زیاد بود….خسته نباشی

    1. مرررررسی دلارای قشنگم از اینکه رمانمو می خونی چشم ببخشید توضیح زیاده من شخصا از چشمات واسه خوندن این چرندیات عذر می خوام گلکم چشم کمتر می کنم

  4. سلللااااااااااااااااام
    مارال خودم چطورهههه خوبی عشقم ووووو کیمیییی سوگولیم😂دلمم اینقدرتنگ شده براااات
    وراستی آیلین همچنان روت کراش دارم😉

      1. سایااااااان مادر ، کجا بودی ؟ دلم برات تنگ شدههههههه بود..سایت بدون تو و مارال واسم غریبهههه غریب !…نبودی آیلین رو همت کردم از ترشیدگی نجات دادم 😂😂😂😂😂😂 نصف دخترای سایت با کلهههه زنم شدن !😂😂😂خلاصه که حرمسرا افتتاح کردم به قول هانا
        حیف تو و مارال مامان و خواهرم هستین وگرنه به سه سوت نرسیده عقدتون می کردم 😑😐👳👳👳👳👳😎😎😎😎😎😎😂😂😂😂😂😂😂😂😂
        ( کم کم از کنترل خارج شده و روحیه ی محمد خان قاجارش خود را نشان می دهد 👳😂😂😂)

  5. هرچقدر دوست داری بد بیرا بگو ولی اون خشم چنگیزیتو نشون نده 😊من اگه میدونستم خشم چنگیزی داری اصلا نمیرفتم 😀 الان ارومی

    1. جااااان خواهری من چرا باید واسه تو روحیه ی چنگیزی بیارم وسط هاااان ؟؟؟😂😂😂😂😂😂
      اره اروم اروم دارم به بقا ادامه می دم و برای بار هشتاد هزارم نارنیا نگاه می کنم 😑😑😑😑
      آخرش هم فیلم ندیدیم با هم

      1. خوب خدارشکر که روحی چنگیزیت نشون من نمیدی😀 نارنیا هر چقدر ببینیم تکراری نمیشه
        ار اخرم فیلم نندیدیم

        1. آره نارنیا یه معجزه ی تکرار نشدنیه کی فیلم ببینیم منو تو و آیلین و نسترن آخه ؟؟😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

  6. داداش راد دلم میاد که هییییییچ قلوه ام هم میاد . 😂😂😂😂😂😂 اگه بری اون دمپایی لا انگشتی زرشکی چنگیز خان مغول هستا اونو پرتاب می کنم سمتت ! 😂😂😂😂😂
    راستش می دونی چرا گفتم با سهراب همزاد پنداری می کنم ؟ چون ما همیشه اونی رو درک می کنیم که آزار دیده شده و رنج کشیده می خوام از یه دید متفاوت نگاه کنم . می خوام بفهمم انگیزه ی عامل آزار واسه رنجوندن آدما چیه …
    و شخصیت اصلی هم از نظر من زنه درسته داداش جان ؟ خانم جهانگیری فامیلیشه نه ؟ سهراب و سهیل هم فکر کنم برادرن ؟ می دونی ، شاید هم بیشتر با قلمت همزاد پنداری می کنم ! چون من همه ی حسای بیزاری از زندگی ، تنفر از خود ، خوابیدن با قرص ، کابوس های مزمن رو لحظه به لحظه دارم تجربه می کنم … شاید عجیب باشه ولی خب می خواستم متفاوت باشم شاید با متفاوت بودن بشه فهمید که این آدما واقعا چرا انقدر رو مخ و خسته کننده ان یا چرا انقدر حریص و طمع کارن … شاید دلیلش با عوض کردن دید مشخص شد…
    .
    .
    .
    در هر صورت داداش گلم استراتژی خوبی بود واسه ی اینکه روحی چنگیزی منو به روحیه ی شرلوک هلمزی تغییر بدی
    خشک اژدر کیمی فعلا خوابیده …یو ها هاهاهاهاها😂😂😂😂😂😂😂😂

    1. نه سهیل یکی دیگه هست سهراب هم یکی دیگه ربطی به هم ندارن .
      دست شما درد نکنه ابجی جان دست رو برادر بلند می کنی هعی
      اره شخصیت اصلی خانوم هست . من که دیگه هیچی نمی گم بزارید به موقع می فهمید ، سهراب کیه اون موقع نگید نگفتی چه موجودی هست .
      خوب راه افتادیا ابجی جان😂😂(داداش جان )ایشالله همیشه خشک ابجی اژدر ما خواب باشه.

      1. ایششششششش 😑😑😑😑 کیبوردم قاطی داره خشم رو به خشک تغییر داد ای خدااااااااا
        عه پس استدلال سهیل و سهراب اشتباه شد ؟؟؟ هوم ، جالبه !
        تو چی راه افتادم ؟؟؟ دست بزن ؟؟؟؟ من چنگیزم داداش راد ، چنگییییز !😑😐😂😂😂😂
        هوم ، بگذار بخوانم و ببینم کیست این سهراب منفور و منوره !!!!! و جهانگیری چه دخلی به سهراب دارد ؟ فیلم پرتگاه مرتفع برنامه ی سینما های رمان دونی و کشور !😂😂😂😂😂
        منتظر حضور گرم و صمیمی دکاروس در پشت صحنه باشید 😐😐😐😐😐😐😐😂😂😂😂😂😂😂😂😂

        1. نه هیچ ربطی به هم ندارن من کلا از اسم هایی که اول شون س داره خوشم میاد .
          بله از این به بعد ابجی چنگیز عزیز صدا می کنم خوبه؟😂
          جهان گیری خیلی به این ماجرا ربط داره ، اصلا این رمان زندگی جهان گیری رو می خواد بیان کنه 😐

  7. اخه الناز خانوم شخصیت اصلی سهراب نیست یکی دیگه هست 😂😂
    این بشرم منفور ترین شخصیت این داستان رو داره

        1. منفور اگر ف رو برداری میشه منور !😂😂😂😂😂 یعنی منفور بودن چیز خوبیههه😂😂😂😂😂😂😂( استدلالم در لوزالمعده ی همه شما ، تا درودی دیگر و استدلالی دیگر صحنه ی منوره و مکرمه خود را ترک می کنم 😂😂😂😂)

  8. خواهر عزیزم رمانت عالی من که ذوق مرگ شدددم
    خواهرم همین راه پیش بگیر برو عالی دست قلمت

    1. مرررررسی گلکم واقعا ممنونم که رمانمو می خونی تو لطف داری 😘😘😘😘😘😘😘😘😘جات خالی بود تو سایت هم تو هم سایان 😘😘😘😘😘😘😗😙😚

  9. سلامممممممم
    خوبی اجی عزیزم کیم کیم دلم خیلی برات تنگ شدددددد خوبی خواهرم
    تو چطوری مامان سایان عزیزم خوبی سلامتی
    تو چطوری ایلین عزیز حوال احوالت چه طور
    اجی نسترن تو چطوری خوبی سلامتی
    بقیه بچه های سایت چطورین خوبین
    دیگه ببخشید اگه اسم کسی نگفتم
    همگی خوبین سلامتینننن

    1. مارااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال !!!!!
      خواهر بی معررررررررفت ! برو گمشو 😠 نمی گی نگرانت میشم دیوانه ؟ کدوم خواهری خواهرشو ول می کنه میره ؟؟؟؟؟ تو هم مثل اون مادر سایان بی معرفت شدین ، میرین بعد هشتاد سال
      برمی گردین !!! دلم واست تنگ شده بودددددد نامرد ترین خواهر دنیا ! همیشه باش اوکی ؟
      ( من روحیه ی چنگیزیمو هنووووز نشون تو و داداش راد ندادم وگرنه جرات نمی کردین حتی از یه قدمی سایت دور شین !!!)
      .
      .
      .
      .
      خب ، خشم اژدر کیمی ساکت شد ! خوبی خواهر گلم ؟؟؟؟ چرااااااااا نبودی ؟؟؟؟ دلیل موجه بیارررررر زود تند سریع!!!! هم تو هم سایان

      1. هرچقدر دوست داری بد بیرا بگو ولی اون خشم چنگیزیتو نشون نده 😊من اگه میدونستم خشم چنگیزی داری اصلا نمیرفتم 😀 الان ارومی

      1. اکسو کیم دی ؟ بی تی اس کیم دی ؟ 😂😂😂😂😂😂
        ( شرمنده از غار بیرون اومدم 😂😂😂😂😂)

          1. خب گفته بودم ترکا رو دوست دارم . از زبانشون خوشم میاد کلا جاهای دیدنی ، زبانشون ، غذاهاشون رو دوست دارم واسه همین دوست داشتم از زبانشون استفاده کنم …😶😑

  10. الناز آبجی مرسی از اینکه انقدر بهم انگیزه میدی مرسی گلم ای کاش پیشم بودی همش بهم انگیزه میدادی این شکلی !

    1. خواهش گلی ولی اینا واقعیته کلید همه چی دست خودته
      جا داره اینجا متنی هم که برای مقدمه رمانم استفاده کردم به کار ببرم:
      “ما به اندازه ایمان
      واعتماد به نفسمان جوان
      به اندازه تردید ها
      و ترسهایمان پیر میشویم.
      در حد آرزوهایمان جوان
      و هم سنگ
      ناامیدی هایمان پیر خواهیم شد
      کلید دست خود ماست…….”

      1. به به هاااااااااا عاااااااالیه
        این استعداد رو نادیده بگیری نه تنها روحیه ی چنگیزیمو واست بیدار می کنم ، چهار انگشت صرف نظر از این که زن خوشگل سوممی ، می کوبم تو کلت !😂😂😂😂 خیلی خیلی قشنگ بود من لذت می برم از این استعدادی که داری ….همیشه موفق باشی آبجی الناز گلم و همچنین زن سوم !!😂😂😂😂
        ( یه پا کلاس نسبت شناسی راه انداختم 😂😂😂😂😂 خااااااااک کیمیا خااااااک😑)

  11. سلام ابجی جان زیبا خوب بود😉
    باید ببینیم داستان اصلی رو می خوای چی کار کنی .تا اینحا برای دست گرمی خیلی خوب بود

    1. مرسی ، خیلی ممنون که رمانمو می خونی . چشم داستان اصلی رو هم اروم اروم میارم تو کار به همراه پیشنهاد بچه ها ! مرررررسی از نظرت !

        1. بعله خان داداش شناختمت
          داداش راد خودمى ديگه !!! مگه ميشه ادم داداششو نشناسه
          ☺️😉😉😉😉😄😄😄😄😄

          1. افرین بسیار هم عالی 😂😂👏👏
            شاید یه چند وقتی دیگه پیدام نشه .گفتم یه شوخی از من به یادگار داشته باشی😂😂😂

            1. 😤😤😤😤😤😤😤😤بری می زنمتااااا ! ( روحیه ی چنگیز هلاکویی منو بیدار نکن داداش گلم !!!) من همچنان مشتاااااااقانه منتظر خوندن پارت چهار پرتگاه مرتفع هستم و هنوووز هم با شخصیت سهراب همزاد پنداری می کنم !
              نمی دونم چرا 😂😂😂😂😂😂😂😂😂

              1. توی پارت سه جوابت رو دادم ابجی جان سهراب اصلا اونی که فکر می کنی نیست .
                دلت میاد ؟
                در هر صورت پرتگاه مرتفع ، تا ۱_۲روز دیگه پارت گذاری میشه

                1. راستی ابجی جان
                  می گما همه از این شخصیت سهراب خوششون اومده می دونی شخصیت اصلی کیه؟

  12. خلااااصه که معلوم شد چه ریگی تو کفش آرس هست از پارت بعد داستان رو کلا عوض می کنم ، جناح ها تغییر می کنه پیشنهاد هاتون هم می نویسم 😁 یکم هم روند رمان رو تند تر می کنم تا هیجانی تر شه نظر شما ؟ زیاد هم احساسی نمی نویسم که خودمم حوصله ندارم برررریم برا پارت ۲۲ ؟😉😉😉😉😉

      1. چشم آیلین جان احساسی که هست _ عشقی رو هم به خاطر گل روی شما چشم مررررسی که رمانمو می خونی گلکم

      1. مرسی الناز قشنگم چشم این چند وقت حالم واقعا خوب نبود راستش اصلا تو مود نوشتن نبودم موقعی که به ته خط می رسم نوشته هام چرت و پرت میشن واسه همین صبر کردم حالم بهتر بشه بعد پارت بدم …از این به بعد سعی می کنم حداقل دو روز یه بار بنویسم شرمنده ی چشماتون 😂😂😂😂😂😂
        والا فونتش ریزه که کم دیده میشه ! ولی خب نه جدا آره زیاد تر هم پارت میدم چشم !
        راستش قسمت آخر رو از قصد مبهم گذاشتم که خواننده گیج بشه ! پارت بعد کلا مشخص میشه چرا همچین شد !

    1. والا اون قسمت داشتم به شخص شخیص خودم اشاره می کردم که دارم به مرگم نزدیک تر میشم در واقع اون قسمت منظورم این بود که زندگی مثله یه کتابه ، مثله یه دفتر و منم دارم صفحه های این کتاب زندگیم رو ورق می زنم و به پایان کتاب یا همون مرگم نزدیکم … حالا میگم تو پارت بعد چرا همچین شد !!!! مرررسی از اینکه رمانمو خوندی بووووس به لپ سمت چپت 😘

    1. آره لامصب آرس چشم منو دور دید عاشق مهراب شد !!!!
      آیلین مرررسی که رمانمو دنبال می کنی گلکم 😘😘😘😘😘😘😘بوسی بی کران به لپ سمت چپت !
      الناز تو هم بیا از لپ سمت راستت بوست کنم !😘😘😘😘😘😘😘
      تینا تو هم کله ات رو بیار جلو ماچت کنم ! 😘😘😘😘😘😘😘😘

      1. آیلین چی گفتی🔪🔪🔪🔪🔪
        نااااااااااااااااح🔫😐
        تاماااااام خودکشییییی شکست عشقییییی برم مهراب گوش بدم کیمیای گیس بریده دوروزنبودم دادیش به کی خودت کی زن گرفتی من هنوزمجردم بیشخصیت تفف به سینگلییی مارال بگو که تو همونطوری موندی ازاین عجوزه چیزبدی یادنگیری

    2. کیمی دارم سر گیجه میگیرم 😂😂
      نه حالا جدی منم خودم وقتی حالم خوب نیست میخوام بنویسم چرت و پرت مینویسم.
      البته بعضی وقتا این حال بد کمکم میکنه مثلا جاهایی که دختره ناامیده قشنگ از حالم استفاده میکنم بعدن وقتی میخونمش میگم اینو من نوشتم😂😂

      1. سرگیجه چرا ؟ خودم خوبت می کنم گلکم …چقدررررر خوب که از حال بد استفاده می کنی تا احساس شخصیت رو طبیعی نشون بدی و چقدر هم این برای بهتر کردن حالت کمکت می کنه خب من فرقم با تو اینه که من حالم بد باشه خیلی بد تر و افسرده تر از الانام می نویسم که توی اون متنا قشنگ میشه حس تنفری که نسبت به خودم دارم رو نشون بدم و فکرم نکنم که کسی بخواد اونا رو بخونه چون از زندگی سیر میشن و منم دوست ندارم بیشتر از این کسی رو ناراحت کنم 😑 ولی جدا این استعدادی که تو داری داره فوران می کنه سعی کن جدیش بگیری
        آفرررررررین به خواهر الی خودم 😘😘😘😘😘😘😘😘😘

        1. مرسیییی ابجی 😍
          ولی کیمی اون تنفری که میگی رو نسبت به هر کس داشته باش جز خودت .خودتو دوست داشته باش عاشق خودت باش کسی به غیر از خودت نمیتونه دوست داشته باشه تا وقتی خودت خودتو دوست نداشته باشی بعدم ابجی حتی اگه تنها ترین برد و افسرده ترین فرد دنیا باشی بازم یادت باشه تو یه چیز مهم داری خودت !خودت از همه چی ارزشمند تری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *